دانلود پایان نامه ارشد با موضوع سه طلاقه

دانلود پایان نامه ارشد

ها

2-2-4-2-2 شخصيت هاي فرعي در داستان هاي صادقي
شخصيت هاي فرعي در داستان هاي صادقي به قرار زير هستند:
– فر: صنم- فضلي- پيرمرد- همسر پيرمرد- مرد جوان- يكي از بچه هاي پيرمرد
– وس: زن همسايه- مرد بلندقد
– كل: عكاس- شاگرد عكاس
– گر: علي مزقونچي- مرد معركه گير- سرباز
– داس: خروس- گربه- مرغ- مادر اشي- برادر مشي- پدر ميرزاسليمان
– نم: حوري- سودابه- كمال- اشتياق- بهروز- آقاي بهين راد- ناشناس
– سن: او(معشوقه ي دوره ي جواني آقاي كمبوجيه)- پسربچه ي خيالي- مهمان تازه وارد آقاي كمبوجيه- مادر و پدر سكينه خانم- اشكبوس
– با: گلوريا(همسر خيالي اول آقاي مستقيم)- هوشي- مهري- سوزي- احمد- زن صاحبخانه- افسر نگهبان-
افسانه(همسر خيالي دوم آقاي مستقيم)- كماله(همسر خيالي سوم آقاي مستقيم)- آخوند مراسم ترحيم-
خبرنگار- دكتر- دو عضو اداره دخانيات
– غي: طاووس خانم- فلور- آقاي مهندس- اشرف خانم- دكتر فرنوش
– آق: الف)در سطح يك و دو: _____
ب)در سطح سه: زن سبزعلي(پيرزن رختشو)دو پسر سبزعلي- دختر سبزعلي(مريم)
– سر: مادر خانواده- همسر آقاي مهاجر
– زن: همسر آقاي وحداني- دوپسر آقاي وحداني- سه دختر آقاي وحداني- كلفت پير- زنان همراه شيرين خانم- دكتر- دربان دارالمجانين
– در: منشي(راوي داستان)
– قر: من(آقاي فلاني)- افسراول- پاسبان- افسر دوم- پيرمرد ريش قرمز- دختر صاحبخانه ي محسن- همسر
محسن- كلفت پير
– تد: من(نويسنده)-شما(خوانندگان)- پيرمرد- مردي با صداي كلفت مردانه- دختر زيبا- بقيه ي شاگردان
– هف: مرغ نيكوكار- سلمان ديو- قارون ديو- مادر فولادزره- امير ارسلان- حسين كرد شبستري- هفت پريزاد
زيبا- گلندام- جادوگر پير
– اذ: شيخ بهائي- قراول- پيرمرد- دروازه بان- كاروانسرادار- شاگرد كاروانسرادار
– تأ: آقاي رحيم مؤثر- آقاي كريم مؤثر- آقاي فريبرز مؤثر- آقاي فريد نوع دوست- مسيو آندره- آرشاك-
رحمت الله رافع- سعادتمند افتخاري- ژينوس- اكبر ايمان پرداز- حسين اهوازي- دوشيزه مه لقا خانم صميم- علويه نوع دوست
– يك: پيشكار آقاي خواتيم- ايشان
– صر: مادر آقايx- H
– آو: پدر و مادر سلمان- دكتر- شاگرد قهوه چي- پيرمرد قوزي لال فالگير- درشكه چي- مردي با كت و شلوار
مندرس- اسب- پسربچه- مرد تصادفي
– خو: ژ- مرد درازقد و لاغر داخل نانوايي- ترازودار(محمود)- افسر جوان- خميرگير- بقال- پسر بقال- پيرمرد
گداي كور- پيرزن(كه لعن و نفرين مي گويد)
– مه: لطف الله هادي پور- زي زي(دخترك صاحبخانه)- پرويزخان- زن صاحبخانه- راننده ي تاكسي(1)-
راننده ي تاكسي(2)- مادر بچه ي مريض- دخترك فالگير- پيرمرد لبوفروش- دكتر جالينوس
– عا: _84

2-2-4-2-3 شخصيت هاي پس زمينه در داستان هاي صادقي
اين نوع شخصيت ها نقش و كاركرد چنداني ندارند و صرفاً جنبه ي فضاسازي و آماده سازي زمينه براي كنش شخصيت هاي اصلي و فرعي دارند85:
– فر: * “زن ها پابرهنه و سرباز،سطل و باديه و ملاقه وكاسه دستشان گرفته بودند و با آن ها آب را جلو
مي دادند.زن ها جايشان را به دسته ي ديگر داده بودند”(ص،1380: 13)
* “بچه ها جيغ مي زدند”. (همان)” يكي از بچه ها با بيل گل ها را جمع مي كرد”. (همان: 19)
“چندتا بچه دويدندتوي خانه هايشان”. (همان:20)”بچه ها از زير لحاف،با چشم هاي وحشت زده
اطاق را نگاه كردند”. (همان)
* “مردها با بيل و كلنگ مي كوشيدند كوچه را به طرف خيابان شيب دهند تا آب رد
شود”. (همان:13)”مردها مأيوس شده بودند”. (همان:15)
– گر: * “جوانكي كه پنج ريال باخته بود پول را داد و خودش را كنار كشيد”. (ص،1380: 36)
* “مردم دور آن ها حلقه زدند”. (همان)”علي مزقونچي در ميان مردمي كه به مسجد مي رفتند يا از آن مي آمدندگم شد”. (همان:49)

* “سه بچه بر سه چرخه اي سوارشده بودند و يكي كه بزرگتر بود آن ها را هل مي داد”. (همان: 38)
* “صداي سيب زميني فروش بلند شده بود و خودش پشت بارش پنهان بود و خرش لنگان لنگان مي آمد”. (همان)
* “از ميان جمعيت يكي داد كشيد:”كرايه ماشينت كن””. (همان:40)”از ميان مردم يكي آهسته گفت:”اوهو!اوهو!علي مزقونچي را!” (همان:41)”يكي غرغري كرد:”اينكه رسمش نمي شه عجب حقه بازهايي ان!” (همان:44)
* “چندنفر به او نگاه كردند و خنديدند”. (همان:49)
* “مرد عابر با انگشت به سويي اشاره كرد”. (همان:50)
– داس: * “اما بشنويد كه موش هاي زبان نفهم بي سواد چه بر سر كتاب او آورده بودند”. (ص،1380: 54)
– نم: *”در ميان مغازه ي پارچه فروشي كه مشتريانش سرگرم چانه زدن اند”. (ص،1380: 54)
* “باربرها از توي آن(تئاتر)مبل،دكور،لباس و چيزهاي ديگر بيرون مي آورند”. (همان: 76)”يكي از باربرها
خم مي شود و آن(پرده)را جمع مي كند و بيرون مي برد”. (همان:80)”آن يكي ميخ هايش را مي كند و از
نردبان پايين مي آورد و آن(پرده)را به دوش مي گيرد و به راه مي افتد”. (همان)
* “رهگذران از ايستادن دل نمي كنند”. (همان:77)”رهگذر اولي(كنار صحنه)-چه قدر بدهكار بوده است؟
رهگذر دومي(كنار صحنه)-مي گويند شصت هزارتومان”. (همان)”رهگذرها فرار مي كنند”.(همان)”يك
رهگذر(كنار صحنه)-اسباب ها را كجا مي برند؟ رهگذر ديگر- توقيف كرده اند مي برند دادگستري”.
(همان:78)
* “سه پاسبان سعي مي كنند مردم را متفرق كنند”.(همان:77)”پاسبان- يك بار گفتم گورتان را گم كنيد”.(همان)
* “يك افسر شهرباني كه مراقب اوضاع است گاه طول سن را مي پيمايد و آهسته دستورهايي به پاسبان ها مي دهد”. (همان)
* “يك نفر از نردبان درازي بالا رفته است و تابلوي تئاتر را مي كند”. (همان)
– سن: * “پشت تمام دريچه هاي مغزش آدم هاي نامرئي فرياد مي زدند:”نبود!نبود!”” (ص،1380: 84)
*”به يك باره از درهاي مرئي و نامرئي خانه،هزاران پسربچه ي زيبا بعضي مثل پنجه ي آفتاب و بعضي مثل قرص قمر با عرق چين هاي زردوزي شده…بيرون جستند”. (همان:89)
– با: * “او را به اتاق بزرگي هدايت كردند كه پر از آدم هاي ناشناس بود”. (ص،1380: 110)
* “دور تا دور اتاق را صندلي گذاشته بودند ، مرداني كه از چشم هايشان قطره هاي اشك به پايين مي چكيد روي آن ها نشسته بودند”. (همان)
* “عزاداران ديگر روي قالي چندك زده بودند”. (همان)
* “مردي به صداي بلند قرآن مي خواند”. (همان:111)
* “اسم فريبزر را در بهترين كودكستان شهر نوشته بود و هرروز صبح خودش او را با اتومبيل به كودكستان مي برد و بعد بلافاصله برمي گشت و ستاره را به دبستان مي رساند و چنان در اين كار مهارت پيدا كرده بود كه منصور را هم معطّل نمي گذاشت”. (همان:113)
– آق: در سطح سه داستان86:
* “بعد ساكنان ديگر خانه آمدند.مرد چلاقي كه تعزيه خوان ده بود و كتاب مرثيه اش را به من داده بود تا مطالعه كنم،دهقان بيچاره اي كه دخترش سه طلاقه شده بود و مجبور بود او را نگاهداري كند،پيرزن كري كه دامادش براي به دست آوردن پول به اهواز رفته بود و از من مي خواست كه برايش نامه بنويسم و مرد جواني كه موقع ازدواجش رسيده بود و آه در بساط نداشت”. (ص،1380: 156)
*”زن ها رو مي گرفتند و بچه ها حيرت زده ساكت ايستاده بودند و مردها با شرمي كه رقت انگيز بود به من خوشامد مي گفتند”. (همان:157)”قبل ازهمه بچه ها و بعد جوان ها و دست آخر پيرمردها به دنبال او راه افتادند…” (همان:165)
