دانلود پایان نامه ارشد با موضوع گروه اجتماعی، ادبیات داستانی، ادبیات معاصر

دانلود پایان نامه ارشد

ن هر یک از قصّههای راوی تکرار میشود، دو واژهی «داستان» و «قصّه» دقیقاً در یک معنا آمدهاند، آن جمله چنین است: «چون داستان بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از قصّه فرو بست».
این عبارات از کتاب طوطینامه نیز به خوبی این موضوع را نشان میدهد: «طوطیِ قوّال شرایط خدمت و اخلاص در میان نهاد و بلبل زبان را به صد گونه نوا بگشاد که: حکایات، بسیار است و قصّهها، بیشمار. افسانهها فراوان است و داستانها، بیپایان…» (عماد بن الثغری، 1352، ص167).
امّا «امروزه بین این قبیل اصطلاحات تفاوت زیادی قائل شدهاند. ادبیات جدید با ریشهای نه چندان دور، برای هر اصطلاحی به تناسبِ کاربرد و استعمال آن، مرزبندی خاصّی ایجاد کرده است. چنانکه «داستان» گستردهترین مفهوم را یافته و «قصّه» تنها نوعی از «داستان» شمرده میشود» (غلامرضایی، 1390، ص70).
در واقع امروزه اصطلاح داستان واژهی عامی است که بر مصادیق متعدّدی دلالت دارد و هر اثر خلّاقهای که در آن نشان از «روایتگری» و «نقل وقایع به ترتیب توالی زمان» باشد، را میتوان در حوزهی گستردهی ادبیات داستانی جای داد. این مطلب از تعاریفی که برای داستان ارائه کردهاند نیز بر میآید که در بخش «تعریف داستان» به آن اشاره خواهد شد.
البتّه امروزه اصطلاح داستان در برابر قصّه نیز مطرح میشود. بدین معنی که به آثاری که در دهههای اخیر با استفاده از شیوههای جدید در الگوها و قالبهای تازهای که تحت تأثیر ادبیات غرب آفریده شده و میشود، اصطلاحاً داستان میگویند و آن را به انواع «داستان کوتاه2»، «رمان3»، «رمانس4» و… تقسیم میکنند و در برابر آن «حکایات»، «افسانهها»، «سرگذشتها» و … که در منابع قدیمی رواج داشته است را قرار میدهند و به آنها اصطلاح قصّه را نسبت میدهند.
در ادبیات معاصر عربی نیز این تفکیک مشاهده میشود. «معادل اصطلاح داستان، به معنای امروزی آن، در ادبیات معاصر عربی «القصّه الفنّیه» یا «القَصَص الفنّی» و معادل اصطلاح قصّهی سنّتی در ادبیات معاصر عربی، همان «القصّه» آمده است» (پروینی، 1379، ص46).
تفاوتهایی که سبب جدایی داستان از قصّه میشود، در سبک روایت این دو گونهی روایی است که قصّهها معمولاً ساختاری پیچیده و هنری- بنا به تعریف امروزی آن- ندارند و در اغلب موارد تأکید آنها بر حوادثِ خارقالعاده بیشتر از تحوّل و پرورش آدمها و شخصیّتهاست.
بر خی از ویژگیهایی که برای قصّهها برشمردهاند، عبارتند از:
1) حادثه محور بودن:
بنیان قصّهها بر اساس حوادث و رویدادهای غیر منتظره و تصادفی شکل گرفته است. حادثه است که موجب کشش و گیرایی در قصّه میشود، بیآنکه در گسترش و تحوّل قهرمانها و شخصیّتهای دیگر نقشی داشته باشد.
2) آموزش زیر بنای قصّه است:
زیربنای فکری و اجتماعی قصّهها، آموزش و اشاعهی اصول انسانی است. حضور قهرمانان مافوق انسانی در قصّهها به جهت آموزش دادن به مخاطبین قصّهها میباشد: آموزش راستی و آموزش دوری از بدکرداری.
