دانلود تحقیق در مورد فعل مضارع، سطح زبانی، ایهام تناسب

دانلود پایان نامه ارشد

نباشــدغم نیست
ب)واژگانی
لغات عربی: عالم، نفس، غم، لحظه، جرعه، کفر، دین، عقل، جنون، لطف، محرم، حاصل
لغات مرکّب: بی عشق، خرابات، دانش، دانایی، میخانه
ترکیب های اضافی: پیر خرابات
اسم ذات
عناصر طبیعی: می، جرعه، اندیشه، زخم
انسانی: آدم، محرم، پرستار، نشاط
اشیا: تیر، مرهم، تیغ
جایها: عالم، خرابات، میخانه
عناصر مذهبی: کفر، دین
اسم معنی: عشق، غم، شادی، عقل، جنون، دانش، دانایی، لطف، درمان، درد
ج)نحوی
اغلب جمله ها کوتاه هستند و گاهی از جمله های مرکب هم استفاده شده: تا چه باشد به سر پیر خرابات که من ، ترتیب اجزای جمله به هم ریخته و در بعضی فعل مقدم شده مانند: تا چه باشد به سر پیر خرابات که من ، اغلب افعال ربطی هستند، فعل ها بیشتر ساده هستند، کاربرد فعل مضارع التزامی به شکل قدیمی: اندوخت، کار برد فعل مضارع اخباری به شکل منفی: نتوانی، کار برد نه به عنوان قید نفی: نه چنان است، کاربرد حرف شرط ار به شکل مخفف.
2- سطح ادبی
مراعات النظیر: پیر، خرابات، جرعه، می(2)
تضاد: غم، شادی(3) کفر، دین(4) عقل، جنون(4) دانش، دانایی(4) درد، درمان(6) زخم، مرهم(6)
تلمیح

زنــده بــی عشــق کسی در همــه ی عالــم نیســت وآنــــکه بــی عشــق بمانــد نفســی آدم نیست
تلمیح دارد به این بیت حافظ:
هرگــز نمیــرد آنکــه دلش زنــده شــد به عشــق ثبــت اســت بر جریدــه ی عالــم دوام مـا
ارصاد و تسهیم

غــم و شادی که به یک لحظه دگــرگون گــــردد
چه غم ار باشد و گر زآنکه نباشد غم نیست

ازدواج

دردم آن درد که جز تیغ تو اش درمان نه

زخمم آن زخم که جز تیر تو اش مرهم نیست
تنسیق الصفات

کفر و دین، عقل و جنون، دانش و دانایی را

آزمودیم در این پرده کسی محرم نیست

صنعت مجاز

زنده بیعشق کسی در عالم نیست

نفس(لحظه): مجاز به علاقه لازمیت و ملزومیت
وانکه بیعشق بماند نفسی آدم نیست

غزل 43

غم به جایی فکند رخت که غمخواری هست
هر که یار دگرش نیست خدا یار وی است
آنکه اندیشه ی گلزار و گلش در سر نیست
نخرد خواجه ی ما گر چه به هیچش بدهند
رفت روزت به سیه کاری و غفلت، دریاب
به لب لعل مناز این همه کز دولت شاه
زاهد از مجلس ما رخت برون بر که نشاط

ای خوش آنجا که نه یاری نه پرستاری هست
هر که کاری به کسش نیست به او کاری هست
می توان یافت که در پای دلش خاری هست
بنده ای را که به جز خواجه خریداری هست
تا ز خورشید اثری بر سر دیواری هست
این متاعی است که بر هر سر بازاری هست
ننهد پای در آن حلقه که هشیاری هست
(نشاط اصفهانی، 1379: 83)

1- سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: فاعلاتن، فعلاتن، فعلاتن، فع لن
بحر شعر: رمل مثمن مخبون اثلم
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: غمخواری، پرستاری، کاری، خاری، خریداری، دیواری، بازاری، هشیاری
در کلمات “کاری و خاری” صنعت تجنیس به کار رفته است.
حرف روی صامت”ر”می باشد و حرف زاید صامت بلند “ی”است.
شعر مردّف به ردیف فعلی”هست”می باشد.
موسیقی درونی
سجع متوازی: یار،کار (2)
سجع مطرّف: یار،پرستار(1) غمخواری، پرستاری(1)
جناس اشتقاق : غم، غمخوار(1) گلزار،گل(3) نخرد، خریدار(4)
تکرار واژه: یار(2) کار(2) خواجه (3)
تکرار صامت واحد: صامت ک (2) صامت خ (4) صامت ر (5) صامت ل (6) صامت ر (7)
ب)واژگانی
لغات عربی: غم، غفلت، لعل، متاع، زاهد، مجلس، حلقه
لغات مرکّب: غمخوار، پرستار، اندیشه، گلزار، خریدار، سیه کاری، هشیار
ترکیب های اضافی: یاردگر، پای دل، خواجه ی ما، سر دیوار، دولت شاه
ترکیب های وصفی: لب لعل
اسم ذات
عناصر طبیعی: گلزار، گل، خار، روز، خورشید
انسانی: یار، کار، خواجه، بنده، دولت، شاه، نشاط
اعضای بدن: لب، پا
اشیا: لعل، کالا
جایها: دیوار، بازار، مجلس
عناصرمذهبی : خدا، زاهد
اسم معنی: غم، یار، هشیار، حلقه
ج)نحوی
در بعضی از ابیات فعل مقدم شده: نخرد خواجه ی ما گر چه به هیچش بدهند، اغلب افعال ربطی هستند، بیشتر کاربرد فعل مضارع التزامی به شکل تاریخی: فکند، کار برد فعل مضارع اخباری به شکل قدیمی: نخرد، کار برد فعل نفی به شکل قدیمی: مناز حذف ب از فعل امر: رو، کار برد نه به عنوان قید نفی: نه چنان است، کاربرد حرف شرط ار به شکل مخفف

2-سطح ادبی
ارسال المثل یا تمثیل

آنکه اندیشه گلزار و گلش در سر نیست
رفت روزت به سیهکاری و غفلت، دریاب
به لب لعل مناز این همه کز دولت عشق

می توان یافت که در پای دلش خاری هست
تا ز خورشید اثر بر سر دیواری هست
این متاعی است که در هر سر بازاری هست
مراعات النظیر: گلزار،گل (3) روز، خورشید (5) متاع، بازار (6)
تضاد: گل، خار(3)
ازدواج

هر که یار دگرش نیست خدا یار وی است

هر که کاری به کسش نیست به او کاری هست
ایهام تناسب

زاهد از مجلس ما رخت برون بر که نشاط

ننهد پای در آن حلقه که هشیاری هست
تنسیق الصفات

رفت روزت به سیه کاری و غفلت، دریاب

تا ز خورشید اثر بر سر دیواری هست
حسن تعلیل

آنکه اندیشه گلزار و گلش در سر نیست

میتوان یافت که در پای دلش خاری هست
به لب لعل مناز این همه کز دولت عشق

این متاعی است که در هر سر بازاری هست
صنعت تشبیه

به لب لعل مناز این همه کز دولت عشق

این متاعی است که در هر سر بازاری است
اضافه تشبیهی(لب لعل): حسی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد
تشبیه لب به متاع: حسی به حسی، مقیّد، مفصل، مؤکد
اضافه تشبیهی(دولت عشق): عقلی به عقلی، مفرد، مجمل، مؤکد

صنعت استعاره

غم به جایی فکند رخت که غمخواری هســـت
ای خوش آنجا که نه یاری نه پرستاری هست
استعاره مکنیه(تشخیص): غم

به لب لعـــل مناز این همه کز دولت عشــــق
این متاعی است که در هر سر بازاری است
استعاره مصرّحه: متاع استعاره از لب لعل

آنکه اندیشه گلـــزار و گلش در سر نیســــت
میتوان یافت که در پای دلش خاری هست
استعاره مصرّحه : گلزار،گل استعاره از معشوق استعاره مکنیه(تشخیص): دل
صنعت مجاز

رفـــت روزت به سیهکاری و غفـــلت، دریاب

خورشید(آفتاب): مجاز به علاقه کلیت و جزئیت
تا ز خورشید اثر بر سر دیواری هست

صنعت کنایه

غم به جایی فکند رخت که غمخواری هست

ای خوش آنجا که نه یاری نه پرستاری هست
رخت افکندن: کنایه از، اقامت کردن

زاهد از مجلس ما رخت برون بر که نشاط

ننهد پای در آن حلقه که غمخواری هست
رخت برون بردن: کنایه از، رفتن از جایی پای نهادن:کنایه از، وارد شدن
آنکه اندیشه گلـــزار و گلش در سر نیســــت میتوان یافت که در پای دلش خاری هست
در پای خار داشتن: کنایه از، ضعف و مشکل داشتن

غزل 45

از خواجگان کرامت و از بندگان خطاست
ما را امید خواجه بسی به ز طاعت است
جز عجز و نیستی نپذیرند ارمغان
سلطان عشق خیمه برون زد ز هر دو کون
روزی گذر فکند به من کاروان عشق
آگه اگر نسازمت از سوز دل سزاست
آسوده شد نشاط از آن زلف پیچ پیچ

آنجا که فضــل توست چه باک از گناه ماسـت
آن بنــده مجرم است که نومید از خداســــت
از مــا که بازگشـــت به درگــاه کبریاســــت
ما را از این چه غم که جهان سر به سر فناست
این آتشم به سینــه از آن کاروان به جاســـت
گویم چه با طبیب ز دردی که بی دواســـــت
کانــدر شکنــج هر خم موییــش صد بلاسـت
(نشاط اصفهانی، 1379: 84)

1- سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: مفعول، فاعلات، مفاعیل، فاعلن
بحر شعر: مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: خطاست، ماست، خداست، کبریاست، فناست، بجاست، بی دواست، بلاست
حرف روی مصوت بلند”ا”می باشد.
شعر مردّف به ردیف فعلی “ست”مخفف”است “می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازی : خواجگان، بند گان (1)

ب)واژگانی
لغات عربی:کرامت، خطا، فضل، طاعت، مجرم، عجز،کبریا، سلطان،کون، فنا، طبیب
لغات مرکّب: نیستی، با ز گشت، پیچ پیچ
ترکیب های اضافی: فضل تو، امید خواجه ، درگاه کبریا، سلطان عشق، کاروان عشق، سوز دل، خم مو
ترکیب های وصفی: صد بلا، زلف پیچ پیچ

اسم ذات
عناصر طبیعی: آتش
انسانی: خواجگان، بندگان، خواجه، بنده، سلطان، طبیب، نشاط
اعضای بدن: دل، خم، زلف، مو، شکنج
جایها: درگاه، جهان،کاروان
عناصر مذهبی: خدا، کبریا
اسم معنی: کرامت، خطا، فضل، گناه، امید، طاعت، مجرم، نومید، عجز، نیستی، ارمغان، بازگشت، عشق، فنا، غم درد، دوا، سوز

ج)نحوی
گاهی از جمله های مرکب استفاده شده: آگه اگر نسازمت از سوز دل سزاست، ترتیب اجزای جمله به هم ریخته و در بعضی فعل مقدم شده : آسوده شد نشاط از آن زلف پیچ پیچ، اغلب افعال ربطی هستند، کاربرد فعل به شکل مخفف: برون زد، گذر فکند.

