دانلود پایان نامه ارشد با موضوع آخرالزمان

دانلود پایان نامه ارشد

ج2//281 -301)، در لابلاي كتاب بارها به انسان نخستين اشاره ميشود. آدم ـ برگرفته از قصص قرآني و پيشتر از آن در داستان آفرينش در تورات6ـ از خاك آفريده شده است. “از خاك سياه آدمي پيدا كند و از وي چندين هزار فرزند پيدا آورد”(همانجا: ج1/99). او پس از خوردن ميوة ممنوعه به زمين رانده ميشود و در سرانديب هند هبوط ميكند و گويا همانجا از دنيا ميرود. “در شب تيره از آنجا بيرون رفتم و به سرانديب آمدم به تربت آدم عليهالسّلام”(همانجا: ج2/298). طرسوسي هركدام از اين روايات را خلاصه و كوتاه بيان ميكند گويا در اين مورد، تقدّس موضوع مانع از خيالپردازيهاي مرسوم او شده است.
“از ويژگيهاي كهنالگوي انسان نخستين در اساطير، تقابل اين نمونة آغازين جدا شده از جهان خدايان با مظاهر ازلي شر است كه در جلوههايي چون فتنه و دامي كه از جانب خدايان در برابر انسان قرار ميگيرد با كينه و تهاجم شيطان يا خداي شر به جهان برين و بهشت الهياي كه انسان در آن آرام گرفته بود، متبلور ميشود”(قائمي، 1391: 40). در دارابنامه به صراحت از فريب خوردن انسان در بهشت و نقش شيطان بحثي به ميان نميآيد، امّا از گندمي كه باعث آوارگي او شده است ياد ميكند:”گفت اي ملكالروم، اين آن گندم است كه آدم را از بهر او از بهشت بيرون كردند و چون بيرون آمد جبرئيل بياورد و به وي داد وگفت بكار و بدرو تا نانت باشد”(طرسوسي، 1356: ج2/299). او در اينجا با يادآوري گناه نخستين و سير دوراني بازگشت به گذشته، دوران مقدّس را بازسازي ميكند و مجدداً به زمان كنوني كفرآميز برميگردد و گناهان كنوني را به گذشته مرتبط ميكند و آرزوي بازگشت به زمان پيش از هبوط را به طور ضمني بيان ميكند: “هر چند خيانت بيشتر گردد گندم ضعيفتر شود و رحم و كينه بيشتر و دل سياهتر و مردم پرگناهتر. اگر همه خداي ترس بودندي و به راه حق رفتندي گندم همان چهار من ماندي”(همانجا).
طرسوسي همچنين از فرزندان آدم در زمين ياد ميكند: داستان هابيل و قابيل را بدون تغيير بيان ميكند(همانجا: 238). از مهابيل فرزند شيث ابن آدم ياد ميكند كه بنابر گفته طرسوسي صاحب فرزندان بيشماري ميشود(همانجا: 300) و اندهيره دختر آدم كه دختري صاحب جمال بوده است و از ازدواج سرباز ميزند و براي خود قصري در ميان آب بنا ميكند(همانجا: 240).
همچنين كيومرث كه “به صورت يك نماد نطفة انساني در ادبيات پهلوي”(بهار، 1386: 376) در ادوار بعد شكلي انساني به خود ميگيرد و نخستين انسان اساطيري و در شاهنامه نخستين شاه است7، در دارابنامه به يك منشأ زماني به عنوان قديميترين فرد تبديل شده است: “بدانكه از روزگار كيومرث باز گنجهاست كه درين جزيرهها نهادهاند”(طرسوسي، 1356: ج1/ 115 و نيز همانجا: 546).
اسكندر قبل از رسيدن به پادشاهي خوابي با اين مضمون ميبيند: “به خواب ديد كه يزدان تعالي او را چندان بالا دادي كه هر دو پاي او بر پشت ماهي بودي و سر او بر اوج فلك ميبودي و يك دست او به مشرق و يك دست به مغرب، آنگاه دست دراز كردي و آفتاب و ماهتاب به دو دست گرفتي و هر دو را بياوردي و آن دو را بر يكديگر بماليدي و باز رها كردي، يكي به سوي مشرق رفتي و يكي به سوي مغرب…”(همانجا: 435). اسكندري كه در اين خواب وصف ميشود بسيار شبيه انسان غولپيكري است كه در اساطير بعضي ملل از جمله چين و هند در ابتدا وجود داشت و بعدها از تكههاي پيكر او جهان آفريده شد. “در تمدن غرب انسان غولآساي دربرگيرندة جهان تا حدود زيادي با مسيح و در شرق با كريشنا يكي انگاشته شده است. در كتاب عهد قديم اين شخصيت نمادين به شكل “پسر انسان” جلوهگر شده كه در عرفان يهود بعدها نام آن را آدم كادمون گذاشت”(يونگ، 1378: 302).
طرسوسي از انسان غولآساي اساطير نيز ياد ميكند: “اسكندر گفت كندرف كه بوده است؟ افلاطون گفت عاج ابن عوج8… و چنين گويند… چون موسي عليهالسلام عصايي زد بر كف پاي او و او را بيفگند. سر او به مصر ماند و پايهاي او بدان جزيره و سيصد فرسنگ بالاي كندرف بود. چون آن عصا موسي بزد بر كعب او آمد، بيفتاد و پايهاي او به سوي آن جزيره شد و جان بداد”(طرسوسي، 1356: ج2/528).

3- 1- 3. بيمرگي
توجه به انسان نخستين از “اسطوره بهشت” نشأت ميگيردكه ترسيم كنندة محيطي سرشار از سعادت و آرامش و جاودانگي و بيمرگي بود. عمر طولاني و آسيبناپذيري و در نهايت جاودانگي انسان، خواست و آرزوي انسان است كه ريشه در يادآوريهاي او از بهشت و ميل به تجربه مجدد آن است كه در ادبيات و اساطير نمود دارد و در دارابنامه به هرسه شكل آن اشاره شده است:

3- 1- 3- 1. عمر طولاني
از خصوصيات مهّم قهرمانان اساطيري عمر طولاني آنهاست. “از جمشيد نيكو رمه، پسر ويونگهان، سود اين بود كه او ششصد سال بيمرگي را بر همة آفرينش دادار هرمزد بساخت”(بهار، 1375: 221). همچنين رستم قهرمان شاهنامه عمري دستكم ششصد ساله دارد. امّا عمر طولاني در دارابنامه به پهلوانان اختصاص ندارد و مختص تاركان دنياست. زاهدي كه داراب را در درياي عمان نجات ميدهد، هزار و هفتصد عمر دارد و هفتصد سال آخر عمرش را در غاري با عبادت پروردگار سر ميكند(طرسوسي، 1356: ج1/80). اسكندر در سرانديب با افرادي با سنين دويست، چهارصد، هزار و هزار و دويست سال روبرو ميشود و علت عمر طولاني آنها را جويا ميشود و آنها دليل عمر طولاني خود را دوري از آميزش با زنان عنوان ميكنند(همانجا: ج2/ 289- 290). “گفت از صحبت زنان دست بداريد تا عمر شما دراز گردد كه هر باري كه با او صحبت كني همچو تويي از تو جدا گردد و ضعفي در تو پديد آيد و چون صحبت نكني ضعيف نگردي و چون همچو خويشتني از خويش جدا نكني برجاي بماني و زندگاني به باد ندهي”(همانجا: 364). براي مثالهاي ديگر نك: (همانجا: 415، 430، 432، 454، 456).

