دانلود تحقیق در مورد فعل مضارع، سطح زبانی، ایهام تناسب، ضمیر شخصی

دانلود پایان نامه ارشد

چشم عاشقان در روی دوست

این چو خورشید است و آن چون شبنم است
ارسال المثل یا تمثیل

طالب راحت به زحمت گو بساز

گنج و رنج و شادی و غم با هم است
مراعات النظیر: چشم، نور(2) جان، دل، روی(4) چشم، روی(5) زلف، خم در خم(6)

تضاد: شادی، غم(1) سور، ماتم (2) زخم، مرهم (3) خورشید، شبنم (5) گشایش، عقده (6)، راحت، زحمت (7)
گنج، رنج (7) شادی، غم (7) غم، شادی (8)
تلمیح

جان سلیمان است و دل خاتم در آن نقش روی دوست اسم اعظم است

اشاره به داستان حضرت سلیمان وانگشتری که نشان پادشاهی او بود.

ارصاد و تسهیم

عالمی در شادی و ما را غم است

این غم ما از برای عالم است
حسن تعلیل

طالب راحت به زحمت گو بساز

گنج و رنج و شادی و غم با هم است
ایهام

کار ما را با گشایش کار نیست

عقده های زلف او خم در خم است
ایهام تناسب

غم نمی خواهی مجو شادی نشاط

هر که او شادی نخواهد بی غم است
لف و نشر

جــان سلیمــــان اســــت و دل خاتـــــم در آن
نقش روی دوست اسم اعظم است
اشک چشم عاشقان در روی دوست

این چو خورشید است و آن چون شبنم است
صنعت تشبیه

جــان سلیمــــــــان است و دل خاتـــــم در آن
نقش روی دوست اسم اعظم است
تشبیه جان به سلیمان: عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد
تشبیه دل به خاتم: عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد

اشک چشم عاشقان در روی دوست

این چو خورشید است و آن چون شبنم است
تشبیه اشک به شبنم: حسی به حسی، مرکب، مجمل، مؤکد
تشبیه روی به خورشید: حسی به حسی، مرکب، مجمل، مؤکد

غزل 80

هر که را دل با خدای مطلق است
غرقه در دریا همیجوید کنار
جان ز جانان تن ز خاک، آمد پدید
تن به خاک و جان به جانان شد حجاب
تن چو بیجان شد، بپیوندد به خاک
طلعتش گویی برآمد از نقاب
نور را ظلمت عیان سازد نشاط

نا خدا موج است و دریا زورق است
چون کند آن کو به خود مستغرق است
هر کجا فرعی ز اصل مشتق است
هر مقید احتجاب مطلق است
جان چو بیتن شد، به جانان ملحق است
کابرویش مانا هلال مشرق است
آنکه باطل دید بینای حق است
(نشاط اصفهانی، 1379: 97)

1- سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن
بحر شعر: رمل مسدس محذوف
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: مطلق، زورق، مستغرق ،مغلق، مشتق، مطلق، ملحق، مشرق ،حق
بین کلمات”مطلق و مغلق ” صنعت تجنیس است.
کلمه “مطلق” در محل قافیه تکرار شده است.
این غزل دارای عیب قافیه اقوا در کلمه مشرق است. یعنی هر گاه در هجای قافیه همسانی مصوّت (توجیه و حذو) بر خلاف قاعده رعایت نشود قافیه دارای عیب اقوا خواهد بود(دکتر شمیسا،1389: 121).
حرف روی صامت”ق” می باشد.
شعر مردّف است و ردیف فعل ربطی منفی”نیست” می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازی: نیست، هست (3) گویا ، مانا (7)
جناس اشتقاق: حجاب، احتجاب(5)
جناس زاید: جان، جانان (5)
کثرت تکرار: خود (2)
تکرار واژه : تن (6) جان(6)

ب)واژگانی
لغات عربی: مطلق، موج، زورق، مستغرق، مغلق، فرع، اصل، مشتق، حجاب، احتجاب مطلق، ملحق، طلعت،
نقاب، هلال، مشرق، نور، ظلمت، عیان، نشاط، باطل، حق
لغات مرکّب: جانان
ترکیب های اضافی: سلب خود، هلال مشرق، بینای حق
ترکیب های وصفی: خدای مطلق، حدیثی مغلق، احتجاب مطلق
اسم ذات
عناصر طبیعی: موج، دریا، خاک، نور، ظلمت
انسانی: ناخدا، مستغرق، حدیث، نشاط
اعضای بدن: دل، تن، ابرو، طلعت
اشیا: نقاب
عناصرمذهبی: خدا
اسم معنی: سلب، جان، جانان، حجاب، حق، باطل

ج)نحوی
اغلب افعال ربطی هستند، استفاده از کلمات مخفف: کو، کابرویش، تکرار فعل: هر که را دل با خدای مطلق است/ نا خدا موج است ودریا زورق است، کاربرد مضارع اخباری به شکل قدیمی: همیجوید، سازد.

2- سطح ادبی
تقسیم

تن به خاک و جان به جانان شد حجاب

هر مقید احتجاب مطلق است
جمع با تقسیم

هر که را دل با خدای مطلق است

نا خدا موج است و دریا زورق است
ارسال المثل یا تمثیل

غرقه در دریا همی جوید کنار

چون کند آن کو به خود مستغرق است
مراعات النظیر: ناخدا، موج، دریا، (1) بپیوندد، ملحق(6)

تضاد: دریا، کنار(2) نیست، هست(3) جان، تن(4) فرع، اصل(4) تن، جان(5)

پارادوکس
نور را ظلمت عیان سازد نشاط

آنکه باطل دید بینای حق است
ازدواج

تن چو بی جان شد بپیوندد به خاک

جان چو بی تن شد به جانان ملحق است
جان ز جانان، تن ز خاک، آمد پدید

هر کجا فرعی ز اصل مشتق است
نور را ظلمت عیان سازد نشاط

آنکه باطل دید بینای حق است

لف و نشر

جان ز جانان تن ز خاک، آمد پدید

هر کجا فرعی ز اصل مشتق است
تــن چو بــی جان شــد، بپــیونــدد بــه خــاک
جان چو بی تن شد، به جانان ملحق است

قلب

تــن چو بــی جـــان شد، بپـــیونــدد به خــاک

جان چو بی تن شد، به جانان ملحق است
حسن تعلیل

تن به خاک و جان بــه جانـــان شـد حــجـــاب

هر مقید احتجاب مطلق است
صنعت تشبیه

هــر کــه را دل بــا خــدای مطلــق اســت ناخــدا مــوج اســت و دریــا زورق اســـــت
تشبیه موج به ناخدا: حسی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد

تشبیه دریا به زورق: حسی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد

طلعتش گویی برآمد از نقاب

کبرویش مانا هلال مشرق است
تشبیه ابرو به هلال مشرق: حسی به حسی، مفرد، مفصّل، مرسل

غزل 81

حاجت به عرض حاجت و اظهار حال نیست
از پیشگاه عشق مثالی رسیده است
دل دادهایم و سر به کمندت نهاده ایم
سرتاسر جهان همه دشمن اگر بود
با زلف و خال عاریتی دل همیبرد
این یار پنج روزه غم آرد نشاط او

آنجا که جود اوست مجال سؤال نیست
جستم ز عقل چاره به جز امتثال نیست
سر را مجال از تو و دل را ملال نیست
ما را به غیر دوست کسی در خیال نیست
دنیا عجوزهای است که او را جمال نیست
دل با کسی سپار که او را زوال نیست
(نشاط اصفهانی، 1379: 97)

1- سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: مفعول، فاعلات، مفاعیل، فاعلن
بحر شعر: مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: حال، سؤال، امتثال، ملال، خیال، جمال، زوال
حرف روی صامت”ل” می باشد.
شعر مردّف به ردیف فعلی منفی “نیست” می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازن : عشق، عقل (2) دل، سر (3) زلف، خال (5)
سجع مطرّف: داده ایم ، نهاده ایم(3)
جناس تام: حاجت(1)
جناس اشتقاق: مثال، امتثال(2)

ب)واژگانی
لغات مرکّب: پیشگاه، عجوزه، پنج روزه
ترکیب های اضافی: عرض حاجت، اظهار حال، جود او، مجال سؤال، پیشگاه عشق، سرتاسر جهان، غیر دوست، نشاط او
ترکیب های وصفی: زلف و خال عاریتی، یار پنج روزه
اسم ذات
انسانی: عجوزه
اعضای بدن: دل، سر، زلف، خال
اشیا: کمند
جایها: پیشگاه، جهان، دنیا
اسم معنی: حاجت، حال، جود، سؤال، اظهار، مجال، عشق، عقل، امتثال، مثال، دوست، دشمن، عاریت
جمال، یار، غم، نشاط، زوال.

ج)نحوی
کار برد فعل مضارع اخباری به شکل تاریخی:همی برد، کاربرد فعل مضارع التزامی بدون ب: سپار، کاربرد حرف اضافه با به جای به، کاربرد نقش نمای مفعول به جای حرف اضافه برای: دل با کسی سپار که او را زوال نیست.

2-سطح ادبی
مبالغه

سرتاســـر جهـــــان همــــه دشمـــــن اگر بود
ما را به غیر دوست کسی در خیال نیست
جمع
دل داده ایـــم و ســـر به کمنـــــــدت نهاده ایم
سر را مجال از تو و دل را ملال نیست

ارسال المثل یا تمثیل

با زلف و خال عاریتی دل همی برد

دنیا عجوزه ای است که او را جمال نیست
ایـــن یـــــــار پنــــــج روزه غم آرد نشـــاط او دل بــــا کســی سپــار که او را زوال نیســــت

مراعات النظیر: حاجت، سؤال، جود (1) دل، سر(3) زلف، خال، جمال (5)
تضاد: دشمن، دوست(4)
ایهام تناسب

