دانلود پایان نامه ارشد درمورد تیراندازی، محمدرضا کاتب، ارزش اطلاعات، تلاش مضاعف

دانلود پایان نامه ارشد

را در حین جست و جو، پشت سنگر پرسنلی می‌بینند، باز هم صادق –برخلاف سلمان- قصد ندارد بپذیرد که هم‌سنگر آن‌ها یک جاسوس است.
تا اواسط داستان سلمان و صادق در مخالفت با یکدیگر عمل می‌کنند؛ یعنی شخصیت مقابل یا مخالف نسبت به هم دارند. البته اعمال و افکار صادق، به صلاح نزدیک تر است؛ زیرا اولا وظیفه را به اتمام رسانده و به حرف مافوق خود احترام گذاشته، ثانیا اصل در ظن و گمان نسبت به برادر دینی، حسن و خوش بینی است.
با ادامه تحریکات سلمان، حساسیت صادق هم زیاد می‌شود و این امر آن‌ها را به تعقیب او می‌کشاند. وقتی موارد مشکوک پشت سر هم ردیف می‌شوند صادق هم با سلمان همراه می‌شود. نویسنده هم به طرز آشکار رفتار شک برانگیز رائد را به نحو محسوسی به نمایش می‌گذارد.
سلمان نگاهش را به دنبال رائد که می‌رفت در حلقه‌ی رزمندگان گم شود، کشاند، مکث کوتاهی کرد و آرام گفت: «ما به مدرک احتیاج داریم؛ مدرکی که حاج میثم را قانع کند.»
صادق به نشانه‌ی تایید این فکر، سر تکان داد. از میدانگاهی صدای تکبیر دسته‌های بسیج، قرارگاه را به لرزه در آورد. (ص34)
در این صحنه، تکبیر بچه‌های میدانگاه به زیبایی در نقش مهر تایید نقشه‌های صادق و سلمان، ظاهر شده است. شاید این نوع توضیحات برای جذابیت اثر باشد و شاید هم وظیفه رائد –به عنوان نیروی اطلاعاتی- ایجاب میکند!
رائد خیلی خوش رو و شوخ طبع است. خود را ساده و بچه نشان می‌دهد تا کنجکاوی‌اش خیلی شک برانگیز نباشد. اما در اصل آمده است تا میزان هوشیاری یا غفلت نیروها را بسنجد. خود او با کارهایش حساسیت صادق و سلمان را بیشتر بر می‌انگیزد. وقتی صادق به عمد اسم از ستون پنجم می‌آورد، او دستپاچه می‌شود.
رائد با شنیدن این حرف، حالت چهره‌اش تغییر کرد. گره در ابرو انداخت و به نقطه‌ای خیره شد. سلمان و صادق بی امان رائد را زیر نگاه سنگین خود گرفتند؛ به طوری که رائد این سنگینی را حس کرد و جرئت نکرد سر بلند کند. عاقبت دستپاچه از جایش بلند شد و گفت: «خب … با اجازه‌تان! منم می‌روم قاطی بچه‌ها. (ص34)
به نظر می‌آید نویسنده دو مسئله را به خوبی تفکیک نکرده است. اول اینکه اگر سلمان حساسیت بهجا نشان می‌دهد، چرا این کار را همراه با نوعی خشونت، حسادت، سرپیچی از فرمان مافوق و … به تصویر کشیده است. ثانیا اگر رائد واقعا نیروی اطلاعاتی است، وقتی در سوله همه چیز لو می‌رود، این‌طور دستپاچه به دشت فرار می‌کند و اجازه می‌دهد مسئله تا جایی ادامه پیدا کند که مسئول و دسته فرمان ایست بدهد و … در حالی که در انتها همه می‌فهمند که او مسئول اطلاعاتی است و ظاهرا دیگر ماموریتش تمام شده است و نیازی به کتمان نیست! رفتارهای ناشیانه رائد، ظن و گمان‌های بیش از اندازه‌ی سلمان و انتهای داستان، خیلی با هم سازگار نیستند و خواننده، نتیجه‌ی روشنی دریافت نمی‌کند.
3-3-3-3 جزیره تپه ماهورها
3-3-3-3-1خلاصه
چهار رزمنده از نیروهای اطلاعات عملیات، به شکلی معجزهآسا وارد جزیره‌ی تحت پوشش دشمن میشوند. در آنجا اطلاعات نظامی با ارزشی کسب می‌کنند ولی نمی‌توانند بازگردند. این اطلاعات در عرض سه روز باید به دست فرماندهان می‌رسید تا بتوانند عملیات مهمی بر ضد دشمن به انجام برسانند. هر شب، هنگامی که تاریکی شب امکان خارج شدن از مخفیگاه –که یک تانک از کار افتاده بود- را به آن‌ها می‌داد، دوباره به شناسایی منطقه و بررسی نقشه‌ی فرار می‌پرداختند اما بی فایده بود. مسئول دسته، سلیمان نام داشت که اجازه‌ی ناامیدی را به خود و گروهش نمی‌داد هر چند سه نفر دیگر، کاملا از رساندن اطلاعات به فرماندهان ایرانی مأیوس شده بودند. روز چهارم، سگی زخمی را پیدا کردند که گلوله‌ی سربازان بعثی پایش را مجروح کرده بود. حامد که این سگ او را به یاد سگ گله‌شان گرگی می‌اندازد، زخمش را پانسمان می‌کند و به او غذا می‌دهد. بعد هم او را رها می‌کند. این کار باعث می‌شود که غروب –همان شبی که آخرین مهلت فرار برای این چهار نفر محسوب می‌شد- دوباره سر و کله‌ی سگ که حالا گرگی نام دارد پیدا شود. بچه‌ها ابتدا ناراحت می‌شوند؛ چرا که شاید این رفت و آمد، عراقی‌ها را به آن مخفیگاه بکشاند اما سلیمان نقشه‌ی جالبی می‌کشد تا از سگ برای فرار استفاده کنند. پس او را تا اواسط شب، پیش خودشان نگه می‌دارند. روی کاغذ اسم فرمانده گردان بعثی را می‌نویسند. از عرب زبان بودن حامد نیز استفاده می‌کنند تا جملهای توهینآمیز به عربی بنگارد. این کاغذ را به همراه یک چراغ قوه، به وسیله بند پوتین به گردن گرگی می‌اندازند و او را میان نیروهای عراقی رها می‌کنند. با مشغول شدن سربازان عراقی به این حرکت مشکوک و تیراندازی‌های پیاپی آنان، بچه‌ها فرار می‌کنند.
روز بعد منطقه به دست بسیجیان فتح می‌شود. حامد و سلیمان به دنبال گرگی می‌گردند ولی جسم بیجان او را در کنار چهار سرباز عراقی که به اتهام خیانت تیرباران شده‌اند می‌یابند.
3-3-3-3-2 درونمایه
درونمایهی داستان این مطلب را می‌رساند که نباید هیچ گاه امید و توکل بر خدا را از دست داد. البته می‌توان امداد غیبی را نیز در کنار دو عامل قبلی یاد کرد. خداوند از راه‌هایی که بشر به فکرش خطور نمی‌کند، بندگان صالح خود را مدد می‌کند. سلیمان که سر گروه دسته است، نمی‌خواهد به هیچ وجه نا امید شود و شاید همین امید اوست که آخر، آن‌ها را نجات می‌دهد. البته در کتاب، جای یک مسئله خالی است و آن نشان دادن توکل و توسل قوی بچه‌ها یا حداقل سلیمان به وسیله‌ی دعا و نیایش است؛ فقدان این مسئله در همه‌ی داستان‌ها مشهود است.
3-3-3-3-3 تحلیل کلی
این داستان به قطعات داستانی دکتر محسن پرویز شباهت دارد. برداشتی از یک اتفاق نه چندان نادر در جبهه است. در این داستان هم مانند دو داستان گذشته، توصیفات خوب و نسبتا دقیق هستند. تاکید نویسنده در داستان، بر روی امداد غیبی و نشان دادن این مسئله به طور جزئی است. آنچه نویسنده از آن غافل شده، بروز جلوه‌های معنوی ایمان قلبی رزمندگان در چنین رویدادهایی در حالی که این داستان، یکی از مناسب‌ترین میدان‌ها برای چنین مسائلی است.
3-3-3-3-4 تحلیل شخصیت
سلیمان به عنوان مسئول گروه، شخصیتی که بیش از همه به نجات امید دارد و تنها کسی که با این تفکر موفق به طراحی نقشه‌ی فرار می‌شود، شخصیت اصلی داستان است. مصطفی، حامد و امیر که دیگر اعضای گروه را تشکیل می‌دهند، اعمالی محدود و شبیه به هم دارند و به عنوان شخصیت‌های فرعی مطرح هستند. سلیمان در مقابل یأس بچه‌های گروهش مقاومت می‌کند و سعی دارد آن‌ها را به حرکت وادارد. حتی پیشنهاد می‌کند نقشه‌ی چندین بار بررسی شده را دوباره موشکافی کنند تا هم راهی پیدا شود و هم روح ناامیدی از میانشان رخت بربندد. او ارزش اطلاعات به دست آمده را می‌داند و می‌خواهد به هر قیمتی آن‌ها را به دست رزمندگان اسلام برساند.
اشکال عمده در پرداختن به شخصیت او به عنوان رزمنده‌ی مقاوم، کم رنگی نقش دین در ایجاد روحیه و امید در سلیمان است. او گرچه از دیگران باشورتر است و حاضر به تسلیم نیست اما بهتر بود این امید به وسیله‌ی دعا، توسل و توکل ایجاد می‌شد. نویسنده حتی در به کار گرفتن اصطلاحات و گفتگوها نیز، دقت کافی نداشته است.
دهلیز مخفیگاه باز شد و سلیمان و امیر آرام خود را سر دادند پایین.
حامد متعجب پرسید: «چی شد؟ صدای تیراندازی از کجا بود؟»
سلیمان گفت: «فکر کنم حیوانی چیزی دیده بودند … بدشانسی آوردیم.»؟(ص50)
بدشانسی لغتی عامیانه است و در جبهه زیاد کاربرد نداشت. اگر هم استفاده می‌شد، در این متن جای مناسبی برای مطرح کردن آن نیست. در جایی دیگر آمده است:
سلیمان لبخندی زد و گفت: «باورتان نمی‌شود. این فکر ردّ خور ندارد. مطمئنا موفق می‌شویم.» (ص56)
در این جمله هم نشانی از توکل به چشم نمی‌آید در حالی که این صحنه‌ها، بهترین فرصت برای نشان دادن پیام‌های دینی داستان هستند. حداقل نویسنده می‌توانست از عبارت «ان‌شاءالله» در این سطور استفاده کند. گویا شخصیت‌های داستانی به هوش خود و وفاداری آن سگ زخمی بیشتر تکیه داشتند تا یاری خداوند!
شخصیت داستانی دیگری که نقش مهمی هم ایفا می‌کند، سگ زخمی است. این سگ به علت توجه و رسیدگی حامد، به آن‌ها وفادار می‌شود و در نهایت هم آن‌ها را در فرار یاری می‌دهد. این سگ می‌تواند امداد غیبی باشد. امداد غیبی در جبهه‌ها به شکل‌های مختلف بر رزمندگان ظاهر می‌شد و این بار این سگ این وظیفه را به عهده گرفته است. نکته‌ی درخور توجه این است که این سگ، اعمال داستانی و تاثیر بیشتری نسبت به سه شخصیت فرعی دیگر دارد که این امر با در نظر گرفتن او به عنوان پیک نجات این مسئله حل می‌شود.
حامد، امیر و مصطفی، نقش‌های شبیه به هم دارند. هر سه ناامیدانه وقت می‌گذاردند و با اینکه از هدر رفتن زحمات و شناسایی خود دلگیرند اما روح سرخوردگی و یأس، توان تلاش مضاعف را از آن‌ها سلب کرده است.
حامد نفسی تازه کرد و گفت: «بی فایده است. هیچ راهی نیست. هیچ جوری نمی‌شود از این جهنم بیرون رفت.» سلیمان با اطمینان گفت: «ما که توانستیم وارد بشویم، پس بیرون هم میتوانیم برویم.»
حامد که با چفیه، عرق دور گردنش را خشک می‌کرد، گفت: «آن یک تصادف بود. ما شانس آوردیم. اگر تصادفا به لودرها برنمی‌خوردیم، هیچ جور دیگری نمی‌توانستیم داخل جزیره بشویم.»
مصطفی گفت: «آره! خوبی‌اش به این بود که لودر جای خوبی برای مخفی شدن بود و از همه جالب‌تر اینکه کسی به این لودرهای غول پیکر توجهی ندارد.»
امیر خندید و گفت: «خب، چطور است برویم از راننده‌های لودر خواهش کنیم همان طور که ما را توی جزیره آورده‌اند، برمان گردانند!»
سلیمان گفت: «کار ما از شوخی و این حرف‌ها گذشته، بیایید دوباره همه راه‌ها را از نو بررسی کنیم. ما نباید فرصت را از دست بدهیم.» (صص45- 46)
البته آن طور که در داستان می‌خوانیم، بچه‌ها در سه روز گذشته تمام تلاش خود را کرده‌اند ولی نکته این جاست به چیزی بیش از این تلاش دل‌خوش نیستند. این جاست که تفاوت سلیمان و قدرت ایمان و توکل بروز پیدا می‌کند.
پس از پیدا شدن سگ زخمی، نقش حامد از دیگر دوستانش بیشتر می‌شود. در حقیقت امتیاز حامد در برابر امیر و مصطفی ترحم و شفقت او نسبت به مخلوق خداوند است. مسلما این ترحم نیز در موفقیت نقشه آنان موثر است.

3-4 سال 73
3-4-1 زندگی نامه

محمدرضا کاتب در سال 1345 در تهران متولد شد. وي از فعالان عرصهی نويسندگي است و کتاب‌های زيادي از وي چاپ و منتشر شده است. او در سال ۱۳۶۹ با رمان «هيس» مطرح شد. اين كتاب از سوي نويسندگان و منتقدان مطبوعات به عنوان كتاب سال مطرح شد، البته قبل از اين هم كاتب در زمينهی داستان نوجوانان آثار قابل توجهي داشته و برخي از آن‌ها برنده جايزه نيز شده‌اند.
كاتب جوايز بسياري نیز کسب كرده. همچنين كتاب «فقط به زمين نگاه كن» در رشته داستان در دومين دوره انتخاب كتاب سال دفاع مقدس در سال73 برگزيده شد.
آثار:
داستان‌های چاپ شده او تا پايان دهه 60 عبارتند از: «اولين قدم»، «شب چراغي در دست»، «قطره‌هاي باراني»، «نگاه زرد پائيز»، «ختم ارباب والا»، «جاي شما خالی» «بلاهاي زميني»، «عبور از پيراهن» و «پري در آبگينه»
کتاب‌های چاپ شدهی او تا دهه 70 عبارتند از: «همسايه مسيح»، «دست‌ها پشت گردن»، «فقط به زمين نگاه كن» و «يك حرف قشنگ‌تر بزن.
3-4-2 دست‌ها پشت گردن
3-4-2-1 خلاصه
سه رزمندهی ایرانی در محاصره نیروهای دشمن قرار می‌گیرند. رضا و حمید نوجوان هستند و جعفری حدودا پانزده سال از آن‌ها بزرگ‌تر است. داستان به صورت دانای کل روایت می‌شود ولی بیشتر به رخدادهای درونی شخصیت جعفری می‌پردازد. او -دو سال قبل- در محاصره شهر مهران فرمانده بود و در آخرین لحظات به جای ماندن و کمک به مجروحان، شهر را ترک کرد. در مقابل، نوجوانی کم سن از نیروهای او، تا آخر ایستاد و شهید شد.
لبخند آخر نوجوان که او و بزدلی‌اش و نیز مرگ را به سخره گرفته

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد درمورد کانون پرورش فکری، نمایشنامه، دفاع مقدس Next Entries دانلود پایان نامه ارشد درمورد محمدرضا کاتب، کودک و نوجوان، ادبیات کودک و نوجوان، نقد داستان