3- 1- 3- 2.آسيبناپذيري
رويينتني و آسيبناپذيري ويژگي خاصي است كه تنها عدة اندكي از پهلوانان از آن برخوردارند. “آشيل”، “بالدر”، “زيگفريد”، “اسفنديار” و… داراي اين ويژگي هستند. اسفنديار پدر بهمن و نياي داراب است. “به روايتي زرتشت او را رويين تن ميسازد و تنها چشمهاي اوست كه آسيبپذير ميماند”(هينلز، 1383: 125). امّا سهروردي رويين تني اسفنديار را در زره او ميداند(بهار، 1386: 371). اين روايت به ببر بيان رستم شباهت دارد. “رستم نيز جامهاي زخمناپذير دارد به نام ببر بيان … ببر بيان يا پلنگينه جامهاي است تيره رنگ داراي پر يا مو كه در آتش نميسوزد و در آب تر نميگردد و هيچ سلاحي بر آن كارگر نيست”(خالقي مطلق، 1372: 290- 291). طرسوسي در ترسيم شكست ناپذيري داراب همانند سهروردي، زره اسفنديار را عامل رويينتني او ميداند كه بعدها به دست داراب ميرسد و چون او رويينتن ميشود. طرسوسي قدمت اين زره را به زمان آدم ميرساند: “هيچكس بر وي ظفر نيافت از آنكه زره اسفنديار داشت و از آن اردشير، هيچ سلاحي بر وي كار نميكرد و نخستين پيراهن آدم داشت از پوست پلنگ آزده. گويند كيخسرو به لهراسب داد و لهراسب به گشتاسب و گشتاسب به اسفنديار”(طرسوسي، 1356: ج1/67). در اينجا باز طرسوسي به نقطة آغازين بازميگردد و زمان مقدس را به اين شكل يادآوري ميكند. “در روايت اخير منظور از پيرهن آدم كه از پوست پلنگ بوده، همان پلنگينه گيومرث است: پلنگينه پوشيد خود با گروه”(خالقي مطلق، 1372: 289).

3- 1- 3- 3. جاودانگي
بيمرگي غايت آرزوي بشر و نشانه حسرت دائمي او براي بهشت از دست رفته است كه مرگ در آن راه نداشت. “در اسطوره، زمان ازلي به شكل آركيتايپ دايره است. شخص خواستار جاودانگي بايد به سرآغاز جهان سفر كند؛ جاييكه خورشيد طلوع ميكند. در تاريكي مطلق و در سرزمين نور، جاييكه تقابل مرگ و زندگي مانند صحنة متفاوت نور در كنار تاريكي موجب شگفتي است”(اكرمي، 1389: 17). در اساطير رؤياي جاودانگي براي چند تن به حقيقت پيوسته است. “پشوتن پسر بزرگ گشتاسب و برادر اسفنديار در روايتي با خوردن شير و نان درون(يعني غذايي كه بر آن دعا خوانند) از دست زرتشت جاودان ميشود”(هينلز، 1383: 127). در قصص ديني خضر و الياس چشمة حيوان را مييابند و با نوشيدن از آن جاودان ميشوند. “در افسانة اسكندر… [اسكندر] از سرزمين تاريكي جاويد به دنبال آب زندگاني ميگذرد، امّا از آشپز و دخترش شكست ميخورد”(ديكسون، 1385: 102). در دارابنامه، الياس و خضر آب زندگاني را مييابند و جاويد ميشوند و اسكندر نااميد از جاودانگي به استقبال مرگ ميرود(طرسوسي، 1356: ج2/590- 591). نكتة عجيب آنكه با وجود خويشاوندي پشوتن با داراب و فرزندانش، در دارابنامه اثري از او به چشم نميخورد و به جاودانگي او اشارهاي نميشود.

