تحقیق درمورد صدق و کذب، دستور زبان، جهان خارج، اصل موضوع

دانلود پایان نامه ارشد

مي‌ناميد و تصاوير بدست آمده از اين عالم را خارج از مکان و قيد زمان و اموري جاودانه و ابدي مي دانست و به اشياء موجود در عالم مثل صورتها و ايده ها27 اطلاق مي کرد.(15) از همين نقطه نظر بود که افلاطون معتقد بود مي توان امور واقع ضروري يا مثلها يعني اشياء غير زماني‌مکاني، متعالي و ثابت را درک کرد.بدين ترتيب باب بحث بديهيات و حقايق ضروري باز شد که بعدها توسط ارسطو در قالب بحثهاي دقيق منطقي و فلسفي تبيين شد.
همين بحث در اگوستين تحت عنوان حقايق ابدي که قسمتي از روح الهي بود، مطرح شد يا در دکارت به عنوان انساني که مخلوق خداوند است اما مي‌‌تواند مستقل از فکر الهي خلق کند و حقايق ضروري را به وجود آورد و در کانت با شرح‌وتدوين حقايق يا مصاديق ترکيبي ماتقدم مطرح شد.
ويتگنشتاين در همه دورانهاي فکريش اين نوع نگرش شناخت گرايانه و معرفت شناسانه در مورد فلسفه را بهم مي ريزد. او به هيچ وجه قائل به امور بديهي‌و ضروري نيست.(16) از نظر او همه گزاره‌هاي ضروري مانند گزاره “هر سرخي سرخ است” توتولوژي يا اين هماني اند. توتولوژيها نه چيزي را بيان مي کنند و نه چيزي را شرح مي دهند. آنها نه قوانين فکر بشر را شرح مي‌دهند و نه قوانين خالص فوق فيزيکي ماهيات انتزاعي را بيان مي‌کنند. آنها هيچ يک از خصوصيات کلي عالم را شرح نمي دهند. اساساً ريشه بسياري از گمراهيها و اشتباهات در همين بحث اثبات نظام اصل موضوعه منطق و قياس است.(17) از نظر او در حوزه منطق بحث صدق و اثبات،کاربرد معرفتي براي شناخت عالم خارج ندارد و صرفاً بحثي قراردادي است. در گزاره هاي منطقي بخاطر استفاده از علايم و نشانه‌هاي28 قراردادي در محاسبات منطقي به قدري مسئله صدق گزاره هاي منطقي تنزل مي‌يابد که اصولاً هيچ صدقي را نشان نمي دهد. منطق حوزه اي نيست که بتوانيم با کمک گرفتن از علايم ونشانه هايش عالم را تبيين کنيم بلکه آنچه در منطق تبيين مي شود،راجع به ماهيت اجتناب ناپذير همين علايم و نشانه هاست و ربطي به عالم خارج ندارد. بنابراين گزاره هاي منطقي همچون داربست هاي عالم است که هدفشان نشان دادن ويژگيهاي منطقي، صوري زبان و عالم خارج مي‌باشد.(18)
البته اين ديدگاه ويتگنشتاين در مراحل بعدي تفکر او پيراسته تر و موجه تر مي شود و بحث ماهيت تبديل به مشابهت خانوادگي(19) مي شود. در واقع ماهيتي که امر ثابت و قطعي و ماورايي تلقي مي شد تبديل به امور مشترک و مشابه در خانواده هاي زباني مي شود.
ويتگنشتاين در سه زمينه از فرگه و راسل تاثيرپذيرفت. اول اينکه بين زبان و واقعيت ارتباط وجود دارد و بايستي بدنبال روشهايي بود تا زبان بتواند با قلابهايش واقعيت را صيد کند. دوم فلاسفه براي حل مشکلاتشان نيازمند زبان ايده آل همچون کتاب اصول رياضيات(20) هستند (اين نگرش متعلق به دوران اول تفکر فلسفي ويتگنشتاين مي شود). سوم بايد بين سطح دستور زبان و سطح عميق تر منطقي آن تفاوت گذاشت و معناي واقعي در اين دومي با سطح عميق تر منطقي وجود دارد. (اين نگرش در همه مراحل تفکر فلسفي او بويژه در مرحله دوم وجود داشته است)
نگرش ويتگنشتاين به گزاره به کلي با فرگه و راسل متفاوت بود. هيچ گاه او مفهوم واقع گرايي افراطي گزاره را که فرگه و راسل سخت بدان پاي بند بودند را نپذيرفت. گزاره يک شيئ پيچيده29 با ارزش صدق دايمي نمي‌باشد. گزاره يک علامت_گزاره30 است که صرفاً ارتباطي تصويري31 با عالم برقرار مي کند و اصالتاً توصيف يک وضع ممکن از امورات مي‌باشد. برخلاف نظر فرگه که بين انواع اسامي صرفاً معنا دار و اسامي معنادار و قابل ارجاع تفاوت قايل بود، ويتگنشتاين چنين تمايزي را که بر مبناي کامل بودن يکي و ناقص بودن ديگري است، نمي پذيرد. از نظر او همه اسامي ناقصند و تنها مي توانند به طور معناداري در يک قاعده نحوي_منطقي32 قرار بگيرند و اساساً اشياء در عالم خارج آن چنان تودرتو و بهم پيچيده‌اند که نمي توان حقايق منفرد و واحدي از آنها استخراج کرد. برخلاف فرگه معتقد بودکه مفهوم يک گزاره حالتي از نمايش ارزش صدق نيست بلکه مفهوم ذاتاً به امکان33 ربط دارد،يعني داشتن مفهوم عبارت است از نشان دادن امکاني از نظم اشياء در وضعي از امور، به طوريکه اگر اين نظم حاصل شود، گزاره صادق است و در غير اينصورت کاذب مي‌باشد.” يک گزاره نشان مي دهد، اشياء اگر صادق باشند، قوام مي يابند. اين همان مفهومش است”.(21)
اگرچه مسئله اصلي ويتگنشتاين در مرحله اول تفکرش تطبيق زبان با واقعيت و يافتن زبان ايده آل بود و اين زبان را در قالب گزاره هاي علوم طبيعي قابل تحقق مي دانست و همچنين ردپاي نظريه اتميسم منطقي راسل در کتاب رساله(22) مشهود است، “گزاره، به معناي خود را نشان مي‌دهد. گزاره نشان مي‌دهد که اگر صادق باشد، وضع اشيا نسبت به هم چگونه است و مي‌گويد که وضع اشيا نسبت به هم بدين گونه است.” با وجود اين او تأکيد داشت که “گزاره‌ همه گلها زرد يا قرمز هستند، خود به خود طنيني واضح ندارد” (23). بنابراين او برخلاف نظر راسل معتقد بود اگر اين گزاره صادق باشد، تصادفي صادق شده است. اينطور نيست که گزاره ها ضرورتاً صادق يا کاذب باشند بلکه قابليت دو قطبي دارند،يعني هم ظرفيت کذب و هم ظرفيت صدق دارند. برخلاف راسل معتقد نيست بتوان زبان جديد کاملاً متفاوتي را ايجاد کرد زيرا چنين امري امکان پذير نيست. اصولاً زبان طبيعي بشر ظرفيت پذيرش هر مفهومي را دارد.(24) بنابراين از نظر او گزاره هاي اساسي و زيرين صرفاً مدل و تصويري از واقعيتند نه خود واقعيت،درست مثل مدل صحنه تصادف که بين جزئياتش و عالم واقع تطابق ايجادمي‌کند.(25) اينکه بتوانيم با انتقال نشانه‌هاي رياضي در گزاره هاي فلسفي ابهام‌زدايي کنيم و فلسفه را در قالب حساب منطقي قوي قرار دهيم (ماهيت چنين نشانه‌گرايي‌اي) روشن نيست. چطور مي توان آنرا با زبان طبيعي از يک طرف و با دنياي خارج از طرف ديگرپيوند داد ؟ مفاهيم راسل مانند علايم کليت، اتصالات منطقي مثل “اگر” و “آنگاه”،حمل و غيره نه يک نوع خاص وظيفه و کارکردي دارند و نه اشياء منطقي خاص هستند. بنابراين آنها نه اجزاي گزاره هاي منطق اند و نه موضوع خاصي در علم منطق مي‌باشند و درعين حال در تفکر راسل کلي ترين خصوصيات واقعيت‌را بدون اينکه نقششان معلوم باشد، برعهده دارند و اين منبع اصلي آشفتگي هاي فلسفي راسل است.(26)
در واقع راسل آرزو داشت فلسفه را به شکل ساير علوم تجربي در آورد، چيزي که به تعبير او موفقيت بزرگي براي علم بود اما ويتگنشتاين در اولين نوشته هايش مي نويسدکه روش راسل يا روش علمي او در فلسفه صرفاً يک پس رفت و عقب ماندگي از روش فيزيک است که آزادانه نتايج قياسي فرضياتش را با امور واقع خود انتخاب مي کند. در حالي‌که در منطق و فلسفه چنين اجازه اي وجود ندارد و ما نمي توانيم به هيچ فرضيه‌اي چنين اجازه‌اي بدهيم.(27)
از نظر ويتگنشتاين فلسفه يکي از انواع علوم تجربي نيست و حتي در کنار علوم تجربي هم قرار نمي‌گيرد.(28) فلسفه نه يک نظريه است ونه يک شکل منطقي و نه چيز ديگر. زبان آن چنان تفکر را مثل لباس مي پوشاند که امکان دسترسي بلاواسطه و مستقيم به عمق تفکر يا ساختار منطقي آن وجود ندارد.(29)
بنابراين ويتگنشتاين به هيچ وجه فلسفه را به عنوان يک معرفت يا يک نظريه معرفتي يا اصولاً‌چيزي که نظريه پردازي کند، نمي پذيرد بلکه آنرا فعاليت و کوششي براي وضوح منطقي ابهامات و اشتباهات زباني مي داند و کار فيلسوف را رفع سوء‌تفاهمها و برطرف کردن ابهامها و در نتيجه منحل کردن مسائل فلسفي که ناشي از گزاره هاي معمولي تجربي‌اند، مي‌داند.

3-1- فلسفه در دو دوره حيات فکري ويتگنشتاين

عليرغم نظر برخي از مفسران(30) مبني بر اينکه او بعد از بازگشت به کمبريج و فاصله چند ساله‌اش از انتشار کتاب رساله،چرخش اساسي در ديدگاهها و نظرياتش ايجاد کرد، اين طور به نظر مي‌رسد(31) که تغيير ديدگاههاي ويتگنشتاين مبنايي و اساسي نبوده است،هرچند مي‌پذيريم که او در دوران بازگشتش به فلسفه،نظريه تصويري زبان را ناقص مي داند و آن را زير سوال مي‌برد و در عوض نظريه بازيهاي زباني را مطرح مي کند اما مايه اصلي تفکر و نگرش ويتگنشتاين همچنان استوار و پايدار مي ماند. با اين حال به بعضي تفاوت ديدگاههاي ويتگنشتاين در مراحل مختلف حيات فکري اش اشاره مي کنيم.
او در کتاب رساله يا در واقع اولين مراحل تفکر فلسفي اش معتقد بود مي توان تصويري از واقعيت و جهان ارايه داد: “مي دانم که اين جهان وجود دارد”.(32) از طريق زبان مي توان جهان را شناخت اما جهان به امور واقع تقسيم مي شود که به طور زنجيروار به يکديگرمتصلند.(33) همچنين اشياء جوهر جهانند و لذا نمي توانند مرکب باشند و اين اشياء بسيط و بنيادين ساختمان جهان را مي سازند. اگر جهان فاقد جوهر بود در اين صورت معنا دار بودن يک گزاره ممکن نبودوبنابراين ساختن تصويري از جهان محال بود.(34) زبان نيز ساختاري شبيه جهان دارد و نمايانگرجهان است.گزاره هاي زبان همچون عروسکهاي صحنه تصادف،جهان خارج را تصويرگري مي کنند. بدين ترتيب در “نظريه تصويري” ميان جهان و زبان تناظر و تشابهي برقرار مي‌شود.
