تحقیق رایگان با موضوع زیبایی شناسی، ناخودآگاه، پست مدرنیسم، ارزش واقعی

دانلود پایان نامه ارشد

ها،تبلیغ کننده ها و مخاطبان پاشیده شدند،به تلویزویون اتهام می زنند که ما را تبدیل به ملیتی کرده پر از آب درآمد،اما به دلایلی عجیب.
نکته ی جالب این است که خیلی از دیدزدن های کلاسیک از طریق دریچه های قاب شیشه ای،تلسکوپ هاو…انجام می شوند.شاید به خاطر قاب شیشه ای است که مقایسه ی آن ها با تلویزون این قدر وسوسه کننده است .اما تلویزون دیدن با این سرک کشیدن های توریستی ،فرق دارد.چون که آدم های توی قاب شیشه ای تلویزون واقعا از این واقعیت که کسی دارد نگاهشان می کند غافل نیستند.در حقیقت آن ها می داند که از صدقه سر این همه آدم نظاره گر است که تصویر آن ها پخش می شود.با آن ژست های زمخت غر واقعی .آن چه با تلویزیون انجام می شود جاسوسی واقعی نیست چون تلویزیون نمایش است ،که این یعنی به مخاطب نیاز دارد.ما این جا به هیچ وجه دید نمیزنیم،صرفا نگاه می کنیم.
یکی از دلایلی که خود داستان نویس ها چندش آور به نظر می آیند،این است که آن ها به خاطر حرفه شان مجبور هستند دیدزن باشند،نیاز دارند بی رودربایستی از کسانی که خودشان را آماده ی دیده شدن نکرده اند دزدی بصری کنند.مشکل خیلی از ما داستان نویس های زیر چهل سال که از تلویزیون به عنوان جایگزین جاسوسی واقعی استفاده می کنیم،این است که “دیدزدن” تلویزیونی توهم یک بزم پر زرق و برق به آدم می دهد،یک جور جاسوس نمایی.توهم اول این است که اصولا در حال دیدزدن هستیم؛سوژه های ما روی صفحه ی شیشه ای فقط دارند خودشان را به آن راه می زنند.آن ها به خوبی می دانند ما آن جاییم.و ما در ذهن همه کسانی هم هستیم که پشت لایه ی شیشه ای دوم اند،پشت لنزها و مانیتورها،کارشناسان فنی و هماهنگ کننده هایی که هیچ هوشی صرف نمی کنند تا تصویر ما را از ذهن شان دور کنند .آن چه می بینیم هیچ ربطی به دزدی ندارد؛به ما تقدیم شده است.توهم دوم و سوم،آن ما در قاب شیشه ای می بینیم آدم هایی در موقعیت های واقعی نیستند و نمی توانند بدون آگاهی از حضور مخاطب اجراکننده یا حتی روی صحنه بیایند .آن چه نویسنده های جوان به عنوان داده های واقعی در جست و جوی خویش هستند تا داستانی اش کنند ،بیش از این به شکل شخصیت های داستانی در الگوهای ثابت روایی درآمده است.توهم چهارم،این که ما حتی شخصیت ها را هم نمی بینیم . و توهم پنجم این که اگر به نظرتان زیادی غیر عادی نمی آید،در نهایت حتی این بازیگر ها هم نیستند که ما جاسوسی شان را می کنیم ،حتی آدم ها هم نیستند :موج های مشابه الکترومغناطیسی و جریان های یونیزه وو اکنش های شیمیایی پشت صفحه اند که فسفین ها را در قاب شبکه های نقطه ای به سمت ما پرتاب می کنند و توهم ششم،خدایا،این شبکه های نقطه ای از وسایل خانه ی ما می آیند ،ما داریم جاسوسی وسایل خانه ی خودمان را می کنیم،و صندلی ها و چراغ ها و عطف کتاب هایمان در معرض دید ما نشسته اند اما در قاب نگاه خیره ی مایی نیستند که در بحر ” کره ی جنوبی و شمالی ” و “تصاویرزنده از اردن “فرو رفته ایم؛یا با دیدن صندلی های مجلل و دست بندهای اعیانی “خانه” ی خانواده ی هاکس تیبل33 دچار این توهم شده ایم که ما داخل خانه ی خودمان ،صاحب پوسته ای از این وسایل هستیم،توهمی موذیانه ،پنهانی ،توهین آمیز.توهم هفتم،توهم هشتم،توهم بی نهایت.
منظورم این نیست که ما این حقایق درباره ی فسفین ها و بازیگر ها و و سایل خانه را نمی دانیم .فقط به راحتی انتخاب می کنیم که نادیده شان بگیریم .شش ساعت در روز.این ها بخشی از باورهایی هستند که ما مسکوت شان می گذاریم.اما از ما خواسته می شود که این بار سنگین را روی هوا نگه داریم.توهم دید زدن و دسترسی مخفیانه به هم دستی واقعی بیننده ها نیاز دارد.اما ما چگونه می توانیمروزانه ساعت ها تن به این توهم دهیم که آدم های تلویزیون نمی دانند دارند دیده می شوند و تسلیم این خیال شویم که مرزهای حریم خصوصی را شکسته ایم و از فعالیت های انسانی ناخودآگاه تغذیه کنیم؟ شاید دلائل زیادی وجود داشته باشد که این چیزهای غیر واقعی قابل هضم شده اند اما یک دلیل بزرگش این است که بی شک بازیگران پشت این دو لایه ی شیشه ای – صرف نظر از استعدادهای مختلف شان – نابغه ی تظاهر به دیده نشدن اند.نگاه کنید شهروندان برابر دوربین های تلویزیونی چطور عمل می کنند؛منقبض می شوند یا خودشان را جمع و جور می کنند .حتی سیاست مدارها هم در مقابل دوربین،شهروندند.ما دوست داریم به خشکی و نادرستی رفتار غیر حرفه ای ها جلوی دوربین بخندیم،به غیر طبیعی بودنشان .اما اگر یک بار نگاه خیره ی آن شیشه ی گرد و خالی ایستاده باشید،خیلی خوب می دانید که چقدر شما را خودآگاه خواهد کرد .مرد مزاحمی با هدفن و تخته شاسی به شما می گوید ” طبیعی بازی کنید ” .در همان حال صورت تان دور جمجمه می چرخد تا بتواند به حالتی برسد که انگار دیده نمی شود که این غیر ممکن است ،چون “تظاهر به دیده نشدن ” مثل پدرش”طبیعی بازی کردن ” عبارتی متناقض نماست.این حضور خودآگاهانه ی ناخودآگاه توهم بزرگی است که پشت آیینه های تو در توی اوهام تلویزیون وجود دارد و برای ما مخاطبان،هم زمان هم زهر است هم پادزهر.
ما روزانه شش ساعت به این آدم های بی نظیر ،کارآزموده و انگار ناپیدا خیره می شویم و این آدم را دوست داریم .با نسبت دادن به ویژگی های فراطبیعی به آن ها و میل به تقلید از آن ها؛یک جورهایی می پرستیم شان . در دنیای واقعی امثال جو بریف کیس که به طور دائم از مجموعه ای از رابطه ها به شبکه ای از غریبه ها تغییر می کند که با منافع شخصی و رقابت و تصویرهای ذهنی به هم وصل می شوند،آدم هایی که پای تلویزیون می یابیم،به ما خویشاوندی ،وحدت و دوستی عرضه می کنند اما ما آن چه را که می بینیم تکه تکه می کنیم .شخصیت ها “دوست های صمیمی” ما هستند،اما بازیگرها ورای تصور غریبه هایند،فقط تصویرند، روی کره ی دیگری زندگی می کنند.فقط با خودشان معاشرت و ازدواج می کنند،انگار بازیگرها فقط با وساطت روزنامه ها و مصاحبه های تلویزیونی در دسترس قرار می گیرند.
