تحقیق درمورد رویکرد تلفیقی، ساختار قدرت، زمان گذشته

دانلود پایان نامه ارشد

ايدة مردم يا «قوم» اصيل و ريشه‌دار پي‌ريزي شده است. امّا عملاً در توسعه ملّت‌ها به ندرت اين اقوام اصيل قدرت اعمال مي‌كنند.
هال در واسازی مفهوم هویّت ملّی به اين سؤال برمي‌گردد كه آيا فرهنگ‌هاي ملّي و هويّت‌هاي ملّي كه آنها مي‌سازند واقعاً «يكپارچه‌اند». او با اشاره به نظر ارنست رنان معتقد است كه سه چيز اصول بنيادين يكپارچگي ملّتي را مي‌سازند: خاطرات گذشته، آرزوي زندگي با همديگر و جاودانگي ميراث(رنان 1990: 19). بر این اساس هال بر آن است که ایده یکپارچگی هویّت ملّی به چند دليل جاي بحث دارد. به نظر وی فرهنگ ملّي صرفاَ نقطه‌اي براي وفاداري، مرزبندي و هويّت‌يابي نمادين نبوده است، بلكه يك ساختار قدرت فرهنگي است، زیرا:
1. بسياري از ملّت‌هاي امروزين متشكل از فرهنگ‌هاي مجزايي هستند كه از طريق فرآيند استيلايِ خشونتآمیز طولاني مدّت يكپارچه شده‌اند يعني به وسيله سركوب خشنِ تفاوت‌هاي فرهنگي. «مردم بريتانيا» سلتيكي، رومي، ساكسون، وايكينگي و نورماني محصول يك سري از چنين متصرفاتي هستند. 2. ملّت‌ها هميشه از طبقات اجتماعي مختلف، جنسيت و گروههاي قومي تشكيل شده‌اند. 3. ملّت‌هاي غربي مدرن همچنين مركز امپراطوري‌ها يا حوزه‌هاي نئوامپراطوري مؤثري بودند كه هژموني فرهنگي را بر فرهنگ‌هاي مستعمره اعمال مي‌كردند.
بنابراین از نظر هال، به جاي انديشيدن درباره فرهنگ‌هاي ملّي به عنوان موجوديّتي يكپارچه، بايد دربارة آنها همچون بانیان يك طرح گفتماني انديشيد كه تفاوت را به عنوان وحدت يا یکسانی تلقّي مي‌كنند. آنها از طريق تفاوت‌ها و تمايزات دروني عميق درهم تنيده شده‌اند و صرفاً از طريق اعمال اشكالِ مختلف قدرت فرهنگي «يكپارچه» شده‌اند. يكي از شيوه‌هاي يكپارچه كردن هويّت‌هاي ملّي اين است كه آنها را همچون نشانة فرهنگ اصليِ «يك گروه از مردم» بازنمايي كنند. قوميّت اصطلاحي است كه به ويژگي‌هاي فرهنگي‌اي همچون زبان، مذهب، رسم، سنت‌ها و تعلّق به «مكان»نسبت داده مي‌شود كه در ميان گروهي از مردم مشترك است. بنابراين تلاش براي استفاده از قوميّت در اين شيوه «بنيادين» وسوسه‌انگيز است، اما اين عقيده در دنياي مدرن اسطوره از آب در‌آمده است. غرب اروپا هيچ ملّتي ندارد كه فقط از يك گروه خاص، يك فرهنگ يا يك قوميّت تشكيل شده باشد. ملّت‌هاي مدرن همگي دو رگه‌هاي فرهنگي هستند.
هال در ادامه تلاش كرده است پيامدهاي مذكور جهاني شدن را بر هويّت‏هاي فرهنگي رديابي و سه پيامد ممكن را ارزيابي می‌کند:
1. هويّت‏هاي ملّي به عنوان ثمرة همسان‏سازي فرهنگي در حال فرسوده شدن هستند، 2. هويّت‏هاي ملّي و ديگر هويّت‌هاي «بومی» از طريق مقاومت در برابر جهاني شدن درحال گسترش يافتن هستند، 3. هويّت‏هاي ملّي در حال افول هستند ليكن هويّت‏هاي مختلط جاي آنها را مي‏گيرند.
