دانلود پایان نامه با موضوع روابط جنسی، قرون وسطی، نشانه شناسی

دانلود پایان نامه ارشد

پدید می‌آیند را گزارش می‌دهد.
توماس آ. سبیوک (-۱۹۲۰) نشانه‌شناس پرکار و برجستهٔ آمریکایی است. او قلمرو نشانه‌شناسی را به نشانه‌ها و سامانه‌های نابشری نیز گستراند. برخی مطلب‌ها را پایه نهاد که امروزه به نام “فلسفه ذهن” شناخته می‌شوند و اصطلاح نشانه‌شناسی جانوری را آفرید. نشانه‌شناسی جانوری به بررسی ارتباطات و علائم ارتباطی میان جانوران می‌پردازد.
از دانشهایی که با نشانه‌شناسی در ارتباط هستند زبانشناسی، فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و زیبایی‌شناسی را می‌توان نام برد.

نمایش عروسکی نیز در جهان و در طول تاریخ هنرهای نمایشی همواره از ابزار و عناصر مورد نظر بهره برده تا بتواند جذابیّت و مقبولیّت قابل ملاحظه ای بین مخاطبان خود – به ویژه کودکان- به دست بیاورد. این نمایش طی قرن ها وسیلۀ موثّری نیز برای ابلاغ پیامهای دینی، سیاسی و اجتماعی نیز بوده است که این موارد را بیشتر برای کودکان بکار می برده و در طول تاریخ به ابزاری پداگوژیک تبدیل شده است.
«اجراکنندگان نمایش های عروسکی که همواره از نقطه ای به نقطۀ دیگر در حرکت بوده اند اغلب از داستان ها و افسانه های باستانی استفاده می کردند و این نمایش ها همواره از عناصر ثابت جشن های مذهبی و محلّی مراسم عروسی و همایش های اجتماعی بوده است.» (بابک، هومن. 1385. ص 9)
تجربۀ تاریخی نشان داده که اگر برخورد گروه اجرایی و یا سیاست حاکمیّت به نوعی باشد که از هنر تئاتر انتظارات تبلیغاتی داشته باشند، نتیجه ای معکوس می دهد. این حالتی است که سالها – از دوران قرون وسطی تا چند قرن بعد- در نمایش عروسکی وجود داشت. اینگونه نمایشها در ابتدا و در اشکال آیینی و سنتّی خود بیشتر ریشه در باورها و اساطیر کهن داشتند و در قسمتهایی نیز ارجاعاتی مذهبی در مورد مضمون آفرینش در آنها به چشم می خورده. این ارجاعات رفته رفته نگرشی ماتریالیستی پیدا کرده اند و از حالت افسانه های پریان بیرون آمدند. در گذشته این ارجاعات بیشتر حالاتی معنوی و روحانی داشتند و امروزه در نمایش عروسکی اروپا و جهان بیشتر مضامین و نگره های زمینی و مادّی در آنها مطرح می شود.
نمایشنامۀ: تولد عروسکها نوشتۀ دکتر اوتپال ک. بانرجی از نمونه های کهن این نمایشهای عروسکی است که با خواندن آن متوجّۀ دیدگاه کهن نویسنده می شویم. (بابک، هومن. 1385. ص 11)
در دوران قرون وسطی امّا دو نوع نمایش عروسکی داشتیم که نشانه شناسی آنها و بکار گیری آنها از ابزاری مانند تعلیق و هیجان، وابسته به شناخت فرهنگ اروپا در آن دوران است. تسلط کلیسای کاتولیک باعث شده بود تا یک نوع نمایش راست گرای افراطی که به شدّت مذهبی بود رشد کند و حاکمیّت نیز با تمام نیروی خود از این نوع نمایشی حمایت می کرد و نوع دیگر نمایشهایی بود که بر ضدّ باورهای خرافی عموم مردم و کلیسا شکل می گرفت که بیشتر نمایشهایی زیرزمینی و در جهت مخالف نیروی حاکم بود. اینگونه نمایشها هرگز برای کودکان اجرا نمیشد و بیشتر مخاطبانش نیز مردم بزرگسال بودند که برای وجهۀ اعتراض آمیز تئاتر ارزش بسیاری قائل بودند.