او بر نکته بسيار مهم ديگري تاکيد دارد اينکه معنا داشتن گزاره،ارتباطي به صادق بودن يا کاذب بودن آن ندارد يعني معناي گزاره مستقل از صدق و کذبش است. به تعبير ديگر تغيير رويکردي از صدق محوري گزاره ها که نزد منطقدانان و فلاسفه متداول بود،به معنا محوري گزاره ها انجام مي دهد و معناي يک گزاره را برخلاق صدق و کذب امري ذاتي تلقي مي کند.(35) از نظر او گزاره ها از گزاره هاي اساسي34 يا بسيط يا اتمي تشکيل شده اند و همين گزاره هاي اساسي يا اتمي اند که ناظر به يک وضع از امور واقع در عالم خارج مي‌باشند.(36) ويتگنشتاين هرگز موفق نشد نمونه يا مثالي از اين گزاره هاي اساسي را ارايه کند و آنرا وظيفه دانشمندان و کساني مي دانست که در حيطه هاي تجربي فعاليت مي کنند و وظيفه خودش و منطقدانان را صرفاً در پيش بيني يا پيش فرض چنين گزاره هايي مي‌دانست.(37)
نکته ابتکاري ديگر ويتگنشتاين تاکيد او بر تطابق زبان و امور واقع است. آن چنان جهان و زبان با يکديگر تشابه و تناظر دارند که مي توان واقعيت را از طريق زبان بازنمايي کرد. “گزاره ها صورت واقعيت را نشان مي دهند. گزاره، صورت منطقي واقعيت را نشان مي‌دهد. گزاره، صورت منطقي واقعيت را به نمايش مي‌گذارد.” (38)
درست است که ويتگنشتاين به‌دلايلي که ذيلاً به آنها خواهيم پرداخت،نظريه تصويري را کنار گذاشت اما همچنان بر مواضع جدي خود در مورد نقش اساسي زبان در ارتباط با عالم خارج و بحث ارزشها که مهم ترين بحث ما در اين نوشتار خواهد بود، پا بر جاي ماند. اشکالات وي به نظريه تصويري تحت تاثير دو نفر از دوستانش ايجاد شد. فرانک رمزي35 رياضي‌دان که در واقع با وجود عمر کوتاهش نقش به سزايي در بازگشت ويتگنشتاين به دنياي فلسفه و ورودش به دانشگاه کمبريج داشت، انتقادات جدي به نظريه تصويري وارد کرد. نفر دوم پيرو سرافاي36 اقتصاددان بود که در مقابل ويتگنشتاين قرار گرفت و زير چانه اش را با حرکت نوک انگشتان يک دست شروع به خاراندن نمود و از او خواست بر مبناي نظريه تصويري صورت منطقي حرکات و اشاره هايش را معنا کند ولي ويتگنشتاين نتوانست پاسخي ارايه دهد.
بعدها وي دقيق تر و عميق تر به ضعف نظريه تصويري آگاه شد و تاکيد کرد وظيفه اصلي زبان اين نيست و هرگز نمي تواند اين باشد که ساختار واقعيت عالم خارج را آيينه وار منعکس نمايد. اين عکس برداري از عالم خارج محال است بنابراين نمي توان انتظار داشت گزاره هاي اساسي يا اتمي بيابيم که بر اشياءخارج يا وضع امور دلالت کنند. اساساً‌ تقسيم بندي زبان به گزاره هاي اساسي يا اتمي و گزاره هاي مبتني بر آنها يا گزاره هاي مولکولي بي وجه است. زبان را بايد از نگاه ديگري مورد بررسي قرار داد. زبان واقعيتي اجتماعي است که همراه با فعاليتهاي بشري و شکل هاي مختلف زندگي ارتباط مي يابد و بهترين راه تشخيص معناي آن کاربردش در عالم واقع است. نبايد واژه ها و گزاره ها را در غير کاربرد واقعي شان به کار برد. وظيفه فلسفه

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درمورد اصول موضوعه Next Entries تحقیق درمورد صدق و کذب