دانلود پایان نامه ارشد با موضوع ناخودآگاه، مفهوم نما

دانلود پایان نامه ارشد

كه او قبل از ديدن قوم يأجوج و مأجوج با آنها مواجه ميشود. پس از ديدن سختيهاي مردم از دست اين قوم، اسكندر سدي ميسازد كه تا زمان برون آمدن دجّال بر جاي خواهد ماند.
اسكندر سپس با همراهي خضر و الياس و تعدادي از لشكريانش به جستجوي آب حيات ميرود و به كوه قاف ميرسد و با فرشتگان بسياري ديدار ميكند، امّا نميتواند به چشمة آب حيات برسد و الياس و خضر كه مقدّر است جاودان باشند به چشمه ميرسند و حياتي ابدي مييابند. اسكندر نااميدانه از ظلمات بيرون ميآيد و به سفر خود ادامه ميدهد و همچنان با عجايب ديگري روبرو ميشود، تا اينكه به جسد موميايي شاهي ميرسد. جسد او را پند ميدهد. ياد مرگ اسكندر را اندوهگين ميسازد و به بيتالمقدس بازميگردد و در راه بيمار ميشود.وي پس از سه روز از دنيا ميرود و او را در همانجا به خاك ميسپارند. بوراندخت نيز پس از يك سال زاري در فراق اسكندر، جان به جان آفرين تسليم ميكند.

2-2- كهن الگو
در زنجيرة علوم انساني، رابطهاي تنگاتنگ بين حلقههاي مختلف آن وجود دارد و تغيير در هر يك بر ساير حلقهها اثرگذار است. به عنوان نمونه، تغيير در مفاهيم جامعهشناسي و يا ايجاد مفهومي جديد در اين رشته، بر ساير رشتهها ازجمله ادبيات، حقوق، فلسفه و… تأثير ميگذارد. از رشتههاي علوم انساني كه رابطهاي درخور توجه با همديگر دارند، ادبيات و روانشناسي است. بسياري از اصطلاحات روانشناسي مستقيماً از ادبيات اخذ شدهاند از جمله اصطلاح معروفِ “عقدة اديپ” كه اساس بسياري از نظرات فرويد است، از ادبيات وارد روانشناسي شده است. همچنين در ادبيات اصطلاحي چون “نقد آركيتايپي” برگرفته از نظريات روانشناسي و معلول تغييرات بنيادين در روانشناسي است.
در قرن بيستم، روانشناسي با نظريات زيگموند فرويد10(1856 – 1939 م)، وارد مرحلة جديدي شد. او با تلاشهاي مستمر خود توانست روانشناسي جديد را بنيان نهد. فرويد با تقسيم ذهن به دو بخش “خودآگاه” و “ناخودآگاه”، انقلابي در روانشناسي به وجود آورد و پس از آن “با پذيرفتن خطر پيچيده ساختن مسائل، تقسيم دوگانة ذهن را به “هوشيار” و “ناهوشيار”، به تقسيم سهگانة بن[نهاد]، من و فرامن تبديل كرد”(پالمر، 1388: 33). ” نهاد كه كارگزارغرايز و اصل لذّت بود همراه بخش بزرگي از فرامن ـ به عنوان نمايندة ارزشهاي خانواده و اجتماع در روان ـ در سوية ناخودآگاه روان قرار گرفت و سرنوشت من هم اين شد كه در مقام كارگزار اصل واقعيّت ميان بن و فرامنميانجيگري كند”(ياوري ، 1374 :22).
كارل گوستاو يونگ11(1875 – 1961 م) از شاگردان زيگموند فرويد، تقسيمبنديهاي او، مبني بر خودآگاه و ناخودآگاه روان را بسط داد. ناخودآگاه از ديد يونگ “حاوي موارد فراموش شده و برداشتها و ادراكات متعالي است كه براي رسيدن به حد آگاهي از انرژي ناچيزي برخوردارند و همين بخش در عين حال دربردارندة تمامي محتويات رواني است كه با نگرش هشيارانه سازگار نيستند. عناصري كه از لحاظ اخلاقي و فكري به نظر مقبول نميآيند و به سبب سازگاري با آگاهي سركوب ميشوند. اين بخش بيش و كم همان لاية سطحي ضمير ناآگاه است كه با آنچه فرويد از ناآگاهي مراد ميكند، همانند است”(مورنو، 1384: 6).
يونگ ناخودآگاه را به دو دستة ناخودآگاه فردي و ناخوآگاه جمعي تقسيم كرد و دركنار ناخودآگاه فردي كه تجربيات و احساسات واپس زدة خودآگاه شخص هستند، به نوع ديگري از ناخودآگاهي در روان انسان پرداخت كه نه حاصل تجربه شخص، بلكه نتيجه تجارب انسانهاي قرون گذشته است و در روح و روان فرد ذخيره شدهاند. “ناهشياري جمعي با توجه با اين واقعيت كه به تجربة شخصي، بستگي ندارد و نميتواند به طور فردي كسب شود، از ناهشياري شخصي متمايز ميشود. به اين ترتيب، با عميقترين و گستردهترين قشر روان روبرو هستيم، مخزني ازمواد ناهشياري كه هرگز به هشياري نرسيدهاند”(پالمر، 1388: 149).
يونگ براساس مطالعات گسترده و بررسي خوابها، رؤياها، اساطير و… دريافت كه اگر خواب از لايههاي عميق روان سرچشمه گرفته باشد دربرگيرندة پيوندهاي تصويري و بازنمودهاي قابل مقايسهاي است با آنچه كه در اسطورههاي خاص يك قوم يا اقوام بيگانه وجود دارد، بنابراين خواب نيز همانند اسطوره، باقيماندههاي باستاني را در خود دارد(يونگ،1379: 89 – 90) و بين آنها تصاوير مشابهي تكرار ميشوند، او اين تصاوير مشترك را، آركيتايپ(Achetype) ناميد.
نظرية تجارب موروثي يونگ با نظر انديشمنداني همانند “جان لاك12” در تضاد بود. لاك معتقد بود “ذهن در لحظة تولّد لوحي است سفيد، تجربه است كه بر اين لوح مينويسد و سرانجام ذهن را پر ميكند”(برونو، 1370: 215). بر خلاف اين نظر، يونگ تأكيد داشت كه روان كودك هنگام تولد خالي از هر چيزي نيست و در ناخودآگاه او تجاربي انساني كه فردي نيستند و خصيصه عمومي و جهانشمول دارند، به يادگار مانده است. ” انگارههاي بنيادين دقيقاً، مانند رسوبات كف رودخانههاست كه از حركت آب به جا مانده است و همواره ميتواند پس از مدّت زماني نامشخص، باز با آب درآميزد”(يونگ، 1379: 59).
آركيتايپ كه در فارسي به كهنالگو، صور مثالي، صور ازلي، سنخهاي باستاني و نمونههاي ازلي ترجمه شده است(نك: كهنموييپور، 1381: 58 ؛ داد، 1380: 203 ؛ شميسا، 1390: 270)، اصطلاحي بود كه يونگ براي “انگارههاي بنيادين” يا ناخودآگاه جمعي به كار برد. آركيتايپ كلمهاي است يوناني و “بسيار قديمي كه اولين استعمال آن بر اساس فرهنگ اكسفورد در سال 1599م بود كه نخست به عنوان اصطلاحي فني يا غير مصطلح در مردمشناسي، روانشناسي و نقد ادبي به كار گرفته شد و سپس وارد زبان محاوره شد”(گري، 1382: 31). “در نقد ادبي اصطلاح كهنالگو به طرحهاي روايي تكراري، الگوهاي وقايع داستان، نوع شخصيتها، مضمونها و تصاويري دلالت ميكند كه در آثار مختلف ادبي قابل تشخيص است”(آبرامز، 1386: 22).
آنچه يونگ از ناخودآگاه جمعي اراده ميكند با غريزه شباهت بسيار دارد و همانند آن، تجربه و اكتساب فردي در آن راهي ندارد و به بخش ناخودآگاه ذهن تعلق دارد. غريزه به زمان قبل از تولد مرتبط است و در هر موجود زندهاي اعم از پرندگان، حيوانات و انسانها يافت ميشود و بقاي زيستي آنها در پيروي از غرايزي چون يافتن غذا، توليدمثل و… است. از اين نظر، يونگ “نظرية كنار گذاشته شدة لامارك13 را در مورد به ارث رسيدن ويژگيهاي اكتسابي، تأييد كرده است”(پالمر، 1388: 150). يونگ در جايي از حدّ شباهت غريزه و كهن الگو فراتر رفته و آن دو را مترادف هم به كار برده است: “غريزه كشش جسماني است كه به وسيلة حواس دريافت ميشود. البته غرايز به وسيلة خيالپردازيها هم بروز ميكنند و اغلب به وسيلة نمايههاي نمادين، حضور خود را آشكار ميسازند و من همين بروز غرايز را كهنالگو ناميدهام. منشأ آنها شناخته شده نيست، اما در تمامي ادوار و در همه جاي دنيا به چشم ميخورند”(يونگ، 1377 : 96). با اين حال بين غريزه و كهنالگو، باوجود شباهت بسيار، تفاوت است. علاوه بر آنكه كهنالگوها بر خلاف غرايز تنها به انسانها تعلق دارند، غرايز به الگوهاي رفتاري برميگردند، اما كهنالگوها به فهم و درك انسانها از محيط و جهان اطراف آنها مرتبط هستند.

2-2-1. مفاهيم مرتبط با كهنالگو
از كهنالگو تعاريف متعددي شده است و به فراخور هر رشتهاي تعاريف آن، با يكديگر متفاوت است. “در روانشناسي آن را مدل و الگويي از شخص و شخصيت و رفتار فرد تلقي ميكنند و در فلسفه با اشاره به مثل افلاطوني، كهنالگوها را همان مثلي ميدانند كه از اشياء يا صورتهاي اوليه در نظر گرفته ميشوند”(عباسلو، 1391 : 85). همچنين در تعريف كهنالگو گفته شده است: “مايهها و درونمايههاي مشابهي را ميتوان در ميان اساطير متعدد و متفاوتي پيدا كرد و همچنين تصاويري خاص كه در اسطورههاي مللي تكرار شده كه از لحاظ زماني و مكاني فاصلة بسيار داشتهاند كه اين مايهها و درونمايهها و تصاوير معمولاً معنايي مشترك دارند يا دقيقتر بگوييم، معمولاً پاسخهاي رواني قابل مقايسهاي را برميانگيزند و نقش فرهنگي مشابهي را بر عهده دارند، اين مايهها و تصاوير را كهنالگو مينامند”(گرين، 1385: 162).
اين تعريف و ساير تعاريف از كهنالگو، گرچه ماهيّت آن را تا حدودي آشكار ميكنند اما هيچكدام تعريفي مانع نيستند و با توجه به اين تعاريف، كهنالگو با بعضي از مفاهيم ادبي و حتي زيستشناسي تداخل دارد. يكي از بحثها، رابطة غريزه به عنوان موضوعي در زيستشناسي، با كهنالگو است كه پيشتر به آن اشاره شد.
اما در بخش ادبيات، اين مقوله با اصطلاحاتي چون نماد(Symbol)، موتيف(Motif) و پروتوتايپ(Prototype) تداخل مفهومي دارد. اين تداخل بيشتر به روشن نبودن مرزهاي دقيق هريك از اين مفاهيم و نيز تعاريف كلي و يا گستردة ارائه شده براي هر كدام از اين اصطلاحات است. رابطة هر كدام از اين اصطلاحات را با كهنالگو به صورت ذيل ميتوان بيان كرد:
2- 2- 1-1.كهنالگو و نماد
در بين اصطلاحات ادبي ، هيچ مبحثي به اندازة نماد با كهنالگو، رابطة نزديك و تنگاتنگ ندارد به حدّي كه در بسياري از موارد اين دو به جاي هم بهكار برده ميشوند. “معمولاً چيزي را كه مظهر چيزي ديگر باشد، سمبل ميخوانيم. ولي اين تعريف بسيار گنگ است”(فروم، 1377: 18). سمبل “نماد چيزي است كه چيز ديگري را با شباهت يا تداعي (اغلب انديشه ياكيفيت ) مينماياند”(گري، 1382: 321).
تعاريف ديگري از نماد وجود دارد كه در يكي از موارد، چندين تعريف براي آن آورده شده است :
“چيزي كه نمايندة چيز ديگر است يا چيزي كه بر چيز ديگري اشاره دارد، به علّت همبستگي، ارتباط ، قرارداد يا به طور اتّفاقي امّا نه از طريق شباهت عمدي، بهويژه علامتي مرئي براي چيزي غيرمرئي از قبيل يك مفهوم يا يك آيين، مثلاً شير سمبل شجاعت است…يك علامت اختياري يا قراردادي(مثل يك صفت، يك نمودار، يك علامت اختصاري) كه در ارتباط با حوزة ويژهاي از دانشها(مثل رياضيات، فيزيك، شيمي، موسيقي، آواشناسي) براي نماياندن اعمال، كميّتها، فواصل، ظرفيت، جهت… به صورت نوشته يا نقش به كار ميرود… يك شيء يا يك عمل كه عقدهاي سركوفته را به واسطة تداعي ناآگاه مينمايند…يك عمل، صوت يا شيء مادي كه واجد مفهوم فرهنگي است و استعداد برانگيختن يا تجسّم مادي دادن به يك احساس را داراست”(پورنامداريان، 1375: 6).با توجه به اين تعاريف مشخص ميشود كه تعريف نماد با توجه به رشته و موضوعات مختلف با هم متفاوت است و تعريف واحدي از آن، كه مورد اجماع همه باشد و تمامي اين موارد را دربرگيرد و در عين حال آن را از اصطلاحات ديگر كاملاً متمايز كند، وجود ندارد. اين آشفتگي تعاريف به بحث نماد و كهنالگو نيز كشيده شده است.
دو نظريهپرداز بزرگ روانشناسي، يونگ و فرويد، توجه ويژهاي به نماد داشتند؛ زيرا در بررسي خوابها و اختلالات رواني بيماران، نمادها اهميت بسياري دارند. اما رويكرد اين دو، به نماد متفاوت و جدا از هم است. فرويد از نماد تفسيري حداقلي داشت و آن را درحد نشانه پايين ميآورد. “نماد از ديدگاه فرويد فقط نشانة جنسيت است… اين امر موجب محدوديت ميدان بسيار فراخ نماد در مكتب روانكاوي ميشود”(دلاشو،1386 : 12).
نقطة مقابل فرويد، يونگ است كه تك مفهومي بودن نمادها را رد ميكند و مفهوم نماد را بسيارگستردهتر از آنچه فرويد بهكار ميبرد‌، در نظر ميگيرد. “او بر اساس تعريف كلاسيك نماد، معتقد است كه نماد چند پهلو، چند قطبي و مبهم است و بنابراين محصول علتي واحد نميتواند بود، به بيان ديگر نماد به يك چيز خلاصه و تأويل نميشود”(همانجا : 18). او نمادهاي مشترك جهاني و گاه نمادهاي مشترك بين گروه كثيري از مردم را، براي كهنالگوها نمونه ميآورد. از همينجاست كه كهنالگو را ” نمادهاي جهاني ” خواندهاند(گرين، 1385 : 162).
در ادبيات نماد از جملة صور خيال است و “تصويري ناب امّا فارغ از هر تداعي آشنا يا ملموسي را ميآفريند”(فتوحي، 1389: 177). نماد به دو دستة شخصي و غيرشخصي تقسيم ميشود. نمادهاي غيرشخصي كه كاربرد جهاني دارند و براي عدة بسياري معناي مشتركي را تداعي كنند، به دستة كهنالگوها اختصاص دارند. “با گذشت

پایان نامه
Previous Entries پایان نامه با کلید واژه های قاعده لاضرر، حقوق مالکانه، قاعده اتلاف Next Entries پایان نامه با کلید واژه های حقوق مالکانه، منابع حقوق، حقوق بشر