تحقیق رایگان با موضوع پراگماتيسم، ارگانيسم، انديشه

دانلود پایان نامه ارشد

شهوات، خواهش‌ها، تمنّيات و بيزاري‌ها است که به فرد جان مي‏بخشد و انگيزه‌ي لازم براي حرکت در سمت و سوي معيني را فراهم مي‏آورد. با قبول اين طرز تلقي از پويش‌هاي بشر، عقل را فقط مي‏توان به قول هيوم “برده‏”ي شهوات و خواهش‌ها قلمداد کرد. در ‌رابطه‌ي بين مقاصد بشر با عقل و احساس، عقل را فقط مي‏توان وسيله دانست و بنابراين اساساً نوعي محاسبه است. عقل نمي‏تواند به ما بگويد که هدفي بيش از هدف ديگر عقلاني است. هر هدف يا شئ خواستني خوب است، به اين دليل که خواستني است. کار عقل اين است که چگونگي ارضاي خواهش‌ها، سازش دادن آن‌ها با يک‌ديگر و با خواهش براي ‌‌همان چيز از سوي ديگران را معين کند.”141
6-2-4. اصول عدالت
‌‌همان‌طور که خود راولز اشاره دارد142، ‌نظريه‌ي عدالت او هم‌چون ساير نظريه‏هاي مبتني بر قرارداد مشتمل بر دو بخش است: يکي تفسير وضع نخستين و شکل انتخاب، و ديگري مجموعه‏اي از اصول که استدلال مي‏شود آن‌ها مورد موافقت قرار مي‏گيرند.
بخش نخست روند تعيين اصول عدالت را مشخص مي‏کند و مستقيماً به بحث ما درباره‌ي مبناي عدالت در نظر راولز مربوط مي‏شود. ما اين بخش را به تفصيل از نظر گذرانديم. بخش دوم به محتواي عدالت مربوط مي‏شود، اجمال آن اين است که راولز معتقد است طرف‌هاي قرارداد، اصل سودمندي را نخواهند‌پذيرفت. هرچند اين اصل، افزايش سرجمع رضايت‌مندي و بهزيستي را مدنظر دارد و اين احتمال وجود دارد که وضعيت شخص در ميان اقشار برتر به مراتب بهبود يابد، لکن اين تصميم، پشت پرده‌ي بي‏خبري انجام مي‏گيرد و معلوم نيست که او در چه شرايطي قرار گيرد. انسان عاقل در مقام تدوين ساختار اساسي هم‌کاري، با پذيرش يک نظام تبعيض‏آميز، اين خطر را نمي‏پذيرد که به صرف افزايش کمي مزايا رضايت بدهد. او خواستار تضميني براي شيوه‌ي توزيع اين مزايا و بيمه کردن خويش از خطر قرارگرفتن درميان پايين‏ترين اقشار و بدترين وضعيت محتمل مي‏باشد و نظامي را مي‏پذيرد که براي جبران کم‌بودهاي اقشار ضعيف، اصلاحات انتقالي را مدنظر داشته‌باشد.143
بر اساس اصل دوم، نابرابري‌هاي اجتماعي و اقتصادي از قبيل نابرابري ثروت و قدرت صرفاً در صورتي عادلانه هستند که به سود جبراني براي هرکس و به‌خصوص براي آن دسته از اعضاي جامعه که از کم‌ترين مزايا برخوردارند، منجر شود. در صورتي مي‏توان کسب سود بيش‌تر توسط عده‌ي قليلي از افراد را عادلانه دانست که به موجب آن وضعيت نامساعد افراد تيره‏بخت جامعه بهبود يابد144: “نابرابري‌هاي اجتماعي و اقتصادي بنا است به گونه‏اي ترتيب يابد که اولا بيش‌ترين سود را براي کساني که داراي کم‌ترين مزايا هستند به همراه داشته‌باشد، ثانيا تحت شرايط برابري منصفانه فرصت با مشاغل و موقعيت‌هاي گشوده براي همه در ارتباط باشند.”145
البته راولز قيد دوم (اصل برابري منصفانه‌ي فرصت146) را نسبت به قيد نخست که استراتژي ارتقاي سطح حداقل147 مي‏نامد، مقدم قرار مي‏دهد. يعني تنها در شرايط تحقّق آزادي‌هاي اساسي يکسان و برابري واقعي فرصت‌ها و حقوق اوّليه، نوبت به پذيرش نابرابري‌ها خواهد‌ رسيد، آن هم به شرط آن که سطح برخورداري پايين‏ترين اقشار را به‌بود بخشد.
3-4. راولز پسين
هدف راولز از نگارش ليبراليسم سياسي نوعي تلاش براي ثبات در جامعه‌ي پلوراليستيک کنوني است. راولز در ليبراليسم سياسي معتقد است ويژگي عمده‌ي جوامع مدرن تنوع و تکثر دکترين‌هاي اخلاقي، فلسفي و ديني است.
عدم توافق در ميان شهروندان جوامع جديد درباره‌ي اين دکترين‌ها امري اجتناب‌ناپذير است. تصور اين‌که بتوان در جامعه‌ي مدرن بر يک نظام اخلاقي و اعتقادي خاصّي به اتفاق نظر دست يافت امري بعيد به نظر مي‌رسد. گرچه عموم مردم ديدگاه‌هاي اخلاقي و فلسفي خود را صادق مي‌دانند و ديدگاه‌هاي ديگران را کاذب؛ اما اين امر اقتضا نمي‌کند اعتقادات ديگران را امري نامعقول بدانيم.
1-3-4. پراگماتيسم
برخي از فيلسوفان معاصر جان راولز را در زمره‌ي نحله‌ي تحليلي قرار داده‌اند. البته ايشان با ارائه‌ي يک قاعده و تطبيق مکتوبات راولز دست به اين اقدام زده‌اند. اما راولز، خود مي‌گويد که از روش تحليلي عدول نموده‌است148. اگرچه ‌نظريه‌ي عدالت راولز در واقع حاکي از گسيختگي در فلسفه‌ي تحليلي است، با وجود اين برخي آثار و بقاياي فلسفه‌ي تحليلي در آن هنوز باقي است. چنان‌که راولز پيوسته مي‌کوشد که طريق استدلال و دقت در تمييز معاني و مفاهيم را رها نکند تا بتواند به تعريفي مستقل (از مباني و مقدمات فلسفي و ايدئولوژيک) و واقعي از عدالت برسد که صِرف الفاظ نبوده و بتواند بعضي مسايل سياسي و اجتماعي را روشن و نهايتا حل نمايد149. البته چنان‌چه نظر اکثر تاريخ‌نگاران فلسفه و انديشه‌ي معاصر را که براي راولز دو ‌‌دوره‌ي فکري متفاوت را به رسميت مي‌شناسند مصاب بدانيم، حکايت اين عدول بيش‌تر درک مي‌شود.
‌دوره‌ي نخست فعاليت فکري راولز، دوره‌اي است که در آن به نوشتن نظريه‌ي عدالت مشغول بوده‌است. ‌دوره‌ي بعدي راولز دوره‌اي است که در ضمن گفت‌وگو با منتقدان نظريه‌ي عدالت، دست به اصلاحاتي در ساختمان فکري خود زده و آثار جديدي از جمله ليبراليسم سياسي و قانون مردمان را منتشر ساخته‌است. راولز در ‌دوره‌ي پسين خود بيش از پيش به پراگماتيسم نزديک شد و از اين رو از فلسفه‌ي تحليلي دورتر و دورتر شد. يکي از مهم‌ترين تفاوت‌هاي اين دو دوره اين است که راولز پيشين هم‌چنان به تبعيت از کانت در سوداي نظريه‌اي فراگير درباره‌ي عدالت و ساير سوآلات اساسي فلسفه‌ي سياسي است. اما در ‌دوره‌ي پسين سعي مي‌کند از آرمان‌هاي بلندپروازانه‌ي خود دست کشيده و به فکر حل عملي مشکلات جامعه‌ي آمريکايي و هم‌چنين جامعه‌ي جهاني باشد.
1-1-3-4. تاريخ‌چه‌ي پراگماتيسم
پراگماتيسم در پايان قرن نوزدهم براي مقابله با پوزيتيويسم و دکارت‌گرايي ‌‌‌به‌وجود آمد و در ربع نخست قرن بيستم در آمريکا نفوذ شديدي يافت150. پراگماتيسم در ابتدا راهي بود تا رشد علم تجربي، به‌ويژه علم فيزيک و علوم زيستي – که گمان مي‌شد به‌وسيله‌ي متافيزيک و مذهب محدود شده‌است- هموار گردد. اما در قرن بيستم با سرايت تبعات معرفت‌شناختي و روش‌شناختي اين نوع نگاه به حيطه‌ي علوم انساني و اجتماعي، پراگماتيسم مبدّل به يک نگاه کاملاً تماميت‌‌خواه شد.
پراگماتيسم، نتايج عملي ايده‌ها و نظريه‌ها را‌‌ به‌عنوان معيار تعيين ارزش و صدق آن‌ها به کار مي‌برد. پراگماتيسم در واقع فلسفه‌‌‌اي است طبيعي و تجربي (در معنايي وسيع که محدود به تجربه‌ي حسي نيست)151.
يک پراگماتيست در سطح معرفت‌شناختي دغدغه‌‌‌اي به نام شناخت “حقيقت بيروني” ندارد. از نظر او دعواي تاريخي بشر بر اين‌که چگونه مي‌توان واقعيت بيرون را دقيقاً و بدون کم و کاست بازنمايي کرد بسيار بيهوده بوده‌است. پس ‌به‌جاي حرکت در جهت شناختن دنياي بيرون بهتر است ببينيم چگونه مي‌توان آن را بهبود بخشيد. هم‌چنين اين مکتب داعيه‌ي جهان‌روايي و حقيقت مطلقِ فارغ از زمان و مکان را ندارد. در اين معنا پراگماتيسم به هگل توجّه دارد. چرا که براي اولين بار هگل بود که توانست به‌طور منسجمي نشان دهد که اصولاً فلسفه ‌‌همان تاريخ فلسفه است. از اين رو دغدغه‌ي افلاطوني-کانتي “حرکت به‌سمت ايده‌هاي جهان‌شمول و هرزماني و هرمکاني” در اين پارادايم بي‌معنا است.
يکي از تبعات نگاه پراگماتيستي اين است که اگر يک نظريه فقط وقتي حقيقي است که صرفاً پيش‌بيني‌هاي سودمند و يا توصيف‌هاي راه‌گشا و مسئله حل کن ارائه کند ديگر ابايي نداريم بگوييم آن‌چه الآن حقيقت پنداشته مي‌شود بسا چند سال بعد ناحقيقت تلقي شود، پس حقيقت امري نسبي و قائم به ذات انسان است152.
پراگماتيسم ‌به‌جاي تبيين از توصيف بهره مي‌گيرد. تبيين وقتي مطرح مي‌شود که قبول کنيم روشي براي رسيدن به درک کامل واقعيت بيروني در نهاد انساني توسط قادر متعال يا طبيعت نهاده شده‌است. در فقدان اين سازوکار مشخص انساني براي دست‌يابي به درک کامل واقعيت بيروني، ‌‌همان بهتر که به توصيف روي آوريم. ضمناً چون ‌به‌جاي تبيين از توصيف استفاده کرديم هيچ نظريه‌‌‌اي رونوشت کاملي از واقعيت نخواهد‌بود و هر يک از آن‌ها از جهتي ممکن است سودمند باشند. فايده‌ي بزرگ “از رده خارج نکردن” تئوري‌ها و علوم مختلف در اين است که حقايق قبلي را تلخيص نموده و ما را به حقايق جديدتري رهنمون مي‌شوند. اين ‌‌همان ديدگاه ابزارگرايانه‌‌‌اي است که در مکتب شيکاگو آموزش داده مي‌شود. حقيقتِ مطلقاً عيني (حقيقتي که در استقرارش منويات انساني در تزويج اجزاء قبلي تجربه با اجزاء جديدتر، هيچ‌گونه‌ نقشي ايفا نکرده‌باشد) ‌هيچ‌جا يافت نمي‌شود153.
بر اين مبنا اگرچه مي‌توان پراگماتيسم را ادامه‌ي راه ‌‌‌روشن‌گري دانست لکن فلاسفه‌‌‌اي مثل دکارت و کانت و حتّا هگل به دليل داشتن اهداف رسيدن به “خرد جهان شمول” و “نيل به واقعيت” و.. کنار گذاشته مي‌شوند. از طرفي دانش‌منداني نظير داروين، نيوتن، اينشتن وغيره به دليل آشنا نمودن بشريت با امکانات‌‌ بي‌بديل هستي – که به دليل مواجهه‌ي ‌‌‌‌غيرمتافيزيکي آن‌ها با طبيعت حاصل شده – تحسين مي‌شوند.
انديشه از نظر ديويي يک امر غايي و مطلق يعني روندي که در معناي متافيزيکي حقيقت عيني بيافريند نيست. هم‌چنين چيزي نيست که در انسان ‌‌‌‌‌‌‌‌به‌مثابه‌ي يک عنصر ناطبيعي – غير يا فوق طبيعي – ظهور يابد. روي‌هم‌رفته انديشه يک شکل بسيار پيش‌رفته از ‌رابطه‌ي فعال بين يک ارگانيسم زنده و محيط آن است. هم‌چنان که ارگانيسم طبيعت تطور مي‌يابد پيچيده‌تر شده و بيش‌تر مردد مي‌شود که در قبال جانداران ارگانيسم چه کنش و واکنشي بهينه است. در اين ارگانيسم طبيعي موقعيت‌هايي پديد مي‌آيد که انديشه، آن‌ها را وضعيتي “توام با مسئله” مي‌يابد. در اين وضعيت سلسله روابط معيّني که بين عناصر اين ارگانيسم وجود داشت غيرمعيّن شده و ارگانيسم از بازتوليد کارکردهاي متعارف خود بازمي‌ايستد.
در اين وضعيت هدف انديشه ايجاد نوعي تغيير است. انديشه بايستي با توسعه و جابه‌جايي عناصر و روابط في‌مابين، دوباره آن‌ها را متعين ساخته و ارگانيسم را به حالت متعارف خود بازگرداند. بر اين مبنا هر پژوهش واقعي مستلزم ايجاد نوعي تغيير در شرايط محيطي است. ‌نتيجه‌ي حاصل از روند پژوهش، عمل يا سلسله اعمال طرح‌ريزي شده‌ي ممکن است که موقعيت “توأم با مسئله” را که با آن مواجه هستيم تغيير دهد. منظور از تغيير محيط هم تغيير محيط فيزيکي و هم محيط فرهنگي (مانند ارزش‌ها) در شرايط مذکور است154.
اين برداشت در واقع از اين مبنا حاصل شده‌است که انسان در ارگانيسم طبيعت هميشه به دنبال امنيت است. بنابراين طبيعي است که اگر امنيت فلسفه وجودي انديشه باشد “عمل و ‌نتيجه‌ي آن در ارگانيسم” اهميت مي‌يابد وگرنه انديشه به خودي خود چه اهميتي دارد؟ پس معيار اعتبار يک انديشه درجه‌ي موفقيت آن در حل مسئله است. بر اين مبنا حقيقت امري است رضايت بخش نه به معناي شخصي، بلکه تا آن‌جا که اين رضايت از کارآيي آن در حل مسئله حاصل شود155.
اما چون هر وضعيتِ توام با مسئله‌‌‌اي نسبت به موقعيت ديگرْ خاص است -يعني يگانه و تکرارناپذير است-، بايد تا جاي امکان از ارائه‌ي نظريات کلي برحذر بود.
اما ديويي ابتدا با دست و پا کردن يک معرفت‌شناسي هم‌گن ارزش‌ها را نيز به ‌حوزه‌ي واقعيات وارد مي‌کند و سپس سعي مي‌کند اين دو را در يک راستا به هم پيوند دهد.
ديويي معتقد است بايستي از پيش‌رفت‌هاي علمي در جهت اصلاح قضاوت‌هاي ارزشي استفاده کرد و اَعمال را چنان تنظيم نمود تا ارزش‌ها امن‌تر و سالم‌تر شده و ريشه‌شان در عالم هستي پايدارتر گردد. بدين‌گونه نقش انديشه و فلسفه، هم انتقادي و هم سازنده است. پس فلسفه اساساً عملي است. بايستي در بررسي وجوه گوناگون ارگانيسم طبيعي از وحدت روش‌شناختي و معرفت‌شناختي برخوردار بود. نبايد اجازه داد حوزه‌هاي دين، اخلاق، زيبايي‌شناسي و… از دخالت تجربه در امان باشند. همگي بايد در خدمت حل مسايل ارگانيسم طبيعي باشند. وظيفه‌ي فلسفه در آينده ‌‌همانا روشن سازي انديشه‌هاي انساني در باب تعارضات اجتماعي و اخلاقي روزگار خويش است.
پس اگر فيلسوف بايد موقعيت مسئله‌ساز

پایان نامه
Previous Entries تحقیق رایگان با موضوع اخلاقي، صحيح، تبيين Next Entries تحقیق رایگان با موضوع اخلاق کار