بررسی نمونه ای: داستان کلاه قرمزی / شنل قرمزی

کلاه قرمزییکی از قصه های معروف کودکان است که نظریات فروید را به خوبی نمایش داده و در عین حال موضوع کشمکش زن و مرد را به نحوی دیگر و متفاوت با اسطوره های اودیپ و خلقت مطرح می کند. متن قصه به شرح زیراست:
یکی بود، یکی نبود. در روزگارهای قدیم دختر کوچولوی قشنگ و مهربانی بود که هر کس به او نگاه می کرد از او خوشش می آمد. ولی بیشتر از همه مادر بزرگش او را دوست داشت و دلش می خواست هر چیز قشنگی را که نوه اش می خواهد به او بدهد.
روزی مادر بزرگ کلاه مخملی قرمز کوچولویی را برای نوۀ کوچکش خرید و دختر کوچولو به قدری از کلاه خوشش آمد که همیشه آن را سرش می گذاشت و به این جهت مردم هم او را کلاه قرمزی می نامیدند. روزی مادر کلاه قرمزی به او گفت :«دخترم امروز باید این قطعه کیک و شیشۀ شراب را برای مادر بزرگت ببری زیرا او مریض است و اینها به مزاجش سازگار است. قبل از آنکه هوا گرم بشود باید راه بیفتی و مواظب باشی که در طول راه هیچ جا توقف نکنی و از راه جاده خارج نشوی چون ممکن است به زمین بیفتی و شیشه را بشکنی. آن وقت هیچ چیزی به دست مادر بزرگ نخواهد رسید. وقتی هم به خانۀ مادر بزرگ رسیدی سلام کردن یادت نرود و قبل از سلام کردن هم از فضولی کردن و سرکشی به هر سوراخی خود داری کن.»
کلاه قرمزی به مادرش قول داد که یکسر به خانۀ مادربزرگ برود و هیچ جا نایستد، و آنگاه به راه افتاد. مادربرزگ آن طرف جنگل، نیم فرسخ دورتر از ده زندگی می کرد. وقتی کلاه قرمزی وارد جنگل شد گرگ شریر و بدذاتی که در آنجا زندگی می کرد چشمش به او افتاد. کلاه قرمزی نمی دانست با چه حیوان بدذات و شریری روبرو شده و از او هیچ نترسید. وقتی گرگ شریر نزدیک کلاه قرمزی رسید سلام کرد و گفت: «بگو ببینم دختر کوچولو، صبح به این زودی کجا می رود؟» دختر گفت:«به خانۀ مادر بزرگم.» گرگ شریر گفت: «در دامنت چی داری؟» و کلاه قرمزی جواب داد: «کیک و شراب. دیروز روز پخت و پز بود و باید برای مادر بزرگ بیچاره و مریضم یک کیک خوب ببرم تا دوباره قوت بگیرد.» گرگ گفت: «خانۀ مادر بزرگت کجاست؟» و کلاه قرمزی جواب داد: «یک ربغ فرسخ بالاتر از اینجا یک درخت بلوط بزرگ. دور و بر خانه اش هم پر از درخت گردوست. حتماً خودت بلدی؟» گرگ شریر با خودش گفت، «عجب غذای نرمی و لطیفی است! دهانم آب افتاد. حتماً خودش از مادر بزرگش خیلی خوش مزه تر است. ولی باید از روی عقل کار کنم تا هر دو آنها را به چنگ بیاورم.» این بود که چند قدمی همراه کلاه قرمزی راه رفت و آن وقت گفت: «ببین عزیزم! ببین گلهای اینجا چقدر قشنگ است چرا به دور و برت نگاه نمی کنی. حتم دارم صدای پرنده ها هم که به داین قشنگی می خوانند به گوشت نمی رسد. طوری با وقار و متانت راه می روی مثل اینکه در راه مدرسه باشی در حالی که در جنگل همه چیز خوشحال و شاد است.»
