دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع، ضمیر شخصی

دانلود پایان نامه ارشد

هستند، استفاده از افعال پیشوندی: برآور، کار برد فعل امر بدون ب: بین،کار برد فعل مضارع اخباری بدون می: داند، دانم، رانم، ندانم، کاربرد را به جای برای: خدا را، استفاده از جمله های سه جزئی بی فعل: من و بلای غمت شیخ و خلد نعیمش
2-سطح ادبی
مراعات النظیر: روضه، چشمه،کوثر(6) قیمت، معامله (8)
تضاد: ره، بی ره (1) بد، نیک (1) صواب، خطا (3) نیک، بد (4) پا، فرق (5) آب، خاک (7) بلا، نعمت (8)
تلمیح

برات روضه بشویم در آب چشمه ی کوثر

اگر قبول کنندم که خاک پای تو باشم
ازدواج
اگر ره است و اگر بی ره از قفای تو باشم

اگر بدم من اگر نیک از برای تو باشم
لف و نشر
من و بلای غمت، شیخ و خلد نعیمش

کدام نعمت از این به، که مبتلای تو باشم
صنعت استعاره

نشاط قیمت بیگانگی ز خلق چه داند

من این معامله دانم که آشنای تو باشم
استعاره مصرّحه: معامله استعاره از عاشقی

غزل 212

آمدم تا رسم تو در عاشقی پیدا کنم
عشق را زیبق به گوش و عقل را نشتر به چشم
زحمت ساقی که عمرش باد باقی، تا به کی
عشق را از دیده سوی دل برم، از دل به جان
من زبان بر بسته ام، تو گوش بر بند ای ندیم
عقل می گوید که لا معبود الا الله و من
تا چو امروزم نباشد بر فوات دی دریغ
آتش دل آب چشم آوردهام با خود که من
پاس نام دوست دارم ور من در عاشقی
گر شوم از خویش پنهان او عیان گردد نشاط
ملک دل را با صفای نیستی آراستم

عشق را فرزانه سازم عقل را پیدا کنم
تا چه زاید این اصم را جفت آن اعما کنم
رخصتی خواهم که تا لب بر لب دریا کنم
باده را از لب به جام از جام در مینا کنم
تا زبان بی زبانی را مگر گویا کنم
لای مطلق فانی اندر مطلق الا کنم
لا جرم امروز باید چارهی فردا کنم
سنگ این آیینه سازم خار آن خرما کنم
نام نیک آنگه کنم حاصل که خود رسوا کنم
آنچه را گم کردهام چون گم شود پیدا کنم
تا دعای هستی دارای ملک آرا کنم
(نشاط اصفهانی، 1379: 153)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلن
بحر شعر: رمل مثمن محذوف
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: پیدا، شیدا، اعما، دریا، مینا،گویا، الّا، فردا، خرما، رسوا، پیدا، ملک آرا
کلمه “پیدا” در محل قافیه تکرار شده است.
حرف روی ساکن: مصوت بلند”ا”می باشد.
شعر مردّف به ردیف فعلی” کنم” می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازی: پیدا، شیدا (1) ساقی، باقی (3)
سجع متوازن: عشق، عقل (1) زیبق، نشتر(2) گوش، چشم (2) جان، جام (4) دل، چشم (8)
سنگ، خار(8)
سجع مطرّف: پنهان، عیان (10)
تکرار واژه: لب(3) دل (4) جام (4) زبان (6) الا (6) امروز(7) گم(10) ملک(11)
تکرار صامت واحد: صامت ل (7) صامت ب (5) صامت د (7)
ب)واژگانی
لغات عربی: عاشقی، فرزانه، عقل، عشق، اصم، اعما، زحمت، عمر، رخصت، ندیم، عقل، معبود، الا، الله، لا، مطلق فانی، الافوات ، دی، دریغ، لاجرم، عاشقی، حاصل، عیان، نشاط، ملک، صفا، دعا
لغات مرکّب: بر بسته، بی زبانی
ترکیب های اضافی: زحمت ساقی، سوی دل، لای مطلق، فوات دی، چاره ی فردا، آتش دل، آب چشم، سنگ این آیینه، خار آن خرما، نام دوست، پاس نام دوست، ملک دل، صفای نیستی، دعای هستی
ترکیب های وصفی: نام نیک، دارای ملک آرا
اسم ذات
عناصر طبیعی: دریا، باده، آتش، آب، سنگ، خار، خرما، ملک
انسانی: ساقی، دارا، ندیم، گویا
اعضای بدن: گوش، چشم، دیده، دل، لب، زبان،
اشیا: زیبق، نشتر، جام، مینا، آیینه
عناصر مذهبی: معبود، الله، دعا
اسم معنی: عشق، عقل، زحمت، باقی، عمر، رخصت، عقل، جان، دریغ، پاس، نام، دوست، پنهان، عاشق، صفا، هستی، نیستی

ج)نحوی
فعل ها بیشتر ساده هستند، کار برد فعل مضارع اخباری بدون می: خواهم، استفاده از متمم: عشق را از دیده سوی دل برم از دل به جان/ باده را از لب به جام از جام در مینا کنم، مقدّم کردن فعل بر سایر اجزای جمله:
گر شوم از خویش پنهان او عیان گردد نشاط.

2-سطح ادبی
ارسال المثل یا تمثیل

تا چو امروزم نباشد بر فوات دی دریغ

لا جرم امروز باید چاره ی فردا کنم
آتش دل آب چشم آورده ام با خود که من

سنگ این آیینه سازم خار آن خرما کنم
مراعات النظیر: اصم، اعما (2) گوش، چشم (2) ساقی، لب (3) لب، دریا (3) دیده، دل، جان (4) باده، جام، لب، مینا (4) زبان، گوش (5) ملک، دارا (10)
تضاد: عقل، شیدا (1) عشق، عقل (2) زبان بر بستن، گویا (5) امروز، دی (7) امروز، فردا (7) آتش، آب (8)
سنگ، آیینه (8) خار، خرما (8) نام نیک، رسوا (9) پنهان، عیان (9) گم، پیدا (9) نیستی، هستی (10)
پارادوکس: زبان بی زبانی
تلمیح

عقل می گوید که لا معبود الا الله و من

لای مطلق فانی اندر مطلق الا کنم
تا چو امروزم نباشد بر فوات دی دریغ

لا جرم امروز باید چاره ی فردا کنم
تتابع

عشق را از دیده سوی دل برم از دل به جان

باده را از لب به جام از جام در مینا کنم
لف و نشر

آتش دل آب چشم آورده ام با خود که من

سنگ این آیینه سازم خار آن خرما کنم

عشق را زیبق به گوش و عقل را نشتر به چشم

تا چه زاید این اصم را جفت آن اعما کنم
صنعت تشبیه
ملک دل را با صفای نیستی آراستم تا دعای هستی دارای ملک آرا کنم

اضافه تشبیهی(ملک دل): عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد

صنعت استعاره

آمدم تا رسم تو در عاشقی پیدا کنم

استعاره مکنیه(تشخیص): عشق

عشق را فرزانه سازم عقل را پیدا کنم

عشق را زیبق به گوش و عقل را نشتر به چشم

استعاره مکنیه (تشخیص): عشق، عقل
تا چه زاید این اصم را جفت آن اعما کنم

عقل می گوید که لا معبود الا الله و من
استعاره مکنیه(تشخیص): عقل
لای مطلق فانی اندر مطلق الا کنم
آتش دل، آب چشم آورده ام با خود که من
سنگ این آیینه سازم خار آن خرما کنم
استعاره مصرحه: آیینه، خرما
صنعت کنایه

زحمت ساقی که عمرش باد باقی تا به کی

رخصتی خواهم که تا لب بر لب دریا کنم
لب بر لب دریا کردن : متّصل شدن به سر چشمه کمال

عشــق را زیبق به گوش و عقل را نشتــر به چشم تا چــه زاید این اصــم را جفــت آن اعمــا کنم
زیبق به گوش داشتن: کنایه از، کر گردانیدن گوش
نشتر به چشم داشتن:کنایه از، کور گردانیدن چشم

من زبان بر بسته ام تو گوش بر بندای ندیم

تا زبان بی زبانی را مگر گویا کنم
زبان بر بستن: کنایه از، خاموش شدن گوش بر بستن: کنایه از، نشنیدن، عدم توجّه

غزل 218

گویند جان خواهد ز من، این جان و این جانان من
دل را سپردم با غمش، این جان من و آن مقدمش
آن رسم ناگه دیدنش، طرز نگه دزدیدنش
در خاک کویش منزلم، در جعد گیسویش دلم
امشب میان انجمن پیمانه گفتم بشکنم
بیهوده من در جستجو، بودم که یابم وصل او
من دوزخ دل، او بهشت، او کعبه جان، من کنشت

آن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من
آن جعد و زلف درهمش، وین کار بی سامان من
آن دیدن و خندیدنش، بر دیده ی گریان من
رویش چراغ محفلم، مهرش فروغ جان من
از زلف ساقی صد شکن، افتاد در پیمان من
درمان چو آمد؛ درد کو، من دردم او درمان من
با هم نگنجد خوب و زشت، وصلش بود هجران من
(نشاط اصفهانی، 1379: 155)

سطح زبانی
الف)آوایی
موسیقی بیرونی یا وزن: مستفعلن، مستفعلن، مستفعلن، مستفعلن
بحر شعر: رجز مثمن سالم
موسیقی کناری یا قافیه
کلمات قافیه: جانان، ایمان، بی سامان، گریان، جان، پیمان، درمان، هجران
حرف روی ساکن: صامت”ن”می باشد
شعر مردّف به ردیف ضمیر شخصی”من”می باشد.

موسیقی درونی
سجع متوازی: جانان، ایمان(1) منزل، محفل (4)
سجع متوازن: جعد، زلف(2) روی، مهر(4)
سجع مطرّف: جان، جانان(1) ناگه، نگه (3) غمش، مقدمش(2) دیدنش، دزدیدنش(3) دیدن، خندیدن(3)
جناس زاید: جان، جانان(1) ناگه، نگه (3)
جناس اشتقاق: دیدن، دیده(3) پیمانه، پیمان (5) بشکنم، شکن(5)
تکرار واژه: جان(1) آن(1و2و3) این (1و2و3) دیدن(3) درمان(6) درد(6) من(7) او(7)
تکرار صامت واحد: صامت د (3و6) صامت ر (4)
تکرار مصوت: مصوت ا (1و2)

ب)واژگانی
لغات عربی: کفر، ایمان، مقدم، جعد، طرز، جعد، محفل، فروغ
ترکیب های اضافی: زلف ساقی، پیمان من، وصل او، درمان من، دوزخ دل، کعبه جان، هجران من
ترکیب های وصفی: صد شکن
اسم ذات
عناصرطبیعی: فروغ
انسانی: دیدن، خندیدن،گریان، ساقی، انجمن
اعضای بدن: زلف، رخسار، دل، جعد، دیده، جعد،گیسو، روی
اشیا: چراغ، پیمانه
جایها: محفل، منزل
عناصر مذهبی: بهشت، دوزخ، کعبه، کنشت
اسم معنی : کفر، ایمان، جان، جانان، غم، ، بی سامان، مهر، جان، بیم، درد، درمان، وصل، هجران
ج)نحوی
کاربرد حرف اضافه با به جای به: دل را سپردم با غمش، حذف فعل بدون قرینه: گویند جان خواهد ز من، این جان و این جانان من/ آن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من، اکثر جملات کوتاه است،

