تحقیق رایگان با موضوع برتراند راسل، روابط قدرت

دانلود پایان نامه ارشد

تحول و توسعه‌ي ‌علوم طبيعي و رياضيات طي اين دوره موجب گرديد تا پايه‌هاي مابعدالطبيعه و يا به عبارتي هستي شناسي مسيحي فرو پاشد و با آغاز جنبش علمي در اروپا تمامي اصول الهيات مسيحي زير سوال رفت.60 هر چند دانشمنداني كه جهش عظيم علي اروپا را آغاز كردند، نه سر ستيزه با مسيحيت را داشتند كه گاه حتي از تأثير يافته‌هاي خود بر اعتبار تعاليم مسيحي آگاهي نداشتند، به هر صورت آن چه آنان در طبيعت يافته بودند به شكلي بود كه بسياري از چنين مفاهيمي در مسيحيت را تحت الشعاع خود قرار داد.
كپرنيك (1543- 1473)61 ستاره شناس لهستاني ثابت كرد كه نه تنها زمين در مركز كائنات نيست بلكه خود مانند بسياري از اجرام فضاي بر گرد خورشيد مي‌گردد و كپلر (1630- 1571)62 آلماني اثبات كرد كه مسير حركت اجرام سماوي بيضوي است و نيوتون (1737 -1643)63 فيزيكدان كه شهرتي بيش از ديگران دارد، قانون حركت اجرام قضايي را كشف كرد.64
به اين ترتيب بنيان‌هاي انديشه كليسايي در باب جهان فرو ريخت و در كنار آن شوق به كشف قوانين طبيعت در اروپا زاده شد. رياضيات، نجوم، فيزيك و مكانيك همه به عنوان علوم نوين در مركز توجه علمي دانشمندان قرار گرفتند و به اين ترتيب توجه و تكامل علوم طبيعي موجب گرديد تا تصورات كيفي به نظام هستي رنگ باخته، عالم هستي به مجموعه‌اي از ذرات و اجزايي بدل گردد كه با دقت رياضيات و بر طبق قوانين ساده و عام و قابل كشف علم مكانيك در حال حركتند. اين چنين الگويي است كه در نگاه متفكرين عصر روشنگري مبنايي براي باز تعريف روابط اجتماعي قرار گرفت. از نگاه آنان انسان نيز در جهان اجتماعي چونان ذره‌اي، در حال حركت و برخورد با ساير ذرات است، حركتي كه قوانين آن قابل شناخت و كشف است. اين الگو مبناي هستي شناسي – معرفت شناسي عصر روشنگري را پديد آورد و بر چنين مبنايي است كه مفهوم عقلانيت مدرن شكل‌بندي شد. عقلانيت عصر روشنگري بر مبناي فهم دكارتي امكان فهم را از طريق كشف قوانين موجود در روابط ميان پديده‌ها ممكن مي‌داند.65
با ذكر اين مقدمه اكنون به بحث اصلي يعني تحول مفهوم قدرت باز مي‌گرديم. اگر به تاريخ انديشه‌هاي در موضوع قدرت توجه شود، بر مبناي تمايز هستي شناسانه‌اي كه اشاره شد امكان تفكيك و تمايز ميان سه برداشت تاريخي از مفهوم قدرت به وجود مي‌آيد. در برداشت‌هاي پيشا مدرن يعني آن چه به نوعي از آغاز زندگي سياسي بشر بوده تا عصر روشنگري و حتي در انديشه‌ ديني مسيحيت، با اتكاي بر هستي شناسي كيهاني، قدرت مبدأ و منشأ مافوق طبيعي داشته و موهبتي از جهان ديگر معرفي مي‌شد. اين در حالي است كه در انديشه‌ي روشنگري با به چالش كشيدن هستي شناسي كيهاني به طور كلي و مابعد الطبيعه عمدتاً مسيحي به صورت خاص مبدأ و منشأ قدرت از آسمان‌ها به زمين كشيده شد و چونان پديده‌اي طبيعي قابل شناخت و قانونمند دانسته شد. پديده‌اي كه مي‌توانست موضوعي براي شناخت و كشف قوانين آن قرار گيرد و از قبل اين شناخت، روابط مبتني بر آن تعريف گردد. سومين برداشت مبتني بر نقدي است كه جريان‌هاي پسامدرن بر صورت بندي عصر روشنگري از معنا و مفهوم قدرت ارايه كرده‌اند. در اين معنا اين گروه با گسست هستي شناسانه – معرفت شناسانه از دوران پيش از خود به بازسازي نظري مفهوم قدرت در معناي زميني آن پرداخته‌اند.
شايد چنين نگاهي است كه كساني چون استوارت. آر كلگ66 را وا مي‌دارد تا دو خط سير متمايز را در معناپردازي براي قدرت زميني معرفي كنند. در خط سير اصلي از نگاه او، قدرت بر پايه‌هاي معنا بخش عصر روشنگري و مدرنيته تعريف مي‌گردد و در اين معنا استمراري از مفاهيم كلي و مرتبط را در سلسله‌اي از نظريات مي‌بيند كه از هابز67 آغاز و تا لوكس68 ادامه مي‌يابند. اما در خط سير گسست، تمايز از گسست معرفت شناسانه‌ي ميشل فوكو آغاز مي‌شود. از اين روست كه مجموعه‌اي از نظريات كه از فوكو آغاز شده و در انديشه‌هاي فرا ساختارگرايان، فرا ماركسيست‌ها و فرا مدرنيست‌ها ادامه مي‌يابد در كنار يكديگر قرار مي‌گيرند. تصوير تحول مفهوم قدرت بي شك با اين دگرگوني‌هاي نظري همگام بوده به گونه‌اي كه درك نقاط كانوني در معناپردازي براي قدرت بايد ضمن شناخت و تحليل برداشت مسلط و مفاهيم مشتركي باشد كه هر يك از اين دو سير را در پيوستاري مرتبط با هم قرار مي‌دهد. به اين ترتيب است كه چه بنا به توالي زماني و چه تقدم نظري نخست بايد سير اصلي مورد تحليل قرار گيرد و بحث را بي ترديد بايد از ارايه تصوير هابز از قدرت آغاز كرد.
از ميان متفكرين عصر روشنگري توماس هابز (1679 – 1588) نخستين كسي است كه به صورت مدون سعي در ارايه انديشه‌ي خود در باب سياست و قدرت مي‌كند. مختصات تفكر او به نحوي است كه مي‌توان به صورت صريح هستي شناسي – معرفت شناسي آن عصر را كه تحت تأثير گسترش شگرف علوم طبيعي شكل يافته بود را مشاهده كرد. او در كتاب خود يعني لوياتان يا جوهر، صورت و قدرت كليسايي و مدني روش رياضي را درباره‌ي سياست اعمال كرد.69
به همين جهت است كه تصوير او از انسان و جامعه همان چيزي است كه الگوبرداري از علوم طبيعي محرك ايجاد آن بود. جامعه در نظر او مجموعه ذرات (انسان‌ها) است كه حال حركتند و همواره بر يكديگر برخورد كرده و بر يكديگر نيرو وارد مي‌كنند. حميد عنايت در شرح آن چه كه هابز از زندگي اجتماعي بشر توصيف مي‌كند مي‌نويسد كه در انديشه‌ي هابز آدميزادگان به حكم ضرورت خود پرستند و هرگز به راستي در غم يكديگر نيستند زيرا مصلحت هر كس امري است كه فقط موافق ميل اوست و همه‌ افراد بشر از نظر توانايي‌هاي بدني و ذهني با يكديگر برابرند و اختلاف ميان آنها چندان نيست كه سبب تمايزي بزرگ شود. در نتيجه برابري در توانايي‌هاي ذهني و بدني سبب برابري اميدها و آرزوهاي افراد مي‌شود به نحوي كه ا گر دو تن آرزومند چيزي باشند و هر دو نتوانند از آن برخوردار گردند دشمن يكديگر مي‌گردند و در رقابت براي دست يافتن به آن مي‌كوشند تا يكديگر را از ميان برند يا اسير اراده‌ خود كنند اين امر افراد را به يكديگر بد گمان مي‌سازد و بد گماني هر كس را وا مي‌دارد تا براي ايمن داشتن خود در پي تسلط بر افراد ديگر برآيد.70
با چنين ديدي نسبت به انسان و حيات جمعي است كه هابز عنصر مشترك تمامي آدميان را در درجه‌ي نخست خواستي هميشگي و بي قرار در جستجوي قدرت و باز، قدرت مي‌داند و از نگاه وي اين ميلي است كه فقط با مرگ فرو مي‌نشيند و در توجيه‌اش اين تلاش دايمي براي قدرت مي‌گويد كه دليل اين امر آن نيست كه شخص لذتي بيش از آن چه كه به دست آورده است مي‌جويد و با قدرت معتدل نمي‌تواند خرسند باشد. بلكه آن است كه او نمي‌تواند قدرت و وسيله‌ي موجود خود را براي خوب زيستن حفظ كند مگر آن كه قدرت بيشتري را به دست آورد.71
از اين جاست كه هابز وارد تعريف قدرت مي‌شود و آن را به صورت «ابزار موجود هر كس براي كسب خيري آشكار در آينده» توصيف مي‌كند. آن چه در اين تعريف از قدرت نهفته است، نخست ابزار بودگي صرف قدرت در انديشه‌ي هابز و ديگري اين است كه برداشت از خير در نظر هابز آن چيزي است كه در روابط اجتماعي كسب مي‌شود يعني خير حاصل برخورد با ديگران است.
درك دقيق‌تر از مفهوم قدرت در انديشه‌ي هابز، منوط به فهم تقسيم‌بندي و بيان منابع آن در نگاه اوست. از نظر او قدرت بر دو نوع است: طبيعي و ابزاري. قدرت طبيعي عبارت است از برتري قواي بدني و ذهني و قدرت‌هاي ابزاري آنهايي هستند كه يا به واسطه همين قوا يا به حكم بخت و طبيعت به دست آمده و وسايل و ابزارهاي براي رسيدن به قدرت بيشتر باشند چون ثروت و شهرت. 72
جدايي از اين بحث كه براي هابز حاكميت و تعيين اقتدار عالي در كشور مسأله است، نوع نگاه او به موضوع موجب شده تا آن چه را به عنوان منابع براي قدرت مطرح مي‌كند وجهي قابل اندازه‌گيري داشته باشند.
تعريف عامليتي و حاكميت محور از قدرت كه مبدأ آن به صورت مدون در انديشه‌هاي هابز مطرح شده است، ساختاري بود كه براي دوره‌اي طولاني بر مفهوم پردازي از قدرت سايه افكنده و حتي كساني هم كه برخي از نظرات او را نمي‌پذيرند، باز بر روش و مباني او عمل مي‌كنند. صورت ارائه شده توسط هابز با تأكيد بر ماهيت علي، ذره‌اي و مكانيكي روابط قدرت اثر خود را بر انديشه‌هاي مدرن باقي گذاشت. اثري كه همچنان در قالب تأكيد بر حركت نخستين و علل اوليه در نگاه رفتار گرايان قابل مشاهده است. به اين جهت است كه اگر باز به تعاريف ساير نظريه پردازان توجه شود، در عين حالي كه نقاط تمايز ميان آنها قابل مشاهده است.73
اما همچنان در كانون‌هايي وجود دارد كه به اتكاي آنها به توان آنها را در پيوستاري منظم و تاريخي قرار داد. نكته‌اي كه بايد بدان اشاره شود اين است كه هر چه از دوران هابز دورتر مي‌شويم ديگر كمتر مي‌توان آثار انديشه‌هاي هستي شناسانه – معرفت شناسانه‌ي عصر روشنگري را مشاهده كرد. اين در حالي است كه صورت بندي واسط يعني مفهوم عقلانيت در ساختارهاي معنايي در حال گسترش بوده و كم كم شاهديم كه بسياري از مفاهيم بر اتكا به آن هستند كه تعريف و توصيف شده‌اند.
جان لاك (1704-1633)74 يكي از متفكراني است كه به لحاظ زماني نزديك به دوران هابز است. اما او بر خلاف هابز نخستين كسي است كه اتكاي تعريف خود را از قدرت بر مفهوم عقلانيت استوار ساخت. از نگاه او قدرت سياسي عبارت است از حق وضع قوانين با مجازات مرگ و به تبع آن مجازات‌هاي سبك‌تر، براي ايجاد نظم و پاسداري از مالكيت و به كار گرفتن نيروي جامعه در اجراي آن قوانين و در دفاع از كشور در برابر تجاوز و گزند بيگانگان و اين همه جز خير عمومي نيست. سياق اين تعريف با آن چه هابز از قدرت بيان مي‌كرده متفاوت است اما كانون اصلي ارتباط آنها تأكيد بر مفهوم نظم در جامعه است، مفهومي كه پيش از اين اشاره شد حاصل الگوي رياضي – مكانيكي جامعه است. او نيز چون هابز جامعه را همچون مجموعه‌اي از اجزا و ذرات متحرك مي‌بيند و قدرت هم حاصل روابط ميان اين مجموعه است.
هر چند اين دو تن از نخستين كساني هستند كه به صورت مدون و مشخص به تعريف قدرت پرداخته‌اند اما در مجموعه‌اي كه به عنان سير اصلي نظريه‌هاي قدرت مطرح شده نام‌هاي بسياري ديگر هم وجود دارد كه هر يك بنا به مختصات و مفروضات خود به ارايه تعاريفي از قدرت پرداخته‌اند. سير انديشه‌هاي سياسي مملو از تعاريف و تعابير ديگري است كه براي قدرت آمده است كه پرداختن به آنها فراتر از آن چيزي است كه هدف اين پژوهش است. آن چه در ادامه مي‌آيد برخي از تعاريفي است كه در فاصله‌ي بين نظريه هابز و لوكس ارايه شده‌اند، تعاريفي كه ويژگي‌هاي سير اصلي نظريه پردازي قدرت را مي‌توان از ميان آن‌ها استخراج كرد.
برتراند راسل75 بر اين عقيده است كه قدرت را مي‌توان بر اساس آثار و نتايجي كه از آن حاصل مي‌شود سنجيد. او در كتاب خود با عنوان قدرت: تحليل اجتماعي جديد،76 در مثالي ساده براي تعريف قدرت بيان مي‌كند: اگر دو فرد در نظر گرفته شوند، كسي قدرتمندتر است كه در مقايسه با ديگري به آثار و نتايج بيشتري دست يابد. در اين تعريف به نظر مي‌آيد صورتي ديگر از آنچه كه هابز طرح كرده مورد نظر باشد. اما باز در نهايت اين تعريف به اين نكته مي‌رسد كه قدرت عبارت است از هر آن چه در اجتماع از برخورد با ديگران كسب مي‌شود. 77
ماكس وبر78 به عنوان يكي از برجسته‌ترين محققان جامعه شناسي و سياست در تعريف قدرت مي‌نويسد كه قدرت امكان خاص يك عامل به خاطر داشتن موقعيتي خاص در روابط اجتماعي است كه بتواند گذشته از پايه اتكاي اين امكان خاص، اراده‌ي خود را با وجود مقاومت به كار بندد و رابرت دال79 نيز از قدرت به رابطه‌اي ميان بازيگراني ياد مي‌كند كه در آن، بازيگري، بازيگر ديگر را به عملي وا مي‌دارد كه در غير اين صورت آن عمل را انجام نمي‌داد. براي لاسول80 قدرت عبارت است از مشاركت در تصميم‌گيري و رابطه ميان، ميان فردي و هانس مورگنتا81 قدرت سياسي را رابطه‌اي رواني ميان كساني مي‌داند كه آن را اعمال مي‌كنند و آنهايي كه قدرت بر آنها اعمال مي‌شود و اين قدرت به گروه نخست اين امكان را مي‌دهد كه برخي رفتارهاي گروه دوم را كنترل كنند. 82
جداي از اين

پایان نامه
Previous Entries تحقیق رایگان با موضوع فناوری اطلاعات، صورت و معنا، ارزش افزوده، روابط قدرت Next Entries تحقیق رایگان با موضوع روابط قدرت، علم ارتباطات، عامل قدرت