این یــــــار پنــــج روزه غـــــم آرد نشـــاط او
دل با کسی سپار که او را زوال نیست
صنعت استعاره

از پیشــگاه عشــق مثالی رسیــده اســت
جستم ز عقل چاره بجز امتثال نیست
اضافه استعاری: پیشگاه عشق استعاره مکنیه(تشخیص): عشق، عقل
صنعت کنایه

دل دادهایم و سر به کمندت نهادهایم

سر را مجال از تو و دل را ملال نیست
دل دادن: کنایه از، عاشق شدن سر به کمندت نهادن : کنایه از، اسیر و گرفتار شدن
صنعت مجاز

دل دادهایم و سر به کمندت نهادهایم

سر را مجال از تو و دل را ملال نیست
سر(اندیشه): مجاز به علاقه کلیت و جزئیت

غزل 85

به دردم ننگرد درمانم این است
نه بتوانم برید از وی نه پیوست
چه غم زین ره روم یا بازگردم
پناهی نیست جز قهرش ز قهرش
مبین بر خواریم، صد گل برآرم

پریشان خواهدم سامانم این است
که هم جان هم بلای جانم این است
که هم آغاز و هم پایانم این است
که هم کشتی و هم طوفانم این است
نشاط از خاک، اگر دهقانم این است
(نشاط اصفهانی، 1379: 99)

1- سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: مفاعیلن، مفاعیلن، فعولن
بحر شعر: هزج مسدس محذوف
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: درمانم، سامانم، جانم، پایانم، توفانم، دهقانم
حرف روی متحرّک صامت ” ن ” و حرف زاید ضمیر شخصی “م” است.
شعر مردّف و ردیف فعل ربطی “است” می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازی: درمانم، سامانم (1)
سجع متوازن: آغاز، پایان (3)
تکرار واژه : جان(2) قهرش(4)

ب)واژگانی
لغات عربی: غم، قهر، خواری، گل، نشاط
ترکیب های اضافی: بلای جان
ترکیب های وصفی: صد گل
اسم ذات
عناصر طبیعی: طوفان، گل، خاک
انسانی: دهقان
اشیا: کشتی
جایها: ره
اسم معنی: درد، درمان، پریشان، سامان، جان، آغاز، پایان، پناه، قهر، خوار، نشاط

ج)نحوی
استفاده از افعال پیشوندی: باز گردم، برآرم، کار برد فعل مضارع التزامی بدون ب: روم، کار برد فعل مضارع اخباری به شکل التزامی: بتوانم، استفاده از نه قبل از فعل برای منفی کردن: نه بتوانم، نه پیوست کاربرد فعل منفی به شکل قدیمی: مبین.
2-سطح ادبی
جمع

نه بتوانم برید از وی نه پیوست

که هم جان هم بلای جانم این است
چه غم زین ره روم یا بازگردم

که هم آغاز و هم پایانم این است
پناهی نیست جز قهرش ز قهرش

که هم کشتی و هم طوفانم این است
تجاهل العارف

چه غم زین ره روم یا بازگردم

که هم آغاز و هم پایانم این است
مراعات النظیر: خاک، دهقان
تضاد: درد، درمان (1) پریشان، سامان (2) برید، پیوست (2) روم، بازگردم (3) آغاز، پایان (3) خوار،گل (5)
ارصاد و تسهیم

نه بتــــوانم بریـــــــــد از وی نــــه پیوســــت
که هم جان هم بلای جانم این است

ازدواج

به دردم ننگرد درمانم این است

پریشان خواهدم سامانم این است
لف و نشر

نه بتوانم برید از وی نه پیوست

که هم جان هم بلای جانم این است
چه غم زین ره روم یا بازگردم

که هم آغاز و هم پایانم این است
حسن تعلیل

مبین بر خواریم، صد گل برآرم

نشاط از خاک، اگر دهقانم این است

صنعت تشبیه

پناهی نیست جز قهرش ز قهرش

که هم کشتی و هم طوفانم این است
تشبیه معشوق به کشتی: عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد
تشبیه معشوق به طوفان: عقلی به حسی، مفرد،مجمل، مؤکد

غزل 94

من و دل را به کویی منزلی بود
چرا خود عشق زینسان مشکل افتاد
میان بحر ره گم کردهای را
دل از پیش و من از پی تا به کویش
بدان حسرت ز کویش رخت بستم
برون از هر دو عالم راه جستم
همیگریم همیسوزم از این غم
به هر عضو نی مجمر به بزمش
نشاط امشب مگر دیوانه شد باز

که در هر سو دلی با بیدلی بود
که آسان شد از او هر مشکلی بود
چه سود ار رهبری بر ساحلی بود
شهیدی رهنمای بسملی بود
که هر گامی ز راهم منزلی بود
ولی از عشق گام اولی بود
که یارم دوش شمع محفلی بود
نهان از من زبانی و دلی بود
که دیدم همنشین عاقلی بود
(نشاط اصفهانی، 1379: 103)

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع Next Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع