دانلود تحقیق در مورد نمایشنامه، روشنفکران، آزادی بیان

دانلود پایان نامه ارشد

کند و نمایشنامه داستان زندگی و روابط بین مشتریانی را به نمايش مي گذارد که به کافی شاپ آمده اند:
میز یک: رامیار به نامزدش خیانت می کند.
در میز شش: مرد افغانی به نویسنده ای که تخیل اش کار نمی کند پیشنهاد مصرف مواد مخدر می دهد.
میز چهار: دانشجو و استاد حرف یکدیگر را نمی فهمند و هر کدام ساز خود را می زند و در انتها استاد از دانشجو خواهش مي كند تا وی را به عنوان استاد راهنما انتخاب کند.
میز یک: رامیار سعی دارد با چرب زبانی با دختری ارتباط برقرار کند و حتی برای جلب توجه او ادعا
می کند که سرطان خون دارد.
میز پنج: مژگان و پاشا که نامزد هستند، به خاطر مشکل مالی امکان اجاره ی منزل و تامين هزينه ي عروسی را ندارند.
میز شش: چند جوان جنوب شهری تصمیم می گیرند پدر دختری را که جواب رد به یکی از آنها داده گوشمالی اساسی بدهند.
میز سه: کوروش تلاش مي كند با کمک دوست دختر ژاپنی اش اقامت ژاپن را بگیرد.
و در انتهای نمایش مرد افغان به ولایت خود در افغانستان برمیگردد و دانشجوی اول نمایشنامه جایگزین او می شود تا در کافی شاپ کار کند و این در حالیست که خبر می رسد استادش نیز در آلمان کافی شاپ به راه انداخته است.
همانطور که از خلاصه اثر نیز برمی آید در این نمایشنامه تقریبا” هیچ رابطه ی سالم و درستی دیده
نمی شود. گوئی ویروس بداخلاقی و خیانت چنان مقتدرانه و قوی در بطن جامعه ی ترسیم شده در اثر (كافي شاپ) ساری و جاری شده است که هیچ کس را یارای مبارزه و یا حداقل مصون ماندن از آن نیست. خلاصه روابط اجتماعی آدمها و كاراكتر آنها در این نمایشنامه بدین قرار است:
1- آدمها خیانتکارند.
2- استاد و دانشجو بی سوادند و نهایتا محکوم به کار در کافی شاپ.
3- عشق دروغی بیش نیست و سرپوشی برای عقده های روانی است.
4- مشکلات مالی آدمها را استحاله داده است.
5- مهاجرت به خارج از کشور واگیر دارد.
اما در نمایشنامه «یک دقیقه سکوت» نوشته محمد یعقوبی، بیشتر به قشر روشنفکر جامعه پرداخته شده و دغدغه ها، نگرانی ها و آرزوهای این طبقه به نمایش گذاشته است. در این اثر، روابط فانتزیائی متعددی بین افراد نمایشنامه به تصویر کشیده شده است اما محور اصلی و جان کلام اثر به بخش هائی انتهائی کار و مسائل مربوط به قتل های زنجیره ای سال 77 مربوط می شود. سهراب، نویسنده ای است که چندین بار توسط افراد ناشناس تهدید به قتل شده است. در روایتی مستندگونه همسر سهراب از او می خواهد تا بیرون از خانه نرود، چرا که هوشنگ گلشیری در مصاحبه با رادیو بی بی سی از روشنفکران و نویسندگان منتقد حاکمیت چنین درخواستی کرده است.
