دانلود پایان نامه ارشد با موضوع مواد مخدر

دانلود پایان نامه ارشد

جمعه ي آذرماه ارائه مي شود.آقاي فلاني دوباره بعد از مدت ها به ديدارش مي آيد و از تغييراتي كه در نحوه ي زندگي كردن او رخ داده است دچار حيرت مي گردد.اين تغييرات پويا بودن شخصيت را تأييد مي كند:”نزديك بود سكته كنم.چيزهايي مي ديدم كه كاملاً برخلاف انتظارم بود:اول اينكه محسن بيدار شده بود،مهمتر از آن صورتش را تراشيده بود و سرش را به دقت شانه زده بود،رختخوابش جمع شده بود و…”(همان)خود محسن در چندسطر بعد طيّ نامه اي كه براي خود نوشته و در چمدانش پنهان كرده است و آقاي فلاني بدون اجازه آن را برمي دارد و مي خواند به اين تغييرات در زندگي خود اشاره مي كند:”مدت هاست كه زندگي من بدون هيچگونه كوشش و نتيجه ي ثمربخشي مي گذرد.مدت هاست كه نم بعضي صفات خوبم را كه جزو شخصيت و خميره ام بوده است از دست داده ام.اراده و اعتماد به نفس و اميدم را از كف نهاده ام،تنبلي كشنده اي گريبانم را گرفته است و به سوي بيماري روحي دردناك و معلومي رهبريم مي كند.مدت هاست كه من بدون هيچ هدف و مقصودي،ولو نامقدس،زندگي كرده ام….براي رفع اين خلأ تأسف آور از امروز كه ساعت ده صبح جمعه ي پانزدهم آذرماه هزار و سيصد و فلان است رسماً و كتباً در برابر وجدان خودم تعهد مي كنم و به شرف و انسانيت سوگند مي خورم كه از همين لحظه بلافاصله خودم را عوض كنم.براي اين منظور من بايد در نظر داشته باشم كه هدف اصلي و اساسي من در زندگي،مهندسي و تأمين معاش احمقانه يا عاقلانه اي نيست،بلكه تحقق بخشيدن به آرمان هاي بزرگي است كه به آن ها ايمان دارم و با بينش واقعي آن ها را پذيرفته ام …آرمان هاي من چيست؟ايران بايد آزاد و آباد گردد،دهقان ها و كارگران از بي نوائي و بدبختي نجات يابندو…از همين قبيل.من بايد گذشته ي پر افتخار خود را هميشه به ياد داشته باشم،سال هاي زندان و تبعيدم را فراموش نكنم و مهمتر از همه با يأس جانكاه و وحشتناكي كه مدت هاست در وجودم رخنه كرده است و با اين بي قيدي و تنبلي و افكار ماخوليائي مبارزه كنم…محسن!تو جواني!تو وظايفي در قبال خودت و نسلت و آرمانت به عهده داري،عوض شو!”(ص،1380: 250-251) چهارمين تصوير محسن باز هم از زبان آقاي فلاني اين گونه ارائه مي شود:”يك دفعه به فكرم رسيد كه بروم به مهندس فلاني سري بزنم.حقيقت اين است كه ما او را خيلي وقت بود نمي ديديم .آدم كله گنده اي شده بود،عنواني و مقامي به دست آورده بودو به چرخيدن چرخ ها ياري مي رساند.آهي كشيديم و در دلمان گفتيم:چطور عوض شد”.(همان:253-254)در اينجا ديگر محسن دانشجوي فقير ديروزي نيست،بلكه يك سياستمدار بانفوذ شده است.خود او از گذشته ي تغييركرده ي خود اين طور ياد مي كند:”يادت هست چه روزهايي را گرسنه گذرانديم؟تخمه مي شكستيم، عرق و كله پاچه مي خورديم كه سينه مان را جلا بدهد.سينماهاي ارزان قيمت مي رفتيم و از بس شلوغ بود چيزي نمي ديديم.تا اواخر ماه از اين و آن قرض مي كرديم و بعد از اول ماه كه تازه برايمان پول رسيده بود قرض ها را مي داديم.پول عزيز در جيب هاي معصوممان در گردش بود”.(ص،1380: 254-255) اما اكنون تمام آرمان هاي خود از جمله:ايران آزاد و آباد،كمك به كارگران بدبخت و مظلوم و… و در مقابل پول و ثروت و مقام كسب كرده و به اين موقعيت خود افتخار مي كند ! پنجمين تصويري كه از او مي بينيم، باز هم در همان حول و حوش بيست سالگي است:جواني دانشجو. در اين جا نيز بار ديگر تغيير و پويايي را در عهدنامه اي كه مي نويسد و يك نسخه ي آن را به فلاني مي دهد،به چشم مي خورد:”به همان يك ذره شرافت و انسانيتي كه در وجودم باقي مانده…خيلي خوب،حوصله اش را ندارم…به يك چيزي ،خدا كه نه،دوستي هم كه احمقانه است،آينده هم كه زياد درخشان نيست.عشق؟مهم نيست ما يك دختره ي ديوانه اي را دوست مي داريم،به همان عشق پاك و آسماني سوگند كه اينجانب محسن فلان از روز شنبه اول دي ماه به موارد ذيل عمل كرده وفادار خواهم بود:
1- ترك اعتياد مضر از قبيل سيگار و مشروب و قليان و احياناً مواد مخدر.
2- تقويت جسمي به وسيله ي خوردن صبحانه و مواد مقوي و مغذي و تزريق آمپول هاي ويتاميني كه دوستم دكتر فلان تجويز خواهد كرد.
3- اجراي كامل برنامه ي تحصيلي در اين سال آخر،از قبيل حضور در كلاس ها و مطالعه ي دروس روز قبل و روز بعد…”(ص،1380: 258)
در پايان داستان،محسن براي دوستش،فلاني،نامه اي مي نويسدو در آن اعتراف مي كندكه از اين تغييرات خسته شده و اكنون مي ترسد به دام امروز گرفتار شود.(همان:261)و در نهايت تصميم خود مبني بر خودكشي را با او درميان مي گذارد . روز بعد وقتي فلاني به اتاق محسن مي رود مي بيند كه خود را حلق آويز كرده اما هنوز قلبش مي زند.فلاني با اين كه پزشك است و مي تواند او را نجات دهد اما ترجيح مي دهد،بگذارد بميرد تا از رنج زندگي رها شود.اما از اتاق كه بيرون مي آيد ،صداي محسن را مي شنود كه مي گويد:”به من كمك كنيد كه گره طناب را باز كنم…خيلي مضحك بود”.(ص،1380: 264) همان طور كه مي بينيم موضوع محوري داستان همين دگرگوني هاي متوالي در نحوه ي زندگي ،آرمان ها و اهداف محسن است و از او شخصيتي متحرك ،پويا و چندچهره مي سازد.
آقاي فلاني: دوست محسن و راوي داستان نيز زندگي تقريباً رو به تغييري را تجربه مي كند: در ابتداي داستان او نيز چون محسن،دانشجوي فقير بيست ساله اي است كه در رشته ي پزشكي تحصيل مي كند.در تصوير بعد بيست سال بعد او نشان داده مي شود كه پس از پانزده شانزده سال از ده به شهر بازگشته است.طبيب ميانسال فقيري است كه موهايش سفيد شده و پيشانيش پرچين.بعد از ديدار با محسن در همان شهر مي ماند.اما ديگر طبابت نمي كند بلكه كارمند بانكي مي شود و به زندگي حقيرانه اي تن مي دهد.اما بانك هم ورشكسته مي شود و او فقيرتر از قبل.به قول خودش چون اولاً به طبابت علاقه اي ندارد و آن را كار مضحكي مي داند،ثانياً چون اهل ساخت و پاخت با داروخانه ها و…نيست،شغل پزشكي را رها مي كند.اما برخلاف محسن همچنان به آرمان هاي زمان جواني مثل آزادي و عدالت،وفادار مانده است.در آخرين صحنه وقتي با هيأت حلق آويزشده ي محسن روبرو مي شود ، در يك جدال نهايي با خود تصميم مي گيرد كه او را رها كند تا بميرد و از رنج اين زندگي بدون آرمان و هدف آسوده گردد و سپس بيرون اتاق وقتي صداي محسن را مي شنود،مي فهمد كه تمام صحنه ي خودكشي،براي فريب او بوده است.در اين جا به جنون مي رسد و بيماري نامعلومي كه مدت ها از دوره ي جواني در خود احساس مي كرد،اكنون از خفاگاه خود سر بيرون مي آورد و افسر پليسي او را به تيمارستان مي فرستد.
– در داستان هف: شخصيت اصلي داستان،كوتوله،اگرچه از آغاز تا انتهاي داستان از لحاظ فيزيكي تغييري نمي كند اما افكار و عقايدش به طور كل دچار تغيير مي شود.او كه در آغاز داستان براي وصال معشوق زيباروي خود،گلندام،عازم شهر گوهرپاش مي شود تا زمرد آبي را براي او بياورد،وقتي پس از نبرد با سلمان ديو و قارون ديو و پيروزي بر آن ها،قلعه ي آن ها را فتح مي كند و تمام زندانيان آن ها از جمله حسين كرد شبستري،اميرارسلان و هفت دختر پريزاد را آزاد مي كند.اما از جانب زندانيان كه مديون او هستند مورد بي اعتنايي واقع مي شود و در اين جا به يكباره تمام آرمان ها و اهداف خود را از دست مي دهد و از لحاظ روحي متحوّل مي شود: “امشب را بمانم و صبر كنم كه به شهر گوهرپاش برسم،چه فايده دارد؟شهر گوهرپاش و زمرد آبي و عشق گلندام و اين مزخرفات همه اش دروغ است.گلندام لچك به سر مرا مي خواهد چه كند؟او هم تاكنون لابد چاق شده است و شوهر كرده است.حتي اگر زمرد آبي را هم به چنگ بياورم فايده اي ندارد،با زمرد آبي چه چيز را مي توان خريد و به دست آورد؟…”(ص،1380: 317)و در انتها تصميم مي گيرد به قصد خودكشي به كام اژدهاي سه سر برود.پس دوچرخه اي برمي دارد و به سوي سرزمين او مي رود.
– در داستان تأ: آقاي فريد نوع دوست،رئيس اداره اي كه محمود افتخاري شخصيت محوري داستان در آن جا مشغول به كار است،كارمند فقيري بوده است كه در يكي از خانه هاي استيجاري و سطح پايين شهر زندگي مي كند.وي در اثر ساخت و پاخت هاي سياسي و فساد اداري با سوءاستفاده از موقعيت خود ترفيع رتبه مي يابد و سپس از لحاظ مالي كاملاً متحوّل مي شود.او كه تا ديروز در خانه اي زندگي مي كردكه”خيلي بدبو،تنگ و تاريك بود،به هيچ وجه مناسب پذيرايي از مهمان و دوست و آشنا نبود…”(ص،1380: 333)اكنون در منزلي در يك منطقه ي اعياني سكونت داردو اتومبيل”پاكارد”هشت سيلندر سوار مي شود،راننده ي شخصي دارد و…و از آن جايي كه اين تحوّل در مسير زندگي اين شخصيت بسيار نقش آفرين است و به طور كلّي زندگي او را با تغيير روبرو مي كند،لذا او را بايد شخصيتي پويا و متحرّك دانست.
– در داستان يك: آقاي خواتيم،شخصيت مركزي داستان است.وي مالك گردن كلفتي است،اهل ذوق و شاعر.هنرمند است و به موسيقي علاقه دارد.شيفته ي مطالعه است و اكنون چندي است براي تمدّد اعصاب از شهر به دهي آمده كه ميراث خانوادگي اوست.اما يك روز مهماني سرزده به خانه اش مي آيد.از آن جايي كه داستان حالت نمادين دارد،مهمان مرموز وي را مي توان”پيك مرگ”دانست.گفتگوهايي كه بين او و مهمان سرزده اش صورت مي گيرد و نيز گفتگوهاي او و پيشكارش مي تواند اين نظر را تأئيد كند.به هر صورت آقاي خواتيم در پايان داستان از شدت عصبانيت و وحشت به خاطر ورود اين مهمان سرزده،تعادل رواني خود را از دست مي دهد و نشانه هاي جنون را از خود نشان مي دهد و بدين ترتيب مي توان او را شخصيتي نيمه پويا محسوب كرد.
چنان كه مي بينيم اكثر تغيير و تحوّلاتي كه در شخصيت هاي داستاني صادقي رخ مي دهد در جهت منفي است و آن ها را در حال زوال در جامعه اي رو به سقوط به تصوير مي كشد.

2-2-4-2 تحليل شخصيت هاي داستان هاي صادقي براساس الگوي دوم”شخصيت اصلي و فرعي”
2-2-4-2-1 شخصيت هاي اصلي در داستان هاي صادقي
“يك داستان نمي تواند هم كوتاه باشد ،هم پر از اشخاص برجسته و گيرايي و راست نمايي آن آن لطمه نبيند”.(يونسي،1365: 267)لذا اكثر داستان هاي صادقي يك شخصيت اصلي بيشتر ندارند.

شخصيت هاي محوري در داستان هايي كه يك شخصيت برجسته دارند به شرح زير است:
– فر: غلام خان – وس: كارمند وسواسيچ
– كل: مشتري – گر: پسرك
– نم: توفان – غي: آقاي مساوات
– آق: در سطح سوم داستان”سبزعلي”83 – قر: محسن فلان
– تد: معلّم – هف: كوتوله
– اذ: مرد جوان – تأ: من(آقاي محمود افتخاري)
– يك: آقاي خواتيم – خو: من(راوي)
– با: آقاي مستقيم – مه: رحمان كريم
– آو: سلمان
اما گاهي در داستان هاي آقاي صادقي به مواردي برمي خوريم كه دو يا سه شخصيت مركزي در يك داستان ايفاي نقش مي كنند.اين داستان ها عبارتند از:
– داس: اشي- مشي- ميرزاسليمان – زن: آقاي وحداني- شيرين خانم
– سن: آقاي كمبوجيه- سكينه خانم- ارسطو – صر: آقايx- آقايy
– آق: در سطح دوم داستان”نويسنده ي تازه كار و منتقد”
گاهي نيز در برخي داستان ها مي بينيم كه اكثر شخصيت هاي داستان از لحاظ عمل داستاني،گفتگو و به طور كلي نقش و كاركرد،وضعيت يكساني دارند و نمي توان يكي يا چندتن از آن ها را كنشگر محوري و مركزي قلمداد كرد.اين نوع داستان ها عبارتند از:
– سر: تقريباً همه ي شخصيت ها به جز مادر خانواده و همسر آقاي مهاجر
– در: همه ي شخصيت ها به جز منشي(راوي)
– عا: همه ي شخصيت

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع آقاي، معرفي، صادقي، پردازي Next Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع سه طلاقه