تحقیق رایگان درباره آرماگدون، برخورد تمدنها، آخرالزمان، نهاد خانواده

دانلود پایان نامه ارشد

تعيين اينگونه سياستها نقش دارد و اگرچه نميتوان ادعا کرد که نيروهاي داخلي و خارجي استراتژي را تعيين ميکنند، اما به هر حال آزادي تصميمگيرندگان و سياستگذاران يک دولت ملي براي شکلدادن به سياست، بسيار کمتر و محدودتر از آن است که غالبا تصور ميشود. به هر حال، عوامل تعيينکننده استراتژي را ميتوان در دو مقولهي عوامل ساختاري و عوامل نظامي طبقهبندي کرد. عوامل ساختاري شامل عناصري در نظام بينالمللي و محيط داخلي هستند که در تعيين سياستهاي دولتها، از جمله سياستهاي دفاعي و استراتژي آنها تاثير ميگذارند و عوامل نظامي عناصري چون دستاوردهاي تاريخي، تکنولوژي، تاثير سازمانهاي اطلاعاتي، مجتمعهاي نظامي- صنعتي و غيره را شامل ميشوند. (همان:86)
2-7-3- رابطهي استراتژي و سياست: استراتژي تا اواخر قرن هجدهم به مجموعهاي از حقههاي جنگي گفته ميشد که ژنرالها با استفاده از آن ميکوشيدند دشمن را فريب دهند و پيروز شوند، اما با پيچيدهتر شدن جنگ و جامعه و با توجه به اين واقعيت که جنگ بخش جدانشدني جامعه است، توجه استراتژي لاجرم بهطور فزايندهاي به عوامل غيرنظامي، اقتصادي، رواني، اخلاقي، سياسي و تکنولوژيک جلب شد. استراتژي در تفکر نوين، ديگر يک موضوع نظامي نيست و همانگونه که ارل ميگويد: استراتژي ديگر مفهومي مربوط به دوران جنگ نيست بلکه در همه حال عنصر ذاتي هنر حکومتداري است. بنابراين در جهان امروز، استراتژي هنر کنترل و بهرهوري از منابع يک دولت يا ائتلافي از دولتهاست که نيروهاي مسلح آنرا نيز شامل ميشود و هدف آن پيشبرد منافع حياتي و حفظ اين منافع در مقابل دشمنان بالقوه و بالفعل يا حتي صرفا مفروض است.( همان:11)
به اين ترتيب، استراتژي به وضوح از قلمرو نظامي پا فراتر مينهد. از يک سو، سياست بايد از استراتژي بهعنوان روشي براي انتخاب اهداف و نيل به آنها استفاده کند و از سوي ديگر نتيجهگيريهاي ناشي از سياست، استراتژي را هدايت ميکند. البته همانطور که بوفر تاکيد ميکند، گسترش روزافزون دامنهي استراتژي، که از تحول روابط بينالملل ناشي ميشود، به هيچ وجه به معناي گسترش قلمرو نظامي به حيطهاي که بهطور سنتي قلمرو سياست تلقي ميشود، نيست. بلکه درست به عکس، استراتژي در مفهوم گسترده خود از خود مختاري استراتژي صرفا نظامي ميکاهد و آن را به ادراک استراتژيک جامع، کاملا وابسته ميسازد. اين ادراک به صورت مستقيم از سياست فرمان ميگيرد و رجال سياسي آنرا تدوين ميکنند. (بوفر:22:1366)
2-8- مذهب و ژئوپليتيک: در ژئوپليتيک به ندرت در مورد تاثيرات مذهب براين رشته سخن به ميان آمده است اما با بررسي اقدامات و اعمال سياسي به نام مذهب و نمونه هاي متعارف و شناخته شده آن از قبيل جنگهاي صليبي مي توان به تاثير اين مفهوم در ديدگاههاي ژئوپليتيکي اشاره کرد. جنگ تکليفي است که در ادياني همچون مسيحيت و اسلام در برخي موارد به عنوان تکليف مذهبي پذيرفته مي شود. در اواخر قرون وسطي ترکيب مذهب و ژئوپليتيک از سوي پاپ ها و پادشاهان دنبال مي شد. به عبارت ديگر، پاپ ها به استقرار و تشکيل ارتش ها پرداختند و از آن طرف پادشاهان وانمود ميکردند که خزانه داران منتصب الهي بر روي زمين هستند. در تاريخ معاصر کنوني نيز بطور متشابهي در مباحثي همچون ترو ريسم و نظريه برخورد تمدنها مي توان وقوع مباحث ديگري را در ترکيب مذهب و ژئوپليتيک مشاهده نمود. قرآن و انجيل پر از قصه هايي است که درآنها نيروهاي شيطاني با نيروهاي خير صف آرايي کرده و به مقابله پرداخته اند. اگر ژئوپليتيک به عنوان راهي علمي براي تفسير و تبيين تمايزات و تقسيم بندي هاي دنيا استفاده شود، مي تواند در راستاي تبيين نقش مذهب در رخدادهاي تاريخ معاصر نيز مورد استفاده قرار گيرد و نسبت به ديدگاه مذهب در نظم نوين جهاني نيز پاسخگوباشد. يکي از موضوعات اصلي در چنين نگرشي استقرار”ما” در مقابل “ديگران” است که در ديدگاههاي مذهبي نيز وجود دارد. (سيمبر:101:1385)
ناديده گرفتن نقش مذهب در غرب به معني عدم وجود آن نبود. براي بسياري از مسلمانان، جنگ مذهبي با غرب مسيحي در 1683 پايان نيافت، بلکه اين سال آغاز قرن ها شکست و تحقير توسط مسيحيان بود. غلبه روسيه بر مسلمانان آسياي مرکزي، موفقيت استعمار اروپايي در اعمال کنترل بر قسمتهاي بزرگي از مسلمانان جنوب آسيا و شمال آفريقا و غلبه بر مسلمانان بالکان توسط يونان، بلغارستان، و صربستان، همگي نشان دهنده جنگهاي مذهبي بودند. مداخله مداوم کشورهاي مسيحي غربي در بين کشور هاي مسلمان، شامل مداخلات نظامي مختلفي که اخيرا شاهد آن بوديم مانند مداخلات در عراق و سومالي، تاييدي ديگر بر اين ادعاست. اين در حالي است که کشور هاي مسيحي، همه اين مسايل را به عنوان قسمتي از سياستهاي مستعمراتي شان تعبير مي کنند. به عبارت ديگر، قدرتهاي غربي در اين برخوردها، ناسيوناليسم سکولار را بيشتر از مذهب تحريک کننده مي دانند.(اميدي، زارع:105:1389)
امروزه بسياري از نويسندگان در تحليل هاي خود پس از اشاره به پيشينه امر و شرايط کنوني ادعا مي کنندکه يک جنبش مذهبي جهاني و نيرومند در پيش است. نقش مذهب در سده هاي گذشته بنيادين و محوري بود که هم مي توانست در درون کشورها اثر گذار باشد، هم بر روابط ميان کشورها رقابت در درون اديان مانند درگيري گروههاي مسيحي با هم و همچنين ميان پيروان اديان گوناگون مانند اسلام و مسيحيت و… سخت در پهنه روابط بين الملل مطرح بود. با اين وجود پس از صلح وستفالي و سر برآوردن بسياري از کشور هاي سکولار بويژه در اروپاي غربي و نيز شکل گيري پديده استعمار در جهان، نقش مذهب و اهميت آن کاهش يافت. اما اکنون شواهد بسيار وانکار ناپذيري از بازگشت اهميت انديشه هاي مذهبي و بازيگران مذهبي در گستره جهان وجود دارد، هر چند بايد گفت که اين بازگشت ناگهاني نبوده بلکه جنبشي است که رفته رفته از چند دهه گذشته به جهان سياست راه يافته است. امروزه بررسي مقوله مذهب براي نويسندگان و دانشگاهيان در جهان غرب اهميت بسيار يافته ويکي از دلايل اين توجه، برخاسته از علوم اجتماعي در باختر زمين است که بر دو فرضيه اصلي استوار است: نخست خرد گرايي وسکولاريسم که با يکديگر همزادند و دوم نظام اجتماعي، اقتصادي و سياسي مدرن که ناشي از روند مستمر و مداوم خصوصي شدن مذهب است. در مکتب سکولاريسم، مذهب و حکومت از يکديگر جدا و متمايز دانسته مي شود. سکولاريسم براي اثبات برتري خود و براي کسب موفقيت مي کوشد انديشه هاي مذهبي را از حوزه عمومي براند. پيروان سکولاريسم خود را اهل مدارا، تساهل، عدالت، استدلال عقلاني و بهبود منافع و اقتدار عمومي معرفي مي کنند.(سيمبر:77:1385)
سيطره تفکر ديني بر سياست آمريکا و تبعات آن، حوزه بکري است که هنوز آن گونه که شايسته است، به آن توجه نشده است. ريشه اين حوزة تحقيقاتي در اثري است که الکسي دوتوکويل در 180 سال پيش منتشر کرده است. ديدگاه هاي اساسي توکويل در آن کتاب هنوز معتبر و مرجع است. توکويل اولين کسي است که نقش مذهب را در ايجاد دموکراسي در آمريکا بررسي کرده است. حقيقتي که توکويل به طور کلي بيان مي کند آن است که تطورات دين مسيح در آمريکا صرفاً بازتاب مسايل سياسي و اقتصادي نيست، بلکه عکس آن هم صادق است. اين نکته قابل تعمقي است که اولين قانون اساسي مدرن جهان که در آمريکا تدوين شد، متضمن جدايي دين از دولت بود. اما بايد ديد اين امر چه ارتباطي با دين گرايي دارد که در جامعه آمريکا بسيار با اهميت تلقي مي‎شود؟ تبعات جدايي دين و سياست از هم چه بود و در حال حاضر اين حرکت چگونه ادامه دارد؟ تا مدت ها تحت تأثير ايدئولوژي مارکسيسم و ديدگاه علمي گرايانه، به اين مسأله توجهي نمي شد، اما اکنون چنين نيست. اين مسأله در سطح سياست خارجي به ويژه در حمايت آمريکا از رژيم مذهبي صهيونيستي متجلي مي شود. تطور مسيحيت در آمريکا در وهله اول در واکنش به جدايي دين از سياست شکل مي گيرد و به صورت گونه اي دوباره زايي ديني يا بيداري ديني متجلي مي شود و افراد مي کوشند به بازيابي دين بپردازند. بعد از جنگ ويتنام اين روند شدت بيشتري مي گيرد. بعد از جنگ ويتنام، جريان هيپيزم که از دين بودا و فرهنگ هندو الهام مي‏گرفتند، منجر به بي اعتنايي به اخلاقيات، قيود اخلاقي و نهاد خانواده و اعتياد در جامعه آمريکا شد و در واکنش به آن بود که بنياد گرايي مسيحي پديد آمد. جريان اخير چنان قوي بود که وقتي جيمي کارتر بر سر کار آمد، اول از همه بيان داشت که من يک مسيحي دوباره متولد شده هستم. اين جريان در اواخر دورة کلينتون به اوج خود رسيد. کساني که اين گونه ادعا مي‏کردند، براساس اين ادعا يا گمان اوليه چنين مي‏گفتند که حضرت مسيح را به خواب يا به واقعيت ديده‏اند و به وسيله او از همه گناهان پاک شده اند. در جريان اين نو زايش نوعي افراط‏گري پديد مي آمد به نحوي که آنها براي خود احساس نوعي رسالت مي کردند. جالب است که اغلب اين افراد سابقه اعتياد نيز داشته اند. واقعيت اين بود که افراد معتاد فقط به نيروي عقايد سخت از اعتياد رهايي مي يافتند و اين رهايي به بهاي افراط گري در عقايد مذهبي به دست مي آمد. اين واقعيت در مورد جرج بوش نيز مصداق دارد. او هيجده سال به کوکايين و ده سال هم به الکل معتاد بود. جرج