2-سطح ادبی
مبالغه

آســوده شـــد نشـــاط از آن زلــف پیــچ پیــچ
کاندر شکنج هر خم موییش صد بلاست

مراعات النظیر: آتش، کاروان (5) طبیب، درد، دوا (6)
تضاد: خواجه، بنده(1) امید، نومید(2) درد، دوا(6)

ازدواج

آگـــه اگر نســـازمت از ســـوز دل، سزاســـت
گویم چه با طبیب، ز دردی که بی دواست
حسن تعلیل

ما را امید خواجه بسی به ز طاعت است

آن بنده مجرم است که نومید از خداست
صنعت تشبیه

سلطان عشق خیمه برون زد زهر کون

ما را از این چه غم که جهان سر به سر فناست
اضافه تشبیهی(سلطان عشق): عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکّد

روزی گذر فکند به من کاروان عشق

این آتشم به سینه از آن کاروان بجاست
اضافه تشبیهی(کاروان عشق) : عقلی به حسی، مفرد، مفصل، مؤکّد

صنعت استعاره

روزی گذر فکند به من کاروان عشق

این آتشم به سینه از آن کاروان بجاست
استعاره مصرّحه: آتش استعاره از عشق

صنعت مجاز

روزی گذر فکند به من کاروان عشق

سینه(دل): مجاز به علاقه حال و محل
این آتشم به سینه از آن کاروان بجاست

غزل 49

سرم خوش است و دو عالم به مدعای من است
به کس نیاز ندارم به خویش نیز مگر
دو کون و هرچه در او هست هیچ و من هستم
شبم به روی تو بگذشت تا سحر چه عجب
چه غم که شحنه به بازار و شیخ در شهر است
گهی به طرّه مشکین خویش عقده فکن
نه دوستیم و نه دشمن به خواجه لیک مرا
بجز خدای چه حاجت مرا نشاط به کس

به هر چه مینگرم گویی از برای من است
یکی خدای و یکی سایه ی خدای من است
که نیستم من و هستی او بقای من است
که چشم عالمی امروز در قفای من است
شراب در خم و معشوق در سرای من است
گهی به پنجه ی سیمین گره گشای من است
ازو چه سود که بیگانه آشنای من است
که در دعای شهنشاه مدعای من است
(نشاط اصفهانی، 1379: 85)

1- سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: مفاعلن، فعلاتن، مفاعلن، فعلن
بحر شعر: مضارع مثمن مقبوض مخبون محذوف
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: مدعای، برای، خدای، بقای، قفای، سرای، گره گشای، آشنای، مدعای
حرف روی متحرّک: مصوّت بلند”ا”می باشد.
شعر مردّف و ردیف کلمه مرکّب”من است”می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازی: طره، پنجه (6) مشکین، سیمین (6)
جناس اشتقاق: هست، هستی (3)
تکرار واژه : خدا (2) من (3) گهی(6)
تکرار صامت واحد: صامت ه (3) صامت ش(5) صامت گ (6)

ب)واژگانی
لغات عربی: بقا، سحر، قفا، شیخ، معشوق، عالم، مدّعا، کون، طره، عقده، حاجت، نشاط، دعا
لغات مرکّب: مشکین، سیمین، گره گشا، شهنشاه
ترکیب های اضافی: مدعای من، برای من، سایه ی خدا ،خدای من، هستی او، بقای من، روی تو، چشم عالم
قفای من، آشنای من، دعای شهنشاه، مدّعای من
ترکیب های وصفی: دو عالم، دو کون، طرّه مشکین ، پنجهی سیمین
اسم ذات
عناصر طبیعی: سایه، شب، سحر، شراب
انسانی: شحنه، شیخ، معشوق، خواجه، نشاط، شهنشاه
اعضای بدن: چشم، روی، طرّه، پنجه، عقده
اشیا: خم
جایها: مکان، عالم، بازار، شهر، سرا
عناصر مذهبی : خدا
اسم معنی: نیستی، هستی، بقا، دوست، دشمن، حاجت، دعا، مدّعا

ج)نحوی

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع Next Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، ایهام تناسب، فعل مضارع