3) قطعیّت ومطلقگرایی:
آدمهای قصّهها یا خوبند یا بد، یا سفیدند یا سیاه؛ چیزی میان این دو وجود ندارد. ماجراهای پرآب و تابی هم که در قصّهها اتّفاق میافتد، نتیجهی برخورد آدمهای خوب و بد قصّه است. و البتّه در این میان همیشه خوبیها بر پلیدیها چیره میشوند.
4) تیپگرا بودن:
بدین معنا که هر یک از افراد داخل قصّه نمایندهای از یک گروه اجتماعی خاص و یا معرّف خصلت انسانی ویژهای میباشند. به دیگر سخن عموماً افراد یک گروه اجتماعی خاص، منشها و کنشهای مشترکی دارند، کافی است تنها به فردی از یک گروه اجتماعی اشاره کرد تا بلافاصله پیشتصویرهایی از آن فرد در ذهن تداعی شود؛ گروههایی نظیر: پادشاهان، وزراء، عیّاران، درویشان و… .
5) اتّکا به اطّلاعات خارج از متن:
قصّه خود را در بند این نمیداند که دربارهی روابط علّت و معلولی هر پدیدهای توضیح دهد و این توضیح را به خارج از متن ارجاع میدهد، به افسانهها و اساطیر و اعتقادات شنوندگان.
6) خطّی بودن روایت در قصّه:
در قصّهها رویدادها به ترتیب وقوع زمانی طرح میشوند و پردازندهی قصّه حوادث را به خواست خود نمیچیند، بلکه همه چیز بر اساس زمانِ اتّفاق روایت میشود.
7) همسان بودن قهرمانان قصّهها:
رفتار،گفتار، نوع بیان، لحن و… قهرمانان در قصّهها بسان یکدیگر است و نمیتوان از گفتگوهای آنان پی به چگونگی شخصیّت و جایگاه اجتماعی آنان برد، بلکه این راوی است که با توصیف خود، آنان را به مخاطب میشناساند (حسینی، 1384، صص30-36). علاوه بر این موارد، ویژگیهای دیگری چون خرق عادت، پیرنگ ضعیف، کلّی گرایی، ایستایی، زمان و مکان فرضی و تصوّری، شگفتآوری و اپیزودی5 بودن را نیز برای قصّه ذکر کردهاند (ر.ک میرصادقی،1390، صص61-73).
تعریف داستان
محقّقین و منتقدین تعاریف چندی برای داستان ارائه کردهاند که چندان دور از هم نیستند و میتوان گفت که هر یک از آنان در تعریف خود به جنبهای از جنبههای داستان چشم داشتهاند.
«در فرهنگ اصطلاحات ادبی جهان تألیف جوزف شیپلی6، داستان چنین تعریف شده است: داستان اصطلاح عامی است برای روایت یا شرح و روایت حوادث. در ادبیات داستانی، عموماً داستان، در بر گیرندهی نمایش تلاش و کشمکشی است میان دو نیروی متضاد و یک هدف» (میرصادقی، 1390، ص32).
همانگونه که مشاهده میشود، این تعریف به «حادثه» و «اعمال واقع شده» در داستان اهمیّت بیشتری داده است و اصولاً داستان را روایت این حوادث و کنشها میداند.
تعریف دیگری که فورستر برای داستان ارائه داده است چنین است: «داستان نقل وقایع است به ترتیب توالی زمان، در مَثَل، ناهار پس از چاشت و سه شنبه پس از دو شنبه و تباهی پس از مرگ میآید» (فورستر، ترجمهی یونسی، 1369، ص36).
این تعریف دو نکته را برجسته میکند، یکی «واقعه» و دیگری «زمان».
رابرت اسکولز7 داستان را قصّهای برساخته میداند. وی مینویسد: «شک نیست که در نظر ما داستان چیزی کاملاً متفاوت با اسناد تاریخی یا دادههای صرف است. داستان از نظر ما فقط ساخته نمیشود، بر ساخته میشود، یعنی محصول غیر متعارف و غیر واقعی قوّهی تخیّل انسان است… داستان میتواند مبتنی بر امور واقع باشد و نزدیکترین انطباق ممکن را بین قصّهاش و چیزهایی که عملاً در جهان رخ دادهاند حفظ کند. یا بسیار خیالبافانه باشد و درکی را که از ممکنات معمول زندگی داریم زیر پا بگذارد» (اسکولز، ترجمهی طاهری، 1387، ص3).
پیداست که اسکولز عنصر تخیّل و خلّاقیّت را در آفرینش داستان بسیار مهم میداند؛ چه مادهی خام آن، حوادث واقعیِ رخ داده در جهان بیرون باشد و چه تراوشات ذهن و تخیّل نویسنده. این تعریف، اهمیّت عناصر سازندهی داستان را بهتر از تعاریف دیگر نشان میدهد. چرا که «بر ساختن داستان» به نوعی اشاره به گزینش و کاربرد عناصر داستان در روایت داستان دارد.
اگر بخواهیم تعریفی ارائه دهیم که به نوعی جامع تعاریف پیش گفته باشد، پُر بیراه نیست که به تعریف پروینی اشاره کنیم. او داستان را چنین تعریف میکند: «در مفهوم عام ادبیات داستانی، کاری هنری است که بر بنیان هندسی ویژهای پایهگذاری شده است و داستان نویس فکر، اندیشه، احساس و تخیّل خودرا دربارهی زندگی و محیط پیرامون خود در قالب مجموعهای از حوادث، قهرمانان، افکار و صحنهها (زمانها و مکانها) که با اسلوب گفتگو یا اسلوب توصیف بیان میشود، بازآفرینی میکند. این کار هنری، مانند سایر کارهای هنری، در پی تحقّق فکر خاصّی است که تمام عناصر و اجزای داستان در خدمت بیان، بسط و تعمیق آن هستند» (پروینی، 1379، ص50).
البتّه باید یک تعریف حداقلّی برای داستان ارائه کرد تا مبنای شناخت داستان قرار گیرد و نیز بتوان آن را گسترش داد. شاید تعریف فورستر را بتوان به عنوان یک تعریف حداقلّی قبول کرد. البتّه باید مشخّص کرد که چند واقعه میتواند در تشکیل هستهی داستانی دخالت داشته باشد؟ و نیز کیفیّت زمان وقوع چگونه باید باشد؟
«گفتهاند حداقل وقایعی که میتواند داستانی را به وجود آورد، سه واقعه است و کمتر ازآن از عهدهی ساختن داستان بر نمیآید و زمان وقایع نیز نباید یکی باشد و لااقل زمان دو تا از آنها باید با هم متفاوت باشد، مشروط بر آنکه وقایع به صورت علّی و معلولی به هم پیوسته باشد، به عبارت دیگر، وقوعشان به صورت رابطهای منطقی صورت گرفته باشد، یعنی داستان بر طبق نظر ارسطو، نوعاً باید دارای پیرنگ باشد، خواه این پیرنگ ابتدایی و ضعیف باشد و خواه محکم و استوار» (میرصادقی، 1390، ص36).
این مسئله را در یکی از داستانهای قرآن بررسی میکنیم:
در انتهای سورهی شمس اشارهای به داستان یکی از پیامبران الهی شده است. درآیهی 13 این سوره آمده است: «فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها».
این آیه در بر دارندهی یک واقعه است: گفتگوی پیامبر خدا با قومش.
در آیهی بعد میخوانیم: «فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها».
در این آیه نیز واقعهای ذکر شده است: تکذیب پیامبر خدا و پی کردن شتر.
این دو آیه در کنار هم حاوی دو واقعه میباشند که برای آفرینش داستان کافی نیست. ادامهی آیهی 14 داستان را تکمیل میکند: «فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها».
