دانلود پایان نامه ارشد درمورد دفاع مقدس، دانشگاه تهران، کودکان و نوجوان، شرایط آب و هوایی

دانلود پایان نامه ارشد

گفت: «از قیافه‌ات معلوم است که اهل جنوب هستی. من بچه‌های جنوب را خوب می‌شناسم.»
حسن پرسید: «شما هم اهل جنوب هستید؟»
راننده، دستی به ریش سفیدش کشید و جواب داد: «نه، تهرانی هستم، ولی مدتی آن طرف‌ها بوده‌ام.» (ص14)
حاج حجت هم نقشی شبیه به راننده دارد با این تفاوت که مدت بیشتری شخصیت‌ها و قهرمان را همراهی می‌کند. او با آنکه سفارشات زیادی در ساختمان سازی دارد، تا انتهای ساخته شدن خانه‌ی علی، منصفانه می‌ماند و کار می‌کند. این همدلی و همراهی، خصلت غالب و بارز آن دوران بود که از ایمان مردم حکایت داشت. هیچ ویژگی ظاهری ای برای او نقل نشده ولی در جایی به خصوصیات اخلاقی‌اش اشاره شده است. البته مثل دیگر موارد، راوی که همان قهرمان است، خصوصیات او را بیان می‌کند.
حاج حجت خیلی خوش اخلاق بود. اما از همان روز اول حسابش را با ما یکسره کرد و گفت: «ببینید بچه‌ها، وقتی گفتیم بسمالله و شروع کردیم، موقع کار، کار و موقع استراحت، استراحت. جای این دو تا را اشتباه نگیرید. من با کارگر تنبل نمی‌توانم کار کنم. یک مرتبه دیدید که از بالای داربست آمدم پایین و گوشتان را گرفتم و کشیدم. شوخی و خنده خوب است، اما به اندازه خودش.»
هنوز حرف حاج حجت تمام نشده بود که سعید با شیطنت گفت: «بچه‌ها، حاج حجت با شماست. حواستان را خوب جمع کنید. آبروی مرا نبریدها!»
حاج حجت هم که از سعید زرنگ تر بود، به او اشاره کرد و گفت: «هم با این‌ها هستم و هم با شما…» از جواب او، همگی خندیدیم. (ص93)
تا آخر داستان، سرنوشت پسر حاج حجت و پسر راننده مشخص نمی‌شود. البته این امر از نظر نگارنده نقص محسوب نمی‌شود چون لزومی ندارد ماجراهای تمام اشخاص به پایان برسد. در واقع بازگشت پدر علی، نقطه پایان مناسبی برای داستان بود چون خانواده او را دوباره در شهر خودشان دور هم جمع کرد.

3-2 سال 71
3-2-1 زندگی نامه
دکتر محسن پرویز در سال 1342 در شهر تهران دیده به جهان گشود. جوانی هجده ساله بود که با جبهه و جنگ آشنا شد و از اواخر سال 1360 تا 1363 مستمرا در جبهه حضور داشت. در سال 1364 در رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی تهران پذیرفته شد و تحصیلات طب عمومی را در سال 1371 به پایان رسانید. بلافاصله در سال 1372 در رشته دکترای تخصصی فیزیولوژی در دانشگاه تهران مشغول ادامه تحصیل شد و در سال 1377 فارغ‌التحصیل گردید. در حال حاضر عضو هیئت علمی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران است همچنان با عشق و علاقه در ادبیات داستانی قلم می‌زند.
او نوشتن را از جبهه‌های نبرد و در میان شور و عشق رزمندگان آغاز کرد. اولین داستان کوتاه ایشان در سال 1362 به نام ستاره به رشته‌ی تحریر درآمد و تا به حال چهارده عنوان کتاب از وی منتشر شده که عمدتا داستان برای کودکان و نوجوانان و با عطر حال و هوای دوران جهاد آمیخته است.
کتاب‌های آقای پرویز –بهویژه داستان‌های مربوط به دفاع مقدس ایشان- با توجه به حضور مستمر وی در جبهه‌های نبرد و آشنایی دقیق و ظریف با لطایف و ویژگی‌های دفاع مقدس بسیار زیبا و دلنشین است.
این کتاب بیشتر مناسب جوانان و نیز نوجوانان پایان دوره نوجوانی است. هرچند دیگر نوجوانان نیز از درک محتوا و مفهوم کتاب عاجز نیستند، ولی نکات ظریفی در کتاب موجود است که تامل بالایی می‌طلبد. ضمن اینکه بیشتر شخصیت‌ها، جوان و بالاتر از آن هستند. شاید بهتر می‌بود که متولیان ارزش گذاری و طبقه بندی کتاب‌ها، این اثر را از آثار نوجوان خارج می‌کردند.
3-2-2 دیگر از پرستوها خبری نیست
3-2-2-1 تا صبح در باران
3-2-2-1-1 خلاصه
نزدیک عملیات است. جوانی رزمنده و جانباز خواهان رفتن به عملیات است. او با آنکه یک پای خود را از دست داده، ولی باز هم برای شرکت در عملیات اصرار می‌کند. فرمانده اجازه نمی‌دهد و معلولیت او را بهانه می‌کند. او توان رزمی و آمادگیاش را در تمرینات،گوشزد می‌کند؛ اما «حاج علی» قبول نمی‌کند و او را بر می‌گرداند. او سر خورده به پشت خط می‌رود و آن شب را تا صبح به نظاره باران می‌نشیند و در دل حسرت می‌خورد. صبح از خط مقدم خبر می‌رسد که حاج علی، همان اول عملیات شهید شده است. با شنیدن خبر، جوانک تکلیف –و امر فرمانده- را از دوش خود ساقط دیده، با اولین ماشینی که به سمت خط می‌رود، راهی عملیات و خط مقدم می‌شود.
3-2-2-1-2 درونمایه
درونمایه داستان، مصداق این ضرب‌المثل است که «خواستن توانستن است». در خود جبهه هم کسانی بودند که هر چند با ایمان و رغبت فراوان وارد جنگ می‌شدند، اما در واقع برای شهید شدن و بر نگشتن، خود را آماده نمیکردند. کسانی بودند که به قصد انجام تکلیف و با نیتی الهی حرکت می‌کردند -که این هم ارزشمند است و ستودنی- ولی ادای تکلیف برای بازماندگان مایه افتخار است، نه واصل شدگان. آنان می‌خواستند ثابت کنند که تکلیف شرعی خود را ادا کرده‌اند.
حسن جزء این دسته انسان‌هاست اما قهرمان ما، برای پیوستن به قافله‌ی رستگاران قدم در میدان نهاده است. هرچند فرمانده به دلیل مسئولیتی که در قبال جانبازان دارد او را بر می‌گرداند اما پروردگارش او را طلبیده و بالاخره هم به آرزوی خود- که در وهله‌ی اول اعزام به خط مقدم است- می‌رسد.
3-2-2-1-3 تحلیل کلی
توصیفات، موفق و در خدمت داستان هستند. کل داستان‌های این کتاب، از توصیفات دقیق و زیبایی بهره‌مندند. نویسنده به طور مستقیم به بیان ویژگی‌ها و روحیات اشخاص داستانی نمی‌پردازد بلکه بیشتر از روی توصیفات و به طرز غیرمستقیم آن‌ها را بیان می‌کند. در ابتدای داستان پس از آنکه عصا به دست بودن شخصیت مطرح می‌شود، خواننده به معلولیت وی پی می‌برد.
«بیا برویم دیگر؛ دیر می‌شود. بچه‌ها که رفتند!»
حسن بود. در جوابش گفت: «کاشکی می‌شد من هم با آن‌ها بروم! از همین حالا پیداست که عملیات خوبی می‌شود. توفان درست توی صورت عراقی‌هاست. محال است بتوانند بچه‌ها را ببینند.»
بعد هم عصاها را زیر بغلش جابجا کرد و برگشت و راه افتاد.26
فضای داستان متناسب با روحیه‌ی شخصیت قهرمان تغییر می‌کند. در واقع آسمان و شرایط آب و هوایی به طور نمادین شخصیت اصلی را همراهی می‌کند و نیز به القای درونمایه کمک می‌رساند.
3-2-2-1-4 تحلیل شخصیت
قهرمان گمنام ما، جانبازی است که شوق رفتن به جبهه، تمام فکر و ذکرش را مشغول کرده است. همراه با دیگران در تمام رزم‌ها شرکت می‌کند تا در حین این آموزش‌ها، آمادگی‌اش را برای حضور در خط مقدم نشان دهد.
درست در لحظه‌ی اعزام، «حاج علی» که فرمانده است مانع از اعزامش میشود. او مافوق رزمنده‌هاست و اوامرش واجبالاجراست؛ پس چاره‌ای جز ماندن و حسرت خوردن برایش نمی‌ماند. حاج علی به عنوان شخصیتی نوعی، نقشی کوتاه و گذرا دارد. البته دلیل مخالفت با خواسته قهرمان نقش مخالف را هم می‌توان به او نسبت داد. در واقع او تنها بهانه‌ی نرفتن قهرمان به عملیات است. نکته اینجاست که خود حاجی، با وجود فرمانده بودن احترام ویژه‌ای برای این جانباز قائل است.
]قهرمان[ می‌گفت: “حاج علی بگذار من هم بیایم؛ دلم را نشکن! به خدا می‌توانم. خودت که دیدی در همهی رزم‌ها پا به پایت آمدم”.
حاج علی سرش را می‌انداخت پایین و می‌گفت: “نمی‌شود داداش، نمی‌شود! تو مأموریتت پشت خط است. آنجا باید به بچه‌ها روحیه بدهی. بچه‌ها تو را که می‌بینند، قوت قلبشان زیاد می‌شود. نه، من نمی‌توانم اجازه بدهم”. (ص ص 11-10)
حتی خود حاجی هم می‌داند که دلیل قانع کننده‌ای برای ممانعت وجود ندارد فقط تاکید می‌کند که او مسئول است و معذور! و بعد هم حلالیت می‌طلبد.
در این مواقع حاج علی می‌آمد و پیشانی‌اش را می‌بوسید –همان طور که چند ساعت پیش بوسیده بود- و در گوشش می‌گفت: «حلالم کن؛ مجبورم؛ وظیفه‌ام است که بگویم بمانی. دعا کن بچه‌ها با پیروزی برگردند.» (ص11)
شخصیت دیگری که در کنار قهرمان ظاهر می‌شود، «حسن» است. او قهرمان را همراهی می‌کند؛ البته به صورت ظاهری. حسن شخصیت مقابل است، یعنی فقط اعمالش در مقابل اعمال شخصیت اصلی است. روحیه‌ی عافیت طلبی حسن- البته یک نوع عافیت طلبی نسبی- آمده‌ تا خلوص قهرمان ما بهتر نمایان شود. شور و شوق جانباز برای رفتن و انفعال حسن به طرز جالبی نمایان شده است.
شن توی صورت و چشم‌هایش می‌خورد. عصاها را زیر بغل محکم کرد و چفیهاش را دور سر و صورتش پیچید. حالا فقط چشم‌هایش بیرون بود. حسن قبلا این کار را کرده بود. (ص9)
قبل از اینکه حاج علی عذرش را بخواهد، توفان او را آزار نمی‌داد، اصلا آن را حس نمی‌کرد؛ فقط به این مسئله فکر می‌کرد که این توفان در چشم عراقی‌هاست و عملیات موفقی به ارمغان می‌آورد.
وقتی قهرمان می‌فهمد که همراهش، با او همجنس و همدل نیست و حرفهای تکراری حاج علی را تکرار میکند-به ظاهر برای دلداری خودش ولی به ناچار- اعتراف می‌کند که نمی‌توانسته با یک پا به عملیات برود. نمی‌خواهد با کسی که او را نمی‌فهمد، درد و دل کند.
«همین قدر هم که آمده‌ای ثوابش را می‌بری. با این وضع که نمی‌شد بروی. وسط‌های راه می‌ماندی و اسباب زحمت می‌شدی.»
چیزی نگفت. پیش خودش فکر کرد: «حرفهای حاج علی را تکرار میکند.» دلش گرفته بود؛ دیگر جلویش را هم درست نمی‌دید. اشک از چشمانش بیرون می‌آمد و لای چفیه پنهان می‌شد. نمی‌توانست تصور کند که دیگر نمی‌تواند به عملیات برود.
– «ولی من می‌توانستم بروم. سربار کسی نمی‌شدم. توی همه تمرین‌ها، پا به پای بچه‌ها رفته بودم. باید مرا هم می‌بردند!»
صدایش بغض آلود بود. حسن نگاهش کرد و گفت: «چی شد؟ ناراحت شدی؟ قصد بدی نداشتم؛ خودت هم می‌دانی که تمرین و رزم شبانه با عملیات خیلی فرق می‌کند.»
چند دقیقه در سکوت راه رفتند. بعد گفت: «راست می‌گویی. با یک پا، که نمی‌شود به عملیات رفت. (ص9)
حتی این همراهی ظاهری، شاید بهانه‌ای برای شانه خالی کردن از بار اعزام به خط مقدم باشد. چون قهرمان نشان داده که به راحتی از پس خود بر می‌آید و احتیاجی به دلسوزی دیگران ندارد.
شخصیت دیگری که در این بین مطرح می‌شود، آسمان است؛ همدرد واقعی شخصیت اصلی داستان. در ابتدای داستان که قهرمان با ناکامی از دوستان جدا می‌ماند و احساس شکست و اندوه می‌کند، آسمان تیره و طوفانی است. در اواسط داستان که قهرمان با پریشانی از خواب برمیخیزد و دلش دوباره هوایی می‌شود، آسمان هم عقده‌هایش را بر روی زمین خالی میکند؛ درست مثل دشمن. باران ادامه دارد و قهرمان ما حتی متوجه تمام شدن آن نیست. فقط هنگامی که از شهادت حاج علی با خبر میشود و راهی خط مقدم، متوجه آسمان صاف صبحگاه میگردد. آن زمان، ابرهای تیره غم نیز از آسمان دل او کنار رفتهاند.
«کجا؟ کجا داری میری؟!»
– «پیش بچه‌ها!»
– «ولی حاج علی گفته بود که تو باید همین جا بمانی.»
وانت راه افتاده بود. او گفت: «ولی دیگر حاج علی نیست!» نفهمید که حسن صدایش را شنید یا نه.
آسمان را نگاه کرد. صاف صاف بود، بدون حتی تکه‌ای ابر. نسیم خنک صبحگاهی صورتش را نوازش می‌کرد. (ص13)
3-2-2-2 یاوران حرّ
3-2-2-2-1خلاصه
تمام داستان از پنج نامه تشکیل می‌شود. نامه‌ی اول از حامد صالحپرور به سید مهدی حسینی است. صالح پرور در تهران مشغول درس خواندن است و حسینی در جبهه حضور دارد. حامد، سید مهدی را ملامت می‌کند که چرا در اواسط ترم یک پزشکی، به جبهه رفته و تمام درس و کارش را تعطیل کرده است. اما سید که قبلا هم به جبهه رفته بود، این بار هم طاقت نیاورده و به گردان قبلی خود، «حرّ» بازگشته است. حامد به او گوشزد می‌کند که مملکت به پزشک با ایمان خیلی احتیاج دارد و تکلیف، فقط در جبهه جنگیدن نیست و… اما او در جوابش –و نیز دو نامه‌ی بعدی- می‌نویسد که راه خود را با عقل به ظاهر کوچک خود انتخاب نموده و حتی حامد را برای آمدن به جبهه تشویق می‌کند. آخرین نامه از حامد صالحپرور به شخصی به نام احمد محمدی است که اولین بار نشانی سید مهدی را از او گرفته بود. این نامه از جبهه نوشته شده و

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد درمورد دوران دفاع مقدس، ادبیات فارسی، مفقودالاثر، دفاع مقدس Next Entries دانلود پایان نامه ارشد درمورد امام حسین(ع)، مفقودالاثر، امام حسین، انس با قرآن