دانلود پایان نامه ارشد درمورد امیرالمومنین، نهج البلاغه

دانلود پایان نامه ارشد

گفت : یک حاجتی از تو دارم ، علنی بگویم یا غیر علنی ؟عمار گفت: علنی بگو. گفت من از خانواده ام جدا می شدم شکی در گمراهی این قوم (سپاه معاویه ) نداشتم ، تا اینکه دیشب دیدم منادی ما آمد به لا الا الا الله و محمد رسول الله شهادت داد و دعوت به نماز کرد و مثل همین دعوت ( از سپاه معاویه ) هم شنیده شد.
هر دو گروه یک نماز خواندیم ، هر دو به یک چیز دعوت کردیم ، کتاب واحدی را تلاوت کردیم، پیامبرمان یکی است؛ اینها را که مشاهده کردم ، دیشب شک مرا کلافه کرد ، به گونه ای که جز خدا کسی نمی داند که تمام شب را تا صبح بیدار ماندم .نکته مهم اینجاست که گفت :
رفتم نزد امیر مومنان و ماجرا را برایش بیان کردم: گفت : «هل لقیت عماربن یاسر؟» آیا عمار یاسر را دیدی ؟ گفتم نه ؛ گفت :« نالقه فانظر ما یقول لک فاتبه ، برو به دیدار عمار ببین به تو چه می گوید ، (هر چه گفت) از آن پیروی کن .
حضرت دید با هیچ زبانی نمی تواند درد او را درمان کند، با منطق و برهان نمی شود آن را مداوا کرد، با نفس رحمانی و رح عرفانی و الهی نمی توان آن ر معالجه کرد ؛ از این رو آن عرب سطحی نگر و ظاهر بین را به عمار ارجاع داد تا از یک طریق عوام پسندان ه مشکل را حل کند . در صفین تقریبا این مطلب برای همه جا افتاده بود که پیامبر در مورد عمار فرموده : « تو را یک گروه ستمگر می کشند» عمار نیز در آن زمان پیرمردی نود ساله بود. حضرت او رابه عمار ارجاع داد تا شاید تعریف پیامبر ، یا سالخوردگی عمار، ویژگی هایی که معمولا انسان های عوام زده خیلی به آن توجه می کنند – در دل این مرد اثر بگذارد .
اتفاقا خود عمار هم موضوع را گرفت و فهمید چرا علی (ع) او را نزدش فرستاده است ؛ لذا به جای اینکه با استدلال قرآنی و یا تحلیل های عقلی مساله را برایش روشن کند سعی کرد با چند شاهد تاریخی و عیشی گمراهی آنها را برایش ثابت کند . با اشاره به عمروعاص گفت : « ایا صاحب آن پرچم سیاه را که مقابلم است، می شناسی ؟ آن پرچم عمروبن عاص است . من در کنار رسول خدا سه بار با او جنگیدم و این چهارمی اش است؛ البته این مورد بهتر از موارد گذشته نیست بلکه بدتر از آنهاست »
سپس گفت:« آیا در جنگ بدر و احد و صفین حضور داشتی و یا پدری داری که در آن جنگ ها شرکت می داشت و خبرش را به تو داده باشد؟؛ مرد گفت : نه.
عمار گفت: «روز بدر و احد و صفین جایمان کنار پرچم های رسول خدا (ع) بود ولی آنها در کنار پرچم مشرکان جنگ احزاب بودند».
آنگاه برای اینکه تخم شک را کاملاً از دل مرد عرب بیرون بیاورد و خاطرش را آسوده کند، با جملاتی تند و آتشین، نهایت بغض خود را نسبت به آنها بیان فرمود و گفت: «فسم به خدا دوست داشنم همه آنهایی که با معاویه به جنگ ما آمده اند به صورت یکی از مخلوقات در می آمدند و من ان را قطعه قطعه می کردم و سرش را می بریم. و الله خون های همه آنها از خون گنجشک حلال تر است». از او پرسید: «آیا خون گنجشک حرام است؟»
مرد عرب گفت: «نه بلکه حلال است».
فرمود: «خون اینها هم همینطور است».
