دانلود پایان نامه ارشد درمورد دوره نوجوانی، استان کرمانشاه، استان کرمان، دفاع مقدس

دانلود پایان نامه ارشد

نقص‌های داستان همین قراری است که نویسنده تا آخر هم ماهیتش را افشاء نمی‌کند ولی از دیگر اشارات مشخص می‌شود که قول و قرار آنها معنوی ست و بهایش هم از همان جنس است.
نفس‌های رضا به شمارش افتاد. داشت جان می‌داد دیگر.
حمید سرش را برگردانده بود بیرون را نگاه می‌کرد. می‌دانست رفتنی است رضا.
نمی‌خواست کوتاه بیاید براش. نمی‌خواست قبول کند دارد می‌رود.
رضا گفت: «مفاتیحم رو … ورداری، راضی میشی… ازم؟»
حمید گفت: «صلوات‌ها پس چی؟ قول دادی.»
«اگه … زنده موندم… چشم.»
«نمیخوام. بگیر انگشتر تو!»
«باشه… باشه… می‌فرستم».
ساکت شد. گفت: «فکر … می‌کنی… می‌رسم… بفرستم؟ وقت می‌کنم؟»
«از همین الان شروع کن. صد تا هم صد تاست.» (ص42)
در انتهای داستان بی خیالی بچه و شجاعت پسرک در کنار هم به تصویر کشیده شده است؛ در واقع از ابتدا هم تفاوت زیادی بین این سه نوجوان وجود نداشت.
جعفری سر برگرداند، به بچه‌ها نگاه کرد. می‌دانست زیاد زنده نمی‌مانند. شاید نرسیده به بیمارستان صحرایی تمام کنند. چیزی اذیتش می‌کرد. دلش می‌خواست چیزی بگوید. بگوید از اول این طور نبوده. بگوید بعد از محاصره مهران این طوری شده. بعد از آن که هیچ کس جز او و آن پسرک نمانده بود دیگر تو خط. مجروح‌ها صداش می‌کردند و او صداشان را نمی‌شنید.
پسرک نمی‌توانست صدای مجروح‌ها را نشنود. از این سنگر در می‌آمد می‌رفت تو آن سنگر. زخم‌های مجروح‌ها را می‌بست. براشان باند و گاز می‌برد. دلداریشان می‌داد. می‌گفت پیششان می‌ماند تا آخر . تنها نمیگذاردشان. (ص35)
البته باید توجه داشت که این اعترافات را وقتی از زبان جعفری می‌شنویم که در نبرد با خودش پیروز شده و توانسته حداقل بعد از رضا و حمید تسلیم شود.
شخصیت فرعی این مجموعه عراقی‌ها هستند که این بار هم به شکل افرادی رذل و ترسو نشان داده شدهاند. مدام شلیک می‌کنند، آن هم به دلیل اینکه شاید چند نفر زنده مانده باشند. طرز رفتارشان با بچه‌ها و جعفری بی‌رحمانه است. سر جنازه‌ی «سعید محمدی» برای گرفتن غنیمت دعوا می‌کنند و جعفری هم آن‌ها را با کرکس‌ها مقایسه می‌کند.
کنار سنگر کنار راه سربازی داشت داد می‌زد. دعواش شده بود با سربازی دیگر، سر غنیمت‌های جنازه‌ای. می‌گفت او بوده اول پیداش کرده، او بوده اول ساعتش را دیده. نگهبان قد بلند سوت کشید و تشویقشان کرد همدیگر را بزنند. هر کی آن یکی را زد همه غنیمت‌ها مال او می‌شود. (ص33)
آینه نماد است؛ نماد با خود خلوت کردن‌ها و صاف کردن حساب‌ها. پس از محاصره مهران، خودخوری‌ها و لجبازی‌های جعفری شروع می‌شود. از آن موقع نمی‌تواند چهره خودش را در آینه تحمل کند؛ چون از خودش خجالت می‌کشد.
می‌خواست… بگوید وقتی صورت خودش را فقط برای یک لحظه تو آینه جیپ دیده، فکر کرده چرا باید آینه جیپ را بشکند تا آرام شود. چرا مجبور است به انتظار پسرک بنشیند و جایی نتواند برود. خیلی حرف‌ها داشت بگوید. به نوک کوه‌ها خیره مانده بود. (ص38)
هرگاه هوس می‌کند که صورتش– و به خصوص چشمانش- را در آینه ببیند، عکس رود درون آن پیدا می‌شود. رود هم نماد جریان داشتن و تغییر است و پویایی شخصیت قهرمان را نمایش می‌دهد. در انتهای داستان قهرمان موفق می‌شود بعد از حمید و رضا تسلیم شده از سنگر بیرون بیاید. این کار، او را راضی می‌کند. دیگر می‌تواند توی آینه خودش را ببیند.
آینه را برد بالا. رود زیر نور خورشید خطی نورانی بود. چه تماشایی داشت! هیچ وقت آنوقت به رود نزدیک نشده بود. (ص39)

3-5 سال 74
3-5-1 زندگی نامه
جعفر ابراهیمی: در سال 1330 در روستای حور اردبیل چشم به جهان گشود و تا ده سالگی در همان جا به سر برد سپس به تهران سفر کرد و در همان جا ساکن شد و تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم در رشته ریاضی ادامه داد. او مدت ده سال نویسنده برنامه‌های رادیویی بوده، مسئولیت‌های مختلفی را نیز بر عهده داشته است. همچنین جوایز و موفقیت‌های بسیاری را در زمینه آثار ادبی به خود اختصاص داده است که بین آن‌ها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: یک سنگ و یک دوست، آواز پوپک، آسمان ابری نیست، آب مثل سلام، خورشیدی اینجا خورشیدی آنجا، بوی گنجشک، در کوچه‌های خیس، پلی به سوی شعر و … .
3-5-2 در سوگ سهراب
3-5-2-1 خلاصه
عباس فرزند اول خانواده است. او حدودا 14 سال سن و یک خواهر و برادر کوچک دارد. آن‌ها در روستایی در شهرستان کرند استان کرمانشاه زندگی می‌کنند و مثل همه‌ی روستاییان درآمدشان از راه دامداری و کشاورزی تامین می‌شود. پدر مدتی قبل از روستایی دیگر به آن‌ها اطلاع می‌دهد که «عطاءالله» پس از مجروح شدن احتمالا اسیر شده است. از آنجا که خبر چندان موثق نیست، آرامش در خانه ایجاد نمی‌شود. عباس تصمیم می‌گیرد که به تنهایی در پی پدر بدود و علی رغم مخالفت شدید مادر، پنهانی این کار را انجام می‌دهد. او به یک پادگان می‌رود و سربازها و مسئولین آنجا با کمال میل با او همکاری می‌کنند. در این بین شخصی را می‌یابند که او هم از همرزمان عطاءالله است. این شخص اطلاعات بیشتری راجع به پدر عباس ارائه می‌دهد و در پایان آدرس خانه دوست دیگری در تهران را به عباس می‌دهد تا شاید او خبرهای موثقتری در اختیار آن‌ها بگذارد. با اینکه همه به عباس سفارش می‌کنند که به خانه برگردد و با بزرگ‌ترش به سراغ رضا پوینده در تهران برود ولی او باز هم خودسرانه راهی تهران می‌شود. غروب به تهران می‌رسد و شب را در کنار خیابان می‌گذراند اما صبح هنگام خریدن چای و کیک متوجه می‌شود تمام پول‌ها و نیز آدرس آقای پوینده را که لابلای پول‌هایش بوده،، از دست داده است. دو روز در حیرت و سرگردانی و گرسنگی طی می‌شود تا اینکه پیرمردی از راه می‌رسد و او را نجات می‌دهد. عباس چند روزی در آلونک پیرمرد در نقطه‌ای