به نظر او جهاني شدن تأثير چند جانبه‌اي بر هويّت‌ها دارد، تنوّعي از امكانات و موقعيّت‌هاي جديدِ هويّت‌يابي ايجاد مي‌كند، هويّت‌هايي مكاني‌تر، سياسي‌تر، جمعي‌تر و متنوّع‌تر؛ كمتر پابرجا، يكپارچه يا فرا تاريخي مي‌سازد. در هر حال، تأثير عام جهاني شدن تناقضآمیز باقي مي‌ماند. بسياري از هويّت‌ها جذب چيزي مي‌شوند كه رابينز «سنت» مي‌نامد، تلاش مي‌كنند كه خلوص پيشين را برگردانند، يكپارچگي‌ها و تعين‌هايي را كه تصور مي‌شود از بين رفته‌اند دوباره به دست آورند. بعضي ديگر معتقدند كه هويّت، موضوعی براي نمايش تاريخ، سياست، بازنمايي و تفاوت است به طوري كه بعيد است اين هويّت‌ها دوباره يكپارچه يا «خالص» بشوند.
2-4-3- آنتوني گيدنز
نظریه گیدنز نظریه‌ای جامعه‌شناسانه است که بر ظهور سازوکارهای نوین هویّت شخصی متمرکز است که در عین حال هم زاییده نهادهای امروزی هستند و هم به آنها شکل می‌دهند. از این جهت «خود» مفهومِ منفعلي نيست كه صرفاً تحت تأثيرات بروني شكل گرفته باشد(گیدنز:16). او براساس رویکرد تلفیقی(ساختار+عامل) خود معتقد است که براي نخستين بار در تاريخ بشريّت، «خود» و «جامعه» در محيطي جهاني با يكديگر به تعامل مي‏پردازند.
هويّت شخصي از منظر گیدنزی با منظر فلسفی آن متفاوت است. به نظر گیدنز:«هويّت شخصي را نمي‏توان آن طور كه فيلسوفان از «هويّت» اشياء يا چيزها سخن مي‏گويند،‏ منحصراً بر حسب ماندگاري‏اش در زمان در نظر گرفت. «هويّت» شخصي، برخلاف «خود» به عنوان پديده‏اي عام، مستلزم آگاهي بازاندیشانه است. «هوّيت» در واقع همان چيزي است كه فرد‏ به آن آگاهي دارد. به عبارت ديگر، هويّت شخص چيزي نيست كه در نتيجة تداوم كنش‏هاي اجتماعي فرد به او تفويض شده باشد، بلكه چيزي است كه فرد بايد آن را به طور مداوم و روزمرّه ايجاد كند و در فعاليّت‏هاي بازتابي خويش مورد حفاظت و پشتيباني قرار دهد (همان:81).
به همین ترتیب او در نقد جامعه‌شناسی هویّت مید می‌نویسد که ما نمي‏توانيم با نظرية مید دربارة صورت‏بندي «من/ من را» به عنوان زمينة هويّت شخصي موافق باشيم. به موجب اين نظريه، لفظ «من را» بر هويّت(هويّت اجتماعي) و لفظ «من» بر اراده يا خواست اوليه و فعّال فرد دلالت دارد كه روي «من اجتماعی» به عنوان بازتاب پيوندهاي اجتماعي چنگ مي‏اندازد. ولي تركيب من فاعلی/ من اجتماعی(و من/ من را/تو) نوعي رابطة دروني نسبت به زبان گفتاري محسوب مي‏شود، نه رابطه‏اي كه بخش اجتماعي نشدة فرد (يعني «من») را به «خودِ» اجتماعي متصل مي‏سازد. توانايي كاربرد «من»، و ديگر الفاظ دالّ بر ذهنيّت فرد، شرط لازم براي ظهور خودآگاهي است، ولي خود به خود آن را تعريف و تعيين نمي‏كند (همان:82).
هویّت از نظر گیدنز رابطه آشکاری با زندگی دارد. هويّت شخصي نوعي خصيصة متمايز، يا حتي مجموعه‏اي از خصيصه‏هاي متمايز، نيست كه در اختيار فرد قرار گرفته باشد. هويّت شخصي در حقيقت همان «خود» است كه شخص آن را به عنوان بازتابي از زندگينامه‏اش مي‏پذيرد. در اينجا نيز هويّت به معناي تداوم فرد در زمان و مكان است: ولي هويّت شخصي عبارت است از همين تداوم امّا به صورت بازتابِ تفسيري كه شخص از آن به عمل آورده است(همان:82).
