تحقیق درمورد مسئله معنا، مرکز عالم

دانلود پایان نامه ارشد

استانداردي براي نظم هاي عمومي طبيعت فراهم مي‌سازيم.(19)
ظاهراً تغييرات گرامري از قاعده و فرمول مشخصي پيروي نمي کند و صرفاً به اين بستگي دارد که در چه قالبي يا به تعبير ويتگنشتاين در چه بازي زباني قرار گيرد. در واقع گرامر بايستي نقش توصيف گر داشته باشد، نه نقش تبيين گر. گرامر به ما نمي گويد زبان براي تاثيرگذاري بر انسانها يا براي آنکه قصد خود را مطرح کند، چگونه بايد ساخته شود. گرامر صرفاً کاربرد نشانه ها را توصيف مي کند و به هيچ وجه چيزي را تبيين نمي کند. از نظر او قواعد گرامري اموري دلخواهانه، انتخابي يا فردي نيستند. در عين حال به‌هيچ وجه قواعد گرامر پيرو قوانين ثابت، قطعي و مستدل نمي‌باشند و نمي‌توانيم براساس دلايل متقني آنها را بپذيريم يا حذف کنيم. به تعبير ديگر معقوليت قواعد گرامري پيروي از بعضي اصول بديهي يا قطعي يا مستدل نيست، زيرا چنين اصولي وجود ندارند وگرامر با نوعي امر غير‌تحکمي50 قرابت و هم‌ساني دارد(20) شايد بتوان اين تغييرات را مانند تغيير مفاهيم “فضا” و “زمان” در فيزيک جديد و نظريه نسبيت انيشتين در مقايسه با فيزيک نيوتن يا “فضا” در هندسه ريمان در مقايسه با هندسه اقليدس دانست. همانطور كه در مورد هر يك از نظريه هاي رقيب، در حوزه‌هاي مختلف معرفت بشري، نمي توانيم با قطعيت ادعا کنيم يکي درست وديگري غلط است، در تغييرات گرامري هم گويي با دو فضاي کاملاً متفاوت که قابل مقايسه نيستند، روبرو مي شويم. گرامر فضاي جديد را توصيف مي کند و به ما نشان مي دهد چطور چيزي را معنا کنيم، نه اينکه مطلبي در مورد حقايق جديد را بر ما مکشوف کند.
موضوع تمايز بين گزاره هاي ترکيبي و تحليلي ناشي از همين اشتباه است که تصور مي شود، امري ضروري و حقيقي در عالم وجود دارد. ويتگنشتاين به شدت از به کار بردن چنين ادبياتي پرهيز مي کند. اينکه گزاره هايي مثل “مجردها کساني اند که ازدواج نکرده اند”يا ” سفيد روشن تر از سياه است” را گزاره هاي تحليلي يا به تعبير کانت “ترکيبي ماتقدم”51 در نظر گيريم، با اين توجيه که آنها گزاره هاي ضروري اند و گزاره هاي غير ضروري را ترکيبي بدانيم، مبتني بر اين پيش فرض غلط است که نقش خاصي را براي گزاره ها از جنبه ضروري بودن يا غير ضروري بودن قايل هستيم، در حالي‌که تمايز بين گزاره ها از هيچ اصل قطعي يا امري حقيقي خارجي پيروي نمي کند. درست مثل اينکه يکبار از يک مفتول فلزي براي اندازه گيري عمق استخر استفاده مي کنيم و بار ديگر خود اين مفتول را مورد ارزيابي و اندازه گيري قرار مي‌دهيم. اين بستگي به کاربردي دارد که مورد نظر شماست وگرنه در ذات مفتول چيزي به عنوان اندازه گيري نهاده نشده است. گزاره هايي که به‌نظر ضروري مي آيند، حقيقت غيرقابل تغيير و قطعي را در عالم بيان نمي کنند. به تعبير ويتگنشتاين هر ضرورتي که در عالم وجود دارد، ناشي از سايه گرامر ماست که بر عالم افکنده شده است. او تاکيد مي کند، ارتباط زبان با ضرورت ذاتي صرفاً مربوط به يک قاعده غيرتحکمي(گرامري) است. اين تنها چيزي است که آدمي مي تواند از اين ضرورت ذاتي در گزاره بيرون کشد.(21)

3-2- معقوليت و سوليپسيسم52 يا تنهاخودباوري

مهم‌ترين خطر سوليپسيسم يا تنهاخودباوري اينست که مسئله معناداري و معقوليت در قفس تنگ و متزلزل نفس يا باورهاي فردي گرفتار مي شود و دايره معقوليت مفاهيم و گزاره ها بسيار محدود مي‌شود. امکان گفتگو و تفاهم در مورد معقوليت باورها و ديدگاههاي مختلف به کلي از بين مي رود و اينها اموري فردي، انحصاري و غيرقابل بيان و دفاع مي‌شوند.
آيا ويتگنشتاين پيرو نوعي سوليپسيسم يا تنهاخودباوري بوده است؟ آيا او همه لوازم چنين تفکري را مي پذيرفته است؟ به مرور خواهيم دانست ويتگنشتاين صرفاً در اولين مراحل تفکرش مجبور به استفاده از اين واژه مي شود و البته در مراحل بعدي تفکرش حتي چنين استفاده‌اي را نابجا مي‌داند.
بحث تنها خودباوري با موضوع “نفس” و “روانشناسي” ارتباط وثيقي دارد. ويتگنشتاين اذعان مي دارد که “نفس” را قسمتي از جهان نمي داند بلکه آنرا مانند چشمي در نظر مي گيرد که از طريق آن مي توان جهان را ديد، اما خودش ديده نمي شود و جزيي از جهان نيست.(22)
او در بحث نفس از شوپنهاور تاثير پذيرفته است . شوپنهاور معتقد بود نفس يک وجود متعال است و همچون ساير اشياء، جزيي از دنيا نمي باشد و تاکيد داشت نفس جايگاهي ناديدني دارد.(23)
ويتگنشتاين معتقد است كه در مورد نفس نمي توان سخن گفت، زيرا پديده اي مانند ساير پديده ها در عالم نمي باشد. نفس فقط خودش را نشان مي دهد. در کتاب رساله در مورد نفس مي گويد: “من جهان خود هستم”53 و اين نوعي سوليپسيسم است.(24) ظاهراً ويتگنشتاين زندگي را جز جهان خودش نمي داند و اين شايد همان سوليپسيسم يا تنهاخودباوري افراطي باشد، در حالي‌که به نظر چنين نمي‌آيد. اگر چه ويتگنشتاين بين سالهاي 1915 تا 1919 به هنگام نوشتن يادداشتهايش در رساله، ظاهراً از نوعي تنهاخودباوري طرفداري مي کرده است، اما اين گرايش به مرور تعديل و در نهايت مورد نقد جدي وي قرار مي گيرد.(25)
هکر مي?گويد ويتگنشتاين در گرايشش به “تنهاخودباوري” چندين مرحله را طي مي‌کند:
در اولين مرحله او به “تنهاخودباوري” گرايش داشت اما اين تفكر را بين سالهاي 1929 تا 3/1932 نقد مي‌كند كه در يادداشتهاي جمع آوري شده توسط مور و در کتاب ملاحظات فلسفي آورده شده است.(26)
دومين مرحله که به خطاهاي ايده آليسم(27) به طور کلي و “تنهاخودباوري” به طور ويژه مي پردازد، مربوط به سالهاي 1933 تا 1936 است که در کتاب آبي54 و بعضي يادداشتهايش وارد شده است.
سومين مرحله که به برهان زبان خصوصي، يا نفي زبان خصوصي معروف است، در کتابهاي تحقيقات فلسفي و برگه‌ها آمده است. به نظر مي‌رسد كه در هيچ يک از اين مراحل ويتگنشتاين به لوازم و نتايج “تنهاخودباوري” پاي بند نبوده است و صرفاً از آن استفاده ابزاري مي‌کرده است. اگر بخواهيم مباني و لوازم اين ديدگاه را خلاصه کنيم، مي‌توانيم اشاره کنيم که آنان معتقد بودند:
الف- فقط جهان خود و احساسهاي خود واقعي اند. طبيعتاً وجود موجودات ديگري که سرشتي مشابه “من” و اعتقاداتي مشابه “من” داشته باشند، منتفي مي شود. نتيجه اين تفکر شک معرفتي خواهد شد.
ب- اظهارات، جملات و واژه ها فقط براي خود من معنا دارد و هيچ کس ديگري نمي تواند آنها را بفهمد. اين موضع نيز منجر به شک معناشناختي مي شود.(28)
روشن است که ويتگنشتاين به هيچ يک از اين دو معتقد نبوده است. و به طور شفاف در آخرين اثرش اعلام مي کند که هرگونه شک معرفتي بي وجه است و صرفاً زماني چنين شکي اتفاق مي افتد که فرد در “بازي شک” قرار گيرد و قواعد اين بازي را رعايت کند. از جمله اين قواعد اينست که باورهاي مبنايي که مورد پذيرش همگاني است را بپذيرد. (29) ويتگنشتاين در آثار متعددي شک معناشناختي را نيز رد مي کند. مهم ترين تجلي موضع شديد او در مقابل شک معناشناختي در استدلالهاي او بر عليه زبان خصوصي به وضوح ديده مي‌شود.
ويتگنشتاين از زبان “تنهاخودباور” مطرح مي کند که هرجا چيزي به واقع ديده مي‌شود، همواره چيزي است که من آنرا مي‌بينم.(30) در اين رابطه او با چندين مشکل که ناشي از چنين تفکري است، اشاره دارد. اينکه هر جا و هر چيزي ديده مي شود همان است که من مي بينم، نتيجه اش اين مي شود که “من مرکز عالم مي شوم و تمايل مي يابم که به وجود ديگر اذهان شک کنم” به تعبير ديگر “ما هرگز آنچه کسي ديگر مي بيند را نمي دانيم” يا “ما هرگز آنچه کسي ديگر رنگ آبي مي نامد را رنگ آبي نمي‌دانيم”، زيرا امکان هر نوع تجربه اي مثل “ديدن آنچه ديگري مي بيند” منتفي مي شود. با چنين رويکردي حتي خداوند هم نمي‌تواند آنچه را من مي بينم ببيند!
ويتگنشتاين موضع گيري جدي خود را در مقابل تنهاخودباوري در اين نوع از عبارتها ظاهر مي سازد.” منشاء اشتباه آنها در گرامر واژه “من” است.”(31) در واقع اگر استفاده و فهم گرامر واژه “من” به‌خوبي انجام نشود، هرگونه معناداري و معقوليتي منحصر به تشخيص هر “فرد” به طور مستقل و مجزا خواهد شد و امکان هر نوع معرفتي منتفي خواهد شد. بنابراين از اصطلاح گرامر عميق زبان براي رفع بعضي از سوء تفاهمات در مورد اين مکتب استفاده مي‌کند. او معتقد است که بين کاربرد واژه “من” در گزاره هايي مانند “من بازويم شکسته است” ؛ “من شش سانتيمتر بلند شده ام” و “ورمي روي پيشاني دارم” با کاربرد واژه “من” در گزاره هايي مانند “من فلان چيز را مي بينم يا مي شنوم” و “من سعي مي کنم بازويم را بالا بکشم” يا “من فکر مي کنم هوا باراني خواهد شد” يا “من سردرد دارم” تفاوت فاحشي وجود دارد. در گزاره هاي نوع اول، بايستي فرد خاصي تشخيص داده شود و سپس صفات شکستن يا بلند شدن قد و غيره بر آن شخص خاص يا “من” تطبيق داده شود. در حالي‌که در دومي اينطور نيست و اساساً در دومي “من” به عنوان “فاعل” نقش ايفا مي کند، يعني وقتي “من” به کار مي‌رود و مي‌گويد من مي‌بينم يا مي‌شنوم يا فکر مي کنم يا درد دارم، صفات ديدن، شنيدن، فکر کردن و درد داشتن قابل تطبيق بر “من” نمي باشد و معنا ندارد چيزي که خودش کننده فعل است چنين صفاتي را (بعد از اينکه فاعل آنها بود) بر خود اين فاعل تطبيق دهد. به تعبير ديگر چنين نيست که “من” خاصي داشته باشيم که صفات بر آن تطبيق مي شود و “من” ديگري داشته باشيم که اين خصوصيات را تشخيص مي دهد و اين “من” دوم امري غيرجسماني باشد که جايگاهش در بدن ماست. اين يکي از خطاهاي بزرگ دکارت در جمله معروفش است که مي‌گويد: “من مي انديشم، پس هستم”55 واز اين طريق تلاش مي کند “بدن” و “روح” را ثابت کند. بدين ترتيب ويتگنشتاين مبناي تفکر دکارت را که هم سنخ با تنهاخودباوري است زير سوال مي‌برد.(32)
ويتگنشتاين از زاويه ديگري سعي مي کند نگاه تنها خودباوري را توجيه کند. اين که قانع کننده ترين بيان آنان اينست “وقتي چيزي ديده (واقعاً ‌ديده) مي شود، هميشه اين منم که آن را مي بينم”.(33) او منظورش اينست که سوليپسيسم را فقط اين گونه مي توان توجيه کرد که وقتي “من لکه اي آبي را مي بينم”، فرد ديگري نمي تواند بگويد، واقعاً من چه مي بينم. اگر او نيز لکه اي آبي مي بيند، او لکه آبي را از نگاه خود مي بيند. لذا منظور سوليپسيسم از “نمي‌دانم او چه مي بيند” در واقع اين است که “نمي دانم او به چه نگاه مي کند” و آنچه او نگاه مي کند پنهان است و او نمي تواند آن را به ما نشان دهد، در “ذهن” اوست. و شيئ ديده شده در سر او يا در اوست و به هيچ وجه من نمي توانم سرم را در سر او فرو کنم يا ذهنم را در ذهن او فرو کنم تا متعلق واقعي و بي واسطه ديدن او متعلّق و بي واسطه ديدن من هم بشود. راه رهايي از اين سردرگمي اينست که بين گفته هاي “نمي دانم او چه مي بيند” و “نمي‌دانم او به چه نگاه مي کند” تفاوت گرامري قائل شويم. از طرف ديگر ويتگنشتاين ادعاي چنين تجربه‌اي را شرم آور مي داند. اينکه به کسي بگويم تجربه من تنها تجربه واقعي است، در نتيجه او نيز پاسخ مي دهد که او نيز همين را در باره تجربه اش مي‌گويد و ادامه آن به جر و بحثي احمقانه منجر مي شود. همچنين در موارد بسياري که براي کسي که درد دارد دلسوزي مي کنيم، مي توان اين سوال را پرسيد اگر سوليپسيسم را بپذيريم چطور مي توانيد باور کنيد که او درد دارد و چطور اين واژه ها اساساً معنا مي تواند داشته باشد؟ اگر امکان هيچ شاهد و قرينه اي وجود نداشته باشد، چطور اين موارد را و اين احساس همدردي ها را مي توان توجيه کرد.(34)
ويتگنشتاين رويکرد “تنهاخودباوري” را نمي‌پذيرد. آنها مدعي‌اند، اگر کسي بگويد “من درد دارم”، درد داشتن او با فرد ديگري که مي گويد “من درد دارم” متفاوت است، در واقع هيچ کس نمي تواند درد ديگري را درک کند و بفهمد. هرکس “درد” منحصر به فرد خودش را دارد. مالکوم ديدگاه آنان و موضع گيري ويتگنشتاين را به خوبي جمع بندي مي کند و مي گويد كه سوليپسيسم در واقع بين دو نوع داشتن يا مالکيت تفاوت مي گذارد. در اين صورت بايستي درد داشتن در “من درد

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درمورد جهان خارج، دستور زبان، صدق و کذب Next Entries تحقیق درمورد دستور زبان، صدق و کذب