بسیار فقیرانه واقع شده، می‌گذراند. در این مدت حسابی با او مأنوس شده، از زندگی و سرگذشت او آگاه می‌شود. پیرمرد، نقالی جنوبی است. او رستم نام دارد و از کودکی پس از برخورد با پهلوانی معروف به این شغل علاقه‌مند می‌شود. بعدها با دختر عمویش ازدواج می‌کند و از آنجا که هر دو عاشق شاهنامه و داستان‌های آن هستند، اسم پسرشان را سهراب می‌گذارند. سهراب در جوانی –که مصادف با اوایل جنگ و حمله دشمن به خرمشهر است- شهید می‌شود و بهجت زن رستم دقایقی پس از شهادت پسرش از غصه می‌میرد. رستم به تهران می‌آید و در غربت و تنگدستی روزگارش را با نقالی می‌گذراند. در آخر داستان پیرمرد همراه با عباس به روستا باز می‌گردند و با خبر می‌شوند که عمو و دایی عباس به تمام نقاطی که عباس سرزده، سرزده‌اند و نشانی آقای پوینده را هم یافته‌اند و همگی نگران او شده‌اند. مادرش نامه پدر را که در یکی دو روز گذشته به دست آن‌ها رسیده به عباس نشان می‌دهد. نامه‌ای که نشان از سلامتی پدر در اسارت دارد. با اصرار عباس و خانواده‌اش پیرمرد تصمیم می‌گیرد که برای همیشه به نزد آنان نقل مکان کند و در قهوه خانه روستا به نقالی بپردازد.
3-5-2-2 درونمایه
داستان با فداکاری و ایثار پیرمردی بی بضاعت آغاز می‌شود و روح ایثار و از خودگذشتگی –هرچند نه چندان دلچسب- در بیشتر فضای داستان به چشم می‌آید. ضمن اینکه عنوان کتاب می‌خواهد به درد فراق پدران دل سوخته اشاره کند. نویسنده هم برای اینکه این اثر را به کتب مربوط به دفاع مقدس پیوند بزند، سهراب را جوانی رشید در خرمشهر معرفی می‌کند که در انتها به دست سربازان بعثی شهید می‌شود.
3-5-2-3 تحلیل کلی
خیلی از آموزش‌ها مستقیم است نه غیرمستقیم. توصیفات نیز اگرچه در بیشتر مواقع خوب است، گاهی زیاده‌روی شده -مثل توضیحات مربوط به زندگی رستم- و حالت مبتدیانهای به کتاب بخشیده و جذابیت داستانی را از آن سلب کرده است. می‌توانست زندگی رستم را نه به طور کامل بلکه به فراخور موضوع -مانند آنچه در رمان زمانی برای بزرگ شدن آمده است- نقل کند. در عین حال اطلاعاتی که در مورد روزهای ابتدایی جنگ و اتفاقات خرمشهر به خواننده می‌رساند، مفید هستند. از آنجا که کتاب حدود 240 صفحه دارد، نویسنده می‌بایست داستانی به فراخور نوجوانان انتهای دوره نوجوانی خلق می‌کرد تا حجم زیاد کتاب و محتوای داستان با خواننده تناسب بیشتری داشته باشند.
3-5-2-4 تحلیل شخصیت
این اثر دو شخصیت اصلی دارد. شخصیت اصلی و کانونی عباس است. توصیفات ظاهری او فقط در پاراگراف اول داستان آمده است.
زالوی گرسنگی افتاده بود به جانش و آزارش می‌داد. رنگ پریده و تکیده، کنار دیوار ایستاده بود. هنوز برای اجرای تصمیمش دو دل بود. چند رهگذر آمدند و رفتند و با بی توجهی از کنارش گذشتند. صورت استخوانی و زردش ترحم انگیز بود. شاید چهارده –پانزده پاییز را دیده بود، قدّش اما او را پسری دوازده –سیزده ساله نشان می‌داد. برخلاف صورت لاغر و گونه‌های بیرون زده‌اش، لب‌های کلفت و برآمده‌ای داشت و چشم‌هایش بیش از اندازه درشت بودند و یادآور چشم‌های آهو.
آفتاب پاییزی در سینه کش دیوار می‌چسبید و او سردش بود. خیلی سردش بود. پیش‌تر شنیده بود که آدم وقتی گرسنه‌اش باشد، در چله تابستان هم سردش می‌شود. و او حالا سردش بود. یک سرمای درونی داشت از پا می انداختش. 29
در واقع توصیفات ظاهری در این داستان چندان به چشم نمی‌آید مگر این مورد و چند صفحه‌ای ابتدای آشنایی با پیرمرد. از آنجا که داستان از آشنایی عباس با پیرمرد آغاز می‌شود، ماجراها حول محور هر دو شخصیت‌ می‌چرخد؛ در عین حال کانونی بودن شخصیت عباس محرز است. ضمن اینکه داستان برای گروه سنی نوجوان و متناسب با این طیف نوشته شده است. البته نوع گفتگوها جالب نیست نویسنده نتوانسته به درستی گفتگوی متناسب هر شخصیت را بیاورد.
پیرمرد انگار که فکر عباس را خوانده باشد، گفت: «فعلا تو ادامه سرگذشتت را بگو. بعدها من به موقع راجع به خودم و سهراب حرف خواهم زد. فقط این را بگویم که از وقتی تو را پیدا کرده‌ام، احساس می‌کنم که تو جای خالی سهراب را توی قلبم پرکرده‌ای! من این را کاملا جدی می‌گویم!»
عباس که ناراحت و غمگین بود، سرش را بلند کرد و در چشم‌های مهربان پیرمرد نگریست و گفت: «خیلی ممنون پدر جان. من هم شما را مثل پدرم دوست دارم. شما انسان بزرگی هستند. مثل شما را قبلا هیچ‌وقت ندیده بودم. سرگذشتم را هم می‌گویم. فقط می‌ترسم که حوصله شما سر برود و خسته بشوید!»
پیرمرد خندید و گفت: «من خسته بشوم؟ نه جانم، خسته نمی‌شوم. من یک عمر نقالی کرده‌ام. یک عمر حرف زده‌ام و دیگران گوش کرده‌اند. حالا مگر چطور می‌شود که یک روز هم من گوش بدهم و دیگران حرف بزنند. هان؟ من که حوصله‌ام سر نمی‌رود، ولی تو هر وقت حوصله‌ات سر رفت، بگو تا برویم بیرون و گشتی در خیابان‌ها بزنیم. برای ناهار میبرمت قهوه خانه دیشبی که دو تایی با هم یک دیزی خوشمزه بخوریم. این قهوه خانه دیزی‌های خوب و خوشمزه‌ای دارد. از گوشت تازه درست می‌کنند. آبگوشت هم که می‌دانی فقط با گوشت تازه آبگوشت است. گوشت یخ زده اصلا به درد آبگوشت نمی‌خورد. بهتر است که زودتر شروع کنی و حرف بزنی. چون اگر حرف نزنی، یک مرتبه متوجه می‌شوی که شب از راه رسیده و من همین طور دارم روده درازی می‌کنم و یکریز حرف می‌زنم و وراجی می‌کنم. عادت است دیگر. هر کسی یک عادتی دارد. من از بچگی زیاد حرف می‌زدم.
آن هم حرفهای گندهگنده. برای همین، وقتی بچه بودم، مادرم بهم می‌گفت نقال. البته خدا بیامرزد خبر نداشت که پسرش وقتی بزرگ بشود، راستیراستی نقال از آب در می‌آید و در آمد. بیچاره مادرم. زن خوبی بود. از آن زن‌های خوب روزگار بود.»
عباس گفت: «خدا رحمتش کند!»
پیرمرد به چپقش پُک محکمی زد و گفت: «بله، خدا رحمتش کند. خدا مردگان تو را هم رحمت کند پسرم. خدا همه مردگان زمین را رحمت کند. از بس حرف زدم، چپقم خاموش شد. (ص72)
یکدستی و همواری در متن و زبان داستان و نیز گفتگوهای میان اشخاص داستانی دیده نمی‌شود. گاهی متکلفانه و رسمی و گاهی محاوره‌ای و شکسته

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد درمورد محمدرضا کاتب، کودک و نوجوان، ادبیات کودک و نوجوان، نقد داستان Next Entries دانلود پایان نامه ارشد درمورد ورزش باستانی، امام خمینی، تیراندازی