درانتهای نمایشنامه سهراب سخنرانی می کند و صحبتهای وی پیام اثر را به شکلی مسقیم منتقل می کند:
سهراب: هفته‌ي پيش دو نويسنده به قتل رسيدند (هفته‌ي پيش محمد مختاري كشته شد، ديروز هم محمد جعفر پوينده به قتل رسيد.) هر دوشون  جزو 134 نويسنده‌اي بودند كه نامه‌اي براي آزادي بيان نوشتند. من هم يكي از امضا‌كننده‌هاي اون نامه‌ام و  شايد يكي از اين روزها من هم كشته بشم. ديگه نه مي‌تونم بنويسم و نه مي‌تونم بخونم… من الان در شرايطي زندگي مي‌‌كنم كه از يك ساعت ديگه‌ي خودم مي‌ترسم. در زندگي‌م نه مرتكب قتل شده‌ام. نه مال كسي رو دزديد‌ه‌ام. نه سر كسي كلاه گذاشته‌ام و نه تقلبي كرده‌ام. من به‌خاطر نوشتن تهديد به قتل شده‌ام. مدام آدم‌هاي ناشناس به‌ اين‌جا تلفن مي‌زنند و من رو به مرگ تهديد مي‌كنند … نمي‌خوام دروغ بگم. نمي‌خوام شعار بدهم. واقعيت اين ئه كه تحت هيچ عنوان دل‌م نمي‌خواد بميرم. زندگي رو دوست دارم. همسرم وبچه‌م رو دوست دارم… راست‌ش من به آدم‌هايي كه صد سال بعد به دنيا مي‌آن حسودي مي‌كنم. من مطمئن‌م صد سال بعد آدم‌ها ديگه وضع‌شون خوب ئه. دست‌كم وضع‌شون از ما بهتر ئه… فكر مي‌كنم دنيا مدام به سمت عقل پيش مي‌ره و همين‌طور از شدت جهل كم و كم‌تر مي‌شه … دلم نمي‌خواست نوشته‌ام به سمت غم و غصه پيش بره، دلم مي‌خواست نمايش‌نامه‌ام با اميد تموم شه، اما با اين وضعي كه دارم نوشتن از اميد برام امكان‌پذير نيست … چيزي كه هميشه خواسته‌م توي نوشته‌هام بيارم فقدان ارتباط بين آدم‌ها و نياز آدم‌ها به گفت‌وگو و دوستي بوده و اين‌كه توي اين كشور هيچ كس نمي‌تونه اون‌طور كه مي‌خواد زندگي ‌كنه، اون‌طور كه دل‌ش مي‌خواد لباس بپوشه، اون‌طور كه دل‌ش مي‌خواد حرف بزنه. من چشم‌انداز دردناك كشورم رو مي‌بينم و نمي‌تونم خون‌سرد باشم: فقر، رشد وحشت‌ناك جمعيت، از بين رفتن منابع ملي و از بين رفتن امكانات توليد داخلي، سيل مهاجرت جوان‌ها به خارج از كشور … آرزو داشتم روزي رو ببينم كه مي‌شه راحت نوشت، مي‌شه راحت حرف زد. دل‌م مي‌خواست روزي رو ببينم كه هيچ‌كس به‌خاطر عقيده‌ش كشته نمي‌شه …
در این سخنرانی نسبتا” طولاني، كه بخش هائي از آن در اينجا آورده شده است، یعقوبی از زبان شخصیت نمایشنامه اش بیم و امیدهای روشنفکر ایرانی ِ معاصر را به شکلی مسقیم و حتی شعاری بازتاب داده است و بخشی از مشکلات جامعه را بازگو کرده است. مشکلاتی نظیر: نبود آزادی بیان، عدم گفتگو و مفاهمه بین افراد جامعه، نبود آزادی های فردی نظیر انتخاب لباس و …، فقر، رشد بی رویه جمعیت، از بين رفتن منابع ملي و امكانات توليد داخلي، سيل مهاجرت جوان‌ها به خارج از كشور و …
اما با همه اینها، نویسنده ی نمایشنامه نسبت به آینده ی کشور امیدوار است و به مردمانی که در دهه های بعدی زندگی خواهند کرد رشک می برد.
یعقوبی در ادامه ی نگاه انتقادی خود نسبت به جامعه و برخورد حاکمیت با روشنفکران و نویسندگان، نمایشنامه «تنها راه ممکن» را نوشته است. این اثر مروری گذرا به تاریخ معاصر کشورمان از طریق بازگوئی آثار یک نویسنده فرضی به نام «مهران صوفی» است. نمایشنامه اپیزودیک است و در هر اپیزود داستان مستقلی را تعریف می کند. در داستان اول فضای هجو آلود خانواده ای به تصویر کشیده می شود که همگی با نفرت و توهین به شکلی فانتزی با یکدیگر حرف می زنند:
پسر: من دیرم شده چلغوز، پول میدی بابا یا نه؟
پدر: حالم از قیافت به هم می خوره ولی خب پسرمی یه روز عصای دستمی (ص 2)
در این داستان روابط انسانی منسوخ، مضحک و کاریکاتوریزه است. کاریکاتوری که ممکن است در رابطه ی خانوادگی برخی خانواده های ایرانی مصداق عینی داشته باشد.
اما در داستان دوم که همچنان فضایی فانتزی و انتزاعی دارد حکایت ویروسی نقل می شود که موجب خنده ی بی دلیل افراد می شود و همه ی شهر به این ویروس آلوده شده تا جائیکه مسئولین مجبور به تعطیلی شهر شده اند.
انتقاد یعقوبی به فرهنگي است كه خندیدن و شاد بودن را نوعي بیماری تلقی می کند. او این فرهنگ را مضحک ارزیابی می کند و از این طریق گریزی می زند به تعطیلی های بی مورد که به هر بهانه ای در کشور ما اتفاق می افتد.
اما داستان سوم فضائی رئالیستی و قابل باور دارد و در آن فرزندان یک پدر خانواده قصد ترک و تنها گذاشتن او را دارند. زیرا آنها می خواهند پدرشان را به این وسیله تنبیه کنند. اما یکی از دختران مخالف اینکار است و در انتها پسر خانواده ناخواسته تنها به فرامین پدر گردن می نهد.
در این داستان نیز فضای پدرسالارانه جامعه مورد نقد قرار می گیرد و نشان میدهد که فرزندان یک پدر حتی علیرغم تصمیم گیری برای ترک این پدرسالاری، وحدت عمل و يا جرات اینکار را ندارند و در انتها تنها به خرده فرمایشات پدر گردن می نهند. به نظر می رسد «پدر» در این بخش از نمایش همان قدرت سياسي باشد که علیرغم مخالفت اغلب افراد جامعه و تشتت در تصمیم گیری در عمل، همچنان حرف اول را می زند و فرزندان را یارای مقابله با او نیست.
در داستان چهارم حکایت زوج جوانی بازگو می شود که زن بی دلیل به شوهرش شک دارد، از زندگیش راضی نیست و دلش می خواهد از کشور مهاجرت کرده و اولین بچه اش را در یک کشور اروپائی به دنیا بیاورد. زن همواره احساس نارضایتی می کند و از تمامی گذشته و حال خودش ناراضی ست. او از وضعیت مالی، از بیهودگی تحصیلات دانشگاهی اش، از خانواده ی همسرش، از مادرش و از شوهرش ناراضی و گله مند است. در بخشی از نمایشنامه می خوانیم:
شخصیت های آثار مهران صوفی همواره از شرایط حاکم بر زندگی خود ناراضی هستند. آنان حاضر به پذیرش واقیعت های زندگی نبوده و مدام از ضرورت تغییر حرف می زنند. بیش تر شخصیت های صوفی هر یک به نحوی می نالند زیرا آنگونه که می خواستند زندگی نکرده اند (ص 23)
در داستان پنجم با گروه تبهکاری مواجه هستیم که مردان هوس باز را ( که در میان آنها مرد متشخص و مسنی هم هست) به قصد اخاذی فریب داده و پس از بردن آنها به محلی، از آنها عکس تهیه کرده و پس از گرفتن پولی رهایشان می کنند.
در این داستان، با یکی از معضلات مبتلابه جامعه کنونی کشورمان مواجه هستیم. مردان تعهد کافی به خانواده ندارند و همین موضوع دستاویزی می شود برای تبهکاران تا از این نقطه ضعف در جهت اجرای برنامه های تبهکارانه ی خود اقدام كنند. معضل عدم انقیاد عملی به چهارچوب خانواده از آنجا ناشی
می شود که:
ناصر- … بابام خدا بیامرز می گفت اون وقت ها معلوم بود کی اهل خلاف ئه، کی نیست. تکلیف همه روشن بود. اونی که می خواست خانم بازی کنه می رفت شهر نو، اونی که هم می خواست نماز بخونه می رفت مسجد. جوری که بابام تعریف می کرد همه چی سر جای خودش بود …
اما در دوران کنونی شهرنو در گستره تمامی شهر پراکنده شده و امکان تمییز افراد سالم از افراد ناسالم از بین رفته است. به همین خاطر آدم ناسالم در میان آدمهای سالم و متعهد زندگی می کند.
در داستان ششم حکایت مهندس پیرمردی روایت می شود که دچار فراموشی شده و حتی اسم خود را به یاد ندارد. پیرمرد توسط امیر (راننده تاکسی) به خانه اش آورده شده و از او نگهداری می شود تا آدرس خانه اش را به یاد آورد. اما تا انتهای داستان معلوم نمی شود که وی به خاطر جلب محبت دیگران، خود را به فراموشی زده و یا اینکه در واقعیت نیز دچار فراموشی شده است؟
این داستان به برخورد نسل جوان جامعه با پیرمردان و پیرزنان می پردازد و دلیل آلزایمر کهنسالان را در عدم توجه عاطفی فرزندان نسبت به والدین خود می داند و فراموشی را نوعی تمارض از سوی آنان
می داند.
و بالاخره در واپسین داستان که نام منطقه ی آزاد را دارد، نویسنده دفتر کار دکتری را نمایش می دهد که مراجعین اش در یک گفتگوی آزاد تمامی حرفها و احساسات خود را بازگو می کنند. اما این مطب توسط گروهی (که در ادبیات سیاسی «خودسر» نامیده می شوند) زیر نظر گرفته میشود و آنها تلاش می کنند تا با تحقیق در مورد مطالب گفته شده در دفتر دکتر، در صورت مغایرت حرفها با اصول مذهبی، گناهکاران را به سزای عمل خود برسانند.
نویسنده در «منطقه آزاد» وجود عناصر خودسر را در جامعه سیاسی و اجتماعی به چالش کشیده و آنان را تحدید کننده آزادی های فردی معرفی میکند. معضلی که در سالهای اخیر به یکی از مناقشات مهم طرفداران آزادی های مدنی از یکسو، و مذهبیون قشری از سوی دیگر تبدیل شده است. گروه اول آزادی بیان را حق مسلم نویسندگان و روشنفکران می دانند و آن را حقوق قانونی خود که در قانون اساسی جمهوری اسلامی بدان اشاره ی صریح شده است، می دانند اما گروه مقابل حفظ نظام جمهوری اسلامی و دیانت توده ی مردم را اولی تر از قانون و حقوق فردی و اجتماعی مردم ارزیابی می کنند.
جامعه ای که محمد یعقوبی در این نمایشنامه به تصویر کشیده است مشخصاتی به شرح زیر دارد:
الف) روابط همراه با احترام و ادب در بین اعضای خانواده وجود ندارد.
ب) شاد بودن ناهنجاری تلقی می شود و از طرف افواه عمومی مردود است.
ج) استبداد علیرغم در اقلیت بودن، همچنان بر اکثریت حکم می راند. علت آنست که اکثریت وحدت کلام و عمل ندارند.
د) اعتماد و اطمینان لازم و ضروری بین همسران وجود ندارد.
ه) مردان برای ارضاء نیازهای جنسی، خود را ملزم و متعهد به چهارچوب خانواده نمی کنند.
ی) از طرف جوانان، توجه کافی به کهنسالان جامعه نمی شود.
در مقابل چنین نگرشی به جامعه، حاکمیت و روابط بین آنها، نمایشنامه هائی مثل «کبوتران چاهی»

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد نمایشنامه، روشنفکران، زندگی شهری Next Entries دانلود تحقیق در مورد امام رضا (ع)، نمایشنامه، روشنفکران