دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، قربانی شدن، فعل مضارع

دانلود پایان نامه ارشد

تیغ است اگر جام
قدم از هر چه جز سویش فرو بند
نثار دوست جان بهتر که در تن
لف و نشر
شب وصلش میان صبح تا شام

بده در جام اگر زهر است اگر نوش
نظر از هر چه جز رویش فرو پوش
به راه دوست سر خوشتر که بر دوش

بود چندان که زلفش از بنا گوش

حسن تعلیل

ندیدم با تو هرگز خویشتن را

که هر گه آمدی من رفتم از هوش

صنعت تشبیه

لبـــــم از آتـــــش دل می زنــــد جـــــوش به گوشـــــم بـــــاز می گوینـــــد خامـــــوش
اضافه تشبیهی(آتش دل) : عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد
شب وصلش میــــــان صبح تا شــــــام بود چندان کــــه زلفش از بنـــــــــــا گـــــــوش

تشبیه بناگوش به زلف: حسی به حسی، مقیّد، مجمل، مؤکد
تشبیه زلف به شام: حسی به حسی، مقیّد، مجمل، مؤکد
اضافه تشبیهی(شب وصل): عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد

صنعت استعاره

خردمندان نصیحت می کنندم

استعاره مکنیه(تشخیص): عشق
ز عشق آواز می آید که منیوش

صنعت کنایه

ز رویش منع می گویند و عشقش

حجاب بر گوش بستن: کنایه از، امتناع از شنیدن
حجاب چشم ما را بست بر گوش
قدم از هر چه جز سویش فرو بند

قدم فرو بستن: کنایه از، حرکت نکردن

نثار دوست جان بهتر که در تن

نظر از هر چه جز رویش فرو پوش

نظر فرو پوشیدن: کنایه از، توجّه نکردن

به راه دوست سر خوشتر که بر دوش
سر در راه کسی دادن: کنایه از، قربانی شدن برای کسی

بخر کاینک بـــــه هیچم مــــــــی فروشند

به عالم گر خرندم نیز مفروش
به هیچ فروختن: کنایه از، بی ارزش شدن

غزل 160

آگه از زخمم نگشتی ای شکار افکن دریغ
بی خبر بگذشتی ای برق جهان سوز، از برم
در میان دیده بودی، نی کنار جویبار
آتشین گلها نگر، پر عقده سنبلها ببین
گلستان را در فراز و باغبان آگه ز راز
دست گلچین خستمی، پای خزان بشکستمی
خاتمی کاو از ازل نام سلیمان نقش داشت

غافل از صیدم گذشتی از تو آه از من دریغ
بود در راهت به امیدی مرا خرمن دریغ
باغبانی بود سروت را اگر چون من دریغ
جای جان و دل به خار و خاکشان مسکن، دریغ
دست گلچینان دراز، از سوری و سوسن، دریغ
بر صبا ره بستمی، دورم از آن گلشن دریغ
بایدش دیدن نشاط از دست اهریمن، دریغ
(نشاط اصفهانی،1379 : 130)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن
بحر شعر: رمل مثمن محذوف
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: شکار افکن، من، خرمن، من، مسکن، سوسن، گلشن، اهریمن
حرف روی ساکن، صامت”ن” است.
شعر مردّف است و ردیف، شبه جمله”دریغ” است.

موسیقی درونی
سجع متوازی: نگشتی، گذشتی(1)
سجع متوازن: آگه، غافل(1) نگر، ببین(4) دست، پای(6) زخمم، صیدم(1)
سجع مطرّف: گلها، سنبلها(4) فراز، راز(5) گلچین، خزان(6) خستمی، بشکستمی، بستمی(6)
جناس زاید(مزید): فراز، راز(5) راز، دراز (5)
تکرار صامت واحد: صامت س (6) ش(6)

ب)واژگانی
لغات عربی: غافل، صید، عقده، سنبل، مسکن، خاتم
لغات مرکّب: شکار افکن، جهانسوز، آتشین، گلستان، باغبان، گلچین، گلشن
ترکیب های اضافی: میان دیده، کنار جویبار، دست گلچین، پای خزان، نام سلیمان، دست اهریمن
ترکیب های وصفی: برق جهانسوز، آتشین گلها، پر عقده سنبلها
اسم ذات
عناصرطبیعی: صید، زخم، برق، راه، خرمن، جویبار، سرو، گلها، سنبلها، خار، خاک، عقده، سوری، سوسن گلستان
انسانی: باغبان، نشاط
اعضای بدن: دیده، دل، پا، دست
اشیا: خاتم
جایها: مسکن، گلشن
عناصر مذهبی: سلیمان، اهریمن
اسم معنی: امید، جان، راز

ج)نحوی
جمله کوتاه هستند و گاهی از جمله های مرکب هم استفاده شد: باغبانی بود سروت را اگر چون من دریغ، ترتیب اجزای جمله به هم ریخته: باغبانی بود سروت را اگر چون من دریغ ، فعل ماضی با ب آمده است: بگذشتی، استفاده از کلمات مخفف: کاو

2-سطح ادبی
مراعات النظیر: شکار، صید(1) آه، دریغ(1) جویبار، باغبان، سرو(3) گل، سنبل(4) جان، دل(4) دست، پای(7) خستن، شکستن(7)
تضاد: آگه، غافل(1) برق، خرمن(2) گل، خار(4)
حس آمیزی
آتشین گلهـــــا نگـر پر عقده سنبلهـــا ببین جای جان و دل به خار و خاکشان مسکن، دریغ

تلمیح
خاتمی کاو از ازل نام سلیمــــــان، نقش داشت بایدش دیدن نشاط از دست اهریمن دریــــغ
اشاره به داستان حضرت سلیمان و ربوده شدن انگشتری او از طرف اهریمن
ازدواج
آگه از زخمم نگشتـــــی ای شکار افکـن، دریغ غافل از صیــدم گذشتی از تو آه، از من دریغ

صنعت استعاره

آگـــه از زخمم نگشتــــی ای شکار افکن دریغ غافل از صیدم گذشتی از تو آه از من دریغ

استعاره مصرّحه: شکار افکن، استعاره از معشوق

بی خبر بگذشتی ای برق جهانسوز، از برم

بود در راهت به امیدی مرا خرمن، دریغ

استعاره مکنیه: برق جهانسوز، استعاره از معشوق استعاره مصرّحه: خرمن، خرمن استعاره از عشق

در میان دیده بودی، نی کنار جویبار

باغبانی بود سروت را اگر چون من، دریغ
استعاره مصرّحه: سرو استعاره از قامت معشوق

آتشین گلها نگر، پر عقده سنبلها ببین

جای جان و دل به خار و خاکشان مسکن دریغ
استعاره مصرّحه: گل، استعاره از چهره معشوق استعاره مصرّحه: سنبل، استعاره از موی معشوق

صنعت کنایه

در میان دیده بودی نی کنار جویبار

در میان دیده بودن: کنایه از، عزیز بودن
باغبانی بود سروت را اگر چون من دریغ
دست گلچین خستمی، پای خزان بشکستمی

بر صبا ره بستمی، دورم از آن گلشن، دریغ
دست بستن: کنایه از اسیر و ناتوان کردن

پای شکستن: کنایه از، جلو گیری کردن

راه بستن: کنایه از، مانع شدن

غزل 162

بگیر دست دل و سر برآور از افلاک
بکوش تا مگر این خار گل به بار آرد
به اشک دیده بشوی و به خاک چهره بسای
ملول شد دلم از تن، خدای را در شهر
اگر تو زخم زنی درد یابم از مرهم
سزای من ز تو آهنگ طاعتی هیهات
چو پرسش است به محشر مگر ز ما پرسند
ظهور خلق به حق بین، ظهور حق در خلق
بس است حاصل ادراک این دقیقه نشاط

چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک
وگر نه بار نیاید به بزم شه خاشاک
کز آب و خاک توان کرد پاک هر نا پاک
کراست خنجر خونریز و بازوی چالاک
اگر تو زهر دهی رنج بینم از تریاک
به جای من ز تو تغییر نعمتی حاشاک
حساب دامن پر خون و جامهی صد چاک
فداک عینک حقا و انت لست نراک
که ره به سوی حقیقت نمیبرد ادراک
(نشاط اصفهانی، 1379: 131)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: مفاعلن، فعلاتن، مفاعلن، فع لن
بحر شعر: مضارع مثمن مخبون اثلم
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: افلاک، خاک، خاشاک، ناپاک، چالاک، تریاک، حاشاک، چاک، نراک، ادراک
بین کلمات حاشاک و خاشاک همچنین خاک و چاک صنعت تجنیس به کار رفته است.
حرف روی ساکن، صامت”ک” است.

موسیقی درونی
سجع متوازی: اشک، خاک(3) دیده، چهره (3) بشوی، بسای (3) زنی، دهی (5) یابم، بینم (5) سزای، بجای(6) طاعتی، نعمتی(6)
سجع متوازن: آب، پاک (3) زخم، زهر (5) درد، رنج (5) مرهم، تریاک (5) آهنگ، تغییر(6) هیهات،حاشاک(6)
سجع مطرّف: افلاک، خاک (1) خاک، ناپاک (3)
جناس تام: بار(2)
تکرار واژه: خاک (2) به(3) خاک (3) اگر (5) تو (5و 6) از(5) من (6) خلق(8) حق(8) ادراک(9)

ب)واژگانی
لغات عربی: افلاک، مرهم، طاعت، هیهات، تغییر، نعمت، حاشاک، محشر، حساب، ظهور، خلق، حق، فداک، عینک، حقا، انت، لست، نراک، حاصل، ادراک، دقیقه، نشاط، حقیقت، ادراک
لغات مرکّب: ناپاک
ترکیب های اضافی: دست دل، تن خاکی، بزم شه، سزای من، آهنگ طاعتی، تغییر نعمت، حاصل ادراک
ترکیب های وصفی: خنجر خونریز، بازوی چالاک، دامن پر خون، جامه ی صد چاک

اسم ذات
عناصر طبیعی: خاک، افلاک، خار،گل، خاشاک، خاک، آب، زخم، درد، مرهم، زهر، رنج، تریاک
انسانی: شه، بزم ،اشک، خلق، نشاط
اعضای بدن: دست، دل، سر، تن، دیده، چهره، دل، تن، بازو
اشیا: خنجر، دامن، جامه
جایها: شهر، ره
عناصر مذهبی: خدا، محشر، حق
اسم معنی: آهنگ، طاعت، تغییر، نعمت، حساب، ظهور، حاصل، ادراک، حقیقت

ج)نحوی
فعل ها بیشتر ساده هستند، مقدّم شدن فعل بر سایر اجزای جمله: بگیر دست دل و سر برآور از افلاک،استفاده از افعال پیشوندی: برآور، کار برد فعل امر بدون ب: اگر تو زخم زنی درد یابم از مرهم/ اگر تو زهر دهی رنج بینم از تریاک، کار برد: فعل مضارع التزامی بدون ب: بینی، استفاده از کلمات مخفف: کراست

2-سطح ادبی
جمع با تقسیم
به اشــک دیده بشوی و به خاک چـــهره بسای کز آب و خــــــاک توان کرد پاک هر ناپاک

ارسال المثل یا تمثیل
بکـــــــوش تا مگر ایــن خار گل به بار آرد و گرنـــــــــه بار نیـــاید به بزم شه خاشاک
به اشـک دیده بشوی و به خاک چهره بسای کز آب و خـــــــاک توان کرد پاک هر ناپاک

مراعات النظیر: دست، دل، تن (1) دیده، چهره (3) دل، تن، بازو (4) دامن، جامه (7)
تضاد: خار،گل (2) پاک، ناپاک (3) زخم، مرهم (5) زهر، تریاک (5)
تلمیح

ظهور خلق به حق بین، ظهور حق در خلق

فداک عین حقا و انت لست نراک
ارصاد و تسهیم

بگیر دست دل و سر برآور از افلاک

چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک
ازدواج

اگر تو زخم زنی درد یابم از مرهم

اگر تو زهر دهی رنج بینم از تریاک

لف و نشر

به اشک دیده بشوی و به خاک چهره بسای

کز آب و خاک توان کرد پاک هر ناپاک

قلب

ظهور خلق به حق بین، ظهور حق در خلق

فداک عین حقا و انت لست نراک

حسن تعلیل

بگیر دست دل و سر برآور از افلاک

چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک
به اشک دیده بشوی و به خاک چهره بسای

کز آب و خاک توان کرد پاک هر ناپاک

عقد

ظهور خلق به حق بین، ظهور حق در خلق

فداک عین حقا و انت لست نراک

صنعت استعاره

بگیر دست دل و سر برآور از افلاک

چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک

استعاره مکنیه (تشخیص): دل

به اشک دیده بشوی و به خاک چهره بسای

استعاره مصرّحه: آب استعاره از اشک
کز آب و خاک توان کرد پاک هر ناپاک
بکوش تا مگر این خار گل به بار آرد

استعاره مصرّحه: خار استعاره از تن

صنعت کنایه

بگیر دست دل و سر برآور از افلاک

سر برآور از افلاک: کنایه از، رشد و تعالی
چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک

بکوش تا مگر این خار گل به بار آرد

گل به بار آوردن: کنایه از، به هدف و مقصود رسیدن

و گرنه بار نیاید به بزم شه خاشاک

صنعت مجاز

بگیر دست دل و سر برآور از افلاک

خاک(جسم خاکی): مجاز به علاقه جنس
چه خواهی از تن خاکی که بازگردد خاک

غزل170

وقت شد وقت کزین جمع کناری گیریم
روزکی چند نظر بر رخ یاری فکنیم
آرزوی سر از آن پا به قدومی طلبیم
چند بیهوده توان برد به سر عمر عزیز
عقل نگذاشت تنی را به سپاهی شکنیم
صیدگاهی خوش و یاران همه غافل به شتاب
دوست گر دست به بیداد کند باز نشاط

بر در دوست نشینیم و قراری گیریم
شبکی چند سر زلف نگاری گیریم
مقصد دیده از آن در به غباری گیریم
جهد ی ای دل که از این پس پی کاری گیریم
عشق کو عشق که ملکی به سواری گیریم
تا سمندی بجهانیم و شکاری گیریم
عشــــق را با هــــــــوس آنگاه عیاری گیریــــم
(نشاط اصفهانی، 1379: 134)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: فاعلاتن، فعلاتن، فعلاتن، فعلن
بحر شعر:رمل مثمن

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع Next Entries دانلود تحقیق در مورد فعل مضارع، سطح زبانی