دانلود پایان نامه ارشد با موضوع ناخودآگاه، عالم مثال

دانلود پایان نامه ارشد

زمان نمادهاي مختلف بر الگوي يك صورت نوعي منطبق ميشوند”(ستاري، 1366: 463) و ميتوان گفت كهنالگو، زيرمجموعة نماد به شمار ميآيد و تفاوت آن با ساير گونههاي نماد، خصيصة جهانشمولي آن است. با اين حال، نمادهاي جهاني هميشه كهنالگو محسوب نميشوند و در اغلب موارد در آثار ادبي نماد به حساب ميآيند از جمله نمادهاي حيواني، سنگها، رنگها و..، “منتقد محتاط تنها زماني آنها را كهنالگو تفسير ميكند كه كل متن اثر بهطور منطقي برداشت كهنالگويي را تأييد كند”(گرين، 1385 : 165 ). بنابراين مبناي تميز بين نماد جهاني و صوركهنالگويي، نه كلمه، بلكه اثر ادبي مورد نقد است و اختيار بين اين دو بستگي به نگاه منتقد دارد.
2-2-1-2. موتيف و كهنالگو
موتيف، بنمايه، ماية اصلي يا “درونمايه، شخصيت يا الگوي معيّني است كه به صور گوناگون در ادبيات و هنر تكرار ميشود. در بسياري از قصههاي عاميانه، بنمايه دختر زشتي است كه به شاهزاده خانمي زيبا تبديل ميشود… همچنين به عنصري تكراري در يك اثر ادبي گفته ميشود”(داد، 1380 :50).
موتيف با اصطلاحاتي چون درونمايه و تُپُس(topos) و كهنالگو رابطة نزديكي دارد و در مواردي تمايز بين آنها به آساني صورت نميگيرد. از جمله موتيف و درونمايه كه اگرچه درونمايه عامتر و ذهنيتر از موتيف است ، جدا كردن اين دو اغلب ساده نيست . همچنين تپس و موتيف را در بيشتر مواقع معادل هم فرض ميكنند. تپسها “شخصيت ها و موقعيت هاي ثابت و قالبي که پيوسته در ادبيات يک کشور يا حتي جهان تکرار ميشوند”(سبزيان، 1388 : 492) هستند. با اين تعريف، قسمت اول تعريف سيما داد از موتيف كه در بالا ذكر شد، در باب تپس صادق است كه همانند بسياري از فرهنگها اين دو را مترادف و معادل هم فرض كرده است. “در واقع تپسها در اولّين كاربرد موتيف بودهاند كه در نتيجة تكرار و تقليدي به دور از نوآوري و آشناييزدايي، عادي و كليشه شدهاند. در موتيف خلاقيّت نمود بيشتري دارد. شخصيتهاي قالبي عاقل ديوانهنما، نامادري شرور…و درونمايههاي مكرر دم را غنيمت دانستن…نمونههايي از تپس هستند”(تقوي، 1388 :15).
ارتباط و آميختگي مصاديق موتيف و كهنالگو به معادل هم گرفتن موتيف و تپس برميگردد. البته چه موارد ذكر شده را موتيف بدانيم و چه آنها را در چارچوب تپس قرار دهيم، در تشابه و تداخل مصاديق آنها با كهنالگو شكي نيست. در كهنالگو نيز با تكرار روبرو هستيم همان موضوعي كه در تپس و موتيف نيز مشخصة اصلي است. همچنين شخصيتهاي قالبي با كهنالگوهاي روانشناسي برابري ميكنند و نقش مشابهي را بازي ميكنند.
براي تمايز كهنالگو از موتيف و تپس ميتوان گفت “آن تصوير و درونمايهاي كه از ناخودآگاه جمعي بشري مايه ميگيرد و در همة جوامع و ملل و فرهنگها بهطور مساوي وجود دارد كهنالگو را ميسازد و آنچه در ناخوآگاه قومي ـ اجتماعي يا ناخودآگاه فردي ريشه دارد موتيف است. بنابراين كهنالگو هم عامتر و هم دائميتر از موتيف است”(همانجا : 18) . با اين تفسير، شخصيتهايي چون نامادري نامهربان و… كه در فرهنگهاي مختلف وجود دارند در دستة كهنالگو قرار ميگيرند.
2-2-1-3- پروتوتايپ و كهنالگو
پروتوتايپ(Prototype) با ترجمة فارسيِ نمونة نخستين، پيشالگو، الگو، صورت نوعيه، صورت مثالي، ايده و نمونة اعلي؛ ازديگر مفاهيم نزديك به كهنالگو است. “اين واژه به الگويي اطلاق ميشود كه مرجع يك سلسله اشياء است به خاطر شباهت آنها به اين الگو”(كهنموييپور، 1381 : 680) و يا “هر چيزي كه وجود آن ماية آن شود كه چيزيهاي مشابه بعدي را بر الگوي آن بسازند”(سبزيان، 1388 : 398 ).
در پروتوتايپ همانند كهنالگو با ناخوآگاه جمعي سروكار داريم با اين تفاوت كه اين نمونة نخستين در فرهنگها و اقوام مختلف با يكديگر متفاوت است. بهعنوان نمونه در ايران “صورت مثالي پهلوانان، رستم دستان يا شيرخداست و از اين رو پهلوانان علاوه بر زورآوري بايد چون ايشان اهل فتوّت و جوانمردي باشند”(شميسا، 1390: 272) و در جاهاي ديگر يكي از پهلوانان اساطيري يا ملي به عنوان الگوي شكستناپذيري و يا قدرتمندي انتخاب ميشود. الگوي نخستين در اغلب موارد با كهنالگو يكسان است. “ميتوان واژة پروتوتايپ به معني شكل اولّيه و نمونة ابتدايي را مترادف با آن [كهنالگو] قلمداد كرد”(هال، 1375 : 56 ) . بهطور مثال، فرشته يا يكي از ايزد بانوان به عنوان نمونة اعلاي معشوق، در بسياري از فرهنگها مشترك است و به قومي خاص اختصاص ندارد؛ بنابراين بهتر است اين گونه موارد را كه جهان شمول هستند و يا در ميان چندين گروه و قوم مشترك هستند، كهنالگو بدانيم.

2-2-3- تاريخچة كهنالگو
همانطور كه اشاره شد، كهنالگو واژهاي قديمي است. “ابداع اين مفهوم را به افلاطون نسبت ميدهند. واژة كهنالگو به عنوان “بيان تفسيري” از مُثُل افلاطون، مبني بر آنكه همة موجودات، مخلوقاتي ساختگي هستند، اتخاذ شد”(پالمر، 1388: 167). از ديدگاه افلاطون، اين دنيا، سايه و وجود عارية عالم حقيقت(عالم مثال) است و به ازاي هر آنچه در اينجا وجود دارد، در عالم مثال نمونة كامل آن موجود است كه نه به وسيلة حواس، بلكه به وسيلة عقل درك ميشوند. نشان صورتهاي مثالي در بحث كهنالگوها ديده ميشود. “در روانشناسي يونگ، براي بسياري از رفتارها، تفكرات، آرمانها، جهانبيني و حركتهاي فردي و جمعي بشر، نمونهاي كهن و ناملموس در ناخودآگاه جمعي موجود است كه مثل صورتهاي مثالي ماهيّت ذهني دارد و او را بيآنكه بداند، به سوي خاصي هدايت ميكند و رفتارها و تفكرات ويژهاي كه در ضمير ناخودآگاه او بالقوه وجود دارد، در عمل به فعليت رسانده، بدان ماهيّت عيني ميبخشد”(قائمي، 1389: 36).
“فيلو” فيلسوف يهودي قبل از ميلاد مسيح ، “تامس براون” و “ادوارد تايلر”14 از ديگر كساني بودند كه در آثار آنها ردّ پاي كهنالگو را ميتوان ديد. امّا سرآغاز بحث كهنالگو به شكلي كه يونگ بيان كرده است مديون تلاشهاي فريزر است. مطالعات تطبيقي “جيمز جورج فريزر”15(1854 – 1941 م) در زمينة فرهنگهاي باستاني و فرهنگهاي معاصر بهويژه در كتاب پرآوازة او به نامِ شاخة زرين گام بلندي در گردآوري و مقايسة باورها، اعتقادات، اساطير و… مردمان مختلف در گوشه و كنار دنيا بود. كشف مشابهتهاي موجود بين اين دادهها، راه را براي دستهبندي و تجزيه و تحليل آنها فراهم كرد.
بررسي باورها و آداب مشتركي كه بين گروههاي مجزا، در دو مكان دور از هم و يا در زمانيهاي مختلف زندگي ميكردند، اساس كار فريزر را تشكيل ميداد و او بر مبناي اين تشابهات، سير فكري و عملي جوامع ابتدايي تا پيشرفته را از جادوگري تا اديان امروزي بهخصوص مسيحيت ترسيم كرد. يافتن الگوهاي يكسان در ميان جوامع انساني با فرهنگهاي متفاوت، پاية مهمي براي مطالعات بعدي بود. مردمشناس فرانسوي معاصر فريزر، “لوسين لوي برول”16(1839 – 1957م) “اصطلاح “تمثالهاي جمعي” را مطرح كرد، در اشاره به اشكال اجتماعي ـ فرهنگي كه بر اذهان باستاني تحميل ميشوند، در حاليكه قبل از زندگي قومي انسان وجود داشتهاند و از آن هنگام باقي ماندهاند”(پالمر، 1388: 167).
چنين مطالعاتي كه اغلب بر پاية توجه به اسطورهها انجام ميشد، براي روانشناساني چون يونگ و فرويد هم حائز اهميت بود و هردو به بحث اساطير و فرهنگهاي ملل توجه ويژهاي نشان دادند. فرويد در كتاب “توتم و تابو” كوشيده است تا رابطة توتم و تابو در جوامع كهن را با رفتارهاي جوامع امروزي به ويژه در كودكان بررسي كند و مبنايي محكم را براي نظرية جنسيت خود مشخص كند. “به عقيدة فرويد سمبوليسم موجود در اساطير نوعي سير به قهقراست، بدين ترتيب كه انسان به مراحل بدوي رشد خود يعني هنگامي كه حتي اعمالي چون شخم زدن و توليد آتش نيز با نيروي جنسي و ليبيدو17 توأم بوده است بازگشته و سعي ميكند اميال سركوب شدة ليبيدو را به صورتي سمبوليك و جابجا شده ارضا كند، البته ارضاي اين گونه اميال غريزي در دنياي تخيّل و فانتزي صورت خواهد گرفت”(فروم، 1377: 110). فرويد نيز همانند يونگ تحت تأثير نظرية لامارك بود. همچنين از مهمترين منابعش در بررسي توتم و تابو ، شاخة زرين فريزر بود كه نشاندهنده تأثير ماندگار نظريات فريزر براي محققان بعد از اوست.
يونگ نيز هنگام بررسي اساطير، بر تشابهات و نزديكي آنها به هم تمركز داشت. او چون فرويد اعتقاد داشت كه اين شباهتها تصادفي نيست اما برخلاف او، اين شباهت را به مسائل جنسي و ناخودآگاه فردي نسبت نميداد، بلكه آنها را حاصل ميراث كهن بشري در ذهن اشخاص ميدانست كه به صورت ناخودآگاه جمعي در ذهن افراد موجود است و در زيرينترين لايههاي روان هر فرد وجود دارد كه در زمانهاي مختلف و در افراد گوناگون به يك شكل بروز ميكنند. “يونگ با تأكيد بر اينكه كهنالگوها در واقع اشكال موروثياند از اغلب مردمشناسان هم فراتر رفته كه معمولاً اين اشكال را پديدههاي اجتماعي ميدانند كه از طريق انواع مناسك مقدس و نه به خاطر ساختار خود روان از نسلي به نسل بعد ميرسند”(گرين، 1385: 180).
باري، يونگ به مدد نظريات متعدد و گاه متضاد قبل از خود، توانست نظرية خود را درباره ناخوآگاه جمعي و كهنالگو بنيان نهد. بايد اضافه كرد كه وجود كهنالگوها مورد ترديد بسياري از انديشمندان زيستشناسي، جامعهشناسي، اسطورهشناسي و حتي روانشناسي است و يونگ هيچگاه به منشأ و چگونگي به وجود آمدن آنها و ماهيّت زيستي آنها اشاره نكرده و تنها به ذكر كاركرد و تأثير آنها بر زندگي انسان پرداخته است.

2-2-4. نقد كهنالگويي و اسطورهشناختي
يكي از شاخههاي نسبتاً جديد و پركاربرد نقد ادبي، نقد اسطورهشناختي است كه با كمك آن، منتقد “توجه را نه به خصوصيات بومي يك كتاب خاص بلكه به اسطورهاي معطوف ميكند كه كهنهتر و مهمتر و نتيجتاً بهتر از كتابي پنداشته ميشود كه عملاً دربارهاش صحبت ميشود… آنچه هدف واقعيتري براي نقد اسطوره به نظر ميرسد، برقراري نظامي از وحدتگرايي فروكاهنده براي ادغام دوبارة اساطير متعدد به اسطورهاي واحد است”(روتون، 1378: 102). نقد اسطورهشناختي از مباحث روانشناسي، مردمشناسي و اسطورهشناسي براي تحليل متن كمك ميگيرد و با آنها ارتباط نزديكي دارد. شالودة اصلي اين نقد را بحث كهنالگوها تشكيل ميدهد.
يونگ براي توضيح و تلطيف بحث كهنالگوها اغلب از ادبيات بهره ميگرفت زيرا ادبيات را، همانند خواب و رؤيا محل بروز كهنالگوها ميدانست. توجه او به ادبيات در مسير تبيين نظرية كهنالگوها، زمينه را براي ورود و كاربرد آن در ادبيات و بهويژه شاخة نقد ادبي فراهم آورد. سپس به همت كساني چون “مود بادكين”18، “رنك”19، “فراي”20 و… نقد اسطورهشناختي در ادبيات پا گرفت وباليد. “نقد كهنالگو با كتاب نمونههاي كهنالگو در شعر اثر ماد بادكين جان تازهاي گرفت و در دهههاي 1950 و 1960 رونق يافت”(آبرامز، 1386: 22) و نورتروپ فراي با كمك بينشهايي كه مردمشناسي و روانشناسي يونگ فراهم آورده بود(گرين، 1385: 185- 186) به تحليل متون پرداخت و در كتاب تحليل نقد، با استفاده از روش كهنالگويي، گونههاي چهارگانة ادبي بر چهار فصل تقسيم كرد. او كمدي را به بهار، رمانس را به تابستان، تراژدي را به پاييز و طنز را به زمستان منسوب كرد(فراي، 1377: 196- 288). همچنين اتو رنك در اثر معروف خوداسطورة تولد قهرمان، عناصر اصلي تشكيل دهندة داستان قهرمان را با بررسي زندگي قهرمانان مختلف، دستهبندي كرده و الگوي آن را ترسيم نمود(نك: گرين، 1385: 166- 167).
با توجه به ارتباط تنگاتنگي كه بين اسطوره و كهنالگو وجود دارد، غالباً نقد اسطورهاي را نقد كهنالگويي21 نيز ميخوانند. “اساساً جدايي ميان دو شيوة نقد اسطورهاي و نقد كهنالگويي محسوس نيست و اين دو ملازم يكديگرند… منتقدان اين شيوه عميقاً در جستجوي صورتهاي مثالي و كهنالگويي در آثار ادبي هستند”(امامي، 1377: 218).
در ميان منتقدين ادبيات فارسي آثاري با رويكرد كهن الگويي نگاشته شده است. علاوه بر آنكه در كتب نقد ادبي بخشي به نقد اسطورهشناختي اختصاص داده شده است و گاه نمونهاي از نقد اسطورهشناختي متني ارائه شده است(همانجا: 219- 224)، كتبي در اين زمينه به رشتة تحرير درآمدهاند از جمله

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های حقوق مالکانه، منابع حقوق، حقوق بشر Next Entries پایان نامه با کلید واژه های حقوق مالکانه، حل اختلاف