بوش هم وقتي تحت تأثير همسر خود اعتياد را ترک کرد همين فرايند را تکرار نمود. در واقع، از نظر روانشناسي و جامعه شناسي اين يک اصل پذيرفته شده است که وقتي معتادين ، اعتياد را ترک مي کنند معمولاً به افراط گري هايي کشيده مي شوند که يکي از آنها، افراط‏گري مذهبي است. بنياد گرايي مذهبي واکنشي به دورة خلأ مذهبي سال هاي دهه شصت و هفتاد بود. واکنش ديگر، ظهور گونه اي محافظه کاري آمريکايي بود که در پي دستيابي به نمونه خالص يک فرد آمريکايي بود و اينکه تمام آثار يا بازمانده‏هاي افراط گرايي پيشين را پاک کند. نمونه بارز اين تفکر در عقايد ريگان قابل رؤيت بود. ايدئولوژي اين جناح محافظه کار آن بود که بحران آمريکا از همين تفکر ليبرالي آغاز گرديده است. اعتقاد آنان اين بود که براي پايان دادن به اين بحران بايد به اصول آغازين آمريکايي‏گري مانند مبارزه با سقط جنين، تکيه بر ارزش هاي خانوادگي و غيره برگردند.
به هر حال اغلب افرادي که جذب گرايش هاي افراط‏گرايانه مي‏شدند، کساني بودند که در زندگي اجتماعي تنها و ايزوله يا اتميزه شده بودند. خانم هانا آرنت اين وضعيت اجتماعي را بخوبي توضيح داده است. بدين صورت که وقتي انسان به يک فرد بي پناه تبديل مي شود معمولاً به سوي فاشيسم گرايش پيدا مي کند و اين افراد پايه هاي جنبش فاشيزم را شکل مي دهند. کساني که به بنيادگرايي مسيحي افراطي آمريکا مي پيوندند افرادي به شدت تنها و منزوي هستند. از همين جا مي‏توانيم رابطه ميان فاشيزم و بنيادگرايي آمريکا را مشاهده کنيم. اين دوران مصادف با دوران ريگان و دوران خطرناکي بود، زيرا ريگان آشکارا گرايش هاي فاشيستي خود را بيان مي کرد. به همين دليل دانشجويان در تظاهرات ضد ريگان، شعارهاي ضد فاشيستي مي دادند. يک بار ريگان در تلويزيون گفت : ” کسي چه مي داند، شايد من آرماگدون جهان (يعني مسئول پايان جهان) باشم”. آرماگدون به معناي پايان جهان است. در ميان مسيحيان عقيده اين است که در آخرالزمان مسيح مي آيد و ارض موعود محقق مي شود. مومنين حقيقي باقي مي مانند و مسيح طرفداران خود را به ارض موعود مي برد و بقيه در آتش مي‏سوزند. جالب آن است که يکي از علائم آرماگدون آن است که يهوديان به ارض مقدس بر مي گردند. در قالب اين مفهوم يکي از پايه هاي پيوستگي بين بنيادگرايي مسيحي و بنيادگرايي يهودي نهاده مي شود. با وجود آن که بنيادگراي مسيحي از بنيادگراي يهودي بيزار است ولي از آنجا که بازگشت يهود به رژيم اشغالگر قدس از علائم مهم بازگشت مسيح است، بنيادگرايان مسيحي از رژيم اشغالگر قدس حمايت مي کنند. برنارد لوييس در مطالعات تاريخي خود نفرت مسيحيان از يهوديان مثلاً در طي جنگ هاي صليبي را به خوبي نشان مي دهد. آنها يهوديان را مسيح کش مي دانستند. قدرت بنيادگرايي مسيحي به دليل آن است که جامعه آمريکايي اصولاً مذهبي است. 50 درصد مردم آمريکا به طور مرتب و 20

پایان نامه
Previous Entries تحقیق رایگان درباره منابع قدرت، مشارکت مردم، درآمد سرانه، نفت و گاز Next Entries تحقیق رایگان درباره سازمان ملل، کتاب مقدس