به نظر گیدنز احساس عادي هويّت شخصي درست عكس خصوصيّات هویّت یا خود درهم‌شکسته است. شخصي كه ثبات معقولانه‏اي در هويّت شخصي خويش احساس مي‏‏كند، از زندگينامه‏اي پيوسته و بدون بريدگي برخوردار است و به همين دليل مي‏تواند به طور بازتابي با آدم‏هاي ديگر درآميزد و كم‌وبيش با آنها ارتباط برقرار كند. ايجاد و حفظ مفهوم ثابت و پايداري از هويّت شخصي مستلزم امنيت وجودي يعني پذيرفتن واقعيت چيزها و اشخاص ديگر نیز هست ولي مستقيماً از آنها مشتق نمي‏شود. گیدنز نیز هویّت را امری غیرقطعی و متغیّر می‌داند. بنابراین «محتواي» هويّت شخصي يا، به عبارت ديگر، ويژگي‏هايي كه زندگينامة شخص از آنها ساخته مي‏شود، مانند ديگر عرصه‏هاي وجودي، از نظر اجتماعي و فرهنگي متغيّر است (همان:85).
گیدنز با تأکید بر مسئله شناسایی هویّت و آگاهی به آن، معتقد است که «هويّت شخصي، به عنوان پديده‏اي منتظم، مستلزم روايت معيني است: روايت «خود» بايد صريح و بي امّا و اگر باشد. براي ايجاد و استوار داشتن مفهوم جامعي از «خود»، ترتيب دادن يادداشت‏هاي منظم روزانه و تدوين زندگينامة شخصي از توصيه‏هاي عمده است»(گیدنز:113). در زندگي اجتماعي مدرن زندگی‌نامه هستة اصلي هويّت شخصي را تشكيل مي‏دهد. چنين زندگينامه‏هايي، مانند ديگر متن‏هاي روايت‏گرانه، چيزي است كه بايد روي آن كار كرد و در تدوين و تنظيم آنها ابتكار و خلاقيّت به خرج داد.
گیدنز معتقد است که در هر نوع جامعة پساسنّت، مدرنیته، فرد را رودرروي تنوّع غامضي از انتخاب‏هاي ممكن قرار مي‏دهد اما چندان كمكي به فرد ارائه نمي‏دهد تا وي را درگزينش‏هايش ياري کند. يكي از پيامدهای این انتخابها به اهميّت يافتن سبک زندگي مربوط مي‏شود(همان:120). سبک‌های زندگی به صورت کردارهاي روزمرّه درمي‏آيند، کردارهايي كه در نوع پوشش، خوراك، طرزكار، و محيط‏هاي مطلوب براي ملاقات با ديگران تجسّم مي‏يابند. ولي اين امور روزمرّه، در پرتو ماهيّت متحرّك هويّت شخصي، به طرزي بازتابي در برابر تغييرات احتمالي باز و پذيرا هستند. هر يك از تصميم‏گيري‏هاي كوچك شخصي در زندگي روزانه در تعيين و تنظيم امور روزمرّه مشاركت دارند. همة اين‏گونه انتخاب‏ها تصميم‏گيرهايي هستند كه ما نه فقط دربارة چگونه عمل كردن بلكه دربارة چگونه بودن خويش به مرحلة اجرا مي‏گذاريم. هر چه وضع و حال جامعه و محيطي كه فرد در آن به سر مي‏برد ببيشتر به دنياي پساسنّتي تعلّق داشته باشد، شيوة زندگي او نيز بيشتر با هستة واقعي هويّت شخصي‏اش، و ساخت و همچنين با تجدید ساخت آن، سروكار خواهد داشت (همان:80).
به نظر گیدنز یکی از منابع هویّت‌سازی اعتماد به ديگران است. اعتماد به دیگران‏ در نخستين سالهاي عمر كودك در فعاليّت‏هاي فرد بزرگسال، ‏سرمنشأ تجربة يك دنياي بيروني پايدار و مفهوم منسجمي از هويّت شخصي است. در اينجا، مسأله «ايمان» به اعتبار و جامعيت ديگران در ميان است. اعتماد به ديگران از اطمينان‏هاي انفرادي سرچشمه مي‏گيرد- اطمينان به چهره‏ايي كه مراقبت از كودك را بر عهده دارند (همان:80).
