دانلود پایان نامه ارشد با موضوع دستور زبان، صدق و کذب

دانلود پایان نامه ارشد

در اين صورت بايستي درد داشتن در “من درد دارم”، با درد داشتن در “او درد دارد”، تفاوت باشد، در حالي‌که چنين نيست. در مورد اشياء اين امکان وجود دارد که از نظر کيفي اين هماني داشته ولي از نظر عددي متفاوت باشند. مثلاً دو صندلي ممکن است کيفيت صندلي بودن آنها کاملاً مشابه بوده واين هماني داشته باشند، هر چند به لحاظ عددي دو صندلي متفاوت باشند وهر يک مالک جداگانه اي داشته باشند اما در مورد رنگها چنين تعبيري ممکن نيست، يعني اگر رنگ صندلي من سايه روشن قهوه اي باشد و کيفيت رنگ صندلي شما هم سايه روشن قهوه‌اي باشد و از لحاظ کيفيت رنگ کاملاً‌مشابه بوده و اين هماني داشته باشند اما معنا ندارد بگوييم رنگهاي قهوه اي بخاطر صاحبان متفاوت، رنگهايي متفاوت شده اند. به عبارت ديگر تفاوت در كميت يافته باشند. همينطور است در مورد افکار و تجاربي مثل درد داشتن. اينكه من تصور کنم “الف” سر درد دارد و “ب” سر درد (ديگري) دارد، اگرچه ممکن است “ب” ساعتي بعد درد داشته باشد يا دردش عمق و تداوم بيشتري داشته باشد اما “درد” يک “درد” است و نمي شود قايل به تمايز عدد در “درد”، “رنگ” و “فکر” شويم.(35)
به تعبير ويتگنشتاين نبايستي گرامر فعل روان‌شناسانه اول شخص را در مدل سوم شخص قرار دهيم، يعني قرار نيست “من درد دارم” را مقارن اين قرار دهيم كه او دقيقاً درد من يا احساس من يا ذهن من را دارد اين در واقع آشفتگي در به کار بردن قاعده درست گرامري است که به غلط “او درد دارد” را معادل “من درد اورا دارم” به کار مي برد.
از جمله خطاهاي ديگر گرامري اينست که گرامر حالات دروني را در نظر نگيريم و تصور کنيم همانطور که مي توانيم شخص ديگري را که چيزي مي بيند يا مي شنود را مورد تحليل، بازنگري، شک و ترديد قرار دهيم، در اين‌صورت خواهيم توانست ادراکي حسي از ديدن يا شنيدن خود داشته باشيم يا به اصطلاح درون نگري يا شناخت از حالات دروني خود داشته باشيم. برخلاف اين تصور، اگر ما دردي داشته باشيم يا فکري يا عقيده اي يا باوري داشته باشيم، به طوريکه بتوانيم در موردشان سخن بگوييم، چنين امري مستلزم مشاهده آن اشياء، حالات يا وقايع در درون ذهن مانيست. به تعبير ويتگنشتاين اگر بگوييم “از انديشه تو آگاهم” معنا دارد، اما اگر بگوييم “از انديشه خودم آگاهم” غلط است. در اينجا ابر بزرگي از فلسفه در يک قطره گرامر متراکم شده است.(36) لذا اگر بخواهيم از اين تراکم رها شويم و گرفتار توهمات فيلسوفان نشويم، بايستي اين قطره گرامر را تبخير کنيم. به تعبير ديگر، ويتگنشتاين با طرح گرامر حالت دروني و زبان خصوصي گامي جدي و مبتکرانه بر مي دارد و مدعي مي شود که هرگز نمي توان در قالب حالتهاي دروني، فهم و زبان را محدود کرد. اساساً‌ زبان را نمي توان محدود به حالتهاي دروني دانست و بدين لحاظ هرگونه زبان خصوصي بي وجه و بي معناست. اگر امکان اين باشد که من به حالت دروني خود، آگاهي و معرفتي همچون ساير زمينه هاي معرفتي داشته باشم يا زبان خصوصي بدون مراوده و ارتباط با سايرين اختراع کنم، هرگونه معقوليت و معناداري همچنان در قفس تنگي مضبوط و محبوس خواهد شد و منجر به همان سوليپسيسم و تنهاخودباوري مي شود.
ويتگنشتاين منکر تجارب ذهني و دسترسي مستقيم و بلاواسطه ما به حالات دروني‌مان نيست. در اينکه من دندانم درد مي کند، شکي وجود ندارد. اما اين شک نداشتن مبتني بر يکسري مبادي اوليه و شواهد ترديدناپذير مرسوم بين فلاسفه نمي باشد. آن نوع يقين و شک مربوط به زمينه اي معرفت شناختي است که در اينجا کاربردي ندارد و لذا بي معناست گفته شود ممکن است درد داشته باشم. در اينجا چيزي به عنوان احتمال، ترديد يا فريب معنا ندارد. اساساً اين انديشه که زبان را هميشه در خدمت يک هدف و براي کاربردي واقعي به کار ببريم را بايستي کنار گذاشت. مثال ديگر ويتگنشتاين در قالب گرامر واژه‌هاي “آرزو داشتن”، “منتظر بودن”، “شوق داشتن” مطرح مي شود. در اين موارد که همه به نوعي توصيف مستقيم فرايندي آگاهانه است، معنا ندارد سوال شود آيا مطمئني که چنين آرزويي داري يا منتظر فلاني هستي يا چنين شوقي داري؟ وقتي چنين سوالاتي ناخواسته مطرح شوند، اين پاسخ ها به عنوان گفته‌اي گرامري تلقي مي شوند، “البته که مي دانم چه چيزي را آرزو دارم يا منتظر چه کسي هستم يا به چه چيزي شوق دارم”.(37)
