تحقیق رایگان درباره دوران مدرن، قرن نوزدهم، سلسله مراتب، ساختار قدرت

دانلود پایان نامه ارشد

بديعي، 1381: 4).
اتوتايل سه بُعد را به رويكرد يا طرح ژئوپليتيك انتقادي تخصيص مي دهد. بعد اول به ساخت شكني سنت هاي تفكر ژئوپليتيكي مربوط مي شود و به عبارت ديگر تجديد نظر و ارزيابي مجدد روش هايي كه از طريق آنها تاريخ اين شاخة علمي ارائه شده است. بعد دوم شامل تلاش براي وارد شدن به روية عملي سياستمداري است. اين بعد مستلزم تلاش هايي براي كشف اين موضوع است كه چگونه افراد درگير در كشورداري، سياست بين الملل را فضايي كرده اند. بعد سوم برداشتهاي رايج از عوامل جغرافيايي در سياست جهاني را به چالش مي كشاند و معناي واقعي “مكان” و “سياست” را زير سؤال مي برد. (احمدي پور، بديعي، 1381: 6)
بنابراين، ژئوپليتيك با قرن بيستم متولد شد و با مسائل مهم و مطرح شده در اين قرن عجين شد و هويت و شخصيّت خويش را در پرتلاطم ترين مقاطع آن كسب كرد با جنبشهاي ملي همراه شد ولي نقش الهام بخش آن در برنامة توسعه طلبانة آدلف هيتلر و رقابت هاي دو بلوك شوروي و ايالات متحدة آمريكا بر سر كسب قدرت، چهرة اين علم را چنان مخدوش و بي اعتبار كرد كه بعد از جنگ جهاني دوم از صحنة انديشه هاي بين المللي رخت بربست و به اتهام اينكه عامل بدبختيهاي قرن بوده است، به فراموشي سپرده شد. اما با اين حال در سي سال اخير با عنوان ژئوپليتيك انتقادي يا ژئوپليتيك مقاومت به سرعت بازگشت و به مثابة روشي براي شفاف كردن و حتي پيش بيني هدف ها، نيت ها و راهبردهاي بازيگران و كارگردانان مختلف سياسي جهان در روابط بين المللي هويدا گشت. در اواخر دهة 1970 به دنبال ظهور ديدگاه ژئوپليتيك انتقادي، ژئوپليتيك احيا گرديد. گذر از دوران سياسي به دوران سياسي ديگر، گذري است كه تعاريف ويژه اي را مي طلبد. از ديدگاه جغرافياي سياسي، اگر دوران نقش آفريني كشورها در نظام جهاني در چارچوب ملت و حكومت ملتي داشتن، توأم با شكل كلي ژئوپليتيك جهاني كه ميان دو قطب ايدئولوژيك تقسيم مي شد، بارزه هاي “دوران مدرن” شمرده شوند، جهان ژئوپليتيك در سرآغاز قرن بيست و يكم، بي ترديد، وارد دوران تازه اي با ويژگي هاي ژئوپليتيك تازه مي شود كه شايد نويد دهندة فرا آمدن دوران “پست مدرن” باشد. آغاز دگرگوني در نظام جهاني قرن بيستم توأم با نشانه هايي از پايان گرفتن دوران مدرن است (مجتهد زاده، 1381: 246).
فرآيندهاي جهاني شدن، منطقه گرايي و تجزية ژئوپليتيكي به صورت چالش هاي نوين براي ژئوپليتيك ظاهر شده اند. برتري حكومت ملي (در پيوستگي با سيستم بين المللي) به چالش كشيده شده و نقش و كاركرد دولت ها به عنوان نهادها و الگوهاي دولتي به دنبال يك سلسله توسعه ها متحول شده است. رشد سازمانها، آژانسها و شركت هاي چند مليتي توانايي دولت را براي تنظيم و تصويب قوانين به چالش كشانده است. نخبگان دولتي و مديران اقتصادي مجبور به اجراي برنامه هايي شده اند كه با نيازهاي بازارهاي پولي بين المللي، تعهدات بين المللي و جريان سرمايه سازگار باشد (دادس، 1384: 58).
مباحث ژئوپليتيك در دوران نوين در پرتو سه چالش اصلي تغيير شكل مي دهد: نخست “جهاني شدن اقتصاد” دوم “انقلاب اطلاع رساني” و سوم “خطرات امنيتي جامعه جهاني”. اثرگذاري اين عوامل در نقش آفريني سياسي انسان در محيط جهاني شكل گيرنده در بستر مدرنيتة پيشرفته، شرايطي را فراهم آورده كه مطالعه آن مي تواند “ژئوپليتيك پست مدرن” نام گيرد. اين شرايط نقش گروهي انسانها در محيط سياسي را از محدودة “ملت” بودن فراتر مي برد و توجه اصلي را به شكل گيري هاي سياسي در محيط فراملتي راهبري مي كند، اگرچه “ملت بودن” و “حكومت ملتي” همچنان، به عنوان يگانهاي سياسي پراهميت و نقش آفرين در ژئوپليتيك جهاني اثر گذار خواهند بود (مجتهد زاده، 1381: 246 – 247).
در ژئوپليتيک جديد با توجه به آنکه ساختار جديدي از قدرت و سلسله مراتب آن بوجود آمده است، تحولات بوجود آمده در ساختار قدرت جهان به زيان ابزار و اهرم نظامي و به سود عوامل اقتصادي و دانش فني تغيير کرده است. ذکر اين نکته ضروريست که در ژئوپليتيک جديد نيز، قدرت نظامي در سلسله مراتب تشکيل دهنده قدرت، مؤلفه اي مهم به شمار مي آيد، ليکن نقش آن در مقابل قدرت اقتصادي در درجه دوم اهميت واقع شده است( احمدي پور: 1376: 10).
2-4- سير انديشه و نگرشهاي ژئوپليتيک:
ادبيات ژئوپليتيک ناظر بر رابطه بين سه عنصرقدرت، سياست و جغرافيا بوده است. گفتمانهاي ژئوپليتيک براساس ايده هاي تمدني و طبيعت گرا و ايدئولوژيک تا اواخر قرن نوزدهم شکل اصلي انديشه و تفکرات ژئوپليتيکي را تشکيل مي داد. ژئوپليتيک تمدني که با الهام از انقلاب صنعتي انگلستان بواسطه گردش سرمايه و شبکه بزرگ تجارت بين الملل به عنوان مرکز اصلي گردش مالي جهاني، بن مايه هاي فکري نقش جهاني اين کشور را در قالب روشهاي سياسي و مداخله نظامي تقويت کرد. افول تمدنهاي شرقي و رقابتهاي جهاني امپراطوريهاي نو ظهور جهاني زمينه هاي ظهور کاپيتاليسم اروپا محور، بر اساس اقتدار سياسي، اقتصادي و نظامي اروپاييان در جهان در کنار رشد شتابان علمي و تکنولوژي آنان منجر به شکل گيري جهاني شد که در يک طرف طبقه سلطه گر مرکب از دولتهاي اروپايي و در طرف ديگر آن طبقه زير سلطه و رو به قهقرا مرکب از دولتهاي مستعمره و عقب مانده بود. نتيجه اين دوره ادبيات مفهومي ژئوپليتيک تحت تاثير فضاي فکري و گفتمان برتري پنداري اروپاييان در برابر ساير ملتها و اقوام قرار داشت که نگرش جهان گرايي و سلطه بر ديگران را به عنوان يک حق طبيعي مي دانست. اين انديشه پس از ظهور و رشد در اروپا به آمريکا راه يافت و زمينه برتري و رهبري آمريکاييان را تا کنون استمرار بخشيده است (حافظ نيا :42:1389).
در اواخر قرن نوزدهم، اروپاييان، کنترل سرزميني خود را در جهان به 85 درصد رساندند. از سال 1870 در اروپا يک تلاش شتاب آلود در جهت تصرف و اشغال استعماري سرزمينهاي بيرون از قاره اروپا، به عمل آمد. اين تلاش استعماري، گاهي اوقات، به از ميان رفتن همه گروهها و اقوام محلي بيانجامد. اين همه رويدادهاي تلخ و فاجعه آميز، به يک تبيين علمي نياز داشت تا عملکردهاي استعماري اروپاييان و بهره کشي هاي مستعمراتي، به صورت طبيعي و مشروع جلوه کند. در نتيجه تبيين محيط گرايي – جبر گرايي بکار گرفته شد و با مراکز استعماري پيوند خورد. در اين مدار فکري، در نظريه هاي علمي، عوامل فرايند اجتماعي، اقتصادي و اقتصاد سياسي، کمتر از تحليل بيولوژيکي انسان، مورد تاکيد قرار گرفت ( شکوهي:234:1378).
ريچارد سون مي نويسد: گرچه جبرگرايي محيطي به هيچ وجه در سطح جهاني ودر پايان قرن نوزدهم مردود شناخته شد، ليکن به عنوان فلسفه اي مفيد در اداره افکار استعماري بريتانيايي، براي نظام مستعمرات کارايبي سلطنتي محسوب مي شود. البته جنبه هاي تفوق نژادي نيز در اکثريت مقامات اداري استعماري مطرح بوده و به همين دليل بر اهداف محيطي جبر گرايانه خود را پافشاري مي کردند.( پوراحمد:149:1390)
نتايج جنگ جهاني دوم منجر به پايان بخشيدن به نظم ژئوپليتيکي رقابت آميز بين دول استعماري شد و زمينه را براي ايجاد نظم ژئوپليتيکي پس از جنگ فراهم کرد. نظم در حال ظهور به طور مشخص، شکست امپراطوريهاي استعماري و فرايند استعمار زدايي را بهمراه داشت و منجر به پيدايش ايالات متحده آمريکا به عنوان قدرت سلطه گر سياسي، نظامي و اقتصادي شد. از سويي ديگر اتحاد جماهير شوروي بعنوان يکي از برندگان جنگ در پي توسعه نفوذ خود در بخش شرقي اروپا و ظهور به عنوان قدرت ديگر در جهان بود. پس از جنگ جهاني دوم آمريکا و شوروي به عنوان دو ابر قدرت جهاني در برابر يکديگر قرار گرفتند و هر کدام بخشي از مناطق جغرافيايي جهان و کشورها را در قلمرو نفوذ خود قرار دادند. در اين دوره تصوير ژئوپليتيک حول مفاهيم رقابتي مبتني بر نحوه سازماندهي اقتصاد سياسي بين المللي متمرکز شده بود. آمريکا از نوعي اقتصاد آزاد بين المللي حمايت مي کرد و شوروي نيز با مدل توسعه اقتصادي غرب و آمريکا مخالف بود و نوعي مدل اقتصادي کنترل شده مبتني بر سوسياليزم را برگزيده بود و هردو سعي در گسترش اين نظر خود بر ساير مناطق دنيا داشتند. تفاوت ايدئولوژيک که دو قدرت آمريکا وشوروي رهبري آن را بر عهده داشتند رقابتهاي ژئوپليتيکي و استراتژيکي را دامن زد و به تدريج الگوي کشمکش جديدي را که به جنگ سرد معروف شدشکل داد و عملا دنيا را به دو قطب سرمايه داري و کمونيسم – سوسياليسم تقسيم کرد و بدين منظور دو ابر قدرت به منظور حفظ تعادل ژئوپليتيکي و تثبيت نقشه سياسي جهان در قلمرو هاي خود به دخالت نظامي و سياسي پرداختند.(حافظ نيا:47:1390)
ژئوپليتيك تا تاريخ فروپاشي نظام دو قطبي در آغاز دهه 1990 مبحثي “توصيفي” به صورت وسيله‌اي براي پيشبرد اهداف سياست خارجي آن قدرت‌ها مورد استفاده بود و ژئوپليتيسين يا صاحبان مهارت در مباحث ژئوپليتيك در مقام مشاور رهبران قدرت‌ها، همانند مشاوران امنيتي روساي‌جمهور ايالات متحده در بازي‌هاي منطقه‌اي و جهاني نقش آفريني داشت. ولي از فرداي فروپاشي نظام جهاني دو قطبي كه تك ابرقدرت باقي مانده يعني ايالات متحده در انديشه شكل دادن به يك نظام تك قطبي شد، ژئوپليتيك گام به دوراني گذارد كه صاحبان قدرت آشكارا اصالت علم را كه ويژگي اصلي دوران مدرن شمرده مي‌شود، انكار كرده و مدعي شدند كه مي‌خواهند امور جهان را بر اساس جانشين كردن “اصالت اخلاق” (دموكراسي و حقوق بشر) به جاي “اصالت علم” سامان جديدي بدهند و “نظام نوين جهاني” مورد نظر خود را واقعيت بخشند.
در اين برخورد، سياستمداران در ايالات متحده از افرادي براي راهنمايي‌هاي ژئوپليتيك بهره گرفتند مانند فرانسيس فوكوياما، گراهام فولر و حتي يك دانشگاهي مانند ساموئل‌هانتينگتن كه هيچ يك از آنان ژئوپلتيسين نبودند. اين گونه بود كه براي ژئوپليتيسين چاره‌اي باقي نماند جز اينكه در مقام انتقاد از پيگيري ژئوپليتيك توسط سياستمداران در ژئوپليتيك پست مدرن، نقش تازه‌اي براي مطالعات ژئوپليتيك دانشگاهي تدارك بينند كه صرفا جنبه انتقادي دارد. آنان كار انتقاد را به خود ژئوپليتيك تاريخي و سنتي گسترش دادند و اين مبحث را از سرآغاز به ديد انتقاد نگريستند. از آنجا كه هر مبحثي كه جنبه انتقادي پيدا كند، در مسير تبديل شدن به يك علم مستقل قرار مي‌گيرد، ژئوپليتيك در سر آغاز قرن بيست و يكم در مسير تبديل شدن به يك علم مستقل قرار گرفته است. با اين حال، در جهان علم شايان توجه فراوان است كه اگرچه انتقادي شدن ژئوپليتيك مي‌تواند گام مهمي به شمار آيد در حركت اين مبحث به سوي تبديل شدن به يك “علم” مستقل ولي واقعيت يافتن آن به عنوان يك علم مستقل هنوز راه درازي در پيش دارد ( مجتهد زاده:27:1389).
2-5-منطقه گرايي:
جهان سياسي يا نقشه سياسي جهاني مرکب از دولتها يا واحدهاي سياسي – فضايي مستقلي است که از آنها به کشور تعبير مي شود. دولتها و کشورها مهمترين بازيگر عرصه سياست جهان و روابط بين الملل هستند. آنها اصالت استقلال و حاکميت دارند و بر اين اساس و متناسب با موقعيت و منزلت خود در نظام بين الملل بر سطوح ديگر سياسي – فضايي جهان مشارکت کرده و بخشي از اختيارات ذاتي خود را در امور فراملي و جمعي به آنها اعتبار مي بخشند، اموري که تاسيس ساختار و نظام فراملي را اجتناب ناپذير کرده و ماهيتي فراکشوري و فراملي دارند. ساختار جغرافياي سياسي جهان الگوهاي سياسي – فضايي متنوعي دارد. اين الگوها از حيث مقياس جغرافيايي و ماهيت قدرت و نقش آفريني با يکديگر متفاوتند. بطور کلي ساختار جغرافياي سياسي جهان از چهار سطح تشکيل مي شود که به ترتيب عبارتند از: 1- سطح فرو ملي(درون کشوري) 2-سطح ملي(کشوري) 3- سطح منطقه اي(فراکشوري) 4- سطح جهاني. هريک از اين سطوح مزبور ويژگيها، قلمرو، ماهيت، قدرت و کارکرد خاص خود را دارند.(حافظ نيا:56:1391)
در جغرافياي سياسي ديدگاههاي متفاوتي در مورد منطقه گرايي وجود دارد. دريک تعريف عمده، منطقه گرايي عبارتست از توجه ويژه به يک منطقه جغرافيايي مشخص که بهترين مکان براي تحقق منافع و آرمانها به نظر مي آيد. اين منطقه مشخص ممکن است در فراسوي مرز دولتها، در همسايگي آنها يا بخشي ا

پایان نامه
Previous Entries تحقیق رایگان درباره عامل قدرت، کانون توجه Next Entries تحقیق رایگان درباره منابع قدرت، مشارکت مردم، درآمد سرانه، نفت و گاز