دانلود پایان نامه ارشد با موضوع سازمان ملل، حقوق بشر

دانلود پایان نامه ارشد

ثابت شده اين عبارت قبل از مقالهي لويت در 1980، در مقالات اقتصادي منتشر شده بود. (Hamilton, 2008, 10) بعضي ديگر معتقدند اولين کسي که براي نخستين بار تئوري جهاني سازي را مطرح کرد، مارکس175 بود که البته او بعد اقتصادي اين فرآيند را مشخص کرد. (Waters, 2001, 10-11) از طرفي شايد هگلِ فيلسوف (1831-1770)، اولين تئوريسين جهاني سازي باشد؛ زيرا او فقط از ارتباط بين مناطق و مکان هاي مختلف صحبت نکرد، بلکه از پديدار شدن آگاهيهاي ناشي از اين ارتباطات بينالمللي هم بحث کرد. (Erikson, 2007, 1)
در اين قسمت لازم است عقيدهي برخي از بزرگترين انديشمندان صاحبنظر در زمينهي جهاني سازي، در رابطه با مراحل شکلگيري آن را بررسي نماييم.
امانوئل والراشتاين176 معتقدست زمين از آغاز قرن شانزدهم دستخوش تراکم اجتماعي و آغاز روند جهاني سازي شد، اما رابرتسون177 استدلال ميکند که درواقع تاريخچهي آن طولانيتر است. (Waters, 2001, 4)
بهنظر رابرتسون تاريخ جهاني سازي به ظهور سرمايه‏داري برمي‏گردد و پنج مرحله را شامل ميشود که عباتند از: “1) مرحلهي بدوي (اروپاي1750-1400) که با تجزيهي کليسا، ظهور جوامع دولت‏مدار، تعميم‏هايي درباره بشريت و استعمار مواجهيم. 2) مرحلهي نخستين (1875-1750) که ظهور دولت- ملت، ديپلماسي بين دولت‏ها، موافقت‏نامه‏هاي بين‏المللي ارتباطات، ظهور ملت‏هاي غيراروپايي و اولين عقايد جهان‏گرايي را شاهديم. 3) مرحلهي جهش (1925-1875) که در آن با عوامل جهانيکنندهي دولت-ملت، جامعهي واحد بين‏المللي و بشر واحد مواجهيم. 4) مرحلهي تلاش براي کسب سلطه (1969-1925) با شکل‏گيري جامعه ملل و سازمان ملل، جنگ جهاني دوم، پايان جنگ سرد و ظهور جهان سوم، روبه‏رو هستيم. 5) مرحلهي عدم قطعيت (1992-1969) با عواملي چون گفتمان حقوقي بين المللي، پيچيدگي روابط بين‏الملل، شناخت مسائل زيست‏محيطي و رسانه‏هاي جهاني مواجهيم.” (Robertson, 1994, 56-59) با اينکه رابرتسون، جهاني سازي را با ظهور سرمايه‏داري همراه مي‏داند، اما ارتباط مراحل پنجگانهي او با نظام سرمايه‏داري مشخص نيست. درواقع رابرتسون آغاز جهاني سازي را در اوايل قرن پانزدهم دنبال ميکند، اما آن را تا اواخر 1800، يعني آغاز دوران طلايي واقعاً مؤثر نميداند.
تقسيم‏بندي جامع‏تر اين روند توسط ديويد هلد178 عبارتست از: 1) افزايش روابط اقتصادي و فرهنگي و کاهش قدرت حکومت در سطح دولت-ملت 2) ايجاد شرکت‏هاي فراملي و کاهش بيشتر قدرت دولت 3) هماهنگي حوزه‏هاي سنتيِ مسئوليت دولت، مانند ارتباطات و مديريت اقتصادي، با اصول بين‏الملل 4) محدود شدن دولت توسط واحدهاي سياسي بزرگ‏تر 5) ظهور يک نظام “حاکميت جهاني” و مفهوم “شهروند جهاني” کاهش بيشتر قدرت دولت 6) پيدايش يک دولت فراملي با قدرت مسلط نظامي و قانون‏گذاري. (Held and McGrew, 2003, 33-35)
شولته179 در تقسيمبندي ديگري، تنها سه مرحله را براي بروز پديده جهاني سازي مطرح مي‏کند که شامل: 1) ظهور تصور جهاني: (تا قرن هجده) تفکر جهاني شدن180 در بين زرتشتيان و بودائيسم قبل ميلاد و در بين مسلمانان بعد ميلاد، طرح حقوق‏ بينالملل در قرن شانزدهم، بحثِ اتحاد اجتماعي جهاني در قرن هجدهم و حتي‏ تجارت بين قارهاي قهوه، موجب بروز تصوراتي در خصوص جهاني شدن فعاليت‏ها شد. 2) جهاني شدن مقدماتي: (1950-1850) گسترش ارتباطات، بازارهاي جهاني، ظهور نظام‏هاي مالي‏ بينالمللي و فعاليت‏هاي جهاني، اولين نشانه‏هاي‏ تسريع جهاني شدن هستند. 3) جهاني شدن در مقياس وسيع: (از دهه‏ 1960 به بعد) در اين مرحله به واسطه پيشرفت‏ تکنولوژي، جهاني شدن شتاب بيشتري گرفته و کماکان ادامه دارد. (بهروزيفر، 1381، 27)
کستزورس181، چهار دوره مختلف جهاني سازي را در نيمکره غربي مشخص ميکند: 1) آغاز غلبه بر اقيانوس، ارتباطات و تجارت از 1492 تا 1565 2) مهاجرت اجباري مردم آفريقايي و متعاقباً استقرار بردهداري در دنياي جديد غرب از 1650 تا 1790 3) افزايش تقدم در صدور کالاها بين 1880 و 1930 4) و دورهي جديد جهاني سازي به معناي امروزي که از نيمهي دههي 1980 آغاز شد و هنوز ادامه دارد. (Suarez-Orozco and Qin-Hilliard, 2004, 15)
رايتزر مهمترين تغييراتي که امروزه بهعنوان منشأ جهاني سازي مطرح است را: 1) ظهور ايالت متحده بهعنوان يک قدرت جهاني بعد از جنگ جهاني دوم 2) ظهور شرکتهاي چندمليتي (MNCs) 3) از ميان رفتن اتحاد جماهير شوروي و پايان جنگ سرد ميداند. (Ritzer, 2009, 41-43)
بهطور کلي متفکران، جهانيسازي را از نظر مصداقي در سه دوره بررسي مي‏کنند که عبارتنداز:
1) دوره کهن: در امپراتوري قديم، جهاني شدن بهمعناي فتح سرزمين بود و فقط بعد سياسي داشت.
2) دوره مدرن: از اواخر قرن شانزده، با نظام سرمايهداري ايجاد شد و بعد اقتصادي را نيز دربرگرفت.
3) دوره پست مدرن: اين دوره از دههي 1990 به بعد آغاز شد. جهاني سازي در اين دوره، علاوه بر ابعاد سياسي و اقتصادي، ابعاد ديگر فرهنگي، اجتماعي و حتي حقوق بشري را نيز دربرگرفت.
با توجه به ديدگاه‏هاي مختلف انديشمندان، جهاني سازي پديدهاي جديد نيست، بلکه تاريخ آن به ظهور سرمايه داري و قبل از آن بازمي‏گردد. در واقع منشأ تاريخي جهاني سازي، اگر آن را ميل گسترش‏طلبانهي کشورها بدانيم، به‏ تمدن‏هاي قديم و حتي لشکرکشي شاهان برمي‏گردد؛ اما اغلب آغاز جهاني‏ سازي را از سال 1815 و دههي 1880 را ـ که‏ در آن کشورهاي پيشرفته به استعمار جوامع ضعيفِ درحالتوسعه‏ پرداختند ـ قسمتي از آن مي‏دانند. در هر حال، مقدمات طرح تئوري جهاني سازي را مي‏توان تأسيس سازمان ملل در سال 1945 و پايان جنگ سرد در سال 1989 دانست.
گفتار دوم: مباني نظري
1- مباني نظري تئوري سه جهان
طبق نظريهي “سه جهان” مائوتسه تونگ182 در سال 1972، کشورهاي جهان برحسب ميزان سلطهاي که بر ديگر کشورها داشتند به سه دسته تقسيم ميشدند: جهان امپرياليسم شامل کشورهاي پيشرفته سرمايهداري غربي، جهان سوسيال امپرياليسم يا امپرياليستهاي درجه دوم شامل اتحاد شوروي سابق و اقمار آن و جهان سوم شامل بقيهي کشورهاي جهان.
مائو و پيروانش اين نظريه را در سطح روابط بينالمللي نيز تعميم ميدادند و مدعي بودند که کشورهاي جهان سوم بهمثابهي روستاييان و دهقانان جهاناند که بايد شهرهاي جهان يعني کشورهاي امپرياليست را محاصره کرده، به تسليم وادارند. (ساعي، 1389، 15-14)
در اين راستا مائو در سال 1974 ضمن گفتگويي با کنت کائوندا183 رئيس‌ جمهور زامبيا داشت، ديدگاه خود را درباره جهان وقت چنين بيان کرد: “به‌نظر من، ايالات متحدهي آمريکا و اتحاد جماهير شوروي (سابق) جهان اول را تشکيل مي‌دهند. نيروهاي بينابيني مانند ژاپن، کانادا و اروپا که بخش مياني را تشکيل مي‌دهند، به جهان دوم تعلق دارند. ما جهان سوم هستيم، جهان سوم جمعيت عظيمي دارد. به‌جز ژاپن، آسيا متعلق به جهان سوم است. همه آفريقا و نيز آمريکاي لاتين نيز به جهان سوم تعلق دارند.” (آقابخشي، 1376، 427) به‌عقيدهي مائو جهان سوم بايد با جهان دوم در برابر جهان اول متحد شود. دليلي که وي براي به‌شمار آوردن جمهوري خلق چين در زمرهي کشورهاي جهان سوم به آن استناد مي‌کند، اين است که چين نمي‌تواند با کشورهاي غني و نيرومند در زمينه‌هاي سياسي، اقتصادي و ديگر زمينه‌ها برابري جويد و فقط مي‌تواند در صف کشورهاي فقير درآيد.
همچنين مائو معتقد بود که رابطهي اين سه جهان رابطهي هرمي و مبتني بر قدرت در سطح بينالمللي بود، بدين معنا که جهان اول، جهان سوم را شديداً تحت سلطه و استعمار خود قرار داده و در ضمن جهان دوم را تابع معنويات خود کرده بود؛ بهعبارت ديگر بر همهي جهان سيطره داشت و در اين ميان جهان دوم نيز به نوبهي خود، جهان سوم را استثمار ميکرد. (اسميت، 1380، 46) درواقع مائو بر نوعي برتري طبقاتِ قدرت ميان سه جهان تأکيد داشت که به ترتيب موجب استعمار جهان ضعيفتر توسط کشورهاي قويتر ميشد.
دکتر او.دومبانا، در تئوري سه جهان، اصطلاح جهان سوم را براساس معيارهاي زيادي تعريف ميکند. براي مثال، او معتقد است: “جهان سوم از نظر سياسي بيانگر گروه کشورهايي است که به مکتب سرمايه داري يا بلوک کمونيست وابسته نيستند؛ اينها کشورهاي غيرمتعهدند. همچنين جهان سوم از بعد اقتصادي به کشورهايي با ويژگيهاي مشترک توسعهنيافتگي اطلاق ميشود. به لحاظ جغرافيايي نيز جهان سوم شامل کشورهاي آفريقايي، آسيايي و آمريکاي لاتين است. اين کشورها که به کمربند يا منطقه طوفان184 تعلق دارند، چنين ناميده ميشوند، چون متحمل مصائب بسياري شدهاند. از جمله مبارزه به خاطر آزادي ملي و استقلال اقتصادي. (Udombana, 2000, 754-755) بدينترتيب جهان سوم، بهجهت واقع شدن در ناحيهي جغرافيايي نيمکرهي جنوبي، شکلگيري در عصر تاريخي مستعمرهسازي، همچنين به دليل موقعيت اقتصادي عقبماندهي خود، مفهومي ژئوپوليتيک دارد.