این دو آیه در کنار هم، همهی شرایطی که داستانی به آن نیازمند است و ذکر آنها گذشت را درون خود دارد. یعنی سه واقعه در آن موجود است که زمان حداقل دو تا از آنها باهم فرق دارد. یعنی زمان پی کردن شتر عقلاً نمیتواند برابر با زمان گفتار پیامبر خدا با قومش باشد. همچنین رابطهی منطقی و علّت و معلولی بین وقایع برقرار است: فرود آمدن عذاب و نابودی قوم تکذیبگر در پی تکذیب فرستادهی خدا و فرمان نبردن از وی میباشد.
حال همین داستان بسیار مختصر را میتوان با حفظ هستهی اصلی آن، از طریق بسط دادن گفتگوها و توصیف شخصیّتها و صحنه پردازی و… گسترش داد، امّا هستهی اصلی آن همان است که در آیات آمده است.
نکتهای که شایسته است تا بدان اشارت رود، تفاوت داستان با طرح8 یا پیرنگ است. «بنا به نظر شکلگرایان، داستان، توالی طبیعی و جامع حوادث است، همانطور که در نظم محتمل خود در طیّ زمان باید اتّفاق بیفتد؛ در حالی که پیرنگ، آن را بازسازی میکند» (میرصادقی، 1390، ص24).
«تمایز میان داستان (که فرمالیستها به یاری واژهی لاتین، آن را Fabula میخواندند)، با طرح (که واژهی روسی Sjuzet را در موردش به کار میبردند) یکی از مهمترین دستاوردهای آنان [فرمالیستها] در گسترهی نظریهی ادبی است. به نظر فرمالیستها، داستان شمای بنیادین روایت، منطق نهایی تمامی کنشها، قاعدهی اصلی ارتباطها و «حضور» شخصیّتها، جریان کامل رخدادها (بیان شده و بیان ناشده در طرح) و مشروط به زمان روایت است. امّا طرح، قطعات برگزیدهی داستان است که روایت میشود، چنانکه راوی/ مؤلّف نظم آن را «انتخاب کرده است»؛ پس گسستهای زمانی دارد، حرکت آن لزوماً به سوی آینده نیست و ضرباهنگش لزوماً با زمان گاهنامهای همخوان نیست. بسیاری از نکتهها در طرح ناگفته میماند و به «حدس یا گمانِ» خواننده (یا تماشاگر نمایش، یا فیلم، یا اُپرا) وابسته میشوند… جذّابیّت خواندن داستان در آزادی خواننده نهفته است که از قطعات برگزیدهی نویسنده یعنی از طرح، به داستان پی ببرد یا به عبارت بهتر داستان را بیافریند» (احمدی، 1390، ص53).
واژه شناسی قصص در قرآن
با توجّه به تعاریفی که برای داستان ارائه شد، شکّی نیست که در قرآن، داستان به معنای عام آن وجود دارد و واژههای چندی در قرآن بر معنای داستان دلالت دارد.
بارزترین واژهای که در قرآن بر معنای داستان دلالت دارد، «قَصَص» میباشد. «علاوه بر واژهی قصص، واژههای مَثَل، حدیث و نبأ در قرآن به معنای داستان به کار رفتهاند» (اشرفی، 1385، ص107). این سخن در مورد واژههای حدیث و نبأ صحیح به نظر میرسد، ولی واژهی مثل آنگونه که سیاق آیاتی که این کلمه در آن به کار رفته نشان میدهد، در همان معنای لغوی خود به کار رفته که در ادامه به آن خواهیم پرداخت. امّا پیش از آن به بررسی سه واژهی دیگر میپردازیم.
1) واژهی قَصَص
«قصص از ریشهی ق ص ص، مصدر ثلاثی مجرد، قصّ یقُصُّ قصّاً و قَصَصاً است» (ابن جوزی،

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع عناصر داستانی، عناصر داستان، امام خمینی Next Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع علامه طباطبایی، شفیعی کدکنی، زبان عربی