کلاه قرمزی چشمهایش را باز کرد و وقتی اشعۀ خورشید را که از لابلای شاخه های درختان به رقص مشغول بود و همچنین گلهای قشنگ را در اطراف خود دید به خودش گفت، چقدر خوب است یک دسته گل قشنگ هم برای مادر بزرگ ببرم، حتماً خیلی خوشش خواهد آمد. حالا خیلی زود است و دیر هم نخواهد شد. این را گفت و به داخل جنگل دوید تا برای مادر بزرگش گل بچیند. ولی هر گلی که می چید به نظرش می رسید گل قشنگتری در آن طرف باشد و به آن طرف می دوید تا آن را نیز بچیند و آن قدر رفت و رفت تا به اعماق جنگل رسید.
از آن طرف گرگ بدذات به طرف خانۀ مادربزرگ دوید و در زد: «کیه؟»
«کلاه قرمزی است، برای شما کیک و شراب آورده، در را باز کنید.»
«من خیلی ضعیفم و نمی توانم از جایم تکان بخورم، خودت چفت در را بالا بزن و داخل شو.» و اما به جای کلاه قرمزی گرگ بد جنس از در داخل شد و به آرامی به طرف مادربزرگ که روی تختخواب استراحت کرده بود حمله کرد و بی سرو صدا وی را بلعید!
آن وقت به سرعت لباسهای مادربزرگ را پوشید و کلاه او را هم به سر گذاشت و عینکش را زد و روی تختخواب قرار گرفت و برای اینکه دیده نشود پرده های اطراف تختخواب را کشید و جای خود را تاریک کرد. از آن طرف کلاه قرمزی آن قدر گل جمع کرده که دامنش دیگر جا نداشت. آن وقت به یاد مادربزرگ افتاد و به طرف خانه او حرکت کرد. وقتی به در خانۀ مادربزرگ رسید از اینکه دید در خانه باز است خیلی تعجب کرد و وقتی هم ئارد خانه شد احساس عجیبی به او دست داد و به خودش گفت، خدایا امروز چرا این قدر ناراحت هستم. دفعات دیگر از اینکه نزد مادربزرگ باشم خیلی خوشم می آید پس امروز چه شده؟ بعد بلند سلام کرد ولی جوابی نشنید. این بود که کمی جلوتر رفت و نزدیک تختخواب مادربزرگ ایستاد. پرده ها را کنار زد و دید مادربزرگ شبکلاه به سر و عینک به چشم توی رختخواب خوابیده ولی قیافۀ او کاملاً عوض شده است.
کلاه قرمزی با تعجب فراوان گفت:
«اوه مادربزرگ چرا گوشهایت بزرگ شده اند؟»
مادربزرگ با لحن ملایمی گفت: «برای اینکه صدای ترا بهتر بشنوم فرزندم.»
باز کلاه قرمزی گفت: «مادربزرگ چه چشمهای بزرگی پیدا کرده ای؟»
مادر بزرگ جواب داد: «برای اینکه ترا بهتر ببینم عزیزم.»
«وای مادربزرگ چه دستهای بزرگی داری؟»
«برای این است که بهتر بتوانم ترا نوازش کنم.»
«اوه مادربزرگ ولی چه دهان بزرگ و زشتی داری؟»
«برای اینکه بتوانم ترا بخورم عزیزم.»
گرگ شریر این را گفت و از تخت بیرون پریده کلاه قرمزی را هم یک لقمه کرده بلعید! وقتی شکم گرگ بدجنس سیر شد دوباره به رختخواب رفت و شروع به خرناسه کشیدن کرد. از قضا یکی از شکارچیان که در همان موقع داشت از کنار خانۀ مادر بزرگ رد می شد به خودش گفت، این پیرزن بیچاره چرا اینطور خرناس می کشد باید داخل شوم و ببینم به چیزی احتیاج دارد یا نه؟ این را گفت و وارد اطاق شد و وقتی نزدیک تختخواب رسید چشمش به گرگ بدجنس و شریر افتاد که به جای مادربزرگ آنجا خوابیده است. گفت: «مگر ترا اینجا پیدا کنم ای ظالم پیر! مدتها بود که من دنبال تو حیوان موذی می گشتم.» بعد همینکه خواست با تفنگش گرگ بدذات را بکشد به فکرش رسید که مبادا وی مادربزرگ را بلعیده باشد و هنوز هم بتوان او را نجات داد. آن وقت چاقوی بزرگ شکاری را از غلاف بیرون کشید و شکم گرگ بدجنس را که هنوز در خواب بود پاره کرد. هنوز دو شکاف بیشتر نداده بود که چشمانش به کلاه قرمزی افتاد و با دو شکاف دیگر دختر کوچولو بیرون پرید و گفت: «اوه عجب ترسیده بودم. چقدر داخل شکم گرگ بدذات تاریک است.» بعد از کلاه قرمزی مادربزرگ هم زنده بیرون آمد، اما آن قدر ترسیده بود که به زحمت می توانست نفس بکشد.