3- 1- 4. تقدّسنمايي
يكي ديگر از جلوههاي توجّه انسان به زمان مقدس، مقدس نشان دادن چيزهاي اطراف است. “حس اسطورهاي ـ آييني چيزي است كه فرد خود را موجودي ازلي و چيزهاي عادي را اموري مقدسنما ميداند. يك درخت “درخت آفرينش” ميشود، يك بركه يا درياچه جاي آبهاي آغازين را ميگيرد: از دنياي خاكي كه پر از ابتذال و عادت است مكاني آسماني آفريده ميشود، چنانكه گويي جاودانگي ديگر بار از جهان فاني سر برميآورد”(كوپ، 1384: 62).
“فرّه” خصيصه بارز افراد مقدس و اهورايي اساطير ايراني است. شاهان مشروعيت خود را به داشتن فرّه منسوب ميكردند و شاهي چون جمشيد به دليل بزهكار شدن، فرّه را از دست ميدهد و مغلوب ضحاك ميشود. داراب نيز نسبش به شاهان اساطيري ميرسد و داراي فرّ ايزدي است كه همزمان با به دنيا آمدنش، با اوست: “از وي پسري متولّد شد كه فرّ وي نور شمع را خيره كردي”(طرسوسي، 1356: ج1/ 11). اسكندر و بوراندخت كه فرزند و نوة داراب هستند از اين موهبت برخوردارند: “گفت اي اسكندر، ديدي كه بوراندخت فرّ ايزدي دارد”(طرسوسي، 1356: ج2/241). “بوراندخت گفت اسكندر هم فرّ ايزدي دارد”(همانجا: 259).
بسياري از موارد خارقالعاده در دارابنامه، نشاني از تقدّس با خود دارند و آب در صدر اين مقدّسات قرار دارد. نقش آب در آفرينش در بسياري از اساطير پررنگ است. حتي در قرآن كريم اين نقش مورد تأكيد قرار گرفته است. در آيه 30 سوره انبياء ميخوانيم “و پيدا كرديم از آب هر چيز زنده را”. بنابراين جاي تعجب ندارد كه طرسوسي به مواردي كه به آب مربوط است از جمله چاه، چشمه و… تصويري اسطورهاي و يا مقدّس ببخشد:
“در زير آن درخت چاهيست از طلسم جمشيد، كه هر كرا غايبي باشد و بر سر آن چاه رود و از آن چاه بپرسد كه غايب من كجاست، از آن چاه آواز آيد كه آن غايب كجاست”(طرسوسي، 1356: ج1/ 128).
“در زير درخت چشمهايست، آن را چشمة عافيت گويند و آن معجزة نوح پيغمبرست، هر بيماري بدان چشمه فرو شود خداي تعالي او را عافيت دهد”(همانجا: 130).
“بدان كه اين چشمه را اندهيره برآورده است و او را فرّ ايزدي بود و اين جانوران همه از دل عاشق او بودند”(طرسوسي، 1356: ج2/241).
درخت از ديگر مقدسات است كه “به عنوان نماد ارتباطي ميان زمين و آسمان شناخته شده است در اين مفهوم درخت حالتي مركزي و خودمدار دارد، تا به حدي كه درخت كيهان با محور جهان هممعني و مترادف است”(شواليه، 1388: 189). طرسوسي، همانند مواردي كه براي آب ذكر شد، تقدّس درخت را به اشخاص مقدّس نسبت ميدهد:
“گفت اين را حوّا نشانده است برين بالاي كوه و هر روز آدم و حوّا بيامدندي تا بدين زير درخت و نبيرگان ايشان با ايشان بودندي”(طرسوسي، 1356: ج2/278).
“هرگز بدان گونه درخت نديده بود از بزرگي و خوبي و بوي خوش از آن درخت ميآمد. بپرسيد كه اين درخت چه درخت است؟ حكما گفتند اين درخت آدم نشانده است كه جبرئيل از بهشت آورده است”(همانجا: 569). براي مثالهاي ديگر نك: (همانجا:275، 277، 417، 575، 576 و…).
خاك عنصري ديگري است كه مقدّس ميشود. “مشتي خاك بياوردند و بر دست اسكندر دادند و گفتند بگير اين خاك را و چون با ديوان مقابل شوي اين خاك را به سوي ايشان انداز و بگوي به حرمت پيغامبرآخرالزمان. اين خاك از آن معدنست كه آنجا متولّد خواهد شد”(همانجا: 471). تفاوت تقدس اين مورد با ساير موارد در اين است كه تقدّس آن به آينده و اتفاقات آن موكول است و از اين نظر نمونهاي نادر

پایان نامه
Previous Entries دانلود پایان نامه ارشد با موضوع داراب نامه، ابومسلم نامه، رفتار انسان Next Entries پایان نامه با کلید واژه های دادگاه صالح، حقوق مالکانه، حوزه نفوذ