در اوضاع و احوال معيني طرح بعضي واژه ها، تصميم گيري است در حالي‌که در اوضاع و احوال ديگري همان واژه ها براي سوال کردن و در جايگاه ديگري براي تعجب کردن به کار مي روند. ويتگنشتاين موارد متعددي از گزاره هايي را بر مي شمارد که دال بر “تصميم‌گرفتن” ، “ادعا کردن” ، “قصد داشتن” و “انتظار داشتن”‌اند و نشان مي دهد كه هيچ يک از اين مصاديق نمي تواند خارج از اوضاع و احوال به کار مي رود، زيرا منجر به ادعاي داشتن زبان خصوصي مي شود.(38)
چرا نظريه خصوصي بودن زبان باطل است؟ اين نظريه مدعي است که صرفاً “من” مي‌توانم بدانم که درد دارم و ديگران صرفاً آنرا حدس مي‌زنند. اين نظريه منجر به اين مي شود که بتوانيد زباني با قواعد منطق خصوصي داشته باشيد، يعني قواعدي که صرفاً شما بتوانيد آنرا بفهميد، زيرا تنها شما مي توانيد بدانيد کلماتش به چه چيزي اشاره مي کند. (39)
ويتگنشتاين از دو جنبه اين نظريه را رد مي کند. يکي از اين جهت که کاذب است، زيرا موارد بي شماري وجود دارد که ما درمورد حالتهاي دروني ديگران قضاوتهاي صادقي را بدست مي آوريم. از جهت ديگر با توجه به تلقي جديد وي از معنا داري آنرا زير سوال مي‌برد.(40) در اين تلقي او معناداري را در اين مي داند که تصور نقطه مقابل گزاره معنا داشته باشد. در حالي‌که در گزاره برگرفته از زبان خصوصي چنين امري ممکن نيست. مثلاً‌اين ادعا که “صرفاً من مي دانم که درد دارم”، نقطه مقابلش اين گزاره بي معنا خواهد بود، “من نسبت به اينکه درد دارم، شک دارم يا نمي دانم” يا “چيزي دارم و شک دارم آن درد باشد”. بديهي است وقتي چنين شکي معقول نباشد، گزاره مقابلش هم معقول نخواهد بود و معنادار نمي باشد. به تعبير ويتگنشتاين زماني معنا دارد بگويم “من مي دانم” که معنا داشته باشد بگويم “من نمي دانم” يا “شک دارم”، اما وقتي “مي دانم” به “من درد دارم” ملحق مي شود، “من مي دانم درد دارم” بي معنا مي شود.(41)
آرزو دارم يا منتظر چه کسي هستم يا به چه چيزي شوق دارم.(42) گزاره هايي که نشان دهنده حالات دروني‌اند و به صيغه اول شخص مفرد ادا مي شوند، در واقع اطلاعات انحصاري ما را بدون هيچ گونه تجزيه و تحليل عالمانه به ديگران منتقل مي کنند. وقتي کودکي صدمه مي بيند وفريادمي زند، منظورش اين نيست که ابتدا مطلبي را با درون‌نگري فهميده است و بعد آنرا براي مادرش توصيف مي کند و مادر در پاسخ به او بگويد: عجب اتفاق جالبي رخ داده است! از نظر ويتگنشتاين “توصيف” در بازيهاي زباني مختلف کاربردهاي متفاوتي مي‌يابد. بين گزاره الف: “من به توصيف حالات ذهني خود مي پردازم” و گزاره ب: “اتاقم را توصيف مي کنم” تفاوتهاي مهمي وجود دارد. بعضي از اين تفاوتها از اين قرارند:
– در توصيف “اتاق”، مهارت و تربيت موثر است اما در توصيف “حالات دروني” چنين مهارتهايي موثر نيست.
– در گزاره ب اظهارات مبتني بر ادراک حسي است. اگر چشم ضعيف يا قوي باشد يا قوه شنوايي ناتوان يا توانمند باشد و غيره و همچنين شرايط محيط مثل نور، گرما و غيره مناسب يا نامناسب باشد بر توصيف کننده موثر خواهد بود اما در گزاره الف چنين نيست.
– در گزاره الف الگويي براي تشخيص درستي يا دقت آنچه را گفته ام را در دسترس ندارم تا بتوانم مثلاً “درد”، “انديشه”، “آرزو”، “احساس” خودم را با آن مقايسه کنم.
– در گزاره الف نه آگاهي و نه جهل دارم، نه شک و نه يقين دارم، آنچه را بر زبان مي‌آورم، مبتني بر دليل و مدرک نيست تا سوال شود از کجا مي داني که درد داري. اساسا‌ً طرح چنين سوالاتي بي معناست.(43)

4-2- جمع بندي و نتيجه
در اين فصل گذر ديگري بر انديشه هاي ويتگنشتاين داشتيم که در عين حال بي‌ارتباط با فصل قبلي نبود، زيرا از نگاه متفاوت وي به فلسفه چنين موضوعي مهم و اساسي تلقي مي شود و اساساً چيزي به نام “گرامر” که در گذشته صرفاً در حد دستور زبان ساده براي يادگيري زبان تلقي مي شد، به مسئله اي بسيار جدي براي برطرف کردن بسياري از شبهات و موهومات فلسفي تبديل مي شود. گرامر در اين فصل در چهار قالب مورد بحث و بررسي قرار گرفت که هر يک از آنها متکفل پرده برداري از قسمتي از ديدگاههاي ويتگنشتاين بود که مي‌توانست تحت موضوع بحث اصلي گرامر قرار گيرد. مهم ترين مطلبي که وي از آن براي طرح مسايل اصلي ديدگاههايش استفاده مي کند، تفکيک گرامر به سطحي و عميق است. او تاکيد مي کند كه به طور کلي ساختاري ابدي و قطعي براي واژه ها وجود ندارد بلکه اين طرز به کار بردن واژه ها در بسترهاي مختلف است که ساختار آنرا به ما معرفي مي کند و در همين جا از تفاوت بين گرامر سطحي و عميق سخن مي گويد و گرامر سطحي را به نوعي تماس و ارتباط سطحي و ظاهري يا نحوي و لغوي با آن واژه‌ها مي داند، در حالي‌که گرامر عميق، معناداري واژه ها را در اختيار ما قرار مي دهد. ويتگنشتاين در اين وادي به ما و خودش اجازه مي دهد، نسبت به واژه ها و گزاره هايي که در وهله اول، مهمل و بي معنا بوده اند، به سمت بسترها و شرايطي که آنها در آن قرار داشته اند، حرکت کنيم و معقوليت يا معناداري آنها را با توجه به بسترها وزمينه ها ويا بازي‌هاي زباني خاص خودشان مورد توجه قرار دهيم.
جملات و گزاره هايي که به استخدام گرفته‌ مي‌شوند، با توجه به روشهاي متفاوتي که از آنها استفاده مي شود، هيچ گونه وضوح و روشني در کاربرد و نحوه استفاده‌شان وجود ندارد، مگراينکه به الگوهاي پيچيده و درهم تنيده فعاليتهاي انساني دسترسي يابيم که به هيچ وجه ربطي به صدق و کذب ندارد. بنابراين ادعاي معقول بودن گزاره ها بستگي به اين دارد كه تا چه حد به اين الگوها نزديک شده باشيم. اين الگوها به تعبير وي همان بازي هاي زباني هستند که با تغيير و تفاوت کيفي هر بازي زباني واژه ها و گزاره ها معناي کاملاً‌ متفاوتي مي يابند. در هر بازي فعاليت ما، زندگي ما، و نگاه ما به اشياء از زواياي متعدد و متفاوتي انجام مي شود. ممکن است گزاره‌اي به لحاظ گرامري (سطحي) درست‌ساخت56 بوده باشد، يعني به لحاظ مقولات نحوي مثل رابطه صفت و موصوفي يا موضوع و محمولي و غيره ساختار درستي داشته باشد اما از لحاظ گرامر عميق ما را دچار آشفتگي هاي ذهني و فلسفي کند. بنابراين گرامر در اصطلاح ويتگنشتاين وارد حوزه‌هاي معرفت شناسي، معناشناسي، زبان شناسي وفلسفه مي‌شود.

يادداشتهاي فصل دوم

1-PI: 664
2-Ambrose, 1979, p.31
3-PG, P.282
4-PG, P.67
5-PI: 71, 72

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع مسئله معنا، مرکز عالم Next Entries تحقیق درمورد ديني، سينا، ويتگنشتاين، معقوليت