دانلود پایان نامه ارشد با موضوع صاحب نظران، فراداستان

دانلود پایان نامه ارشد

مي داند.
– با: داستان گفتگو پايان مي پذيرد.در اين گفتگو تأكيد مي شود كه اسم آقاي مستقيم اشتباهاً در آگهي ترحيم روزنامه درج گرديده و اكنون بايد اين اشتباه را اصلاح كرد.اما دكتر با جمله ي پاياني انتخاب را به خود آقاي مستقيم وامي گذارد كه مرگ را انتخاب كند يا زندگي را؟”چرا،چرا،البته.ولي باز هم بايد ديد عقيده ي خودش چيست؟”(ص،1380: 117)
– صر: داستان با يك گفتگو يا بهتر بگوئيم با يك”خودگويي”تمام مي شود.در جملات پاياني از آن جايي كه آقاي xدرحالي كه هنوز از سوءتفاهم ايجادشده براي آقايyحيرت زده است و از نحوه ي برخورد او در شوك به سر مي برد،با ناكام ماندن در عشق خود بهH،بلاتكليف مي ماند و اين خبراز داستاني ديگر با كاربرد شگرد تعليق و رهاشدگي داستان مي دهد.
– سر: اين داستان نيز با گفتگو به اتمام مي رسد.اما ماجراي داستان تمام نمي شود و در پايانِ متن،رها مي شود. كشمكش ها بدون گره گشايي قطعي باقي مي مانند و آشفتگي ذهن شخصيت ها كه در سرتاسر داستان موج مي زند ، به فرجام داستان نيز راه مي يابد و تعليق پايان داستان بر آشفتگي و شيفته گونگي فضاي داستان تأكيد مي كند.
– وس: متن داستان بدون حل شدن مشكل داستان تمام مي شود،اما بازهم داستان در ذهن خواننده ادامه مي يابد.پايان بندي اين داستان دانسته يا ندانسته به گونه اي شكل مي گيردكه خود،داستاني نانوشته را به ذهن متبادر مي كند، داستاني كه شايد در آن هويت مرد مرموز ناشناسي كه به ديدار مرد وسواسي آمده است، مشخص شود.
– تأ: جملات پاياني داستان بيانگر يك توصيف طبيعي و فضاسازي است.داستان با يك فرجام قطعي تمام مي شود: آقاي افتخاري،مهمان مؤثرها،سرانجام موفق مي شود آن ها را راضي كند كه منزلشان را ترك كندسپس از خانه ي فقيرانه ي آن ها بيرون مي آيد و از خراب شدن مكرّر سقف بر سرش نجات مي يابد و صادقي با مهارت اين فرجام را در يك جمله با هفت كلمه به اختصار جا مي دهد:”حرف من در آن ها مؤثر واقع شد”.(ص،1380: 341)
– نم: صحنه ي پاياني داستان توصيف يك موقعيت نمايشي است كه خبر از تعطيلي تئاتر و جمع كردن صحنه مي دهد. پاياني غم انگيز كه حاصل يأس و ناكامي شخصيت هاي داستان است.نمايشي اجرا نخواهد شد و اين يعني سؤالِ بي جوابِ زندگي شخصيت ها،همچنان بي جواب باقي خواهد ماند.
– داس: داستان با توصيف صحنه ي پاياني كه در آن هريك از بچه ها(اشي،مشي و ميرزاسليمان)به اتاق خود بازمي گردند،تمام مي شود. صادقي به شيوه ي برخي نويسندگان پسامدرن كه سعي دارند،داستان بودنِ داستانشان را به خواننده تأكيد كنند،در پايان داستان با اين جمله”اينجا ديگر پايان داستان است”(ص،1380: 60)به فرجام داستانش اشاره مي كند و نيز با اين ترفند حضور خود را در متن به خواننده نشان مي دهد.
– گر: صحنه ي پاياني،توصيف يك صحنه ي طبيعي است كه بعد از گره گشايي داستان واقع مي شود.تصويري از غروب و روشن شدن چراغ هاي شهر.
– سن: آخرين گزاره هاي داستان،توصيفي از حالات دروني ارسطو است.غم و رنجِ تنهايي او در اين سطور پاياني به تصوير كشيده مي شود،پاياني غم انگيز و بدون گره گشايي ماجراي داستان.
– زن: اين داستان به شيوه ي فراداستان هاي دوران پسامدرن با چند فرجام احتمالي پايان مي يابد.”نويسنده براي زير سؤال بردن قطعيت جهان واقع و القاي حس ترديد و ابهام،داستان را نه بدون فرجام به شيوه ي داستان هاي مدرن،بلكه با چند فرجام احتمالي تمام مي كند و قضاوت را به عهده ي خود خواننده مي گذارد كه كدام فرجام را انتخاب كند و اين شيوه،داستان را واقع گراتر از هر رئاليسمي نشان مي دهد،زيرا در جهان واقعي نيز انسان هر روز با فرجام هاي متعدد روبروست كه ناچار بايد يكي را به انتخاب خود برگزيند”.(تديني،1388: 203)اين فرجام هاي چندگانه ي احتمالي را در زير مي بينيم:
“ما تنها در سال هاي بعد بود كه جسته و گريخته چيزهائي شنيديم،آن هم شايعاتي كه از خود شهر سرچشمه مي گرفت و به آبادي ها و دهات اطراف مي رفت و سراسر منطقه ي نفرين شده را مي پيمود و باز به كوچه هاي تنگ و خاكي شهر برمي گشت و شب هنگام زير سقف هاي ضربي و لاي كرسي ها بازگو مي شد:پسران آقاي وحداني با دو دختر از خانواده اي مذهبي عروسي كرده و به پايتخت رفته بودند ، مادر و كلفت پيرشان را هم همراه برده بودند ؛خواهرها هركدام در شهري به خانه ي شوهر رفته و فرزندانشان را بزرگ مي كردند. مي گفتند كه آقاي وحداني در تيمارستان با شيرين خانم ازدواج كرده است و هردو بهبود يافته اند.مي گفتند در اين سال هاي دراز هيچ كس سراغي از آن ها نگرفته و به ديدارشان نرفته است.كسي در پايتخت از پسر بزرگ آقاي وحداني خبر مرگ پدر او را در دارالمجانين شنيده بود كه علتش ظاهراً ذات الريه و ضعف قواي جسماني بوده است.و جز اينها…و جز اينها…
شايعه ي ديگري هم مي گفت كه در يك صبح غم انگيز و كدر پائيزي كه همه جا خاكستري رنگ بوده،در پشت عمارات تيمارستان،در همان محوطه ي شومي كه از بيدها و چنارها و شمشادهاي تو در تو محصور شده است،بعد از آن ديوار بلند و كنگره دار دارالمجانين است كه صحراهاي اطراف را از تيمارستان جدا مي كند،آقاي وحداني و شيرين خانم را به دار زده اند و نعش آن ها را نيز همان جا چال كرده اند.
اين آخري البته ممكن است درست نباشد،يا دست كم اغراق باشد،اما آن چه درست است اين است كه تاكنون هيچ كس اعتراضي به تيمارستان نكرده است و خواستار بررسي واقعه و يا كسب اطلاعاتي از چگونگي مرگ اين دو بيمار و يا بيماران ديگر و اصولاًاوضاع داخلي اين قلعه ي قديمي محصور و دورافتاده نشده است.
شايد حق با نويسندگان جرايد و مجلات مركز باشد،شايد هم اين كار وظيفه ي آن ها باشد…”(ص،1380: 229)
– در: در اين داستان،پايان داستان،يك فرجام احتمالي است كه احتمالاً در آينده به وقوع مي پيوندد.در اين صورت تمام كشمكش ها ختم به خير خواهد شد،چشم اندازي از روزهاي آتي كه فرضاً در آن تمام گره هاي داستان گشوده خواهدشد: عكس ها و بيوگرافي اعضاي هيئت تحريريه در نشريه چاپ خواهدشد،اثر تازه ي خانم متخصص مسايل رواني كه همان نوزاد اوست را خواهيم ديد و آثار متعدد نويسنده ي جواني كه تازه وارد جمع اعضاي هيئت تحريريه شده بود را نيز خواهيم خواند!اين فرجام خيالي باز هم قطعيت داستان و جهان واقع را با ترديد روبرو مي كند.
– تد: پايان اين داستان نيز يك خيال است.همان گونه كه داستان با يك پيش فرض آغاز مي شود،در پايان هم نويسنده با عبارت”هيچ اشكالي ندارد كه خيال كنيم معلّم در راهرو به آقاي مدير برخورد،با او خوش و بش كرد و از شاگردان تازه گله كرد و بعد طبق برنامه به كلاس ديگري رفت”(ص،1380: 277)خبر از پاياني فرضي و خيالي مي دهد و اين چنين سرتاسر داستان را در پرده اي از ابهام و قطعيت مي پوشاند.چنان كه ديديم داستان پايان حتمي ندارد و گويا با پايان يافتن متن تمام نمي شود و داستاني نانوشته در ذهن خواننده شكل مي گيرد:معلّم دوباره به كلاس ديگري مي رود و ممكن است در آن جا اتفاقات جديدي بيفتد.
– اذ: پس از اين كه داستان با غافلگيري گره گشايي مي شود و مشخص مي شود،پيرمردي كه همراه جوان است،خودِشيخ بهائي است،داستان با توصيف يك موقعيت نمايشي در چند جمله ي كوتاه به پايان مي رسد. اين چند جمله چنانچه حذف شوند به طرح داستان آسيبي نمي رسد،لذا وجود آن گرچه كوتاه است،لازم به نظر نمي رسد.
– مه: داستان از آن دسته داستان هايي است كه سطرها بعد از گره گشايي ادامه مي يابند.بعد از موفقيت رحمان در بازگرداندن آقاي هادي پور به ده،اكنون احساس تنهايي و عذاب وجدان به سراغ رحمان مي آيد و از تلاش خود براي بازگرداندن آقاي هادي پور به ده پشيمان مي شود.گزاره هاي پاياني حاكي از بازگشت رحمان به خانه و احساس عدم آرامش در اوست،كه سعي مي كند با قرص هاي آرام بخش اين مشكل خود را حل كند و جمله ي پاياني داستان”مگر فقط خداوند بتواند به او آرامش عطا كند”(ص،1380: 415)كه از زبان پرويزخان گفته مي شود،علاوه بر نشان دادن رگه هايي از اعتقادات مذهبي گوينده،نارسايي قرص ها و با يك ديد كلي تر ساخته هاي بشري را در مقابل قدرت هاي ماورائي و اعتقادي نشان مي دهد.
– يك: جملات پاياني موقعيتي نمايشي را نشان مي دهد و از حادثه اي وخيم خبرمي دهد.ايشان،مرد بلندقد مرموزي كه به ملاقات آقاي خواتيم آمده است،در گفتگو با او در حالت يأس و نااميدي منزل او را ترك مي كند.اينجا ديگر داستان مي تواند تمام شود،اما صادقي داستان را با توصيف حالات دروني آقاي خواتيم ادامه مي دهد و با جنون او داستان را به پايان مي برد.در گزاره هاي پاياني با تكرار”هرچيزي يك روز بايد اتفاق بيفتد”(ص،1380: 356)از زبان پيشكار،شايد بتوان اين برداشت را كرد كه آنچه بايد يك روز اتفاق بيفتد “مرگ”است و مرد بلندقد مرموز مي تواند نماد”پيام آور مرگ”باشد.به هر تأويل داستان با جنون آقاي خواتيم و تلاش نوكرها در كمك به او پايان مي يابد.
– آق: بارها اشاره كرديم كه اين داستان داراي سطوح مختلف وجود شناسانه است.58در سطح اول داستان(دنياي واقعي صادقي و خوانندگانش) پاياني وجود ندارد و اجباراً ناتمام مي ماند.داستان در سطح دوم(دنياي نويسنده ي تازه كار و منتقد داستانش)نيز بدون گره گشايي و فرجام به انتها مي رسد.اما در سطح سوم(دنياي سبزعلي و خانواده اش)داستان در همان نقطه ي اوج به پايان مي رسد:سبزعلي بازگشته اما نه براي ماندن بلكه فقط آمده است چپقش راببرد!

?در پايان بحث پيرنگ،ذكر اين نكته ضروري است كه طرح در اكثر داستان هاي صادقي به مفهوم آن چه در تعريف پيرنگ خوانديم وجود ندارد.نويسنده در اين داستان ها بيشتر به ذكر وقايع و حوادث مي پردازد، بدون آن كه رابطه ي علّي و معلولي بين آن ها حاكم باشد.آن چه داستان هاي صادقي را قابل قبول مي سازد و ضعف طرحِ آن ها را تدارك مي نمايد،توانايي چشمگير نويسنده است در ترسيم خصوصيات انساني و رنگ آميزي صحنه ها.

اكنون پس از تكميل بحث پيرنگ داستان،با هدف همگام نمودن مطالعات ادبي در ايران با اين مطالعات در خارج از مرزهاي ايران به بررسي مبحث روايت(داستان) بر اساس نظريه ي يكي از نظريه پردازان اروپايي پرداخته مي شود.براي تحقق اين امر لازم است ابتدا با مفاهيم كلي”روايت”و”روايت شناسي”اندكي آشنايي داشته باشيم:
2-1-9 روايت
نخستين بار ارسطو مفهوم روايت را مطرح مي كند.وي معتقد بود،طرح يا پيرنگ يكي از اجزاي شش گانه ي تراژدي است و بر اين نكته تأكيد داشت كه تراژدي بايد از ترتيب رخدادها تشكيل شود.ارسطو پيرنگ را نوعي محاكات مي دانست.او مي نويسد:”هر تقليدي(محاكاتي)بايد موضوع واحدي داشته باشد.پيرنگ نيز بايد چنين باشد.از آن جا كه پيرنگ تقليد يك كنش و كردار است،اين كنش بايد كنشي واحد و تمام باشد؛رخدادهاي گوناگون بايد چنان بنا شود كه اگر يكي از آن ها جا به جا يا حذف شود،كل پيرنگ مختل شود”. (ارسطو،1386: 61)بعدها نظريه پردازان و صاحب نظران بسياري در زمينه ي تعريف روايت،كوشش هايي نمودند.در اين بين تعريف مايكل تولان59 شايد جامع ترين و در عين حال ساده ترين تعريف باشد:”توالي ملموسي از حوادثي كه به صورتي غيرتصادفي در كنار هم آمده اند”.(تولان،1383: 20)وي در ادامه مي گويد:البته”ارتباط ميان حوادث بايد مشخص و باانگيزه باشد”.(همان)به عبارت ديگر،روايت”توالي منظم حوادثي است كه داراي ارتباط استنتاجي باشند و يكي از ديگري منتج شود”.(تودوروف،1385: 220)ميرصادقي نيز در تعريف روايت وجود ارتباط ميان حوادث را لازم مي داند:”روايت نقل رشته اي از حوادث واقعي و تاريخي است به نحوي كه ارتباطي بين آن ها وجود داشته باشد.روايت به سؤال “چه اتفاق افتاد؟”جواب مي دهد و داستان را نقل مي كند”.(ميرصادقي،1377: 150)

جان مانفرد60 در مقاله اي با عنوان” Narratology; A Guide To The

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع ضرب المثل Next Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع عناصر داستان، ازدواج مجدد