* “مردم قبول كردند كه صبح زود بيايند و پولشان را بگيرند”. (همان:163)
– زن: * “چندتن از مردم شهر از كنار تيمارستان مي گذشتند”. (ص،1380: 228)
*”درخم كوچه اي به دسته اي برخوردند كه تابوتي بردوش داشتند و به گورستان مي رفتند”. (همان)
– قر: * “به قهوه چي عزيز و خوش قلبي كه با نوسانات جيب ما به خوبي آشنايي و عادت دارد،مقداري مقروض شديم”. (ص،1380: 253)
*”دور و برمان دخترها و زن هاي زيبا با دوستان و همراهان سعادتمندشان مي خنديدند” (همان:257) “دخترها بهترين لباس خود را مي پوشند،سينه هايشان را جلو مي دهند،زن ها آرايش مي كنند،مردان خوشبخت كه از اين همه آسايش و آرامش بهره منداند،لباس هاي اتوزده شان را مي پوشند.در چشم همه برق سلامت مي درخشد،در جيب ها پول ها روي هم انباشته است،بچه هاي شاد و تندرست از شدت خوشي ديوانه وار به هرسو مي دوند”. (همان:263)
– تد: *”شاگردان يكديگر را مي بينند،معلّم خودش را مي بيند اما از ديدن هم عاجزند”. (ص،1380: 269)”شاگردان آهسته آهسته از گوشه و كنار مدرسه را ترك مي گويند”. (همان:272)
* “دعوتي كه از طرف مدير مدرسه به من رسي بسيار گنگ بود”. (همان:270)
– هف: * “يك دسته مرغ بياباني خوش خط و خال كه پيش از اين به خاموشي روي شاخه ها نشسته و از نظر پنهان بودند،از حركت او ترسيدند و يا مقصودي داشتند كه ناگهان پرواز كردند”. (ص،1380: 281) “مرغ ها از بالاي سر او گذشتند،اوج گرفتند” (همان:282)
* “باد حرف هاي كوتوله را به همه جا رسانده بود و اكنون ريگ هاي بيابان و خارهاي مغيلان و مورها و مارها افسانه ي او را براي يكديگر بازگو مي كردند”. (همان:299)
* “نجات يافته ها خنديدند و فرياد زدند:زنده باد قهرمان!” (همان:314)
* “آدميزادها با تعجب جلو آمدند و به هم تبريك گفتند”. (همان)”كوتوله حس كرد كه در ميان آن همه آدم بلندقد و خوش قواره و زبر و زرنگ كه درهم مي لولند،نزديك است گم شود”. (همان:315)
*”از روزن شاخه ها،پهلوان ها و دختران را مي ديد كه در هم مي لوليدند”. (همان: 317)
– اذ: * “سواران با كلاه هاي قرمزشان از هرگوشه به گوشه ي ديگر مي تاختند و مردم عادي كه پياده مي رفتند با قباها و لباده هاي رنگارنگشان از حاشيه ي ميدان مي گذشتند”. (همان:320)
*”آن ها كه اسلحه مي ساختند به جاي اينكه به او جواب بدهند به خودشان روكرده و از روي مسخره خنديده بودند”. (همان) “مسگرها لحظه اي دست از كار كشيده بودند و…”(همان:321) “بازاري ها هم او را ديدندو…” (همان)
* “به التماس گداها گوش داده،به جمع دسته اي كه براي دادخواهي به پايتخت آمده بودند پيوست و از آن ها جدا شد”. (همان) “آدم هاي كنجكاو هم طبيعتاً از روي كنجكاوي و گداها شايد به علّت احساسي كه از مشترك بودن سرنوشت خودشان و اين فقير تازه وارد كه اندكي هم ديوانه مي نمود،مي كردند،به حلقه ي اين جمع درآمدند”. (همان:322)
* “بچه ها از اينكه موجود ناشناس و عجيبي را مي ديدند كه همه چيزش برايشان تازگي داشت،خوشحال شدند و دنبالش راه افتادند و چند دلقك و معركه گير هم كه كارشان به كسادي كشيده بود،به خيال آنكه مي توانند از وجود او براي گرمي بازار خودشان استفاده اي ببرند به آن ها پيوستند”. (همان)
* “يكي دونفر به خيال افتادند كه او را گول بزنند و دست بيندازند”. (همان)

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع مواد مخدر Next Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع آقاي، تيپ، صادقي، نويسندگان