دانلود پایان نامه ارشد درباره ایدئولوژی، قرن نوزدهم، جنبش فمینیسم، سلسله مراتبی

دانلود پایان نامه ارشد

مدرنیسم در مفهوم «خرد» و«خرد گرایی» به نحوی که از قرن هفده میلادی در جوامع غربی تا با امروز رایج شده تردید می کنند واز تقسیم دنیا به حوزه، تعقلی و غیرتعقلی خودداری می ورزند. براساس این نظریات لازم است که ذهنیت جدیدی براساس مفاهیم و تعاریف جدیدتر از«خرد» شناخته شود که جنبه های مثبت ذهنیت زنانه و مردانه، هر دو را دربرداشته باشد. در چنین نظامی بهبود نهادهای حقوقی، ایدئولوژی، حکومتی و اقتصادی بخودی خود مسائل زنان زا حل نمی کند. بلکه کل مجموعه فرهنگی شامل ارزشهای اعتباری و نظام ارزشیابی به همراه اجزاء دیگر آن نظیر مذهب و غیره می بایست تحول یابد و دیدگاه های زنانه و مردانه هر دو را دربرداشته باشد تا ترقی و تکامل به سوی جامعه ای انسانی تر امکان پذیر باشد.1

۲- تعاریف مطرح از فمنیسم
کمتر کسی قبول دارد که معنی اصطلاحات «فمینیسم» و«فمینیست» بدیهی است. یکی از علایم این بلاتکلیفی، تمایل به استفاده از کلمه فمینیسمها برای نشان دادن تنوع دید هایی است که فمینیستها ابراز می‏کنند. علامت دیگر، ترجیح دادن تعریفی حداقل یا به گفته روزالیند دلمار،تعریفی پایه ای است:
دست کم می توان گفت فمینیست کسی است که معتقد باشد زنان به دلیل جنسیت گرفتار تبعیض هستند. که نیازهای مشخص دارند که نادیده و ارضا نشده می ماند،که لازمه ارضای این نیازها تغییری اساسی در نظام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است.
دلمار نتیجه می گیرد: «از این حد که بگذریم، همه چیز ناگهان غامض تر می شود».1
این بدان معنی نیست که فمینیستها نمی توانند روی موضوعهای عام مورد علاقه زنان باهم کار کنند، هر چند که خواهیم دید به موضوعهایی از قبیل دستمزد مساوی، تبعیض، یا تقسیم کار در خانه از مواضعی متفاوت برخورد می کنند. علاوه براین پیچید گیهایی که دلمار به آنها اشاره می کند به خودی خود تازگی ندارد. فمینیستهای «موج اول» در قرن نوزدهم واوایل قرن بیستم، که عمدتاً به حق رای برای زنان می‏پرداختند، بر سر این هم که گرفتاریهای زنان را چگونه باید اصلاح کرد و مسئولیت این گرفتاریها با کیست اختلاف نظر داشتند. اما در همان حال که تمامی ایدئولوژیها پیروانی جذب می کنند که بر سر راههای رسیدن به هدفی ظاهراً مشترک اختلاف نظر دارند روش انقلابی در مقابل روش اصلاحات اجتماعی، محیط – زیست گرایان سبز تیره در مقابل سبز روشن، طرفداران ارگانیک حفظ محیط زیست در مقابل اختیارگرایان، دامنه اختلاف نظرهای کنونی در میان فمینیستهای «موج دوم» به گفته ویکی راندال، از «بحران هویت» چیزی کم ندارد.2
این بلاتکلیفی را تا حد زیادی می توان با این واقعیت توضیح داد که فمنیسم در متن سنت مکتبهای فکری موجود یا تازه پا، چه لیبرالیسم، سوسیالیسم، مارکسیسم، شگل گرفت. این موضوع دونتیجه داشت. اول، فمنیسمتها، به عنوان نمایندگان تفکر جدید و رادیکال، ناچار از جا بازکردن در هریک از این سنتها بودند. دوم، در روند این جا باز کردن، فمنیستها با مقدمات اساسی وخاص هریک از این «ایسمها» همراه شدند. بدین قرار، خط جداکننده فمینیستها از یکدیگر ناشی از همراهی خودشان با یکی از این ایدئولوژیها بود. بنایراین جا دارد که درباره تکامل فمینیستهای مشخصاً لیبرالی، سوسیالیستی یا مارکسیستی بحث کنیم.
با وجود این، آرای فمینیستی صرفاً مشتق از نظرات دیگر نیست. فمینیستها نه تها با ایدئولوژیهای موجود به داد وستد فکری پرداختند، بلکه آن ایدئولوژیها را استنطاق کردند. در این کار، شماری از مفروضات اصلی تکامل تفکر سیاسی از زمان افلاطون و ارسطو را زیر سوال کشیدند که مهم ترین شان«دوگانگی رایج» بود.1
به نظرفمنیستها تاریخ تفکر سیاسی غرب اکنده از یک رشته «تقابلهای قطبی» است که به هریک ازآنها ارزشی مثبت یا منفی اعطا می شود2 از جمله دوگانگی های عمده اینها هستند:فرهنگ – طبیعت؛ عقل –عاطفه ؛عمومی – خصوصی؛ مذکر- مونث. ردیف اول این جفتها در کنار هم گذاشته می شوند، طوری که مذکر بودن همذات با فعالیت فرهنگی و عقل گرایی قلمداد می شود که هردوی اینها در حوزه امور عمومی عمل می کنند.در مقابل،مونث بودن همراه با طبیعت ،یعنی تولید مثل و عاطفه است که به حیطه خصوصی خانه وخانواده تعلق دارد .علاوه براین چنین همذات پنداریهایی نه به عنوان معادل یا همسنخ بلکه در سلسله مراتبی ساده انگارانه ارائه می شود: خصوصیات مذکر برتر و خصوصیات مونث فروتر است. بیشتر برنامه فمینیستی معطوف به بر انداختن این دوگانگی هاست و از این روست که خصلتی مشخصاً برهم زننده می یابد.
اما این خصلت بر هم زنندگی دو شکل متفاوت به خود می گیرد بعضی فمینیستها استراتژی مذکر محورانه ای اتخاذ کرده اند که زنان را تشویق می کند صفاتی را برگزینند که به طورسنتی به مردان نسبت داده شده است. کسانی دیگر نه پی تقلید از مردان ، که دنبال تجویز کردن راه حلی مذکر – مونث رفته اند، یعنی صفاتی که به زنان ومردان نسبت داده می شود در هویت انسانی عام و فارغ از سلسله مراتبی در آمیخته باشد. با وجود این ،برخی دیگر کوشیده اند با اتخاذ استراتژی مونث محورانه ای که به خصوصیات سنتی منتسب به زنان ارزش مثبت بدهد این قطب بندی ها را عوض کنند ،در حالی که عده ای دیگر از فمینیستها اصرار ورزیده اید زنان ومردان گرچه متفاوتند باهم مساوی اند وچنین تفاوتهایی را باید حسن تلقی کرد؛ نه در پی انکارآنها بر آمد و نه کوشید در هم ادغامشان کرد. نیز این استراتژ یهای متفاوت تا حد بسیارزیادی زیر تاثیر اهمیتی هستند که فمنیستها برای جنسیت وجنس در معانی جسمی یا فرهنگی، قائلند .بعضی فمینیسها براولویت جنسیت از نظر زیست شناسی، یعنی تمایز بین نر وماده ، به عنوان توضیح دهنده ستمی که بر زنان می رود تاکید دارند، به این معنی که تجربیات مشخصاً متفاوت زنان ومردان در تولید مثل تبدیل به انگیزه های گشته برای تداوم نا برابریها بین دو جنس. از این دیدگاه جز اینکه این تجربیات دگرگون
شود، زنان همچنان زیر دست مردان خواهند ماند. این نقطه نظر، همچنان که خواهیم دید، مشخصه آنهایی است که به طور کلی «فمینیستهای رادیگال» توصیف می شوند و عمدتاً به خط مشی های مربوط به جنسیت و تولید مثل توجه دارند.
تمرکز فمینیستهای دیگر نه برجنسیت زیست شناسانه بلکه بر شیوه های جوامع در ایجاد نقشهای مذکر و مونث است تا از این راه فرصتهایی را که در زندگی برای زنان و مردان پیش می آید توضیح دهند.
در این جا تمرکز بر مفاهیم فرهنگی نقشهاست که کودکان هر دو بخش آنها را می آموزند وجامعه معتقد است برای زنان یا مردان مناسبت دارد.این تمایز بین اهمیت سیاسی جنسیت و جنس مبنای بسیاری از مباحث بین فمینیستهاست تعيين مي شود. آنهایی که به اولی متمایلند اصرار دارند هویت اجتماعی یک زن با جنسیت او تعیین می شود، در حالی که دسته دوم، با تاکید بر تفاوتهای القا شده فرهنگی، برهویت منتج از جنس زن تکیه می کنند. درجه اهمیتی که به متغیرهای جنسیت و جنس داده می شود، نوع درک جامعه از آنها و تاثیر متقابل شان بر یکدیگر عمیقاً براین مسئله که آیا زنان را باید ذاتاً مساوی با مردان یا به طور بنیادی متفاوت از آنها دانست تاً ثیر می گذارد.
چیزی که می توان «مسئله مرد» توصیفش کرد هر چه بیشتر در مباحث فمینیسم بر جسته شده است. برای نمونه، فمینیستهایی هستند که مردان را دشمن سازش ناپدیز زنان می دانندودر پیش گرفتن راهی جداگانه وخود مختارانه را برای برآوردن نیازهای زنان تجویز می کنند. از این نقطه نظر، مردان در زندگی زنان بکلی زائدند. برعکس، فمینیستهایی هستند که مردان را متحدانی با لقوه، اگرنه بالفعل، در مبارزه برای برابری اصیل بین دو جنس به حساب می آورند.اینان حمایت عملی مردان را نه تنها از نظر سیاسی به مصلحت می‏دانند، زیرا در حال حاضر انحصار قدرت سیاسی عملاً با مردان است. بلکه برای دستیابی به جامعه ای عادل ضروری می بینند. موضوع اخیر ،بر خلاف اولی، به مردان هم اجازه می دهد که مدعی داشتن هویت فمینیستی شوند.
تصویر کردن مردان به عنوان نه دوست و نه دشمن زنان ، گرچه موضوع تازه ای نیست، مایه مباحثات دامنه داری بین فمینیستهاست. پیدا شدن فمینیستهایی رادیکال که برای توضیح دادن انقیاد زنان مفهوم پدر سالاری را دوباره زنده کردند بدین معنی بود که «مسئله مرد» همچنان اهمیت خواهد داشت.
پدر سالاری
در رادیکال ترین شکل پدر سالاری چیزی دانسته میشود بی زمان :مردان همواره در پی این بوده ،هستند و همواره خواهند بود که بر زنان تسلط داشته باشند و از هر وسیله ای چه منصفانه و چه ناشایست، برای رسیدن به این مقصود استفاده خواهند کرد. به علاوه، این تعریف گسترده اعمال قدرت مردانه به دنیاهای «عمومی» سیاست و کار محدود نمی کند: پدر سالاری چیزی قلمداد میشود که تا قلمرو «خصوصی» خانواده و حیطه شخصی روایط جنسی هم ادامه می یابد.
این عقیده به غالب بودن پدر سالاری سبب پیدایش عبارت«شخصی هم سیاسی است» گشت که بی حد و مرز بودن دامنه پدر سالاری را نشان می دهد.
در بیان ملایم تر، پدر سالاری به عنوان علامت اختصاری شرایطی که زنان نابرابری را،چه در عرصه عمومی و چه در حیطه خصوصی، تجربه می کنند به کار میرود .در این بیان «ضعیف تر»، منظور از پدر سالاری ساختاری است اجتماعی و زاییده معاني مربوط به مذكر و مونث بودن. خلاصه كنيم جنس است. در مقابل، تغییر رادیکال تر از پدر سالاری متکی بر ذاتی بودن تفاوتهای زیست شناختی است و قائل به این است که مردان به طور طبیعی مایل به اعمال قدرت خویش بر زنانند. در حالی که تعبیراول، یعنی نقش متکی بر جنس، برای امکان تغییر در روابط زنان ومردان جا باز می گذارد، تعبیر دوم تلویحاً به معنی خصلتی دگرگونی ناپذیر در روابط دو جنس است: مردان علاقه ای، وشاید انتخابی، برای کم کردن کنترل خویش بر زنان ندارند.
خوب که تا ته قضیه پیش برویم ، این تعبیر از پدر سالاری ، زنان را قربانیان صبور ستم مردان می داند، و از این رو سبب رنجش فمینیستهای دیگری می شود که هم زنان را درجنبه ها وجهات فعالانه تری می بینند و هم تلاش های مشترک زنان ومردان را برای فائق آمدن بر نابرابریهای فرهنگی بین دو جنس لازم میدانند.
یکی از نتایج دشمن قلمداد کردن مردان ،عملاً به عنوان مسئله منحصر و واحدی که زنان در برابر دارند، این عقیده است که راه حل در خود زنان است. نمایندگان نظریه سفت و سخت پنداشتن پدر سالاری عقیده دارند که زنان باید خود را از شرایط ستم کشی آزاد کنند. از این نظر، وظیفه فمینیسم تشویق زنان به شناخت این نکته است که آنان وحدتی عمقی و خواهرانگی با لقوه ای دارند که برای فائق آمدن بر زیر دست بودنشان باید تبدیل به فعل شود. مرکزیت پدر سالاری در بحث کنونی بر چندگانکی فمینیسم افزوده، اما موضوع یکسان بودن/ متفاوت بودن که بدان می پردازد در سراسر تاریخچه آن منعکس است.
تنوع تاریخی
موضوع چند گانگی به موج دوم فمینیسم محدود نمیشود. حتی خود حرف زدن از موج دوم تلويجاً یعنی موج اولی از فمینیسم وجود داشته که متمایز از موجی است که در دهه ۱۹۶۰ شتاب گرفت. از نظر تاریخی، تکامل جنبش فمینیسم خیلی راحت به دو مرحله اصلی تقسیم می شود: اولی از اوایل قرن نوزدهم تا اندک زمانی بعد از جنگ اول جهانی، و دومی از اوایل و نیمه دهه ۱۹۶۰ تا عصر حاضر.
این استعاره موجها نمایا نگر جذر و مدهایی در جنبش فمینیسم است و تلويجاً میرساند که عمدتاً بافعالیتهایی سازمان یافته در جهت دستیابی به برابری زنان همراه بوده است.
با وجود این، ارای فمینیستی پیش از پیدایش جنبشهای اجتماعی و سیاسی هم که به تیلیغ و تهییج برای ایجاد تغییر می پرداختند وجود داشت. دشوار بتوان به لحظه مشخصی اشاره کرد که هر یک از دو موج پیدا شد. گرچه اصطلاحات «فمینیستی-فمینیسم» تا اواخر قرن نوزدهم وارد واژگان زبان نشده بود، مورخان عقاید فمینیستی، برای مثال، نوشته هایی از زنان درباره حقوق زنان پیدا کرده اند که به قرن چهاردهم بر می‏گردد، در حالی که مری آستل «۱۷۳۱-۱۶۶۶» در این اواخر «یکی از نخستین» و، در جایی دیگر، «نخستین فمینیست انگلیسی» قلمداد

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد درباره روانشناسی، از خود بیگانگی، نهاد خانواده، مالکیت خصوصی Next Entries دانلود پایان نامه ارشد درباره سوسیالیسم، حقوق زنان، فمینیسم لیبرال، طبیعت انسان