دانلود تحقیق در مورد استراتژي، استراتژيک، پيروزي، p

دانلود پایان نامه ارشد

ريشه يوناني strategema است که خود از واژه strategos به معناي ژنرال ارتش مشتق شده است. stratos به معناي ارتش و ago به معناي هدايت است. بنابراين واژه مزبور به معناي هدايت ارتش مي باشد.
به لحاظ تاريخي غير strategos عنوان افسران عاليرتبه ارتش بيزانس بوده که يک منطقه نظامي (مترادف با يک سپاه نظامي مدرن) تحت فرمان آنها قرار داشته است. معمولا strategos حاکم منطقه نظامي بود که نيروهايش را در آنجا گرد مي آورد و يا پايگاه نيروهايش را در آنجا قرار مي داد، اما در عمل strategem به مفهوم هر اقدام يا مانوري اطلاق مي شد که هدف آن فريب يا غافلگيري دشمن باشد(Dictionary of Military Terms, 1986, p 208) و در نتيجه استراتـژي نيــز يک روش، طــرح يک strategem بــراي نيــل بــه يک هدف تعريف شد.(New Webster’s Dictionary, p 512)
بهرحال در مورد استراتژي تعاريف گوناگوني ارائه شده است، ولي آنچه که مسلم بنظر مي‌رسد اينکه عمدتاً در چهار مورد مختلف بکار مي رود:
استراتژي به عنوان يک طرح، الگو، موضوع و ديدگاه، دو ويژگي مهم دارد، نخست آنکه آگاهانه و با هدف خاصي انجام مي شود و ديگر اينکه اقدامات و عملکردهايي را در بر مي گيرد که با برنامه هاي آن مناسب است.
در مجموع استراتژي علم ايجاد هماهنگي و همکاري بين طرحهاي سياسي، اقتصادي و نظامي است که در سطح دولت و يا بين چند دولت با بکارگرفتن کليه امکانات جهت دستيابي به هدفهاي نظامي انجام مي شود.
استراتژي در طول يک مرحله معين تغيير نمي يابد و تنها با انتقال از يک مرحله به مرحله ديگر عوض مي شود و جاي خودد را به يک استراتژي منطبق با مرحله جديد مي‌دهد.

مفهوم استراتژي :
استراتژي در وهله نخست، پيش از آنکه واژه اي سياسي تلقي شود، اصطلاحي نظامي به نظر مي رسد. بطور کلي، علوم نظامي، يعني مطالعه و کاربرد قواعد و اصول جنگي،که براي نيل به موفقيت در عمليات نظامي طراحي مي شود. که از دو شاخه اصلي تشکيل مي شود: استراتژي – در اين مفهوم خاص- به عمليات نظامي در سطح وسيعي، و تاکتيک به عمليات نظامي در سطح محدود دلالت دارند.(Columbia Encyclopedia, 1987, p 540) در مجموع در سطح نظامي، استراتژي را هنر و علم بکارگيري منابع در جنگ در راستاي تامين بيشترين حمايت از سياست ملي در جهت افزايش احتمال نيل به پيروزي و پيامدهاي مساعد آن تعريف مي کنند. “رابرت آزگود” نيز تعريف مشابهي از استراتژي نظامي ارائه مي دهد و آن را “طرحي کلي براي استفاده از توان قهر مسلحانه، و مرتبط با ابزار اقتصادي، ديپلماتيک و رواني قدرت” مي خواند که به بهترين شکل ممکن و با استفاده از وسايل آشکار و پنهان در خدمت حمايت از سياست خارجي در مي آيد. (Osgood, Robert, 1962, p 5)
مفهوم استراتژي محدود به بعد نظامي نيست، در کنار استراتژي نظامي، از استراتژي ملي نيز بحث مي شود که به معناي هنر و علم توسعه و استفاده از منابع سياسي، اقتصادي، رواني اجتماعي و نظامي مورد نياز در زمان جنگ و صلح براي تامين حداکثر پيامدهاي مساعد آن است. (Dictionary of Military Terms, 1986, p209) در حقيقت استراتژي ملي شامل ارزيابيهاي پيچيده اي از منابع تکنولوژيک، اولويت هاي ملي و عوامل ژئوپولتيکي است که در عين حال بطور کلي گسترده‌اي وسيعتر از استراتژي نظامي را شامل مي شود و مي تواند آن را در برگيرد. بي ترديد، استراتژي با جنگ و هدايت حملات نظامي سروکار دارد، اما به اين پديده محدود نمي شود. استراتــژي اساساً درباره راههايي است که مي توان قدرت نظامــي را به منظور کسب اهداف سياسي بکار گرفت و… . جنگ نيز تنها يکي از راههايي است که مي توان از قدرت نظامي براي تحصيل اهداف سياسي استفاده کرد. انجمن مطالعات عالي نظامي وابسته به پنتاگون (وزارت دفاع آمريکا) نيز در سال 1963 تعريف مشابهي از استراتژي بدست داد: استراتژي علم و فن توسعه و کاربرد قدرتهاي سياسي و اقتصادي، فرهنگي و نظامي ملت به هنگام صلح و جنگ و به منظور تامين حداکثر پشتيباني از سياستهاي ملي و افزايش احتمال پيروزي و تقليل احتمال شکست است. (فارسي، جلال الدين، 1363، ص 33)

عناصر استراتژي :
استراتژي از سه عنصر ، اهداف (ends)، راهها (ways) و ابزارها (means) تشکيل مي‌شود. منظور از اهداف، هدفهاي نظامي است و مراد از راهها، روشهاي متفاوت به کارگيري نيروهاي نظامي يا در حقيقت بررسي اقداماتي است که براي نيل به اهداف نظامي طراحي مي‌گردد و مفاهيم استراتژيک نظامي خوانده مي شود. ابزار به معناي منابع نظامي، نيروي انساني، قدرت مادي. پول، نيروها، پشتيباني و … است که براي انجام ماموريت لازم است. در حقيقت مي‌توان گفت که استراتژي نظامي مجموعه اي از اهداف نظامي، مفاهيم استراتژيک نظامي و منابع نظامي است، اين رهيافت مفهومي را مي توان در مورد سه سطح جنگي (استراتژيک، عملياتي و تاکتيکي) بکار گرفت. (ازغندي، روشندل، 1374، صص 7 و 6)

رابطه استراتژي و سياست :
استراتژي تا اواخـــر قرن هجدهــم به مجموعــه اي از حقــه هاي جنگــي (ruses de guerre) گفته مي شد که ژنرالها با استفاده از آن مي کوشيدند که دشمن را فريب دهند و پيروز شوند، اما با پيچيده تر شدن جنگ و جامعه و با توجه به اين واقعيت که جنگ بخش لايتجزاي جامعه است، توجه استراتژي لاجرم بطور فزاينده اي به عوامل غيرنظامي، اقتصادي، رواني، اخلاقي، سياسي و تکنولوژيک جلب شد. به اين ترتيب، بر خلاف تفکر سنتي که قلمروهاي نظامي و غيرنظامي را جدا مي دانست، استراتژي در تفکر نوين ديگر يک موضوع نظامي نيست و همانگونه که نظريه پردازان و از جمله “ارل” مي گويد: استراتژي ديگر مفهومي مربوط به دوران جنگ نيست بلکه در همه حال عنصر ذاتي هنر حکومت داري است. امروزه تنها محدودترين واژه شناسيها، استراتژي را هنر فرماندهي نظامي مي دانند. بنابراين در جهان امروز، استراتژي هنر کنترل و بهره‌وري از منابع يک دولت يا ائتلافي از دولتهاست که نيروهاي مسلح آن را نيز شامل مي شود و هدف آن پيشبرد منافع حياتي و حفظ اين منافع در مقابل دشمنان بالقوه و بالفعل يا حتي صرفاً مفروض است. (ازغندي، روشندل- 1374، ص11)
بنابراين استراتژي بوضوح از قلمرو نظامي پا فراتر مي‌نهد و در اينجا رابطه ميان استراتژي و سياست روشن مي شود. از يک سو سياست بايد از استراتژي به عنوان روشي براي انتخاب اهداف و نيل به آن استفاده کند و از سوي ديگر نتيجه‌گيريهاي ناشي از سياست، استراتژي را هدايت مي‌کند.