2-سطح ادبی
مراعات النظیر: جان، جانان(1) زلف، رخسار (1) جعد، زلف (2) دیدن، دیده، نگاه (3) خاک، کوی، منزل (4) جعد، گیسو، دل(4) چراغ، فروغ، محفل(4) مهر، جان(4) پیمانه، ساقی(5) زلف، شکن(5) جستجو، یابم(6)
تضاد: کفر، ایمان (1) خندیدن، گریان (3) انجمن، شکن (5) درمان، درد (6) دوزخ، بهشت (7)کعبه، کنشت (7)
خوب، زشت (7) وصل، هجران (7)

ارصاد و تسهیم

گویند جان خواهد ز من، این جان و این جانان من

آن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من

بیهوده من در جستجو، بودم که یابم وصل او

درمان چو آمد درد کو، من دردم او درمان من
لف و نشر

گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من

آن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من

دل را سپردم با غمش، این جان من و آن مقدمش

آن جعد و زلف درهمش، وین کار بی سامان من
من دوزخ دل، او بهشت، او کعبه جان من کنشت

با هم نگنجد خوب و زشت، وصلش بود هجران من

قلب

بیهوده من در جستجو بودم که یابم وصل او

درمان چو آمد درد کو، من دردم او درمان من
حسن تعلیل
من دوزخ دل، او بهشت، او کعبه جان، من کنشت با هم نگنجد خوب و زشت، وصلش بود هجران من

صنعت تشبیه
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان من آن زلف و آن رخسار او این کفر و این ایمان من
تشبیه زلف به کفر: حسی به عقلی ، مفرد، مجمل، مؤکد، مضمر
تشبیه رخسار به ایمان: حسی به عقلی ، مفرد، مجمل، مؤکد، مضمر

در خاک کویش منزلم در جعد گیسویش دلم
رویش چراغ محفلم، مهرش فروغ جان من
تشبیه روی به چراغ محفل: حسی به حسی، مقیّد، مجمل، مؤکد
تشبیه مهر به فروغ جان: عقلی به عقلی، مقیّد، مجمل، مؤکد
من دوزخ دل، او بهشت، او کعبه جان من کنشت با هم نگنجد خوب و زشت، وصلش بود هجران
اضافه تشبیهی(دوزخ دل): عقلی به عقلی، مفرد، مجمل، مؤکد
اضافه تشبیهی (کعبه ی جان): عقلی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد
تشبیه معشوق به بهشت: حسی به عقلی، مفرد، مجمل، مؤکد
تشبیه شاعر به کنشت: حسی به حسی، مفرد، مجمل، مؤکد

غزل 219

خرم آنان کافرید از نور حق یزدانش
باز گردانند مهر از غرب و شق سازند ماه
چون به حکم آیند و تمکین، خاک تنشان خوابگاه
تشنه لب در رزم دشمن، لیک اندر بزم دوست
نیستی شان تا به قوت شام و آنگه کاینات
در قضای حق رضاشان راستی خواهی، قضا
فارق حقند و باطل خون ناحق گشتگان
آنکه شادی بخش کونین است، غمگینش مخوان
نور یزدانند اینان، بس عجب نبود اگر
من به خود جز قالبی بی جان نمی بینم نشاط
نا امید از ابر رحمت نیستم من کیستم

آفرینش تابشی از طلعت تابانشان
آسمان گوییست گویی در خم چوگانشان
چون براق عزم در زین آسمان میدانشان
چشمه ی خور دردی از ته جرعه ی دورانشان
از ازل بر خوان هستی تا ابد مهمانشان
هست اجمالی که تفصیلش بود فرمانشان
از لب هر زخم انا الحق می سراید جانشان
دیده شان گریان مبین،

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد سطح زبانی، فعل مضارع، ایهام تناسب Next Entries دانلود تحقیق در مورد سبک عراقی، سبک بازگشت، تکرار قافیه، مراعات نظیر