دانلود پایان نامه ارشد با موضوع طبیعت انسان، فیزیولوژی، ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

ت انسان برخاسته باشد ناگزیریم که به معماری و شهرسازی مردمساخت در دوران گذشته مراجعه کنیم. نظریهپردازان بیوفیلیک معتقدند که طبیعت انسان در جهت تامین نیازهای وی ویژگیهای معمارانهی خاصی را برمیتابیده است. آقای ویلسون چنین معتقد است که اقدامات بشر از جمله ساخت و سازهای وی در گذشته برخواسته از یک ساختار ژنتیکی و تکاملی بوده است. در نتیجه امروزه برای دستیابی به یک معماری متناسب با طبیعت انسان در جهت تامین بهزیستی و سلامت وی نیازمند طرح این پرسش هستیم که فرآیندهای زبانی، ادراکی و ذهنی برای تامین ادراک بهزیستی بشر کدامند. به زبانی دیگر در این بخش عمدهی تمرکز بر روی یافتن تکنیکهای طراحی و ساختی هستیم که منبع تغذیهی عصبشناسانهی انسان را تامین کنند.
ما امروزه بدنبال ویژگیهای فیزیکی و هندسهی طبیعی به کار رفته در معماری قرون گذشته هستیم، همان چیزی که از ذات طبیعت انسانها برخواسته است. روشهای امروزی تفکر در مورد معماری ناکافی هستند. ارائهی مسائل معماری میبایست از قلمرو انتزاع به قلمرو طبیعی که در تسلط احساسات مثبت و فیزیولوژی انسان است تغییر کند. اما برای شناخت بهتر طبیعت انسان باید سه جنبهی مختلف در زمینهی شناخت انسان مطرح کنیم.
در مرحلهی اول یک انسان یک جزء انتزاعی قرار گرفته در یک مجموعه است. این دیدگاه که یک دیدگاه مکانیکی به انسان است تعامل انسان با محیط طبیعی را بسیار کم میداند. در واقع ادراک این دیدگاه از انسان، ادراکی انتزاعی است و بیانکنندهی جهان معماری معاصر است که انسانها در آن تنها به شکل انتزاعی یا عکسهای مات یا سایههای غیرقابل تشخیص بر روی صفحهی مانیتور هستند. انسان موجود در این مکان به هیچ عنوان انسانی بیولوژیکی نیست بلکه تنها به عنوان یک عابر بیحرکت در یک جهان اساسا بیروح و عاری از کنش قرار دارد(انسان انتزاعی).
در مرحلهی دوم انسان یک ارگانیسم است که از حسگرهایی ساخته شده که در تعامل با محیط اطرافش قرار دارد. در واقع انسان در از این منظر نوعی حیوان است که داشتن منبعی از حسگرها وی را قادر به دریافت و اندازهگیری دادهها کرده که این نوع اتصال بیولوژیکی به جهان همان موقعیتمندی است. در این دیدگاه بیولوژیکی غنی انسان دارای یک سازوکار بیولوژیکی است که برای ادراک و واکنش نسبت به اجسام بیجان و ارگانیسمهای زنده تکامل یافته. تعامل انسان با محیط از خلال حسگرها و سیستم عصبی وی رخ میدهد(انسان بیولوژیکی).
در این مرتبه انسان چیزی بیش از سیستم عصبی بیولوژیکی است. این دیدگاه در ارتباط با دیدگاه بسیار کهن متافیزیکی از انسان به عنوان موجودی که دارای روح است و به شکلی متفاوت از دیگر جانداران با طبیعت در ارتباط است. این شرایط نوعی درهم تنیدگی متعالی با جهان اطراف است که تعریفی از ماهیت انسان در محدودهی فیزیولوژیکی و مذهبی وی را در بر میگیرد. عمدهی مفهوم انسانیت در این حوزه جای میگیرد و همین کیفیت انسان را از دیگر گونهها متمایز مینماید. این گونه از انسانشناسی به نوعی از ارتباط انسان با جهان پیرامونش مستقل از علم معطوف میشود که بسیار عمیقتر از توسعهی بعدی در مورد ارتباط دادن انسان در چهاچوب خشک علمی با ابعاد منطقی جهان فیزیکی است(انسان متعالی)

3-3-2- انسان بیولوژیک و نظریه الگوها
با بررسی ویژگیهای وجودی انسان در حوزهی علم عصبشناسی به مثابه یک وجود بیولوژیکی، به نتایج جالب توجهی در مورد الگوهای موجود در محیط پیرامون و رابطهی آنها با زندگی و آسایش انسان خواهیم رسید. پرسش اصلی در علم عصبشناسی ادراکی این است که کدامیک از اجزاء سیستم عصبشناسانهی موجود در مغز به طور ذاتی و ژنتیکی وجود دارد و کدامیک در خلال تماس و کنش متقابل با طبیعت کسب میشود. این خصلت انسان است که فراتر از ادراکات مستقیم حسی میرود اما همچنان در محدودهی بیولوژیکی باقی میماند. این تنها تجربهی حسی سادهایست که در مرتبهای بالاتر از نوع معمولی خود قرار گرفته است. این ساز و کار محصول یادگیری بوده و برای تفکیک انسان از ماشین ضروری است و همچنین از اهمیت ویژهای در مباحث این بخش در مورد رابطهی معمارانه با خود دارد.
وجود انسان و مکان فرد درون جهان از وجود فردیت در خلال ادراک جهان بیرون شکل گرفته و به همین ترتیب یک چهارچوب قابل تغییر شکل گرفته. این قلمرو اطلاعات تجربی است، جایی که اطلاعات پیچیده در مورد محیط کاملا درونی شده به طوری که ادراک اغلب به نظر امری فراحسی میرسد در حالی که اینگونه نیست. تجربه بیانکنندهی یک پاسخ حسی است که مبدل به پدیدهای بسیار پیچیده شده به طوری که دیگر توصیف، دستهبندی و فهم آن در یک روش تحلیلی برای ما آسان نیست. تجربه برای ما منبعی از الگوها را فراهم میکند که بعدا به طور ناخودآگاه شرایط ناآشنا را با الگوها هماهنگ مینماید(klein,1998).
بسیاری از کیفیات که اغلب از ویژگیهای هوش هستند در حقیقت نتیجهی توسعهی صحیح مهارتهای ادراکی در محدودهی اطلاعات تجربی است. ترکیبات اساسی نوروفیزیولوژیکی ما به شکل ژنتیکی تعیین شدهاند اما پس از تولد شبکهی عصبی ما به وسیلهی محیط و یادگیری شکل مییابد و بدین ترتیب ویژگیهای مازاد و غیر ژنتیکی را کسب میکند. این ویژگیها ادراک الگوهای ساختاری و عملکردی را نیز شامل میشود. اساس ژنتیکی امکان شکلگیری ساختارهای یادگیری را فراهم میکند. اما اولویت را به یک نوع خاص از ساختار یادگیری میدهد که بر مبنای قالب ژنتیکی قرار دارد. از طرفی یادگیری موجب تکثیر این ژنها میشود. در نتیجه این دو جزء اطلاعاتی لازم و ملزوم یکدیگرند. دو جزء ژنتیکی و اکتسابی از حافظه و سیستم احساسی به شکل یک کل عمل میکنند.
یادگیری احساسی نتیجهی دریافت احساسی است اما نیمهی هوشیار باقی میماند و مستقل از حافظهی هوشیار است. در حالی که عمدهی اطلاعاتی که درون ذهن ما تحلیل میشوند برای آگاهی هوشیار ما قابل دسترس نیست (Squire & Kandel, 2009, p. 158). الگوهایی که به طور حسی یا عاطفی یاد گرفته میشوند مشابه کنشهای موروثی(ژنتیکی) عمل میکنند. دلیلی که رفتار مطابق آنان حسی مثبت را بر میانگیزد این است که آنها یک قالب یا الگوی درونی را ارضا میکنند. به عنوان حاصل و نتیجهی تکامل ما قالبهای درونیمان بسیار خاص هستند. بسیاری از جنبههای رفتاری و شخصیتی ما یا بدین شکل کسب شدهاند یا ذاتی هستند و هردو به عنوان اطلاعات ناخودآگاه ذخیره شدهاند (Squire & Kandel, 2009, p. 173)
الگوهایی که با منبع نوروفیزیولوژیکی ما شناخته میشوند کلیدی برای شناخت انسان و رابطهی وی با جهان است و الگوها و رفتارهای فردی را در یک کل پیچیدهتر قرار میدهند. البته این فرایند در علم ادبیات، شناخته شده است، به این صورت که کلمات تلفیق میشوند تا پیامی معنادار به دست آید، اما هنوز در تجزیه و تحلیلهای مردم برای دستیابی به فهمی از جهان وارد نشده. روانشناسان ادراکی الگوها را به مثابه نمودار تشخیص دادههای احساسی و ترجیحی خاص به حساب میآورند. همچنین الگوها حرکات هماهنگ شدهی بدن را کنترل میکنند. اغلب هر گونه فعالیت انسان حاوی الگوهایی است و همین الگوها اشکال و پیچیدگیهای متصل به هم موجود در معماری و شهرسازی گذشته را به وجود آوردهاند. اطلاعات تجربی در معماری و شهرسازی در بطن محیطهای سنتی قرار دارد. همانگونه که برخی از اجزاء طراحی مربوط به بستر و منطقهی خاصی هستند بسیاری نیز کاملا جهانی میباشند. کافی است آنها را درون محیطهای ساخته شدهی ناخودآگاه نظاره کنیم. زبان الگوی کریستوفر الکساندر الگوهای تکاملیافتهی حاصل از کنش متقابل انسان و محیط پیرامونش را صادقانه با ما در میان میگذارد. این کتاب به طرز شگفتآوری یک ساختار ترکیبی عملی را برای طراحی تدوین میکند که بر مبنای نتایج تکاملیافته شکل گرفته. این کتاب شامل بسیاری از ایدههای کلیدی که بعدا در کنار یکدیگر میآیند تا طراحی بیوفیلیک را تعریف کنند میباشد. هرچند انتظار میرفت که این ایدهها در ابتدا یک معماری انسانیتر را ایجاد کنند اما در بین معماران دانشگاهی با استقبال مناسبی روبرو نشد(saligaros,2005). اما در عوض ساختار الگوها به وسیلهی جامعهی برنامهنویسان مورد توجه قرار گرفته شد و اکنون به وفور از آن برای کنترل پیچیدگیهای موجود در برنامههای نرمافزاری استفاده میشود. در ادامه به لیستی از این الگوها اشاره می کنیم که مشخص خواهد شد که چگونه این الگوهای طراحی بیوفیلیک را حمایت کرده و از آن استقبال می کنند. معماران می توانند به وسیله زبان الگو اطلاعات مفید آن را با آخرین نظریات یا شیوه های طراحی نوآورانه تلفیق کنند. در نهایت ارزش واقعی زبان الگو تنها اکنون و در بستر طراحی بیوفیلیک قابل ارزیابی است

3-3-3- انسان متعالی و سرشت نظم
اکتشاف عمیق تر طبیعت انسان منجر شد که ما بشر را چیزی فراتز از توده ای از حیوانات هوشمند بدانیم که به شکلی بی قید زاد و ولد میکنند و در نتیجه جهان طبیعی را با تخلیه و مصرف منابعش از بین میبرند. در گذشته انسانیت تصور بسیار فاخرتری از خود داشت. ما نیز برای ارتقای ایده های خود میبایست جهانبینی رومانتیک کهن را که در آن انسان احساس ارتباط داشتن با گونههایی از مذهب ، افسانه، ارزشهای سنتی و نظایر آن را میکرد دوباره احیا کنیم.
در اینجا ما در پی یافتن میزان وابستگی انسانشناسی به علم ژنتیک نیستیم، بلکه تنها تلاش می کنیم چیزی را که از دست رفته دوباره به دست آوریم. در واقع تعریف گذشتگان از پیوستگی فرایندهای جاری جهان برخاسته از علم نبوده بلکه برخاسته از ایمان درونی بوده که به شکل عواطف ابراز شده و در زمان رشد علم بقای خود را از دست داده است.
فهم کنونی ما از ارتباط بیولوژیکی و اکولوژیکی انسان بسیار جدید است. دکتر ویلسون اساس بیولوژیکی مهمی برای آنچه که جنبههای فراطبیعی سرشت انسان نامیده شده فراهم نموده است. اساسی بیولوژیکی که پدیدهای واقعی نظیر رابطه ما با جهان فیزیکی است و در صورتی که جایگاه خود را در علم نیابد بسیار آسیب پذیر خواهد بود و این یکی از همان دلایلی است که موجب شد، ساز و کار تغذیه عصب شناختی در آغاز عصر مدرن صنعتی از دست برود. بر این اساس، برخی از مدارک علمی مرتبط با این مساله را در کنار هم جمع نمودیم تا این نتایج را که جوامع گذشته پیش از این بدان دست یافته بودند اثبات کنیم.
کریستوفر الکساندر مباحث مشابهی در رابطه با از دست رفتن رابطه اساسی انسان و محیطش در زمینه معماری و شهر سازی در کتاب سرشت نظم بیان نموده است. وی در مورد یک رابطه متقابل بر مبنای ویژگی های اساسی هندسی بین انسان و محیط صحبت می کند. وی همچنان نشان می دهد که این رابطه ی به طرز مهیبی آسیب دیده . البته این مسأله به واسطه ی بالا رفتن فهم انسان ها نسبت به از بین رفتن رابطه ی انسان با جهان در قرن بیستم تا حد زیادی شناخته شده در حالی که این گام ها در مسیر قطع ارتباط با جهان بسیاری اوقات داوطلبانه و با رغبت کامل و با عنوان توسعه ی فناوری صورت گرفته است.
در واقع همین دیدگاه متعالی نسبت انسان است که بر اساس آن می توان گفت که انسان قادر به تعالی بخشیدن به ماده گرایی است و این همان پرسش بنیادین آقای کریستوفر الکساندر است که به بیان ساختاری زنده که می تواند منجر به شکل گیری اشکال زنده شود می پردازد و برای فرم های گوناگون کیفیت ما بین زنده بودن و بی روح بودن را تعریف می نماید. هم کریستوفر الکساندر و هم ادوارد ویلسون هر دو در منتهای مقاصد خود به دنبال فهمی دوباره از حیات و هستی انسان هستند و هر دو بر این باورند که رشدو نمو بشر در آینده در گرو تماس دوباره وی با حیات بیولوژیکی و همچنین هندسه شکل یافته به واسطه حیات جهان هستی است و به همین واسطه هر دوی آنان به دنبال دیدگاه تازه ای به علم و مذهب هستند تا مخلوقات را حفظ کنند.
معماری به عنوان فعالیتی در جهت تأمین خانه مردم ،نیازمند مفهوم عمیق تری است ،به خصوص در جهانی که به دیدگاه انسان در مورد سرشت خداوند وابسته است. آیا خداوند(یا آثاری از صفات وجودی او) در یک هندسه انتزاعی و مینیمال

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع روانشناسی، طبیعت انسان، دستور زبان Next Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع انسانساخت، کالبدهای، مرتبهای