با توجه به مقدار ساعتی که در روز تلویزیون تماشا می کنیم و با توجه به معنای تماشا کردن ؛برای ما داستان نویس ها یا جوبریف کیس ها که دوست داریم دید بزنیم ،ضروری- و خطرناک- است که بدانیم آدم های پشت شیشه ،آدم هایی که رنگارنگ ترین ،جذاب ترین؛سرحال ترین و سرزنده ترین تجربه های روزانه ی ما هستند ،آدم هایی اند که دیده شدن را از یاد برده اند.این موضوع برای آدم های حساس مثل سم می ماند،چون با ایجادچرخه ای بیگانه ترشان می کند،و بری نویسنده ها هم ازان سمی است که نوع غریبی از مصرف داستان را جای گزین جست و جو برای داستان می کند.به مدت سیصد و شصت دقیقه در روز؛ناآگاهانه این نظریه ی ژرف برای ما تقویت می شود که مهم ترین ویژگی افراد واقعا سرزنده،قابلیت دیده شدن است و ارزش واقعی بشر نه تنها با قابلیت دیده شدن یکی است ،بلکه در این پدیده ریشه دوانده است . و مهم ترین قسمت قابلیت دیده نشدن این است که به نظر برسد حواست نیست که کسی می بیندت .این است که طبیعی رفتار کنی .شخصیت هایی که ما نویسنده های جوان و انواع و اقسام آدم های منزوی بیش از همه بررسی شان می کنیم ،برایشان دل می سوزانیم و درک شان می کنیم به خاطر نبوغ در تظاهر به ناخودآگاهی ،آماده ی تحمل نگاه های خیره شده اند و ما که مذبوحانه زور می زنیم بی اعتنا بمانیم،اطراف مترو شرشر عرق می ریزیم.
نمی توان انکار کرد که تلویزیون نمونه ای از هنر”سطحی” است .از آن هنرها که بیش از حد تلاش می کنند راضی کننده باشند .به خاطر اقتصاد شبکه های ملی و سرگرمی هایی که با حمایت مالی تبلیغ کننده ها ساخته می شوند،هدف اصلی تلویزون – که از سال 1936 که رادیو ی آمریکا برای اولین بار آزمایشش کرد تا الان هیچ کس در تلویزیون یا اطراف آن انکارش نکرده – این است که تا حد امکان دیده شدنش را تضمین کند .تلویزیون از لحاظ میزان تمایلش به جذب و لذتش ازتوجه بی سابقه ی مخاطب ها،نمونه ی اعلای هنر سطحی است.اما تلویزیون به خاطر ابتذال یا حماقتش نیست که سطحی است.البته که معمولا همه ی این ها هست ،اما این عمل کرد برای ارضای نیازش به راضی کردن مخاطب منطقی است.و نمی خواهم بگویم مخاطبان تلویزیون احمق و مبتذل اند که تلویزیون این طوری است چون آدم ها در ابتذال خیلی به هم شبیه اند و در علاقه های ناب،اخلاقی و هوشمندانه شان تفاوت های اساسی دارند.مساله در همان گوناگونی هم ساز شده است :نه بیننده ها مسوول کیفیت برنامه ها هستند و نه رسانه ها .اما ما مسوولیم ،چون کسی تفنگ روی شقیقه مان نگذاشته که بعد از خواب بیشترین وقت مان را پای تلویزیون صرف کنیم که اگر خوب به ان نگاه کنید ،برایمان خوب نیست.ببخشید که به نظر می آید دارم قضاوت می کنم ،ولی با آن روبه رو شوید:شش ساعت در روز خوب نیست .در یکی از کارگاه های دوره ی دانشگاه که خیلی سرش عذاب کشیدم ،استادعالی قدر رقت انگیز و جدی مان همه تلاشش را می کرد تا قانع مان کند که داستان و رمان باید “از هر ویژگی که تاریخ مصرف دارشان باشد”دوری کنند،چون “داستان جدی باید بی زمان باشد”آخرش هم که مل اعتراض کردیم که در اثر معروف خود او هم شخصیت ها از اتاق روشن از برق می گذرند،ماشین می رانند ؛نه تنها آنگلوساکسون حرف می زنند که به انگلیسی بعد از جنگ حرف می زنند و در آمریکای شمالی ای زندگی می کنند که با رانش قاره ای از آفرقا جدا شده ؛با بدخلقی اضافه کرد که این ممنوعیت شامل ارجاع های صریحی می شود که داستان را در”زمان حال ” سطحی و تاریخ مصرف دار می کند.وقتی فشار می آوردیم که چه چیزهای موجب این حال سطحی می شود ،گفت طبعا منظورش ارجاع به “مد روز و رسانه های وحشتناک محبوب” است. در این جا،گفتمان فرانسلی مان از هم پاشید .بهت زده نگاهش می کردیم ،کله مان را می خواراندیم ،منظورش را نمی فهمیدیم.آن قا و شاگردهایش تصور دیگری از دنیای “جدی” داشتند .بی زمانی او بسا با بی زمانی ارتباط ما فرق داشت .
اگر ضمیمه های ادبی مجلات را خوانده باشید ،بی شک شاهد جر و بحث های این چنینی بوده اید.واضح است که امروزه مولفه های کلیدی تولید داستان برای نویسنده های جوان فرق کرده است و تلویزیون در مرکز این سیلاب است .چون نویسنده های جهان صرفا هنرمندانی نیستند که ” در اشتیاق به رضایت” خواننده دنبال شکاف می گردند؛حالا ما خودمان حد و مرز مخاطب های آمریکایی را تعیین می کنیم؛زیبایی شناسی خودمان را برای راضی کردن داریم و تلویزیون شخصیت مان را شکل داده و و تربیت مان کرده.موسسان ادبی نمی توانند شکایت کننده که برای مثال؛شخصیت های نویسنده ای جهان با هم گفت و گوی جذابی ندارند،که گوش نویسنده های جهان زه زده است.شاید زه زده باشد اما حقیقت این است که طبق تجربه ی نویسنده های جوان،آدم هایی که توی اتاق می نشینند با هم مستقیم حرف نمی زنند.بیشتر آدم هایی که می شناسم ،همه یک جا می نشینند و به یک سمت خیره می شوند و بعد در زمان آگهی ها حرف هایی زده می شود،از جنس چیزهایی که شاهدان نزدیک بین تصادف ها می پرسند:توهم اون چیزی رو که من دیدم دیدی؟ و اگر بخواهیم واقع گرا باشیم ؛کمبود گفت و گو های عمیق در این داستان های “بچه گانه ” انگار چیزی بیش از تقلید از نسل خودمان است .شش ساعت در روز ،چقدر می تواند تاثیر گذار باشد؟حالا زیبایی شناسی چه کسی “تاریخ مصرف دار” است؟
پس حالا داستان نویس های آمریکایی در دهه نود که هم زمان هم در جو فرهنگی ما نفس می کشند و هم خود را وارث دوره ی پاک و ارزشمند پست مدرنیسم می دانند،گیج شده اند که چطور باید بر زیبایی شناسی آشوب تلویزیون بیاشوبند؟چگونه باید به خواننده ها تشر بزنند که فرهنگ تلویزیونی ما به فرهنگی خودخواهانه ،خود بدبینانه و پدیده ای بسیار خالی تبدیل شده است.در شرایطکه تلویزیون پیوسته دارد ویژگی های خودش و بیننده هایش را ستایش می کند؟سوال هایی از این دست را آن شخصیت خنگ دن دلیلو هم می پرسد ،سوال هایی در باره ی آمریکای سال 85 ،این طویله ای که بیش از هرجا ازش عکاسی شده.
“این طویله قبل از آنکه ازش عکاسی شود ،چه جوری بوده ؟چه شکلی بوده؟چه جوری با بقیه ی طویله ها فرق داشته ،چه جوری به بقیه شان شبیه بوده

پایان نامه
Previous Entries تحقیق رایگان با موضوع فرهنگ عامه، زندگی روزمره، مصرف کننده، کالای فرهنگی Next Entries تحقیق رایگان با موضوع جهانی شدن، مطالعات فرهنگی، فرهنگ گرایی، ایدئولوژی