دانلود پایان نامه ارشد با موضوع آقاي، همين، صادقي، قراردادي

دانلود پایان نامه ارشد

در داستان مه: رحمان كريم،حسابدار يك اداره ي دولتي است كه از دهي كوچك به شهر بزرگ آمده،درس خوانده و پيشرفت كرده و انس و الفتي كه با زندگي خرده بورژوايي خود گرفته،علاقه به آب و خاك مادري را از خاطرش محو كرده و عادات و خلق و خوهاي شهري را جايگزين عواطف و روحيات ساده و صميمي دهاتي گري او نموده است.اكنون به شيوه ي برخي روشنفكران تازه به دوران رسيده عضو انجمن ها و ميتينگ هاي متعدد شده است،عرق مي خورد،به سينما مي رود و آرامش ازدست رفته ي خود را با قرص هاي آرام بخش مپروبامات تسكين مي بخشد!
مهدي پور عمراني در كتاب”مسافري غريب و حيران”درباره ي گرايش نويسندگان اين دوره به خصوص مكتب اصفهان به زندگي كارمندان مي نويسد:”داستان نويسان نوگراي مكتب اصفهان گرايش مفرطي به تصوير زندگي كارمندان دارند.از تقي مدرسي گرفته تا محمّد كلباسي،گلشيري،هرمز شهدادي و ديگران و نمونه ي بارز آن بهرام صادقي است.دست كم شايد دو علّت براي اين رويكرد منطقي به نظر برسد: اولاً رشد زندگي شهرنشيني و پديدآمدن قشر متوسط شهري به همه ي ابزارهاي پيش بايسته اش كه ادارت به عنوان ابزارها و نهادهاي قانوني و حقوقي نظام بروكراتيك، مصداق هاي آن به شمار مي روند.اين لايه ي اجتماعي كه شديداً تحت تأثير كاركردهاي زيرساخت هاي اقتصادي جامعه،ميل شديدي به نوشدن و نوانديشي دارد،در جنبه هاي فكري و فرهنگي و هنري نياز به ساختي مدرن از انواع هنر پيدا مي كند.پس نويسنده ي اين جامعه با شناختي نسبتاً همه جانبه از نيازهاي اجتماعي مردم مي بايست در نوشتن داستان،سليقه و نياز روحي و رواني مخاطبان اصلي اش را از نظر دور ندارد. ثانياً بيشتر داستان نويسان نوگرا،خود از ميان اين لايه ي اجتماعي يعني از خانواده هاي كارمندان جزء و عاليرتبه برخاسته اند.بنابراين طبيعي است كه اميال و خواسته هاي طبقه ي اجتماعي خود را بيش و پيش از ديگران بازگو خواهند كرد.تازه اگر غيراز اين باشد،جاي شك و شبهه خواهد بود”.(مهدي پور عمراني،1379: 25-26)
? از ديگر شخصيت هاي تيپيك كه در داستان هاي صادقي نماينده ي قشر اجتماعي خودشان مي شوند “پزشكان”هستند.صادقي خود پزشك است و با چم و خم زندگي اين قشر به خوبي آشناست ، پس به خوبي مي تواند زندگي و دغدغه هاي دروني يك پزشك را به تصوير بكشد.
– در داستان غي: دكترفرنوش پسر لوس و نازك نارنجي اشرف خانم تازه از فرنگ برگشته و مدرك رسمي اش”تخصص در زايمان هاي طبيعي و پرستاري فوق العاده”(ص،1380: 138)است.به شدت چاق است و عينك ته استكاني مي زند،جلوي پايش را هم نمي تواند ببيند و نياز به همسري دارد كه مثل يك بچه از او مراقبت كند.تيپ يك پسربچه ي دست و پاچلفتي كه فقط از لحاظ فيزيكي رشد كرده است!
– در داستان قر: آقاي فلاني،راوي داستان پزشك فقيري است كه به شغل طبابت بي علاقه است و پس از اخذ مدرك پزشكي،به جاي طبابت به شغل حقيري در يك بانك تن مي دهد و خود اين گونه خويش را معرفي مي كند:”سال ها بود كه فارغ التحصيل شده بوديم و زندگي را به بطالت مي گذرانديم و از آن جا كه يك نوع بي قيدي جاهل مآبانه كه همه چيز دنيا را به هيچ مي گرفت كم كم در وجودمان زاييده شده بود خودمان را به تقليد جاهل ها،به جاي من،ما مي گفتيم.خلاصه،مسأله اين بود كه به هيچ وجه نمي توانستيم طبابت كنيم و كوشش ها و تلاش هاي مذبوحانه مان در اين زمينه بي ثمر مي ماند.علّت اين بود كه چند محظور در كار ما بود:اول اينكه پس از يك ربع يا حداكثر بيست دقيقه خسته مي شديم و در مطب احتمالي را مي بستيم، دوم اينكه هيچ تفاهمي با مريض ها نداشتيم و نسبت به حال و سرنوشت آن ها نگران و علاقمند نبوديم،يعني برايمان فرق نمي كرد كه يارو چه مرضي دارد،حاد است يا مزمن،عفوني است يا داخلي و غيره،رنج مي كشد يا نمي كشد و تبش چند درجه است،مي خواستيم سر به تن هيچكدامشان نباشد.اين بود كه طبق عادت با حوصله به حرف هاي بيمار گوش مي داديم كه شب تا صبح نخوابيده و سرش مثل آسياب سنگين شده و مزاجش عمل نكرده و تبش بالا رفته است.اما بعد مي زديم زير خنده و مي گفتيم:”خوب،خوب،بد نيست،ببينيد خانم”و يا اگر مرد بود”ببينيد آقا:شما اصولاً چرا مي خواهيد معالجه كنيد؟به چه دردتان مي خورد؟فرض كرديم بنده چند آمپول ريز و درشت به شما زدم كه تبتان پائين بيايد،چند بسته ي گرد هم برايتان نوشتم كه سرتان سبك بشود،چند تا قرص براي رفع يبوست- يا برعكس براي ايجاد يبوست- و مقداري هم شربت كه خوب بخوابيد،دست آخر چه؟شما بايد فكر اساسي بكنيد.يعني بايد جداًتصميم آخرتان را بگيريد.از دو حال خارج نيست: يا مي خواهيد زنده باشيد كه بدبختانه نيرويش را نداريد،چون كبد و قلب وريه و همه جايتان خراب است و با همين وضع كجدار و مريز تا آخر عمر دست به گريبانيد و يا اينكه مي خواهيد زودتر راحت شويد و فلسفه تان اين است كه خودتان را بكشيد،در آن صورت من به شما تبريك مي گويم و واقع بيني تان را مي ستايم و مي توانم راهنمائيتان كنم.به اين ترتيب بود كه كار ما به كسادي كشيد و چون اهل زدوبندهاي سياسي و قمارهاي شبانه و خريدوفروش زمين و ساخت و پاخت با داروخانه ها و نمايندگي هاي داروئي نبوديم پاك آسمان جل شديم”. (ص،1380: 252-253) اين فرد از لحاظ شخصيتي و رواني به خود صادقي بسيار نزديك است و گرچه نمي توان شخصيت هاي يك داستان را به طور حتم واقعي فرض كرد اما اين شخصيت مي تواند برون افكني خود صادقي و نيز در يك ديد كلي تر تمام روشنفكران مأيوس و وازده ي آن دوره كه به نسل شكست معروف اند.
– در داستان مه : دكتر صميم جالينوس از آن دسته پزشكان همه فن حريف است(!)كه معلوم نيست از كجا مدرك گرفته و چه تخصصي دارد،اما در دكان(!)طبابت خود همه نوع مرضي را دوا مي كند. رحمان با استفاده از آگهي تبليغي او در روزنامه،او را اين گونه معرفي مي كند:”دكتر صميم جالينوس،پزشك امراض رواني،پوست،زنان،داخلي- متخصص بيماري هاي چشم و گوش و حلق و بيني،اطفال،عفوني- جراح مجاري ادرار و استخوان…راننده مي گويد:-” معذرت مي خواهم تمام نشد؟ ” رحمان پوزشخواهانه نگاهش مي كند و باز مي خواند:”و داراي درجه از دانشگاه امريكا”. آقاي هادي پور مي گويد:-“بيرون شهر است؟” رحمان جوابش را نمي دهد.”…ترك اعتياد در بيست و نه ساعت،تزريقات استريل،رفع چاقي و ايجاد لاغري و بالعكس،معالجه ي سفليس تازه و سوزاك كهنه…” . (ص ،1380 : 403) او را مي توان نمونه ي نوعي پزشكان سودجو و متقلّبي دانست كه امروزه نيز قشري آشنا در ميان مردم هستند و به قول معروف فقط جيب خالي كن اند!
? از شخصيت هاي قشري ديگري كه صادقي هم در زندگي و هم در داستان هايش با آن ها سروكار دارد،صاحبخانه هاي طمّاع،غرغرو،خسيس،مزاحم و فضول هستند.
– در داستان با: صاحبخانه ي آقاي مستقيم برخي از همين ويژگي هاي بالا را دارد.در جايي از داستان،وقتي آقاي مستقيم در خيالات خود غرق است و لحظه ي مرگ خود را تصوير مي كند او را از طريق عمل و گفتگويش با افسر پليس اين طور معرفي مي كند:”صاحبخانه با نفرت و انزجار هرچه تمام تر به كلانتري خبر مي دهد كه يكي از مستأجرانش كه سه ماه كرايه بدهكار بوده است به درك واصل شده است.در كلانتري اول كسي توجه نمي كند،ولي چون زن صاحبخانه در اين اثنا به ميدان مي آيد و بد و بيراه مي گويد،افسر نگهبان به يكي از پاسبان ها دستور مي دهد كه پزشكي قانوني و اداره ي بهداشت و دايره ي آمار و سالن تشريح دانشكده ي پزشكي را مطلع سازد.پس از مدتي جنازه اش را برمي دارند و مثل لاشه ي متعفن يك الاغ به داخل نعش كش پرتاب مي كنند و به مقصد مي برند.البته در اين ضمن از زن صاحبخانه تحقيقات خواهند كرد:
– زن داشت؟
– نه.
– از او بچه باقي مانده است؟
– بچه نداشت آقا!يكبار گفتم.
– پدر،مادر،خواهر،برادر،قوم و خويش،از اين بازي ها؟
– هيچ.بدبخت الدنگ خودش بود و خودش.پدر و مادرش سال هاي سال است سقط شده اند.خانواده مانواده هم نبايد حرفش را زد.فقط گويا چندتا رفيق و آشنا داشت،توي اداره اش بودند يا زهرمار ديگر نمي دانم،اما اين اواخر آن ها هم غيبشان زده بود…” (ص،1380: 104-105)
حضور اين شخصيت نيز به صورت بسيار كلي و در يكي دو صحنه ي داستان بدون پرداختن به جزئيات او،شايد به همين دليل باشد كه تأكيد صادقي بيشتر بر افراد طبقه ي اوست نه شخص او.صادقي مي خواهد تصويري از صاحبخانه هاي مال دوست،بددهن و البته فضول ارائه دهد.
– در داستان مه: نيز گرچه نه به اين شدت اما به هرحال اين صاحبخانه هم ويژگي هاي نوعي طبقه ي خود را دارد: در ازاي مبلغ هنگفتي كه از مستأجرانش مي گيرد،اتاق محقري به آن ها مي دهد و آن قدر سخت گير است كه مستأجر بيچاره(رحمان)حتي اجازه ي بلند نفس كشيدن را نيز ندارد.(ص،1380: 394)
البته به جز اين داستان ها در داستان هاي”نمايش در دو پرده ، سراسرحادثه ، وسواس”نيز با تصويري مشابه از اين قشر روبرو مي شويم.

2-2-4-3-2 شخصيت هاي قراردادي در داستان هاي صادقي
شخصيت هاي قالبي يا قراردادي در سرتاسر زندگي روزمره به چشم مي خورند،”افراد شناخته شده اي هستند كه مرتباً در نمايشنامه ها و داستان ها ظاهر مي شوند و خصوصيتي سنتي و جاافتاده دارند”.(ميرصادقي،1380: 99) “تمام شخصيت هايي كه مي توان واژه ي “نما”يا”مآب”را پشت سر آن ها اضافه كرد،شخصيت هاي قالبي هستند”.(همان)
صادقي با وجود اينكه معتقد است مردم به همان صورت كه هستند و زندگي مي كنند،جالب نيستند و خواننده را متقاعد نمي كنند.نويسنده بايد آن ها را دست كاري كند و سپس وارد داستان كند و لذا از كليشه،تكرار و ابتذال به شدت گريزان است و خود در داستان عافيت مي گويد: “موافقيد؟موافقيد كه اينجا ديگر از داستان هاي روز الهام بگيريم؟در همين لحظه،درست در همين لحظه،آري درست در همين لحظه،آري درست در همين لحظه…آه!خسته شدن كشنده تر از احساس ابتذال است”. (ص،1380: 427) اما با اين وجود حضور انسان هاي شناخته شده ي قالبي در داستان هاي او غيرقابل انكار است.در زير ما به صورت مختصر به برخي از اين كليشه ها اشاره مي كنيم:
? دو راننده ي تاكسي در داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ ،هردو شخصيت هاي قراردادي هستند.اولي همان راننده ي جوان تاكسي،شيك ، معطّر و اهل موسيقي است كه بارها ديده ايم و دومي از آن راننده هاي جاهل مآب است با طرز حرف زدن خاص خود:”…اگر عشقتانه بفرمائيد…”(ص،1380: 403)
?موسيو سوسيولوگ در داستان دراين شماره،روشنفكرمآبي فرنگ زده است.
?در داستان فردادر راه است،غلام خان،فضلي و صنم يادآور كليشه و قرارداد داستان هاي مبتذل عشقي اند:زن عاشق پيشه،فاسقش و شوهر حسودش. در همان داستان مادر فضلي نيز شخصيتي قراردادي است:يك مادر مهربان،كه هميشه تصويري از او را در داستان هاي خانوادگي يا عاشقانه مي بينيم،با همان عملكرد و نحوه ي صحبت كردن كه آرزوي خوشبختي فرزندانش را دارد.
?در داستان نمايش در دو پرده،توفان،سودابه و حوري هرسه يادآور نقش كليشه اي مرد،معشوقه اش و همسرش در بسياري از داستان ها و فيلم ها هستند.آقاي بهين راد در همين داستان نيز يك شخصيت قراردادي است؛يك فرنگي نماي پول دوست.
?آخوند در داستان باكمال تأسف ، يك روحاني نماي رياكار و شيخي ظاهرآراست ، از همان ها كه دين را وسيله ي ارتزاق خود قرار داده اند و ايمان درستي ندارند.
?در داستان آقاي نويسنده تازه كار است،مرد دهاتي،معشوقه اش و پسر ارباب همان نقش تكراري كليشه اي است كه بارها ديده يا خوانده ايم با همان ماجراي كهنه ي دلدادگي.
?پدر خانم مهاجر در داستان سراسرحادثه،نيز روحاني مآب دنيازده اي است كه موسيقي را طبق فتوايي براي خود و خانواده اش حلال كرده است!(ص،1380: 188)
?پيشكار آقاي خواتيم در داستان يك روز صبح اتفاق افتاد،نيز نمونه ي قالبي نوكرمآب هاي متملّق است،با شكمي برآمده و خپله(ص،1380: 345)كه بارها ديده ايم و آقاي خواتيم او را”خمره ي قديمي كثيف”(همان: 343)مي نامد.
? در داستان صراحت و قاطعيت ، پسربچه اي كه در پايان داستان پيغام آقاي yرا براي آقاي xمي برد، تصوير آشنا و شناخته شده ي يك لات آسمان جل خياباني است”پسربچه ي چالاك و جسوري كه شلوار كابوي پوشيده بود و سيگاري هم به لب داشت”.

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع آقاي، تيپ، صادقي، نويسندگان Next Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع صادقي، كرد، آقاي، طريق