کلاه قرمزی بیرون رفت و چند عدد سنگ بزرگ پیدا کرد و با خود آورد و درون شکم گرگ گذاشت. آن وقت مادربزرگ هم با سوزن و نخ سر تا سر شکم گرگ را دوخت. گرگ شریر کم کم چشمهایش را باز کرد و خواست از جا برخیزد و فرار کند ولی سنگها بسیار سنگین بود و از شدت سنگینی آنها به زمین افتاد و جان از بدنش بیرون رفت. بعد هر سۀ آنها خیلی خوشحال شدند. شکارچی پوست گرگ بدجنس را کنده و به خانه برد. مادربزرگ هم کیکها و شراب را خورد و حالش خوب شد. و کلاه قرمزی هم به خودش گفت بعد از این، نصایح مادرم را همیشه به خاطر خواهم داشت و تا زنده هستم به هیچ ترتیبی از جاده خارج نخواهم شد و به داخل جنگل نخواهم رفت.
اکثر سمبولهای مورد استفاده در این قصه را می توان به راحتی درک کرد. «کلاه قرمز مخملی» سمبولی است و از قاعدگی در زنها و دختر کوچکی که در اینجا با شرح ماجرای او آشنا می شویم برای اولین بار به زن بالغی مبدل شده و با مسئله «جنسیت» مواجه شده است. دستور مادرش در اینکه «مبادا از راه راست منحرف شوی» و یا «مبادا شیشه شراب را بشکنی» به وضوح دستوری است که بر علیه خطرات جنسی و از دست رفتن بکارت صادر شده است.
اشتها یا شهوت جنسی گرگ با دیدن دخترک تحریک می شود و سعی می کند با پیشنهاد نگاه کردن به اطراف و «توجه به پرنده های زیبا و گلهای قشنگ» او را از راه به در برد. کلاه قرمزی« چشمهایش را باز می کند» و به دنبال این پیشنهاد تا «اعماق جنگل» فرو می رود. رفتن به جنگل با یک خود فریبی جالب توأم است«اگر برای مادربزرگ یک دسته گل ببرم خیلی خوشحال خواهد شد.» و بدین ترتیب رفتن به جنگل عیبی نخواهد داشت.
ولی این انحراف از جاده مستقیم عفت، به شدت مورد تنبیه قرار می گیرد و گرگ شریر که خود را به شکل مادربزرگ در آورده است کلاه قرمزی معصوم را می بلعد. هنگامیکه اشتهای وی ارضا شده است به خواب فرو می رود.
تا اینجا محتوی اصلی قصۀ کلاه قرمزی یک اصل اخلاقی ساده بیش نیست و آن اجتناب از مخاطراتی است که در راه روابط جنسی وجود دارد.
ولی متن کامل داستان به این سادگیها قابل تفسیر نیست چون وظیفۀ مرد را در روابط جنسی و اصولاً ماهیت روابط جنسی را به نحوی کاملاً منحرف معرفی کرده است. در این قصه جنس مذکر به صورت حیوانی شریر و بدذات تصویر شده روابط جنسی نیز یک نوع عمل وحشیانه تلقی شده است که در طی آن مرد زن رامی بلعد. زنانی که به مرد

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه با موضوع قصه های عامیانه، تعبیر و تفسیر، عوامل اجتماعی Next Entries دانلود پایان نامه با موضوع عوامل طبی، عوامل طبیعی، نمایشنامه