دانلود پایان نامه ارشد با موضوع بهائي، معرفي، خيلي، اينكه

دانلود پایان نامه ارشد

مساوات كه دختر يك خانواده ي اشرافي بوده است اكنون از وضعيت نابسامان خانواده اش به شدت ناراضي است و همه را از چشم مساوات مي بيند و آقاي مساوات نيز پيرمردي مجنون است كه به مشروبات الكلي گرايش دارد و به دليل شكست هاي متعدد در زندگي،اكنون گوشه نشين شده و به نويسندگي روي آورده است:
“پدر سيگار مي كشيد و خاكسترش را روي قالي هاي كهنه مي ريخت…پسر كه تازه فارغ التحصيل شده بود به كارگاهش مي رفت و پول هايش را براي خودش جمع مي كرد…صبح ها ساعت شماطه آن قدر زنگ مي زد كه خاموش مي شد و طاووس خانم كه در رختخوابش پشت به ميرزامحمودخان كرده بود به صدا در مي آمد و فحش مي داد:”تو نمي فهمي…تو نمي فهمي…”آن وقت آقاي مهندس عصباني مي شدو زير لب مي گفت :”من بايد كارم را يكسره كنم.با اين احمق ها نمي شود كنار آمد.”و فلورخانم مي كوشيد كه سماور را زودتر به جوش بيندازدو متأسفانه موفق نمي شد،چون قبلاً آب ها را روي آتش ريخته بود “. (ص،1380: 118-130 با تلخيص)
– در داستان سراسر حادثه برادر بزرگتر،بهروز و مسعود نيز از طريق حادثه(آكسيون) خود معرفي مي شوند و خواننده مي فهمد: برادر بزرگتر شخصيتي مقتدر و زورگو داردكه علاقه ي خاصي دارد به اطلاع از اخبار روزانه.بهروز،برادر وسطي،شخصيتي عارف مسلك و به شدت علاقمند به مثنوي است.و مسعود،برادر كوچكتر،جواني علاقمند به درس و مدرسه و كشفيات علمي است كه در ضمن از مزاحمت هايي كه دو برادر ديگر را عامل آن مي داند به شدت عصباني است:
“برادر بزرگتر اخم آلود و عصباني روزنامه اي را مرور مي كرد و پايش را به پايه ي كرسي كه سخت داغ بود مي ماليد. در اين حال قيافه اش مظهر قدرتي بود كه به ثبات خود ايمان ندارد.دستش را به پيچ راديو گذاشته بود و با تفنن صداي راديو را كم و زياد مي كرد.بهروز همچنان ساكت و خونسرد به مطالعه ي مثنوي مشغول بود و گاهگاه سرش را به علامت اينكه به كشفي نائل شده يا نكته ي عرفاني تازه اي دريافته است تكان مي داد.مسعود كتاب ها و جزوه هايش را روي زانويش گذاشته بود و ظاهراً مي كوشيد كه مسئله ي بسيار مشكلي را حل كند : مدادش را مي جويد، سرش را مي خاراند،عينكش را بالا و پايين مي برد،در جايش تكان مي خورد و دمبدم با كينه و التماس به برادر بزرگتر و راديو كه اينك صدايش زيادتر شده بود نگاه مي كرد”. (همان:179)
– در داستان قريب الوقوع،آقاي فلاني با حادثه و اكسيون داستاني خود معرفي مي شود:فارغ التحصيل در رشته ي پزشكي كه به شغلي حقير در بانكي ورشكسته راضي شده و علاقه اي به پزشكي ندارد و فلسفه اش اين است كه زندگي نكردن راحت تر است از زندگي با رنج ها و آلام امروزي و در عين حال به اصول اخلاقي پاي بند است و اهل زدوبندها و رشوه خواري ها و فسادهاي مالي و اداري نيست:
“روز غم انگيزي است.من خسته و كوفته از بانك ورشكسته برگشته ام.آن ها حتي آخرين حقوقم را هم نداده اند .مي دانيد چه شده است؟شعور ناقص و ابتدايي من همانگونه عمل كرد كه شعور كامل و حسابگر مردمي كه سهام اين بانك را خريدند:يعني همه معتقد شديم كه مؤسسان محترم آدم هاي راستگوي محترمي هستند و نتيجه اين بود كه بانكي به وجود آمد و من هم مثل چندتن ديگر در آن جا با حقوق ناكافي استخدام شدم.تنها به اين دلخوش بودم كه گاهي دربان بانك مرا دكتر مي خواند و از اين كه به اين شغل حقير راضي بودم تحسينم مي كرد.اما يا مؤسسان شارلاتان هاي وقيحي بودند و يا به نظر مي رسيد كه اوضاع اقتصادي رو به وخامت مي رود: همه چيز به هم خورد و حتي اين شغل حقير هم سايه ي مباركش را از سر من برچيد.باز مثل اول شديم.سال ها بود كه فارغ التحصيل شده بوديم و زندگي را به بطالت مي گذرانديم و از آن جا كه يك نوع بي قيدي جاهل مآبانه كه همه چيز دنيا را به هيچ مي گرفت كم كم در وجودمان زاييده شده بود خودمان را به تقليد جاهل ها،به جاي من،ما مي گفتيم.خلاصه،مسأله اين بود كه به هيچ وجه نمي توانستيم طبابت كنيم و كوشش ها و تلاش هاي مذبوحانه مان در اين زمينه بي ثمر مي ماند. علّت اين بود كه چند محظور در كار ما بود : اول اينكه پس از يك ربع يا حداكثر بيست دقيقه خسته مي شديم و در مطب احتمالي را مي بستيم،دوم اينكه هيچ تفاهمي با مريض ها نداشتيم و نسبت به حال و سرنوشت آن ها نگران و علاقمند نبوديم،يعني برايمان فرق نمي كرد كه يارو چه مرضي دارد،حاد است يا مزمن،عفوني است يا داخلي و غيره،رنج مي كشد يا نمي كشد و تبش چند درجه است،مي خواستيم سر به تن هيچكدامشان نباشد.اين بود كه طبق عادت با حوصله به حرف هاي بيمار گوش مي داديم كه شب تا صبح نخوابيده و سرش مثل آسياب سنگين شده و مزاجش عمل نكرده و تبش بالا رفته است.اما بعد مي زديم زير خنده و مي گفتيم:”خوب،خوب،بد نيست،ببينيد خانم”و يا اگر مرد بود”ببينيد آقا:شما اصولاً چرا مي خواهيد معالجه كنيد؟به چه دردتان مي خورد؟فرض كرديم بنده چند آمپول ريز و درشت به شما زدم كه تبتان پائين بيايد،چند بسته ي گرد هم برايتان نوشتم كه سرتان سبك بشود،چند تا قرص براي رفع يبوست- يا برعكس براي ايجاد يبوست- و مقداري هم شربت كه خوب بخوابيد،دست آخر چه؟شما بايد فكر اساسي بكنيد.يعني بايد جداًتصميم آخرتان را بگيريد.از دو حال خارج نيست: يا مي خواهيد زنده باشيد كه بدبختانه نيرويش را نداريد،چون كبد و قلب وريه و همه جايتان خراب است و با همين وضع كجدار و مريز تا آخر عمر دست به گريبانيد و يا اينكه مي خواهيد زودتر راحت شويد و فلسفه تان اين است كه خودتان را بكشيد،در آن صورت من به شما تبريك مي گويم و واقع بيني تان را مي ستايم و مي توانم راهنمائيتان كنم.به اين ترتيب بود كه كار ما به كسادي كشيد و چون اهل زدوبندهاي سياسي و قمارهاي شبانه و خريدوفروش زمين و ساخت و پاخت با داروخانه ها و نمايندگي هاي داروئي نبوديم پاك آسمان جل شديم”.
– در داستان هفت گيسوي خونين،به جاي اينكه در يك جمله بنويسد :”كوتوله قد كوتاهي داشت و بسيار ريز اندام بود”،غير مستقيم اين ويژگي او را اين طور نشان مي دهد: “سر و كله ي كوتوله كه پيدا شد سلمان ديو لبخندي زد و سبيلش را خاراند و دستش را كه خاصيت فنري داشت از پنجره ي بزرگ برج بيرون برد و دراز كرد و با نوك انگشت كوچكش كوتوله را به سبكي يك پر كاه از روي زمين برداشت و بالا آورد آن وقت دستش خود به خود جمع شد و به درون آمد و كوتوله ي هاج و واج و از همه جا بي خبر را مثل سنگريزه اي روي يكي از تاقچه هاي برج گذاشت”. (ص،1380: 299)88

2-2-5-1-2 معرفي شخصيت ها به نحو غيرمستقيم از طريق گفتگو
اين شيوه پس از شگرد قبل در داستان هاي صادقي سهم عمده ي شخصيت پردازي را برعهده دارد.در اين شيوه نيز نويسنده بدون دخالت مستقيم در نحوه ي معرفي آدم هاي داستان اين كار را به خود آن ها واگذار مي كند تا از طريق گفتگوهايشان خود را به خواننده معرفي كنند .
– نمونه ي بسيار خوب اين نوع شخصيت پردازي را در داستان اذان غروب،مي بينيم.مرد جوان و پيرمرد خود را در لابلاي گفتگوهايشان معرفي مي كنندمرد جوان از راهي دور به ديدار شيخ بهائي آمده است و در اين راه مشكلات بسياري داشته است اما آن قدر آشفته است كه خود نيز نمي داند چرا مي خواهد او راببيند.پيرمرد نيز اهل اصفهان است،خانه و زندگي و زن و بچه دارد،تنها كسي است كه شيخ بهائي را به خوبي مي شناسد و البته او را فقط در خواب مي بيند!(توجه داشته باشيد كه پيرمرد،خودِ شيخ بهائي است) : “- خيلي خوب حالا بگوببينم چه مي گفتي، آن جا درست نشنيدم.بله…مي بيني من براي بچه ها ميوه خريده ام.مي خوري؟
مرد جوان گفت: “شما مسخره ام نمي كنيد؟
– نه،مطمئن باش ، از سنم گذشته است . لااقل از ريش سفيدم خجالت مي كشم…ميوه خريده ام براي بچه ها مي برم ، تو چه كار مي كني؟
– من؟من،همانطور كه قبلاً عرض كردم،صدها فرسنگ آمده ام كه شيخ بهائي را ببينم.
– خود شيخ بهائي را!مگر تابه حال او را نديده اي؟
– نگاه كنيد،شما هم شروع كرديد.چطور ممكن است من در شهر خودم…و شيخ بهائي در اصفهان…آن وقت او را ديده باشم؟
– خيلي خوب ناراحت نشو،معلوم است خياي اذيتت كرده اند . فكر مي كردم مثلاً در خواب.مي داني من اغلب او را در خواب مي بينم.
مرد جوان خوشه ي انگوري را كه پيرمرد تعارفش كرده بود گرفت و گفت:
– چه سعادتي!ولي خداوند شاهد است كه من نه در خواب و نه در بيداري…او را نديده ام.راستي چه جور آدمي است؟
پيرمرد ايستاد:
– خيلي دلت مي خواهد او را ببيني؟با او چه كار داري؟
– خيلي زياد!مي خواهم دستش را ببوسم،ساعت ها تماشايش كنم.اما خودم درست نمي دانم چه كارش دارم،مثلاً اگر همين الان جلوم سبز شود نمي دانم چه بگويم و چه كار كنم…فقط همين را مي دانم كه مدت هاست حس مي كنم بدون ديدن او،حتي يك بار هم كه شده،زندگي كردن برايم مشكل است.
باز به راه افتادند.پيرمرد گفت:
-خيلي خوب،من مي توانم تو را به او برسانم.يعني…البته هميشه بگوئيم انشاءالله.بله،اگر خدا بخواهدممكن است تو را به او برسانم.من برخلاف ديگران قصد آزار تو را ندارم.اين جا همه ي مردم از شيخ بهائي متنفرند،هيچكس با او رفيق نيست و اگر كسي هم سراغش را بگيرد همان بلائي را به سرش مي آورند كه به سر تو آوردند.ولي من يك نفر…ممكن است با آن ها فرق داشته باشم.اين است كه فداكاري مي كنم و حتي از بچه هايم مي گذرم.بيا!برادر،بيا از همين كوچه بپيچيم…راهمان خيلي دور است…
– مرد جوان با دهشت پرسيد:
– به خانه تان نمي رويد؟لااقل خبر هم نمي دهيد؟
– برادر ببين،آن كه مي خواهد شيخ بهائي را ببيند تو هستي نه من،من او را خيلي زياد ديده ام.اين است كه نبايد به فكر من باشي.خداي بچه ها هم بزرگ است.حالا تو فقط برايم تعريف كن”. (ص،1380: 323-324)
– در داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ ، از طريق گفتگوهاي ميان رحمان كريم و پرويزخان ، دوستش ، مي فهميم كه رحمان به يك بيماري روحي مبتلاست و قرص مصرف مي كند،كارمند يك اداره است و به شدت از اينكه به پزشك امراض رواني مراجعه كند وحشت دارد و در عين حال از عادات و رفتارهاي غلط شهرنشيني و محيط بورژوايي جديد خود(مثل مشروب خواري و رفتن به پارتي هاي آن چناني) تأثير شديدي پذيرفته : “- ببين تقصير خودت است،مگر قرار نبود مرتب به انجمن دوستداران آرامش بروي؟هرچه هست آن ها مي توانند معالجه ات كنند…
– معالجه كنند؟تو هم خيال كرده اي من واقعاً مريضم؟نه،نه،نه!من مريض نيستم،پرويزجان،پرويزجان،من هيچ وقت مريض نبوده ام…
– خيلي خوب ولي لا اقل قرص هايت را بخور،آن ها كه آرام بخش هستند.
– آها راست مي گويي،الان مي خورم،الان يك جعبه اش را مي خورم.
– بعد هم نمي روي اداره،برايت لازم است.امروز مي رويم عشق…با هم مي رويم پارتي،رقص مي كنيم،مشروب فرنگي مي خوريم…
– ولي من رقص بلد نيستم…
– آه مهم نيست،ياد مي گيري.راه حل همين است.كاري است كه امروز همه مي كنند،بي دردسرتر و آسان تر از هر كاري است.اگر نكني از كيسه ات در رفته است و تازه…اين جور پارتي بازي ها براي آرامش خيالت هم خوب است”. (ص،1380: 414-415)
– در داستان نمايش در دو پرده،چون داستان در قالب نمايشنامه ارائه مي شود،عنصر اصلي آن گفتگوست.لذا شخصيت ها دائماً در حال گفتگو با هم هستند و از اين طريق معرفي مي شوند.در نمونه اي كه در زير مي آيد، خواننده پس از مطالعه ي مضمون گفتگوها پي مي برد اشتياق از آن تيپ آدم هاست كه فقط فكر خوردن و خوابيدن و رفع حوائج اوليه ي خود است،كمال به همه چيز حتي به عشق مشكوك است و همه چيز را غير طبيعي مي داند و سودابه زني احساساتي است كه عاشق مردي به نام توفان است اما خود نيز درمورد احساسش سردرگم است:
“اشتياق- به عقيده ي من قبل از هركار بايد از اين شيريني ها خورد،قبل از هرگونه اظهار نظر،براي اينكه…
سودابه(پنجه هايش را مشت مي كند)- آه …شما هميشه مرا مسخره مي كنيد.
اشتياق(با حيرتي كه با تأثر آميخته)- من؟
كمال(رويش را به سودابه مي كند)- براي او هميشه خوردن يك امر طبيعي است،عالي ترين فكرها را با لذيذترين خوراكي ها يكجا هضم مي كند…مقصودم اين است كه شما ناراحت نشويد.
اشتياق(يك

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع صادقي، كرد، آقاي، طريق Next Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع معرفي، (ص،1380:، هايش، آقاي