هدف استراتژي نيز- دست کم براساس تعريف رئاليستي از سياست- بسيار مشابه هدف سياست است. “آندره بوفر” در تحليل هدف استراتژي، به اين نکته اشاره مي کند که هدف از استراتژي بر خلاف فرمولهايي که به کلازويتس نسبت مي دهند، همچون “تفوق بر دشمن و در نيتجه پيروزي در نبرد” هرگز به همه موارد و موقعيتها تعميم پذير نيست بلکه آنچه در تمام موارد بايد به عنوان قاعده کلي در نظر گرفت، آن است که هدف اصلي ما در استراتژي تقريباً هميشه اين است که بتوانيم به زور و جبر دشمن را به پذيرش آنچه که مي‌خواهيم بر او تحميل کنيم واداريم. در اين جدال اراده ها، تفوق موقعي بدست مي آيد که اثر رواني معين و مشخصي بر دشمن محسوس شود و آن هنگامي است که او متقاعد شود شروع و يا ادامه جنگ و ستيز به هر نحو ديگر بي فايده خواهد بود. بوفر همچنين تاکيد مي‌کند : “تنها راه نيل به چنين نتيجه‌اي پيروزي نظامي نيست، گاهي پيروزي غيرنظامي ممکن است.” (بوفر، آندره، 1366، صص 33-32)
از طرفي هم، در مکتب رئاليستي روابط بين الملل که نماينده اصلي و برجسته آن در دوران معاصر، “هانس جي مورگنتا” است، سياست بر مبناي قدرت تعريف مي‌شود و سياست بين‌الملل نيز به عنوان “تلاشي در جهت کسب و حفظ قدرت” يا “مبارزه قدرت” مورد بررسي قرار مي‌گيرد. قدرت که جوهره سياست تلقي مي‌گردد، “رابطه اي” در نظر گرفته مي‌شود “که در آن يک نفر افکـار و اعمال سايريــن را کنترل مي‌کند”. قدرت سياســي نيز “روابط متقابــل کنترل ميان صاحبان اقتــدار عمومــي و ميان آنها و کل مردم” مي‌باشد. (Morgenthau, Hansj, 1985, p 32) به اين ترتيب مي بينيم که هم در استراتژي و هم در سياست قدرت، آنچه که مورد نظر است، تغيير رفتار طرف مقابل براساس خواست ماست. مورگنتا مي‌گويد: “قدرت سياسي رابطه‌اي روانشناختي ميان کساني است که آن را اعمال مي کنند و کساني که قدرت بر آنها اعمال مي‌گردد.”
بنابراين استراتژي و سياست هر دو در اصل يک هدف يعني کنترل و تغيير اذهان و اعمال طرف مقابل را دنبال مي کنند، در عمل لزوم تبعيت استراتژي از سياست نيز مورد تاکيد قرار مي‌گيرد. تا جايي که کلمانسو (نخست وزير فرانسه) مي گويد : “جنگ جدي تر از آن است که به ژنرالها واگذار شود.” که مفهوم آن اين است که سياست نبايد زير سيطره استراتژي قرار گيرد. بلکه مستلزم آنست که استراتژي تحت سلطه سياست قرار گيرد. (ازغندي، روشندل، 1374، ص 14)
با توجه به اينکه بحث استراتژي عمدتاً يادآور سياست و حکومت و قدرت نظامي است و طبيعتاً استراتژي نگران بعد تاريک بشريت است. بدين معني که به بررسي راههاي استفاده حکومتها از قدرت نظامي براي پيگيري منافعشان مي پردازد. چون در حال حاضر قدرت نظامي به معني ظرفيت براي کشتن، صدمه زدن، اعمال زور و تخريب است، منطقي است که وسيله خشونت آميزي تلقي شود. استفاده از آن به منزله اين نيست که حق با کدام يک از طرفين مناقشه است، بلکه بيانگر اين است که اراده و خواست کداميک بر ديگري چيره خواهد شد، و کاربرد آن اساساً ناشي از اين واقعيت ناگوار است که انسانها، مالکيت آنها و جامعه‌اي که در آن زندگي مي‌کنند، به سادگي نابود مي شود. شکنندگي انسانها و شکنندگي دست ساختشان است که مورد سوء استفاده به کارگيرندگان قواي نظامي قرار مي‌گيرد. درد و رنج، ويراني و مرگ، ناگزير به سطح تجزيه و تحليل استراتژيک نزديک است، گرچه ممکن است که در مطالعات و ادبيات استراتژيک جلوه بارزي نداشته باشد. (پيشين، صص 21 و 20)
براي افراد عادي، استراتژي با نقشه براي جنگ و اجراي آن رابطه تنگاتنگي وجود دارد. براي آنها استراتژي يعني فعاليت نظامي صرف، که در آن افسران عاليرتبه طرح کلي هدايت جنگ را پايه مي‌ريزند. اين برداشت عمومي با تعريف کارل فون کلازويتس (Clausewitz) (1780-1831) از استراتژي به مثابه بکارگيري نبرد، به عنوان وسيله اي در راه دستيابي به هدف “جنگ” تقويت مي‌شود. (گارنت، جان، 1374، ص 4)
ولي در يک تعبير بسيار مهم برداشت عوام از استراتژي نادرست است. در حقيقت مي‌توان گفت که استراتژي با جنگ و هدايت حملات نظامي سروکار دارد، اما به اين پديده محدود نمي‌شود. استراتژي اساساً درباره راههايي است که ممکن است قدرت نظامي جهت تحصيل اهداف سياسي به کاربرده شود، که البته بنظر مي رسد اين هر چه تکرار شود نيز کم است، چرا که جنگ تنها يکي از راههايي است که مي توان از قدرت نظامي براي تحصيل اهداف سياسي استفاده کرد.
به اين دليل که استراتژي بسيار وسيعتر از مطالعه جنگها و عمليات نظامي است. تا جائيکه فون مولتکه (von molteke) آلماني استراتژي را “سازگار کردن عمل و مسائل تحت اختيار يک ژنرال در جهت دستيابــي به هدف مورد نظــر” توصيف کرد و ليدل هارت (lidel hart) نيز تعريف مشابهي ارائه کرد و “استراتژي را هنر توزيع و اعمال ابزار نظامي براي تحقق اهداف سياسي” خواند. (پيشين) مزيت هر دو تعريف اين است که استراتژي را از مفهوم قالب سنتي آن، يعني جنگ، خارج کرده و نشان دادند که قدرت نظامي مي‌تواند، همانند دوران جنگ، در زمان صلح نيز مثمرثمر باشد.
امروزه تعريفهاي صرفاً نظامي از استراتژي عملا وجود ندارد، زيرا اين تعريفها قادر به القاي خصوصيات و يا وسعت قلمرو موضوعي که طيف وسيعي از جنگ تا صلح را مي پوشاند، نبودند، بويژه که استراتژي همانقدر با دولتمردي سروکار دارد که با نظامي گري، با اين وجود، بنظر مي‌رسد که استراتژي بيشتر درباره صلح است تا جنگ، و اين حقيقت مورد قبول همه هست که اگر صلح شکست بخورد، بايد مسئله بقدر جنگ بطورجدي مورد تعمق قرار بگيرد.
لذا هر تعريف رضايت بخشي از استراتژي مي بايستي کاربرد تفکرات استراتژيک

پایان نامه
Previous Entries دانلود تحقیق در مورد سازمان ملل، سازمان ملل متحد، عرضه کننده، بلوک شرق و غرب Next Entries دانلود تحقیق در مورد نفت و گاز، سازمان ملل متحد، سازمان ملل، افغانستان