با وجود اينکه در واقع اين خود رهبران جهان سوم بودندکه از اصطلاح جهان سوم، براي عدم تعهد سياسي بلوكي كه در اختلافات جنگ سرد ميان شرق وغرب وجود داشت، استفاده ميكردند؛ (ساعي، 1384، الف، 23) اما به تقسيمبندي سه جهان و اصطلاح جهان سوم، انتقادات زيادي وارد شد. در اين راستا، حتي وقتي سووي براي نخستينبار اصطلاح جهان سوم را در 1952 بهکار برد، آن را “پديدهاي هيچ انگاشته، بهرهكشي شده و خوار شمرده شده، قلمداد كرد.” (توكلي، 1385، 84) اين اصطلاح همچنين مورد انتقاد بعضي سوسياليستها مثل قوام نکرومه185 رئيسجمهور و رهبر جنبش آزادي‌بخش مردم غنا و فرانتس فانون186 نظريهپرداز فرانسوي-الجزايري قرار گرفته است.
نكرومه درباره‌ي اصطلاح جهان سوم معتقد است: “در واقع دو جهان وجود دارد، يکي جهان انقلابي و سوسياليستي و ديگري جهان ضدانقلابي و سرمايه‌داري با کليهي ملحقات استعماري و امپرياليستي آن، بنابراين اصطلاح جهان سوم، عبارتي است كه به غلط به كار برده شده است و معناي همه چيز و هيچ چيز مي‌دهد.” (چيلكوت، 1376، 3) همچنين فيلسوف سياسي خانم هانا آرنت در انتقاد به اين عبارت مي گويد: “جهان سوم يک واقعيت نيست، بلکه يک ايدئولوژي است.” (Arendt, 1972, 209)
عدهاي نيز تقسيم کشورهاي جهان به سه دسته يا بيشتر را نوعي تحريف دانسته و معتقدند دنيا فقط از دوگروه کشورهاي فقير و غني تشکيل شده که منافع آنها اصلاً با هم سازگار نيست.
درواقع با پايان جنگ سرد و مخصوصاً پس از فروپاشي بلوک شرق ـ يعني جاييکه جهان دوم محسوب ميشد ـ کاربرد اصطلاح جهان سوم بيمعنا شد، چراکه اين سؤال پيش آمد: جهان سوم در مقابل کدام دوجهان ديگر؟
پس ميتوان گفت پايان دورهي سه جهان، مصادف بود با “فروپاشي کمونيسم اروپاي شرقي، سقوط رژيم نژادپرستي در آفريقاي جنوبي و گذر به دموکراسي در کشورهاي با ديکتاتوري نظامي و حکومت مطلقه.” (Denning, 2004, 46)
بعد از انتقادات زيادي که به جهان سوم وارد شد و مخصوصاً بعد از فروپاشي شرق کمونيست، توجه جهانيان به دوگانگي جهان جلب شد و نظريات زيادي در اين زمينه داده شد.
در ميان تقسيمبنديهايي که بر دوگانگي جهان معاصر تأکيد ميکند، ميتوان به تقسيمِ جهان به دو بخش “شمال” و “جنوب” اشاره کرد. البته اين اصطلاح را اولينبار هاوس هوفر آلماني، صاحب نظر جغرافي سياسي، بهکار برد. او قبل از جنگ جهاني دوم، جهان را به دو بخش شمال و جنوب تقسيم کرده بود و معتقد بود که قدرتهاي بزرگ جهان همگي در بخش شمالي واقع شدهاند. (ساعي، 1389، ص17)
اصطلاح کشورهاي جنوب کمکم جايگزين اصطلاح جهان سوم شد و معاني متنوع اقتصادي، سياسي و اجتماعي که اصطلاح جهان سوم داشت، به خود گرفت. به همين دليل وقتي اين اصطلاح در مورد کشورهاي جهان سوم بهکار ميرود، به معني آن است که جهان از دو بخش تشکيل شده؛ بخش اول کشورهاي پيشرفتهي صنعتي، غني، قدرتمند، به نام شمال را دربرميگيرد و بخش دوم کشورهاي کمتر توسعهيافته، غيرصنعتي، غالباً فقير و ضعيف، به نام جنوب را شامل ميشود. معيار اين تقسيمبندي، سطح رشد اقتصادي و توسعهي صنعتي کشورها ميباشد.
معمولاً استدلال ميشود که بيشتر

پایان نامه
Previous Entries منابع و ماخذ پایان نامه ارزش درک شده، ابزار پژوهش، ارزش ادراک شده Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه ارزش درک شده