دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع

دانلود پایان نامه ارشد

فشاندند به چشم لیک پنهان نظری جانب دل بگشادند

چاک کردن زبان: کنایه از، وادار به سکوت کردن خاک به چشم ریختن: دور شدن از آگاهی و بصیرت
نظر گشادن: کنایه از توجّه داشتن

غزل 107

ســوی جانان جانــم از تن میبرند
با همند این خار و گل در باغ و لیک
این سیه زلفان چو طراران شب
تاب داده زلف و خواب آلوده چشم
عاقلان آبی بر آتش می زنند
طاعت شاهم ز چوگان بسته دست
خار این گلزار دامن گیر ماست
شیر با زنجیر این طفلان شهر
دل نداری ورنه این خوبان نشاط

از قفس مرغی به گلشن میبرند
این به ایوان آن به گلخن میبرند
دل ز مردم روز روشن میبرند
خوابم از سر تابم از تن میبرند
عاشقان برقی به خرمن میبرند
کاین حریفان گوی از من میبرند
گل هوسناکان به دامن میبرند
کو به کو برزن به برزن میبرند
گر دل از سنگ است و آهن میبرند
(نشاط اصفهانی، 1379: 108)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن
بحر شعر: رمل مسدس مخبون
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: تن، گلشن، گلخن، روشن، تن، خرمن، من، دامن، برزن، آهن
کلمه” تن” در محل قافیه تکرار شده است.
حرف روی ساکن صامت”ن” است
شعر مردّف به ردیف فعلی “می برند” می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازی: خواب، تاب (4) ایوان، گلخن (2) این، آن (2)
سجع متوازن: جان، مرغ (1) زلف، چشم (4) سر، تن (4) آتش، خرمن(5) آبی، برقی(5)
سجع مطرّف: تن،گلشن (1) شیر، زنجیر (8)
جناس تام: تاب(4)
جناس زاید: جانان، جان (1)
جناس اشتقاق: گلزار، گل (7) دامن، دامنگیر(7)
تکرار واژه: این(2) کو(8) برزن(8) تکرار دل به صورت تصدیر(9)

ب)واژگانی
لغات عربی: طراران، عاقلان، عاشقان، طاعت، طفلان، نشاط
لغات مرکّب: جانان، گلشن، گلخن، سیه زلفان، خواب آلوده، تاب داده، گلزار، دامنگیر، هوسناکان، طفلان
ترکیب های اضافی: طراران شب، طاعت شاه
ترکیب های وصفی: روز روشن، خواب آلوده چشم، تاب داده زلف
هوسناکان: واژه خاص که بیانگر تأثیرنشاط از سبک هندی است.
اسم ذات
عناصر طبیعی: تن، مرغ، خار، گل، شب، روز، آب، آتش، برق، خرمن، سنگ، آهن
انسانی: طرار، مردم، شاه
اعضای بدن: دل، زلف، چشم، سر، تن، دست
اشیا: قفس، چوگان، گوی، زنجیر
جایها: گلشن، باغ، ایوان، گلخن
اسم معنی: جان، جانان، عاشق، طاعت

ج) نحوی
کاربرد کلمات مخفف ها: ورنه، گر، کاین، کو، ابداع کلمات خاص: هوسناکان، کاربرد مکرر متمم، سوی جانان جانم از تن می برند/ از قفس مرغی به گلشن می برند.

2-سطح ادبی
جمع با تقسیم

با همند این خار و گل در باغ و لیک

این به ایوان آن به گلخن میبرند
تاب داده زلف و خواب آلوده چشم

خوابم از سر، تابم از تن میبرند
ارسال المثل یا تمثیل

عاقلان آبی بر آتش می زنند

عاشقان برقی به خرمن میبرند

مراعات النظیر: سیه، شب (3) روشن، روز 3) زلف، دل(3) طرار، بردن (3) زلف، چشم، سر، تن (4) برق، خرمن(5) گوی، چوگان(6) سنگ، آهن(9)

تضاد: جان، تن(1) قفس، گلشن (1) خار، گل(2) ایوان، گلخن 2) سیه، روشن(3) روز، شب 3) آب، آتش (5)

ارصاد و تسهیم

تاب داده زلف و خواب آلوده چشم

خوابم از سر تابم از تن میبرند

ازدواج

سوی جانان جانم از تن میبرند

از قفس مرغی به گلشن میبرند

عاقلان آبی بر آتش میزنند

عاشقان برقی به خرمن میبرند

لف و نشر

با همند این خار و گل در باغ و لیک

این به ایوان آن به گلخن میبرند

تاب داده زلف و خواب آلوده چشم

خوابم از سر تابم از تن میبرند

تنسیق الصفات

تاب داده زلف و خواب آلوده چشم

خوابم از سر تابم از تن میبرند
صنعت تشبیه

سوی جانان جانم از تن میبرند

از قفس مرغی به گلشن میبرند

تشبیه جان به مرغ: عقلی به حسی، مقیّد، مجمل، مؤکد
تشبیه تن به قفس: حسی به حسی، مقیّد، مجمل، مؤکد

این سیه زلفان چو طراران شب

دل ز مردم روز روشن میبرند
تشبیه سیه زلف به طرار شب: حسی به حسی، مقید، مفصل، مؤکد

صنعت استعاره

با همند این خار و گل در باغ و لیک

استعاره مصرّحه: خار استعاره از تن
این به ایوان آن به گلخن میبرند

استعاره مصرّحه: ایوان استعاره از ملکوت

استعاره مصرّحه:گل استعاره از جان استعاره مصرّحه:گلخن استعاره از قبر
استعاره مصرّحه: باغ استعاره از دنیا

ایــن سیــه زلفان چــو طــراران شــب دل ز مــردم روز روشــن می بــرنــد

استعاره مصرّحه: استعاره از زیبارویان

خـــــــــار این گـــلزار دامنگیــر ماسـت گــل هوسنــــــــاکان به دامــن می برند
استعاره مصرّحه: خار استعاره از مشکلات استعاره مصرّحه: گل استعاره ازکامجویی
استعاره مصرّحه: گلزار استعاره از معشوق

دل نداری ورنه این خوبان نشاط

گر دل از سنگ است و آهن میبرند
استعاره مصرّحه: خوبان استعاره از زیبا رویان

صنعت کنایه

این سیه زلفان چو طراران شب

دل ز مردم روز روشن میبرند
دل بردن: کنایه از، عاشق کردن

تاب داده زلف و خواب آلوده چشم

خوابم از سر تابم از تن میبرند
خواب از سر بردن: کنایه از، بی تاب کردن

تاب از تن بردن: کنایه از، بی طاقت کردن
طاعت شاهم ز چوگان بسته دست

کاین حریفان گوی از من میبرند

دست بسته بودن: کنایه از، ناتوان بودن
گوی بردن: کنایه از، جلو افتادن، برنده شدن
خار این گلزار دامنگیر ماست

گل هوسناکان به دامن میبرند
به دامن بردن: کنایه از، بسیار بهره بردن

غزل 111

دفتر دانش سراسر دوختند
دیده و گوش خرد را دوختند
شد نخست از دیده ناپیدا جهان
هر چه را دادند بگرفتند باز
تا شود شایسته دیدار شاه
بند بند تن ز هم ریزد نشاط
تا چه آتش بود کز یک شعلهاش
تا چه آب است این که از یک قطرهاش

هر که را حرفی ز عشق آموختند
عشق را آنگه زبان آموختند
هر کجا شمعی ز عشق افروختند
تا خریدند آنچه را بفروختند
دیده شاهین دو روزی دوختند
در نیستان آتشی افروختند
حاصل کونین در هم سوختند
بحر اشک و جوی خون اندوختند
(نشاط اصفهانی ، 1379: 110)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن
بحر شعر: رمل مسدس مخبون
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: سوختند، آموختند، آموختند، افروختند، بفروختند، دوختند ،افروختند ، سوختند، اندوختند،
کلمات: افروختند، سوختند و آموختند در محل قافیه تکرار شده است.
حرف روی متحرّک صامت”ت” و حروف زاید “ند” می باشد.

موسیقی درونی
سجع مطرّف: سوختند، آموختند(1) دوختند، آموختند (2)
جناس اشتقاق: دیدار، دیده، دیدن (5)

ب)واژگانی
لغات عربی: حرف، عشق، شمع، نشاط، شعله، حاصل، کونین، قطره، بحر
لغات مرکّب: دانش، سراسر، نیستان، کونین
ترکیب های اضافی: دفتر دانش، دیدارشاه، بند بند تن، حاصل کونین، بحر اشک، جوی خون
اسم ذات
عناصر طبیعی: آتش، شعله، قطره، بحر، اشک، جوی، خون، آب
انسانی: نشاط
اعضای بدن: دیده، گوش، زبان، تن
اشیا: دفتر، شمع
حیوانات: شاهین
جایها: جهان، نیستان، کونین
اسم معنی: دانش، حرف، عشق، خرد، زبان

ج)نحوی
کار برد نقش نمای مفعول به جای حرف اضافه به: عشق را آنگه زبان آموختند، کار برد حرف ربط تا به جای قید زمان یا شبه جمله: تا چه آب است این که از یک قطره اش/ تا خریدند آنچه را بفروختند، کاربرد فعل پیشوندی به شکل مقلوب: بگرفتند باز.

2-سطح ادبی
مبالغه

شد نخست از دیده ناپیدا جهان

هر کجا شمعی ز عشق افروختند
مراعات النظیر: دفتر، دانش، حرف (1) دیده، گوش، زبان (2) نیستان، آتش (6) آتش، شعله، سوختن (7)
آب، قطره، بحر، جوی(8) اشک، خون(8)
تضاد: خرد، عشق(2) دادن، گرفتن(4) خریدن، فروختن(4)
تلمیح

هر چه را دادند بگرفتند باز
اشاره دارد به آیه: تعزّ من تشاء و تزلّ من تشاء
تا خریدند آنچه را بفروختند
ازدواج
هــر چــه را دادنــد بگــرفــتنــد بــاز تا خریــدنــد آنــچــه را بــفــروخــتنــد

حسن تعلیل

تا شود شایسته دیدار شاه

دیده شاهین دو روزی دوختند
صنعت تشبیه

دفتر دانش سراسر سوختند

هر که را حرفی ز عشق آموختند
اضافه تشبیهی(دفتر دانش) : عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد

تا چه آب است این که از یک

بحر اشک و جوی خون اندوختند

اضافه تشبیهی(بحر اشک): حسی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد
اضافه تشبیهی(جوی خون): حسی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد

صنعت استعاره

دیده و گوش خرد را دوختند

عشق را آنگه زبان دوختند
استعاره مکنیه (تشخیص): عشق، خرد

تا چه آتش بود کز یک شعله اش

حاصل کونین در هم سوختند
استعاره مصرّحه: آتش استعاره از عشق

تا چه آب است این که از یک قطره اش

استعاره مصرحه: آب استعاره از اشک شوق
بحر اشک و جوی خون اندوختند

صنعت مجاز

دیده و گوش خرد را دوختند

زبان(حرف زدن): مجاز به علاقه الیت
عشق را آنگه زبان آموختند

غزل 118

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد
منظر دیده قدمگاه گدایان شده است
تیغ عشق و سر این نفس مقنع به خرد
روشنان فلکی را اثری در ما نیست
شب که خورشید جهانتاب نهان از نظر است
خوش همی می روی ای قافله سالار به راه
نه همین صف مژگان سیه باید داشت
جانب دوست نگه از نگهی باید داشت
گر مجاور نتوان بود به میخانه نشاط

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد
کاخ دل در خور اورنگ شهی باید کرد
زین سپس خدمت صاحب کلهی باید کرد
حذر از گردش چشم سیهی باید کرد
قطع این مرحله با نور مهی باید کرد
گذری جانب گم کرده رهی باید کرد
به صف دلشدگان هم نگهی باید کرد
کشور خصم تبه از سپهی باید کرد
سجده از دور به هر صبحگهی باید کرد
(نشاط اصفهانی، 1379: 113)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: فاعلاتن، فعلاتن، فعلاتن، فع لن
بحر شعر: رمل مثمن مخبون اثلم
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: گنهی، رهی، شه، کلهی، سیهی، مهی، رهی، نگهی، سپهی، صبحگهی
حرف روی صامت”ه” و حرف زاید مصوت بلند “ی” می باشد.
شعر مردّف به ردیف فعلی “باید کرد” می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازی: نگه، تبه(8) نگهی، سپهی(8)
سجع متوازن: داشت، کرد(7) جانب، کشور(8) دوست، خصم(8)
سجع مطرّف: دست، دوست(1) گنهی، رهی (1)
جناس تام: نگه (8)
جناس زاید: دست، دوست (1) راه، ره (6)

ب)واژگانی
لغات عربی: طاعت، حیله، منظر، مقنع، حذر، نظر، قطع، مرحله، صف، خصم، مجاور، نشاط، سجده، صبح
لغات مرکّب: قدمگاه، صاحب کله، جهانتاب، قافله سالار، گم کرده ره، صف زده، دلشده، میخانه، صبحگه

ترکیب های اضافی: دل دوست، منظر دیده، قدمگاه گدایان، کاخ دل، درخور اورنگ شاه، تیغ عشق
روشنان فلکی، گردش چشم ، خورشید جهانتاب، نور مه، قطع این مرحله
ترکیب های وصفی: نفس مقنع، خدمت صاحب کلاه، صف زده مژگان سیه، صف دلشدگان
اسم ذات
عناصر طبیعی: شب، خورشید، نور، مه
انسانی: شاه، گدایان، قافله سالار
اعضای بدن: دل، دیده، چشم، مژگان
اشیا: اورنگ، تیغ
جایها: ره، منظر، قدمگاه، کاخ، راه
اسم معنی: طاعت، گناه، دوست، حیله، خدمت، عشق، نفس، حذر، اثر، قطع، مرحله
ج)نحوی
جمله هاکوتاه هستند ترتیب اجزای جمله به هم ریخته: خوش همی می روی ای قافله سالار به راه ، کاربرد فعل مضارع اخباری همی می روی به شکل قدیمی، اجزای فعل مرکب از یکدیگر جدا شده: جانب دوست نگه از نگهی باید داشت/ کشور خصم تبه از سپهی باید کرد، مؤخر بودن متمم: گر مجاور نتوان بود به

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع Next Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع