دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع

دانلود پایان نامه ارشد

میخانه نشاط.
2-سطح ادبی
مبالغه

روشنــان فلــکی را اثـــری در مــا نیســـت حــذر از گــردش چشــم سیــهی بایــد کرد

جانـب دوســت نگـه از نگهـی بایــد داشــت کشــور خصــم تبــه از سپــهی بایــد کـــرد

تقسیم
تیـــغ عشق و ســـر این نفــس مقنع بخــرد زین سپس خدمت صاحب کلـــهی بایـــــد کرد
مراعات النظیر: منظر، قدمگاه، کاخ، اورنگ(2) دیده، دل(2) عشق، نفس(3) فلک، گردش(4) خصم، سپاه(8) مجاور، سجده(9)
تضاد: طاعت، گناه(1) گدا، شاه(2) روشن، سیاه(4) خورشید، ماه(5) قافله سالار، گم کرده راه(6)

ازدواج

جانب دوست نگه از نگهی باید

کشور خصم تبه از سپهی باید کرد
حسن تعلیل

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

صنعت تشبیه

منظر دیده قدمگاه گدایان شده است

کاخ دل درخور اورنگ شهی باید کرد
اضافه تشبیهی(منظر دیده): حسی به حسی، مفرد، مفصّل، مؤکد
اضافه تشبیهی(کاخ دل ): عقلی به حسی، مفرد، مفصل، مؤکد

تیغ عشق و سر این نفس مقنع بخرد

زین سپس خدمت صاحب کلهی باید کرد
اضافه تشبیهی(تیغ عشق) : عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد
اضافه تشبیهی(نفس مقنع) : عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد

صنعت استعاره

شب که خورشید جهان تاب نهان از نظر است
قطع این مرحله با نور مهی باید کرد

استعاره مصرّحه: خورشید جهانتاب استعاره از معشوق استعاره مصرّحه: نور مه استعاره ازرقیب

تیغ عشق و سر این نفس مقنع بخرد

زین سپس خدمت صاحب کلهی باید کرد
استعاره مصرّحه: صاحب کله استعاره از معشوق

خوش همی می روی ای قافله سالار به راه

گذری جانب گم کرده رهی باید کرد

استعاره مصرّحه: استعاره از معشوق

صنعت کنایه

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

از دست بر نیامدن: از عهده انجام کاری بر نیامدن

صنعت مجاز

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد

دست(قدرت): مجاز به علاقه سببیت
در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

غزل 140

در چشمهی خضر شعلهی طور
بخت من و مقدم تو هیهات
سلطانی و خانمان درویش
از روز سیاه ما روا نیست
در حلقه ی گیسوانش آخر
از رحمت او نباش نومید
کز خدمت ناپسند صد بار
از غیر چرا نشاط نالیم
ما شیفته در توایم و اقبال
بر درگه او نشاط بادا

یا روی تو مینماید از دور
این بس که تو را ببینم از دور
شاهینی و آشیان عصفور
گفتن سخنی به روی منظور
ذکری رود از شبان دیجور
وز طاعت خود مباش مغرور
خوش تر باشد گناه مغفور
افتاده به دست نفس مقهور
در موکب شهریار منصور
سال و مه و روز و هفته مسرور
(نشاط اصفهانی، 1379: 120)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: مفعول، مفاعلن، فعولن
بحر شعر:هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: طور، دور، عصفور، منظور، دیجور، مغرور، مغفور، مقهور، گنجور، منصور، مسرور
کلمه”دور” در محل قافیه تکرار شده است.

حرف روی ساکن صامت “ر” است.

موسیقی درونی
سجع متوازی: طور، دور(1) سلطانی، شاهینی (3) رحمت، طاعت (6) طرار، گنجور (9)

سجع متوازن: من، تو (2) درویش، عصفور (3)
تکرار واژه: تو (2) مباش (6)

ب)واژگانی
لغات عربی: حلقه، ذکر، چشمه، خضر، شعله، طور، مقدم، هیهات، سلطان، عصفور، منظور، حلقه، دیجور، رحمت،
طاعت، مغرور، خدمت، مغفور، نشاط، نفس، مقهور، شحنه، طرار، مخزن، موکب، منصور، مسرور
لغات مرکّب: خانمان، گنجور، درگه
ترکیب های اضافی: چشمه ی خضر، شعله ی طور، بخت من، مقدم تو، خانمان درویش، آشیان عصفور، حلقه ی گیسوان، رحمت او، طاعت خود، موکب شهریار، درگه او
ترکیب های وصفی: روز سیاه، شبان دیجور، صد بار، نفس مقهور
اسم ذات
عناصر طبیعی: چشمه، شعله، طور، روز، شبان، سال، مه، روز، هفته

انسانی: خضر، سلطان، درویش، شحنه، طرار، دزد، گنجور، شهریار، موکب، نشاط
اعضای بدن: روی، گیسو، دست، نفس
اشیا: مخزن
حیوانات: شاهین، عصفور
جایها: خانمان، آشیان، رسته، درگه
اسم معنی: منظور، رحمت، طاعت، خدمت، گناه، اقبال

ج)نحوی
حذف می از ابتدای فعل مضارع اخباری: رود، کاربرد فعل منفی به شکل قدیمی: مباش، استفاده از مصدر به جای فعل:گفتن، کاربرد فعل دعایی در شکل قدیمی: بادا، حذف فعل بدون قرینه: افتاده به دست نفس مقهور

2-سطح ادبی

مقابله
از رحمت او نباش نومید

وز طاعت خود مباش مغرور
جمع با تقسیم

ســلطــانــــــــــــی و خـانمـــان درویـــش
شاهینـــــــــــی و خانمـــــــــان درویـــــش

تجاهل العارف

در چشمــه ی خضــر شعلــــه ی طــــور یـــــا روی تــــو مــی نمــایــــد از دور

مراعات النظیر: حلقه، ذکر (5) گیسو، شب (5) خدمت نا پسند، گناه مغفور(7) سال، مه، روز (11)
تضاد: سلطان، درویش(3) شاهین، عصفور(3)
ازدواج

ســلطــانــــــی و خــانــمــان درویـــــــــــش شـــاهـــینــی و آشـــیـــان عصــــــــفور

در رســـتـــه ی مــاســت شــحنـــــه طــــرّار بــــــرمخــزن مــاســـــت دزد گــنجـــور

ایهام
بر درگه او نشاط بادا

سال و مه و روز و هفته مسرور
لف و نشر
بیچــــــاره و مستمنــــــد و مسکیـــــــــــن شـــــاد از ستـــــم و ز جــــــــــور مســـرور

در چشمه ی خضر شعله ی طور

از رحمت او مباش نومید

یا روی تو می نماید از دور

وز طاعت خود مباش مغرور

تنسیق الصفات

بیچاره و مستمند و مسکین

شاد از ستم و ز جور مسرور
حسن تعلیل

از غیر چرا نشاط نالیم

افتاده به دست نفس مقهور
صنعت تشبیه

در چشمه ی خضر شعله ی طور

یا روی تو می نماید از دور
تشبیه روی به شعله ی طور: حسی به حسی، مرکب، مجمل، مؤکد

سلطانی و خانمان درویش

شاهینی و آشیان عصفور
تشبیه: حسی به حسی، مقیّد، مجمل، مؤکد

در حلقه ی گیسوانش آخر

ذکری رود از شبان دیجور
تشبیه گیسو به شب: حسی به حسی، مقیّد، مجمل، مؤکد

صنعت استعاره

در حلقه ی گیسوانش آخر

ذکری رود از شبان دیجور
استعاره مصرّحه: شبان دیجور استعاره از گیسوان معشوق
سلطــانـــــی و خانمـــــان درویـــــش شاهینــــی و آشیـــــان عصفـــــور
استعاره مصرّحه: سلطان استعاره از معشوق استعاره مصرّحه: شاهین استعاره از معشوق
استعاره مصرّحه: درویش استعاره از عاشق استعاره مصرّحه: عصفور استعاره از عاشق
صنعت کنایه

از روز سیاه ما روا نیست

گفتن سخنی به روی منظور
سیاه روزی: کنایه از، بدبختی و فلاکت

غزل 141

شکرانه بازوان پر زور
بیچاره و مستمند و مسکین
جانها به محبت تو مخلوق
با طرّه دلفریب طرّار
ما احسنک از تو وقت ما خوش
مفتون به تو روزگار و فتنه
خاقان مؤیّد مظفّر
آن معنی لفظ آفرینش
نهیش ز قدر گرفته توقیع
گردونی و در جلالتش سیر

رحمی به شکستگان رنجور
شاد از ستم و ز جور مسرور
دلها به ارادت تو مفطور
با غمزه ی می پرست مخمور
ما الطفک از تو چشم بد دور
در دولت شهریار مقهور
شاهنشه کامکار منصور
آن حاصل کارگاه مقدور
امرش به فلک نوشته منشور
خورشیدی و از عدالتش نور
(نشاط اصفهانی، 1379: 121)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: مفعول، مفاعلن، فعولن
بحر شعر: هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: پر زور، رنجور، مسرور، مفطور ،مخمور، دور، مقهور، منصور، مقدور، منشور، نور
حرف روی ساکن صامت “ر” می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازی: پر زور، رنجور (1) محبّت، ارادت (3) طرّه، غمزه (4) مااحسنک، ماالطفک(5) گرفته، نوشته (9) جلالتش، عدالتش (10) سیر، نور(10)
سجع متوازن: مخلوق، مفطور(3) وقت، چشم (5) معنی، حاصل (8) قدر، فلک (9) توقیع، منشور(9)
جانها، دلها ( 3) نهیش، امرش(9) گردونی، خورشیدی (10)
سجع مطرّف: مظفر، منصور(7)
جناس اشتقاق: مفتون، فتنه (6) طرّه، طرار(4)

ب)واژگانی
لغات عربی: غم، صیاد، طاعت، عصیان، فارغ، عفو، عهد، محفل، عشرت، عرصه، جولان، اشهب، همت، مظفر، مساق، نصرت، بساط، عدل، عالم، غم
لغات مرکّب: پر فشانی، شهسوار، دلشاد
ترکیب های اضافی: شکرانه ی بازوان پر زور، شکستان رنجور، محبّت تو ،ارادت تو، وقت ما، دولت شهریار، معنی لفظ آفرینش، حاصل کارگاه مقدور
ترکیب های وصفی: طرّه ی دلفریب طرار، غمزه ی می پرست، چشم بد، خاقان مؤیّد مظفر، شاهنشه، کامکار منصور
اسم ذات
عناصر طبیعی: روزگار، فلک، گردون، خورشید
انسانی: طرار، غمزه، شهریار، خاقان، شاهنشه
اعضای بدن: بازوان، دل، طرّه، چشم
جایها: کارگاه
اسم معنی: شکرانه، رحم، شاد، ستم، جور، جان، محبت، ارادت، فتنه، دولت، معنی، لفظ، آفرینش، قدر، توقیع، امر، منشور، جلالت، عدالت
ج)نحوی
مسند مقدّم شده است: مفتون به تو روزگار و فتنه/ در دولت شهریار مقهور، حذف فعل بدون قرینه: شکرانه بازوان پر زور/ رحمی به شکستگان رنجور، حذف بخشی از فعل مرکب: نهیش ز قدر گرفته توقیع/ امرش به فلک نوشته منشور.
2-سطح ادبی
مراعات النظیر: بیچاره، مستمند، مسکین (2) محبت، دل (2) جان، دل (2) مظفر، منصور(7) خاقان، شاهنشه(7) گردون، خورشید (10) گردون، سیر (10) خورشید، نور (10)
تضاد: شاد، ستم (2) امر، نهی (9)
ازدواج

گردونـــــــی و در جلالتــــــــش سیــــــــــر
خورشیدی و از عدالتش نور
نهیش ز قدر گرفته توقیع

جانها به محبت تو مخلوق

امرش به فلک نوشته منشور

دلها به ارادت تو مفطور
لف و نشر

مفتون به تو روزگار و فتنه

نهیش ز قدر گرفته توقیع
در دولت شهریار مقهور

امرش به فلک نوشته منشور

تنسیق الصفات

بیچاره و مستمند و مسکین
خاقان مؤیّد مظفّر

شاد از ستم و ز جور مسرور
شاهنشه کامکار منصور
حسن تعلیل

شکرانه ی بازوان پر زور

رحمی به شکستگان رنجور
صنعت استعاره

مفتون به تو روزگار و فتنه

در دولت شهریار مقهور
استعاره مکنیه (تشخیص): روزگار، فتنه

نهیش ز قدر گرفته توقیع

امرش به فلک نوشته منشور
استعاره مکنیه( تشخیص): نهی، امر

گردونی و در جلالتش سیر

خورشیدی و از عدالتش نور
استعاره مصرّحه: گردون استعاره از ممدوح
استعاره مصرّحه: خورشید استعاره از ممدوح

غزل147

زین گرفتاری چه می جویی، دلا آزاد باش
گر هوای پر فشانی نبودت در سر، چه باک
خواه طاعت خواه عصیان فارغ از کاری ممان
عهد شاه است و به آبادی جهان را دست عهد
توسن شوکت بتاز و محفل عشرت بساز
عرصه ی جولان فراخ است اشهب همت بران
در مساق رزم گه فتح و گهی نصرت گزین
شاد باش و شاد زی تا شاد باشد عالمی

زیستی با غم بسی آخر زمانی شاد باش
گو چمن دام و جهان یکسر همه صیاد باش
در خور عفوی نه یی شایسته ی بیداد باش
این خرابی تا به کی ای دل تو نیز آباد باش
شهسوارا خسروا فیروز زی، دلشاد باش
گه مظفر در هری،گه شاد در بغداد باش
در بساط بزم گه با عدل و گه با داد باش
ای نشاطت بنده ی فرمان ز غم آزاد باش
(نشاط اصفهانی، 1379: 124)

سطح

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع Next Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع