دانلود پایان نامه ارشد درباره سلامت روان

دانلود پایان نامه ارشد

مفهوم شخصيت و ساختار آن اختلاف نظر زيادي وجود دارد. در واقع، هر كدام از نظريه پردازان اصلي شخصيت كوشيده اند تا نظام مفهومي خود را كه معمولاً با نظام هاي ديگر، هيچ هماهنگي ندارد يا هماهنگي اندكي دارد، گسترش دهند (لانيون و گوداستين، 1382).
هيچ قاعده ي كلي براي ارزيابي شايستگي هاي نسبي مجموعه اي از مفاهيم موجود در مورد شخصيت وجود ندارد و نمي توان گفت كه كدام نظريه بهترين زبان را براي توصيف شخصيت ارائه مي كند. اما مي توان گفت كه ملاك اصلي برتري و كاربرد يك نظريه، ميزان پژوهش هاي است كه آن نظريه به دست مي دهد. با توجه به استفاده از نظريهبه عنوان يك ملاك، ماهيت غير نظري روشهاي ارزيابي شخصيت، منعكس كننده ي فاصله ي طولاني و مداوم بين حوزه هاي ارزيابي و نظريه هاي شخصصيت است (هال و ليندزي، 1978).
با وجود اينكه نمي توان هيچ كدام از نظريه هاي روان شناسي و به خصوص نظريه هاي مربوط به شخصيت را نسبت به ساير نظريه ها برتري داد، اما مي توان به تعدادي از ويژگي هاي مثبتي كه يك نظريه را نسبت به ساير نظريه ها كاربردي تر مي كند، اشاره كرد. اين ويژگي ها به شرح زير است:
يك نظريه ي شخصيت بايد به ساختار شخصيت اشاره نمايد و آن را به درستي بيان كند.
يك نظريه ي شخصيت بايد قادر باشد، انگيزه هاي رفتار را به خوبي بيان كند.
يك نظريه ي شخصيت بايد قادر باشد، مراحل و چگونگي شكل گيري شخصيت را بيان كند.
يك نظريه ي شخصيت بايد آسيب هاي رواني را تبيين كند.
يك نظريه ي شخصيت بايد ملاكهايي را براي سلامت رواني ارائه دهد.
يك نظريه ي شخصيت بايد در زمينه ي درمان آسيب هاي رواني چارچوب ارائه كند (لاندين، 1378).
نظريه هاي شخصيت را مي توان به چند دسته كلي تقسيم كرد:
2-2-4-3-1 نظريه هاي روانكاوي
نظريه هاي روانكاوي با اين فرض شكل گرفت كه شخصيت را مي توان به بهترين وجه به صورت مجموعه اي از سطوح در نظر گرفت. همچنين اين نظريه علت اصلي اختلال هاي رواني را در سطوح ناهشيار250 جستجو مي كند. در ديدگاه روانكاوي، مهمترين و مفيدترين روش شناخت شخصيت فرد، تجزيه و تحليل عناصر پنهان عملكرد، و نه رفتار آشكار اوست كه به سادگي از طريق يك بررسي سطحي صورت مي گيرد. از طرف ديگر، افزايش تأثير روانشناسي گشتالت با توجه به اين شعار كه كل شخصيت فرد، چيزي بيشتر از مجموع ساده ي رفتار ها يا صفات جداگانه ي اوست، در اين حيطه، اهميت زيادي داشته است (شولتز و شولتز، 1377).
به عنوان يكي از اولين نظريه پردازان در اين زمينه، مي توان از فرويد نام برد. فرويد در نوشته هاي اوليه ي خود در خصوص بنيان گذاري نظريه ي خود، ذهن را اساساً به هشيار251 و ناهشيار، تقسيم كرد. نيمه هشيار را نيز به عنوان بخشي از ناهشيار كه به آستانه ي هشياري نزديكتر است، در نظر گرفته است (لاندين، 1378). فرويد ذهن را به كوه يخ تشبيه كرد كه ناهشيار بزرگترين و مهمترين بخش آن است كه در زير آب است. دسته بندي ديگر فرويد از ذهن، دسته بندي ساختاري نام دارد. در اين دسته بندي، ذهن به سه بخش تقسيم مي شود كه عبارتند از: نهاد252، من253، فرامن254. در يك فرد بهنجار، اين سه بخش بايد به صورت يك سازمان متحد عمل كند و اگر يك نظام قدرت بيشتري كسب كند، نظام هاي ديگر آسيب مي بينند (لاندين، 1378).
از نظر فرويد، نهاد اساسي ترين جنبه شخصيت است و مظهر اصل لذت مي باشد. غرايز در نهاد قرار دارند و به عنوان منبع انرژي رواني كه شخصيت را كنترل مي كند، خدمت مي كنند. با رشد شخصيت، بخش ديگري از شخصيت كه” من” ناميده شده است شكل مي گيرد. “من” مظهر اصل واقعيت است كه انرژي خود را از نهاد گرفته و در واقع توسط نهاد بوجود مي آيد و بعدها، هسته و مجري اصلي شخصيت مي شود و درخواستهاي نهاد و فرامن را كنترل مي كند. من انسان را با واقعيت هاي دنياي بيروني آشنا مي كند و وظيفه ي عمده ي آن حفظ ساختار شخصيت انسان است ( دارابي ، 1384). از نظر فرويد، اگر “من” متلاشي شود، فرد به مرحله ي جنون مي رسد. زيرا “من” محور و هسته شخصيت انسان است و با از بين رفتن آن، انسان با دنياي واقعي قطع ارتباط مي كند و به انواع هذيان و توهم دچار خواهد شد. “من” به هر مكانيزمي متوسل مي شود تا از پاشيده شدن جلوگيري كند كه مهمترين اين مكانيزم ها، مكانيزم دفاعي است (مدي255، 1989).
هنگامي كه كودك معيار هاي اخلاقي والدين خود را كسب مي كند، “فرامن” از “من” به وجود مي آيد. در اوايل رشد انسان، زماني كه كودك در سالهاي پيش دبستاني قرار دارد، بايد درست را از غلط تشخص دهد. كودك به خاطر انجام كارهاي درست، پاداش مي گيرد و به خاطر انجام كارهاي غلط تنبيه مي شود. فرامن با جذب اين آموزش ها، شكل مي گيرد و مي تواند از آن پس، خود به وظايفش عمل كند(لاندين، 1378). فرامن، دو جنبه يا نظام فرعي دارد كه عبارتند از “وجدان256” و “من آرماني257″. وجدان از آنچه كه فرد آن را غلط مي داند و آنچه را كه نبايد انجام دهد، تشكيل مي شود و من آرماني از آنچه درست و مناسب است تشكيل مي شود. بنابراين، فرامن، پيرو ” اصل اخلاقيات” است. فرامن ممكن است “من” را به خاطر اعمال يا افكار بد، تنبيه كند. روش تنبيه آن، اين است كه باعث مي شود “من” احساس گناه كند و از سوي ديگر، فرامن باعث مي شود كه من به خاطر كارهاي خوب احساس غرور و شادماني بكند. يك فرد بسيار شريف، فرامن قدرتمندي دارد؛ در حالي كه يك فرد ضد اجتماعي يا بزهكار، از فرامن ضعيفي برخوردار است. گاهي كه خواسته هاي فرامن با خواسته هاي نهاد در تضاد قرار مي گيرد، وظيفه ي “من” ايجاد تعادل و آشتي بين اين در عنصر شخصيت است (لاندين258، 1378).
از جمله ساير نظريه هاي روانكاوي مي توان نظريه ي موراي259 (1893) اشاره كرد كه شباهت زيادي به نظريه فرويد دارد (راس، 1373). اريك اريكسون نيز بسياري از اصول نظريه ي فرويد، مانند مدل ساختاري او را مي پذيرد و ساختار شخصيت را شامل “نهاد”، “من” و “فرامن” مي داند و پايه هاي بيولوژيكي و جنسي شخصيت را كه از سوي فرويد عنوان شده بود، مورد تأييد قرار مي دهد (ژيل و زيگلر260، 1992). يكي ديگر از نظريه هايي كه تا حدودي شبيه به نظريه هاي روانكاوي است، را كارن هورناي261 مطرح كرد. او نسبت به كفايت روانكاوي دچارشك و ترديد بود. اما با اين وجود در آمريكا به عضويت انستيتوي روانكاوي در آمد. نظريه ي هورناي را مي توان يك نظريه ي اجتماعي – فرهنگي قلمداد كرد؛ زيرا او در نظريه ي خود، تأكيد زيادي بر الگوهاي فرهنگي و اجتماعي دارد و آن را يك عامل مهم و تعيين كننده ي شخصيت مي داند (دارابي، 1384).
اتورانك نيز يكي از افراد برجسته در روانكاوي بوده و تا مدت ها به نظريه ي شخصيت فرويد وفادار بود و در نهايت نظريه ي شخصيتي جديدي را مطرح كرد كه تا حدودي با نظريه ي فرويد متفاوت بود. رانك تيپ هاي شخصيتي سه گانه اي را ارائه مي دهد. دسته ي اول افراد نوروتيك يا روان نژند هستند. اين افراد قادر به حل تعارض دروني و ايجاد مصالحه بين دو دسته تمايل اساسي نيستند. دوست دارند از ديگران فاصله بگيرند و نمي توانند تعارض و مخالفت با ديگران را حل كنند. تيپ شخصيتي دومي كه رانك ارائه مي دهد افراد ميانه يا معتدل262 هستند. اين افراد فرديت خود را كاملاً از دست داده اند، به ديگران وابسته و همرنگ آن ها هستند و اگر نتواند به فرد يا افرادي وابسته باشند، شديداً احساس ترس مي كنند. تيپ سوم شخصيتي كه از نظر رانك، تيپ ايده آل شخصيتي است، تيپ هنرمند263، نام گرفته است. اين افراد، كساني هستند كه به خوبي توانسته اند بين دو نيروي اساسي مرگ و زندگي؛ وبين دو حالت استقلال و وابستگي، نوعي تعادل و مصالحه بر قرار كنند. اين افراد به راحتي مي توانند با ديگران ارتباط برقرار كنند و در عين حال داراي استقلال و فرديت هستند (مدي، 1989).
از يونگ مي توان به عنوان يكي از چهره هاي برجسته ي روانكاوي نام برد. مهمترين دسته بندي يونگ از تيپ هاي شخصيتي، دسته بندي افراد به درون گرايي264 و برون گرايي265 است. به اعتقاد يونگ، بيشتر افراد، نه درون گراي محض هستند و نه برون گراي محض؛ بلكه در حالتي بين اين دو قرار دارند. با اين وجود، عده اي درون گراي مطلق، و عده اي برون گراي مطلق هستند. هر يك از تيپ هاي شخصيتي برون گرا و درون گرا، واكنش به خصوصي دارند، به عنوان مثال؛ افراد درون گرا بيشتر به صورت ذهني عمل مي كنند و كمتر به عمل متوسل مي شوند (دارابي، 1384).
2-2-4-3-2 رويكرد مراحل زندگي در مورد شخصيت
يكي از نظريه پردازان پيشتاز در اين زمينه، اريك اريكسون266 است كه در سنت فرويدي و زير نظر دختر فرويد (آنا) آموزش ديد و رويكردي را در مورد شخصيت به وجود آورد كه نظريه ي فرويد را گسترش داد و در عين حال ساختار آن را حفظ كرد. گرچه اريكسون نوآوري هاي مهمي را عرضه كرد و لي پيوند هاي او با موضع فرويد، نيرومند بود. او روانكاوي را نقطه ي آغاز مي دانست. اريكسون حتي زماني كه از نظريه ي سنتي روانكاوي فاصله گرفته بود، خود را طرفدار فرويد و وفدار به او توصيف مي كرد (آندرسون و فريدمن267، 1977). اريكسون نظريه ي فرويد را از سه جهت گسترش داد. اولاً مراحل رشد شخصيت در نظريه ي فرويد را گسترش داد. در حالي كه فرويد بر كودكي تأكيد داشت و اعلام كرد كه شخصيت تقريباً در 5 سالگي به طور كامل شكل مي گيرد، اريكسون معتقد بود كه شخصيت در هشت مرحله در طول عمر، به رشد خود ادامه مي دهد. د.مين جدايي اريكسون از نظريه ي فرويد تأكيد بيشتر او بر خود به جاي نهاد بود. از نظر اريكسون، خود جزء مستقل شخصيت است و خود، وابسته به نهاد يا خدمتگذار آن نيست. علاوه بر اين، اريكسون روي تأثير نيرو هاي فرهنگي و تاريخي بر شخصيت تأكيد كرد. او معتقد بود كه ما كاملاً تحت كنترل نيرو هاي زيستي فطري در كودكي قرار نداريم. هر چند آن ها مهم هستند اما شخصيت يك فرد را به طور كامل توجيه نمي كنند (شولتز و شولتز، 1387).
2-2-4-3-3 نظريه ي صفات
صفات، ويژگي ها و خصوصيت هاي متمايز كننده ي اشخاص هستند. ما در زندگي روزمره ي خود، غالباً براي توصيف شخصيت كساني كه مي شناسيم از رويكرد صفات استفاده مي كنيم و براي اينكه به طور خلاصه بگوييم كه يك نفر چگونه است، ويژگي هاي بارزي را از آن فرد انتخاب مي كنيم. دسته بندي افراد بر حسب صفات، راخت و براي اكثر افراد جالب است و شايد به همين دليل است كه رويكرد صفات به شخصيت، به مدت بسيار طولاني محبوبيت داشته است. اين رويكرد را آلپورت و كتل آغاز كردند و همچنان براي بررسي شخصيت، از آن استفاده مي شود. آن ها عوامل ارثي را نيز در شكل گيري صفات و شخصيت، دخيل مي دانستند (شولتز و شولتز، 1387).
يكي از ويژگي هاي برجسته ي نظريه ي صفات آلپورت، تأكيد وي بر بي همتا بودن شخصيت است كه صفات هر فرد آن را توصيف مي كند. او معتقد بود كه شخصيت، عمومي يا همگاني نيست، بلكه براي هر فردي اختصاصي و بي همتاست. آلپورت، شخصيت را آمادگي هايي براي پاسخ دادن به شيوه هاي يكسان يا مشابه به محرك هاي مختلف در نظر داشت. به عبارت ديگر، صفات شيوه هاي با ثبات و با دوام واكنش نشان دادن به محيط هستند. آلپورت صفات را بصورت زير معرفي كرد:
صفات شخصيت، واقعي هستند و درون هر يك از ما وجود دارند. آن ها ساختار هاي فرضي و يا برچسب هايي نيستند كه فقط براي توجيه كردن رفتار ساخته شده باشند.
صفات، رفتار هاي فرد را تعيين مي كنند يا موجب آن مي شوند.
صفات را مي توان به صورت تجربي اثبات كرد. با مشاهده ي رفتار در طول زمان مي توانيم از ثبات پاسخ هاي فرد به محرك هاي يكسان و مشابه، به وجود صفات پي ببريم.
صفات يك فرد به هم مرتبط هستند. با اينكه ويژگي هاي مختلف يك فرد را نشان مي دهند، مي توانند با هم همپوشي داشته باشند. به عنوان مثال؛ پرخاشگري و خصومت، متمايز بوده ولي صفات مرتبطي هستند و غالباً مشاهده مي شود كه همراه با هم د رفتار فرد روي مي دهند.
صفات با توجه به موقعيت ها تفاوت دارند. براي مثال، امكان دارد يك شخص صفت پاكيزگي را در يك موقعيت و صفت بي نظمي را در موقعيتي ديگر نشان دهد (آلپورت، 1934).

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد درباره سلامت روان Next Entries دانلود پایان نامه ارشد درباره بهداشت و سلامت، سلامت روان