دانلود پایان نامه ارشد با موضوع حقوق بشر، فرهنگ و تمدن، سازمان ملل

دانلود پایان نامه ارشد

ميباشد. البته مسئلهي جهاني شدن فقط تغيير ساختارهاي نهادي اقتصادي نيست.
همانطورکه جوزف استيگليتز در کتاب خود بيان ميکند که: “وزراي دارايي و تجارت معمولاً به جهاني سازي از منظر اقتصادي نگاه ميکنند؛ اما طبق نظر بسياري از افراد در جهان درحالتوسعه، اين امر بسيار فراتر از اينهاست.” (استيگليتز، 1387، 298)
از طرفي بايد افزود که در راستاي روند عملي جهاني سازي، از هم اکنون آرايش سازمانهاي چالشگر شروع شده است. در اين حوزه، انجمن بين‏المللي پيگيري جهاني سازي يکي از مهمترين اين سازمانهاست. اين انجمن با نشستي که در کنگرهي جهاني نيويورک با شعار “اصلاح سازمان جهاني تجارت و نشاندن آن در جاي تعيين شده يا ريختن آن به دريا” داشته، اولين گام‏ها را در فضاسازي نوين جهاني سازي برداشته است. (پيشگاهي فرد، 1380، 171-170) البته وجود چنين سازمانهايي اگرچه در ظاهر امر در سرعت رسيدن به جهاني سازي اختلال ايجاد ميکند، اما در واقع در رسيدن به ايدهآل و شکل درست جهاني سازي و شکل‏دهي فرهنگ و تمدن جهاني مؤثراند. همچنين بايد توجه داشت که اين سازمانها در طي فرآيند جهاني سازي و در جهت رساندن جهاني سازي به شکل آرماني، همواره بايد حقوق بشر و به تبع آن، حق توسعهي کشورهاي عقب مانده را نيز در نظر داشته باشد.
در آخر بايد درنظر داشته باشيم که براي رسيدن به شکل ايدهآل وحدت جهاني، مهمترين عنصر داشتن علم و آگاهي در طي اين روند ميباشد؛ بدين معنا که تغيير در ساختارهاي ملي و داخلي همراه با رضايت و با نگاهي دورانديشانه در جهت رسيدن به بهترين شيوهي زندگي بايد صورت بگيرد.
بخش دوم: بررسي و تحليل تئوري سه جهان و تئوري جهانيسازي در رابطه با حق توسعه
مرز باريک بين سه جهان که در گذشته بهواسطهي توسعهي اقتصادي و بعد از آن توسط جهاني سازي مطرح بود، به سختي از ميان خواهد رفت. (Dirlik and Bahl and Gran, 2000, 7) بدين معنا که شايد از ميان رفتن مرز ميان سه جهان با کمک گرفتن از حق توسعه يا عنوان کردن طرح جهاني سازي هم ممکن نباشد و حتي بسيار به چالش کشيده شده و عميقتر شود.
براي دريافتن اين امر که اين نظريه تا چه مقدار ميتواند درست باشد، نخست در اين بخش رابطهي تئوري سه جهان را با حق توسعه و سپس رابطهي جهاني سازي با حق توسعه را بررسي مينماييم.
گفتار اول: تئوري سه جهان و حق توسعه
تئوري حق توسعه همانطور که گفته شد، ابتدا بعد از جنگ جهاني دوم و در پي استقلال کشورهاي مستعمره در سال 1945 بهطور ضمني در منشور سازمان ملل مطرح شد. اين تئوري مجدداً بعد از آن در سال 1957 در دستورکار مجمع قرار گرفت و در اعلاميهي پيشرفت اجتماعي بدان اشاره شد. (در مورد تاريخچهي حق توسعه، در فصل اول، مفصلاً توضيح داده شد)
در مقابل، طرح تئوري سه جهان نيز، براي اولين بار بعد جنگ جهاني دوم و بين سالهاي 1945 و 1980، يعني درست زماني که گروهي از کشورها به استقلال دست يافته بودند، انجام شد. در مورد تاريخ دقيق طرح تئوري سه جهان، سندي در دسترس نيست، اما ظاهراً بعد از پايان نظام قيمومت و استقلال کليهي کشورها، از آنجا که کشورهاي تازه استقلاليافته در سطح برابري با کشورهاي استعمارگر يا کمونيستها نبودند و خود نيز نميخواستند در تقسيمبندي آنها قرار گيرند، اين تئوري مطرح شد. درست در همان زمان بود که بحث بر سر توسعه بهعنوان يک حق به اوج خود رسيده بود. در اين راستا، شايد بتوان گفت که تئوري سه جهان و حق توسعه، لازم و ملزوم يکديگرند؛ چراکه با ايجاد جهان سوم بهعنوان جهان توسعهنيافته و عقبمانده بود که حق توسعه مطرح شد؛ يا برعکس عنوان شدن حق توسعه در ابتدا بر فاصلهي ميان کشورها صحه گذاشت و باعث افزايش آن شد و در نهايت هم منجر به طرح تئوري سه جهان شد. البته در مورد ارجعيت زماني طرح هريک از اين دو فرضيه، نميتوان بهطور دقيق و قاطع بحث کرد؛ اما شايد بتوان تدوين طرح تئوري حق توسعه، در جامعهي بينالمللي را زودتر از ديگري دانست؛ زيرا اسناد تدوين شده در مجمع عمومي، گوياي چنين واقعيتي ميباشند.
به هر حال تئوري سه جهان و حق توسعه، به شدت بر يکديگر تأثيرگذارند، بهگونهاي که شايد بهجرأت بتوان گفت در عمل هريک بر تشديد ديگري دامن ميزند.
براي مثال غرب بعد از دوره‌ي استعمار مصرف‌گرايي، و علاقه به رفاه و روح سرمايه‌داري را به همراه کمکهاي خود به جهان سوم، بهعنوان عوامل توسعهيافتگي انتقال داد. اما فرهنگ و ساختار لازم براي فعاليت متعادل اقتصادي و توسعه‌ي صنعتي را عرضه ننمود؛ (سريعالقلم، 1375، 72) و اين امر خود باعث بيشتر شدن هر روزهي شکاف ميان جهان سوم با جهانهاي ديگر شد؛ پس کمک غرب به توسعهي جنوب، خود موجب افزايش فاصلهي جهانها و دور شدن از اهداف توسعه شد.
از طرفي نيز در نظم اقتصادي بينالمللي به جهان سوم هميشه جايگاهي حاشيه‏اي داده شده است و فرامين و رهنمودهايي که براي توسعهي آن صادر شده است يا سست بودند و يا کاملاً گمراه کننده. (شيرودي، 1384، 122) در اين راستا گرچه بعضي از جهان سوميها پيشرفتهاي مختصري داشتند؛ اما نابرابري و فاصلهي آنها با بقيهي جهان به هيچوجه از ميان برداشته نشد و حتي ميتوان گفت شکاف ميان جهانها افزايش هم پيدا کرد.
در ادامه بايد اشاره کرد که هرچند تعيين اولويت زماني طرح تئوري سه جهان يا تئوري توسعه، ممکن نيست؛ اما در عوض ميتوان گفت اين تئوري توسعه بود که باعث تقسيمبندي امروزي جهان به جهان توسعهيافته و جهان درحالتوسعه شد. بدينگونه که با در نظر گرفتن توسعه بهعنوان يک حق، بر فاصلهي ميان دو جهان تصريح شد و در واقع کمکم معياري براي جدا کردن شمال غني و صنعتي از جنوب فقير و عقبمانده به وجود آمد.
بهدنبال اين تقسيمبندي، کشورهاي شمال موظف به کمک به توسعهي جنوب شدند؛ کشورهاي فقير نيز با استناد به همين امر، خواستار گرفتن حقي براي توسعهي خود از کشورهاي غني شدند. اما در عمل بعد از جدايي دو جهان، حق توسعه نتوانست کاري از پيش ببرد و از فاصلهي دو جهان بکاهد؛ بلکه برعکس موجب افزايش روزافزون اين فاصله شد. چراکه کشورهاي توسعهيافته کمک به کشورهاي فقير را از وظايف خود نميدانستند، بلکه آن را صرفاً لطفي در حق جنوبيها برميشمردند. آنها حتي برعکس تصور کشورهاي جنوب که توسعهي کشورهاي شمال را دليل توسعهنيافتگي خود ميدانستند، معتقد بودند که توسعهي آنها مرهون زحمات خودشان ميباشد و نه غارت اموال کشورهاي ضعيف و فقير؛ و حتي خود را محق دانسته و ادعا ميکردند اگر منابع کشورهاي درحالتوسعه را استخراج نميکردند، بلااستفاده باقي ميماند و سودي هم عايد جنوبيها نميشد. بنابراين خود را موظف به کمک نميدانستند و کمک کردن را يک امر صرفاً اخلاقي و انساني برميشمردند.
پس ميتوان گفت، تئوري حق توسعه و تئوري دو جهان شمال و جنوب، يکديگر را تقويت ميکنند؛ بدين صورت که در عمل حقي با عنوان توسعه، موجب جدايي دو جهان از يکديگر و تصديق تفاوتهاي آنها شد. از طرفي نيز حقي با عنوان توسعه، بعد از جدايي دو جهان رنگ تازهاي به خود گرفت و با افزايش فاصلههاي شمال و جنوب، اين حق نيز روز به روز پررنگتر شد و بيشتر مورد توجه قرار گرفت؛ تا جايي که معيار جدايي دو جهان، توسعهيافتگي (توسعهيافتگي و توسعه نيافتگي)، و عامل از بين برندهي شکاف و فاصلهي ميان جهانها، حق توسعه معرفي شد.
گفتار دوم: تئوري جهانيسازي و حق توسعه
تئوري توسعه، پروژهاي بود که در ابتدا توسط کشورهاي شمال پيشنهاد شده بود. درواقع در آن زمان دليل طرح اين پيشنهاد از سوي کشورهاي شمال، ضمانت، مسئوليت و نهايتاً کمک به کشورهاي جنوب براي پيمودن روند توسعه بود. بنابراين در طرح تئوري توسعه برخلاف طرح بعدي، يعني تئوري جهاني سازي، دولت-ملتهاي جنوب بهعنوان واحدهاي اساسي درگير بودند؛ بدين ترتيب که آنها هم بايد خود به پيشرفت اين تئوري کمک ميکردند، و هم بايد به آنها کمک ميشد تا توسعه يابند. (Ritzer, 2009, 71) در واقع فرض بر اين بود که نه تنها شمال بيشتر در زمينهي اقتصادي و ديگر زمينهها توسعه پيدا کرده، بلکه راه توسعهي جنوب را هم ميداند و مدل توسعهيافتگي محسوب ميشود؛ پس کشورهاي جنوب بايد بر اساس روشي که شمال پيشنهاد ميکند، توسعه پيدا کنند؛ چراکه اين روش بهترين راه ميباشد.
توسعه ميتواند بهعنوان يک مرحلهي تاريخي که بر دورهي جهاني سازي تقدم دارد، ديده شود. مخصوصاً عنوان کردن حقي بهنام توسعه ميتواند يک طرح که قبل از طرح جهاني سازي اتفاق افتاده است، درنظرگرفته شود. اوايل حق توسعه عمدتاً مربوط به توسعهي اقتصادي ملتهاي خاصي بود. بعد از جنگ جهاني دوم، اين طرح توسط قدرتهاي غربي و بهخصوص آمريکا براي کمک به کشورهاي ضعيف ويران شده توسط جنگ داده شد. اما در مورد جهاني سازي بايد اشاره کرد همان طور که گفته شد، از حدود دههي 1990 بود که به شکل مدرن و امروزي مطرح شد. بنابراين عنوان کردن حق توسعه، به مراتب پيشتر از تئوري جهاني سازي بوده است.
در اين راستا مدارک زيادي وجود دارد که طرح جهاني سازي هم نتوانست خيلي متفاوت از طرح توسعه در شرايط اختلاف بين شمال و جنوب عمل کند. (Ritzer, 2009, 73) به همين دليل گفته شده است که براي اکثر کشورهاي درحالتوسعه، دهه 1990، دههي يأس و نااميدي بود. (Suarez-Orozco and Qin-Hilliard, 2004, 28) البته در رابطه با اثر جهاني شدن بر حق توسعه در کشورهاي درحالتوسعه ديدگاههاي متفاوتي وجود دارد. برخي از کشورها آن را نقد کرده و پروژه استعماري ديگري ميدانند که هدف آن نه تنها توسعه نيست، بلکه برعکس بهانهاي براي کشورهاي توسعهيافته است که حق توسعهي آنها را ناديده بگيرند و بهصورت جديدي آنها را استثمار کنند.
در مقابل گروهي ديگر آن را پروژهاي مقبول ميدانند؛ براي مثال لويس جيقه معتقد است: “جهاني شدن برخلاف تصور برخي‏ها، استعمار نيست، بلکه مشارکتي مؤثر و سودمند در يک اقتصاد جديد مبتني بر حق برخورداري از توسعه و آزادي و شناخت است.” (شيرخاني، 1381، 163) و بدين ترتيب اين گروه، جهاني سازي را راهي ميدانند که هدفش برآورده کردن حق توسعهي کشورهاي درحالتوسعه است.
در ادامه بايد گفت تئوري جهاني سازي و حق توسعه از يکديگر تأثيرپذيرند. از طرفي ايجاد حقي باعنوان توسعه، براي رسيدن به جهان برابر و يگانه ايجاد شد تا بتواند فاصلههاي شمال و جنوب را کاهش دهد (اگرچه در عمل نتوانست در راه چنين آرماني گام بردارد)؛ و از طرف ديگر تئوري جهاني سازي هم براي ايجاد جهان بدون مرز و فاصله طبقاتي مطرح شد تا مردم در اين جهان بهصورت برابر بتوانند از همهي امکانات و فناوريها بهرهمند شده و به سطح برابري از توسعه دست پيدا کنند. در واقع تئوري جهاني سازي اتخاذ يک استراتژي بلند مدت براي رسيدن به حق توسعه است. بدين معنا که تئوري جهاني سازي و حق توسعه، هر دو يک هدف نهايي و آرماني را دنبال ميکنند. چراکه حق توسعه، اگر به نتيجهي مطلوب و مورد نظر خود برسد، برابري همهي آحاد بشر در همهي زمينهها را بهدنبال دارد که اين خود نوعي جهاني شدن با روند برابري و تساوي است و شايد بهگونهاي هدف اصلي جهاني سازي هم همين باشد.
در اين راستا برخي معتقدند موج جديد جهاني شدن که از حدود 1980 آغاز شده، معرف نخستين دوره در تاريخ است که در آن کاهش چشمگيري در شمار انسانهاي فقير پديد آمده است. (مسعودنيا، 1383، 74) يعني شروع پديدهي جهاني سازي موجب رسيدن به اهداف اوليهي حق توسعه مثل کاهش فقر بود و در واقع جهاني سازي بايد با رعايت حقوق بشر منجمله حق توسعه باشد تا بتواند روند صحيح و مورد نظر را بپيمايد.
از اهداف مشترک جهاني سازي و حق توسعه ميتوان افزايش رفاه جهاني، کاهش فاصلهي اقتصادي بين کشورها، ايجاد يک فضاي سياسي باز و تسريع پيشرفت روند تکنولوژيک و همچنين رشد بهرهوري را نام برد. در اين راستا نبايد فراموش کرد که هم جهاني سازي و هم حق توسعه، برعکس تصوري که وجود دارد، و آنها صرفاً تئوريهاي اقتصادي ميداند، تمام ابعاد زندگي انسان را دربرميگيرند.
رسيدن به اهداف مشترک جهاني سازي و حق توسعه، مديريت اقتصادي و سياستگذاري کارآمد در سطح ملي و

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع بلوک شرق و غرب، جنبش عدم تعهد، حقوق بشر Next Entries منابع و ماخذ پایان نامه ارزش درک شده، انتخاب برند