آنگاه بیان داشت: «دیدی چگونه برایت قضیه را روشن کردم؟»
گفت: «بلی، برایم قضیه را باز کردی».(منقری ،1364: 321)
اما همه عوام مثل این مرد عرب نبودند که وقتی شبهه ای برایشان رخ داد بیایند منصفانه به دنبال پاسخش بگردند و همیشه نیز شخصیت هایی مثل همار در دسترس نبود تا با زبان خودشان به آنها پاسخ دهد.
انسان های خود محور و کوته نظر، آن چه با چشم سر می بینند، در باورشان می نشیند و مطابق فهم ناقص خویش عمل می کنند، حتی با اصرار می کوشند نظیر جاهلانه خود را بر دیگران تحمیل کنند؛ این دسته خیلی خطرناکند. آنها تحجر را با تعصب می آمیزند و بر جهالت خویش پا می فشارند. افرادی چون معاویه و عمروبن عاص وو اشعث بن قیس بیش از همه مدیون خدمات این گروه خشک و بسته و لجوج بودند.
وقتی معاویه در ساعت های پایانی جنگ صفین قرآن ها را بر نیزه کرد و فریبکارانه حکمیت قرآن را پیش نهاد، خیل کثیری از یاران حضرت بدون اینکه از خود بپرسند چرا معاویه تا این ساعت حکمیت قرآن را نپذیرفت؟ و چرا آنگاه که مولا او را به پذیرش آن سرباز زد؟؛ این یاران خسک ممغز بی درنگ از ادامه جنگ باز ایستادند. هر قدر حضرت فرمود معاویه، عمر و عاص، ولیدبن عقبه، حبیب بن مسلمه، ضحاک بن قیس و ابن آبی سرح و… نه حامی دین هستند و نه قرآن، به سخنان حضرت گوش ندادند. مولا می فرمود:
من بیش از شما آنها را می شناسم؛ در کودکی آنها را دیدم و در بزرگسالی با آنها بوده ام؛ آنها آن روز شرورترین کودکان و بعدها بدترین مردم بوده اند… اساساً من اولین کسی بوده ام که آنها را به کتاب خدا دعوت کرده ام… اصلاً فلسفه قیامم این است که آنها را به پذیرش حکم قرآن وادار کنم… آنها الان می خواهند شما را فریب بدهند و قصد عمل به قرآن را ندارند.( منقری ،1364: 489)
با این حال بیست هزار نفر دست از جنگ کشیدند و علی را بین سه راه مخیر کردند و گفتند: «دعوت به قرآن معاویه را بپذیر و گرفته یا دست بسته تو را تحویل معاویه می دهیم و یا با تو همان معامله ای را می کنیم که با عثمان کرده ایم (یعنی تو را به قتل می رسانیم)».( منقری ،1364: 489)
حضرت به ناچار مالک اشتر را از میدان نبرد فراخواند و جنگ را متوقف کرد؛ ولی کار تنها به پذیرش حکمیت و تعطیل جنگ خاتمه نیافت. مولا بنا داشت در مقابل نماینده مکار شام، فرد معتمد و زیرکی چون ابن عباس یا مالک اشتر را برای قضاوت در مورد حقانیتش به مذاکرات حکمیت بفرست؛ ولی یمنی ها با سرسختی جاهلانه مخالفت کردند و گفتند: «عمرو عاص و ابن عباس هر دو از اعراب شمالی و قریشی هستند؛ حتماً باید یکی از حکمین یمنی (یعنی از اعراب جنوب) باشد؛ غیر از ابوموسی اشعری احدی را نمی پذیریم».
در حالی که ابوموسی اشعری از مقدس مابان کج اندیشی بود که همواره در مسیر اصلاحات علوی چالش ایجاد می کرد و از جنگ جمل و صفین کناره گرفت؛ نه از سیاست و فطانت چیزی می فهمید و نه وزنی در وفا داشت؛ لذا مذاکره او با فرد خدعه گر و سیاسی چون عمرو عاص نتیجه ای جز شکست سیاسی مردم عرقا در پی نداشت. کما اینکه همین اتفاق افتداد و ا و در خلال مذاکرات، مولا را از حکومت عزل و معاویه را به خلافت برگزید.
نکته بسیار عبرت انگیز و تعجب آور این است که همین عاصر پس از این ماجرا در همان میدان جنگ آیه «ان الحکم الا لله» را بر سر زبان مردم انداختند و به آنها گفتند طبق نظر قرآن، جز خدا کسی نباید حکم کند. از این رو هنگام قرائت سند تحکیم، از اطراف سپاه حضرت فریاد «لا حکم الا لله» برخاست. (منقری ،1364 :489)
مفهوم این شعار این بود که صدور حکم تنها از ان خداست و انتخاب حکم و امضای سند تحکیم امری نامشروع است. اندکی بعد نیز به حضرت گفتند ما از اینکه به حکمیت رضایت دادیم توبه کردیم. شما هم باید توبه کرده و سند تحکیم را نقض کنی، و گرنه از شما برائت می جوییم. به دنبال آن دوازده هزار تن از قاریان با همین بهانه را خود را از حضرت جدا کرد(مسعودی ،1374،ج2: 402)
آنها به شتاب تصمیم می گرفتند؛ از این رو زود هم از نظر خود بر می گشتند. به جای ریشه یابی اشتباهات فاحش خویش و از میان بردن آنها، بی درنگ با غسل توبه از کرده خود تبری می جستند و به نهی دیگران می پرداختند. پیش از آنکه خود را اصلاح کنند در اندیشه اصلاح سایرین بودند.
به هر حال پیدایش این طیف سطحی نگر و هرهری مسلک که از معارف اسلام بهره ای نداشتند و خوارج بخشی از آنها به حساب می آمد، برای حکومت امیر مومنان مشکل بزرگی را پدید آورد و روند اصلاحات بنیادین حضرت را در سرنوشت سازترین لحظه های تاریخ به مخاطره افکند و با چالش های جدی روبرو ساخت.
3،1،2،8 تحجر زدایی امیرالمومنین(ع)
امیر مومنان (ع) از نخستین روزهای خلافت به این مشکل واقف بود و می دانست قصور فهم مردم در درک مقتضیات زمان و مسائل اسلام بعدها منشأ اختلاف خواهد بود.
حضرت می دانست اگر باب اجتهاد را به روی خویش ببندد، متحجران دست او را در تطبیق اصول اسلام بر شرایط متغیر زمانه می بندند و سیره خلفای پیشین را همواره به رخ ایشان می کشند. از این رو در خطبه ای که در بدو پذیرش خلافت ایراد کرد، فرمود: «و اعلمو آتی ان أجبتکم رکبت بکم ما اعلم؛ و بدانید که اگر من درخواست شما را پذیرفتم با شما چنان کار می کنم که خود می دانم».( نهج البلاغه، خطبه 92)
2،1،2،9 شناساندن حق و باطل
امیر المومنین (ع) برای ارتفای سحطح آگاهی و شناخت جامعه دو راه را پیش نهاد؛ یکی شناخت حق و باطل و دیگری شناسایی اهل آنها.
حارث بن حوط در جریان جنگ جمل به سختی با تردید دست به گریبان بود. سووابق طلحه و زبیر و انتساب عایشه به بیت پیامبر، همچون سدی راه فهم او بسته بود؛ به طوری که نمی توانست انحراف آنها را در جنگ جمل بپذیرد. حضرت برای روشنا بخشی به او کلامی گفت که جرداق آن را در مرزهای وحی ارزیابی کرد؛
یا حارث! انک نظرت تحتک و لم تنظر فوقک فحرت! انک لم تعرف الحق فتعرف من اتاه، و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه؛ حارث! تو کوتاه بینانه نگریستی نه عمیق و زیرکانه، و سرگردان ماندی. تو حق را نشاناخته ای تا بداین اهل حق چه کسانند و نه باطل را تا بدانی پیروان آن چه مردمانند.( ابن ابی الحدید ،1388،ج19 :147)
حضرت تنها شناخت حق را برای هدایت همه مردم، مخصووصاً قشر تحجر گرا و ضعیف الفکر کافی نمی دانست؛ چرا که بسیاری از مردم در حوادث پیچیده و فتنه‌هاي در هم تنييده قادر به تفكيك حق از باطل نيستند؛ از اين گذشته در صورت قدرت تفكيك و توان تحليل، به دليل عدم دسترسي به اطلاعات و يا عدم فرصت كافي براي آگاهي از جزئيات حوادث، نمي‌توانند تحليل درستي ارائه نمايند.
بنابراين اگر حق را بشناسند ولي از مصاديق حق و باطل بي‌خبر باشند، در كشاكش درگيري‌ها و برخورد جناح‌ها نمي‌توانند حساب شده موضع گيرند. از اين‌رو كسي كه تنها حق را مي‌شناسد ولي نمي‌داند چه كسي در روزگارش در صراط مستقيم حركت مي‌كند و قابل اعتماد است، گاه بازيچه دشمن است و گاه از فعاليت سازنده اجتماعي باز ايستاده، به عنصري بي‌اثر مبدل مي‌شود و به حزب قاعدين مي‌پيوندد. لذا حضرت شناسايي اهل حق و اهل باطل را به مثابه يك وظيفه خطير اجتماعي پيش كشيده و مي‌فرمودند: «و اعلموا انكم لن تعرفوا الرشد حتي تعرفوا الذي تركه؛ و بدانيد كه تا واگذارندة رستگاري را نشناسيد، رستگاري را نخواهيد شناخت». (همان ص147)
شهيد مطهري در اين مورد مي‌نويسد:
شناخت اصول و كليات به تنهايي فائده ندارد، تا تطبيق به مصداق و جزئي نشود؛ زيرا ممكن است با اشتباه دربارة افراد و اشخاص و با نشناختن مورد، با نام حق و نام اسلام و تحت شعارهاي اسلامي، بر ضد اسلام و حقيقت و به نفع باطل عمل كنيد. ( مرتضی مطهری ،1385 : 337)
بنابراين يكي از راهكارهايي كه حضرت براي روشنگري و هدايت فكري مردم ارائه مي‌كرد، شناخت حق و باطل و چهره‌هاي حق‌مدار يا منحرف بوده است.
3،1،2،10 افشاگري سنجيده
يكي از شيوه‌هاي حضرت براي بيداري افكار عمومي، افشاي توطئه‌ها و مقاصد شوم فتنه‌گران جامعه بود كه در لابلاي بيانات خود از نيات پنهان آنان پرده برمي‌داشت؛ معاويه سخت مواظب بود نقش پشت پرده‌اش در قتل عثمان فاش نشود، تا به بهانه خونخواهي عثمان، افكار عمومي را عليه اميرالمومنان(ع) بسيج كند؛ ولي حضرت از نقش پنهان او در قتل عثمان و تعلل ورزيدنش در ياري خليفه مقتول پرده برداشت؛ به طوري كه حناي معاويه نزد عراقيان رنگ باخت و حتي فردي مثل شبث‌بن ربعي كه چندان تعهدي به مولا نداشت، اين قضيه برايش مسلم گشت؛ از اين رو در ملاقات با معاويه گفت: «قد علمنا اَنك قد أبطأت عنه بالنصر و اجبت له القتل بهذه المنزله التي تطلب؛ ما مي‌دانيم تو در ياري عثمان كوتاهي كردي و مي‌خواستي او به قتل برسد و تو به مقام دلخواهت برسي»
حدود سي هزار تن از قاريان شام و عراق در گوشه‌اي از صفين چادر زدند و تا سه ماه بين معاويه و مولا رفت و آمد مي‌كردند، هر بار با كوله‌باري از تهمت و مغالطه از نزد معاويه پيش حضرت مي‌آمدند؛ ولي آن بزرگوار با بيانات روشنگرانه شبهات آنها را مي‌زدود و از سردرگمي رهاشان مي‌كرد، با

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد درمورد جامعه اسلامی، حکومت اسلامی، روخوانی قرآن، امیرالمومنین Next Entries پایان نامه با کلمات کلیدی حقوق آمریکا، اجرای تخلف، حقوق انگلیس، حقوق ایران