زمان گذشته نیز در نظریه هویّتی گیدنز نقش دارد. برنامه‏ريزي زندگي مستلزم اتخاذ روش ويژه‏اي براي سازماندهي زمان است، چون ساخت بازتابي هويّت شخصي به همان اندازه كه وابسته به آماده‏سازي آينده است،‏ به «دستكاري» بعضي از رويدادهاي مهمّ گذشته نيز ارتباط مي‏يابد. البته، برنامه‏ريزي زندگي الزاماً به معناي تعيين نوعي استراتژي كلي براي سرتاسر عمر شخص نيست (همان:126).
در زمینه نقش ساختارهای اجتماعی، گیدنز بر آن است که انتخاب شيوة زندگي و برنامه‏ريزي زندگي دقيقاً «در» بطن زندگي روزمرّه عوامل‏اجتماعي يا عناصر تشكيل‏دهندة آن زندگي نيستند بلكه مرتبط با موقعيّت‏هاي نهاديني هستند كه به افرادكمك مي‏كنند تا به كنش‏هاي خود شكل دهند(همان:127).
جسم آدم‌ها نیز یکی از منابع هویّتی است: پيكر ما فقط نوعي موجوديّت طبيعي نيست كه مالكيّت آن را به ما تخصيص داده باشند؛ بدن نوعي دستگاه متحرّك است، مجموعه‏اي از كنش‏ها و واكنش‏ها است، و غوطه‏ور شدن عملي آن در كنش‏هاي متقابل زندگي روزمرّه يكي از اركان عمدة نگاهداشت و تحكيم مفهوم منسجم و يكپارچه‏اي از هويّت شخصي است. بعضي از وجوه عمدة بدن كه مناسبت‏هايي با «خود» و «هويّت شخصي» دارند از تمايزهايي برخوردارند. نماي ظاهري بدن مشتمل بر همة ويژگي‏هاي سطحي پيكر ما است- از جمله طرز پوشش و آرايش- كه براي خود شخص و براي افراد ديگر قابل رؤيت است، و به طور معمول آنها را به عنوان نشانه‏هايي براي تفسير كنش‏ها به كار مي‏گيرند. كردار مشخص‏كنندة آن است كه فرد از نماي ظاهري خود چگونه در فعاليّت‏هاي روزمره استفاده مي‏كند: منظور آن است كه در ارتباط با قراردادهاي ساختاري زندگي روزانه، بدن را چگونه بسيج مي‏كنيم (گیدنز:144).
نماهاي ظاهري و كردارهاي بدني در بسياري از عرصه‏هاي فرهنگي پیشامدرن نماي ظاهري بدن، طرز آراستن چهره و انتخاب لباس هميشه تا اندازه‏اي وسيلة ابراز فرديّت بوده است، ولي امكان استفاده از اين وسيله معمولاً به آساني فراهم نمي‏آمد يا اصولاً مطلوب نبود. نماي ظاهري فرد بيشتر از آنكه نشان‏دهندة هويّت شخصي او باشد، بيانگر هويّت اجتماعي او بود. لباس و هويّت اجتماعي حتي امروز هم هنوز به كلي از يكديگر جدا نشده‏اند، و پوشش افراد همچنان به صورت نشانه‏اي از موضع طبقاتي يا پايگاه حرفه‏اي آنان باقي مانده است. امّا در دنياي امروز نماي ظاهري به صورت يكي از عناصر مركزي طرحي درآمده است كه افراد به طور بازتابي از «خود» ارائه مي‏دهند(گیدنز:5-144).
از نظر گیدنز، این نظریه که «خودِ» افراد در جوامع جديد كنوني نحيف، شكننده، ضربه ديده، و ترك خورده است، ديدگاه نظري مرتبط با نگرش‏هاي پساساختارگرايي است که تنها چيز موجود را ذهن نامتمركزي می‌داند كه منحصراً در پاره‏‏هايي از الفاظ يا گفتارهاي پراكنده هويّت مي‏يابد(همان:239). نظریه درستی نیست. به نظر او تا آنجا كه به «خود» مربوط مي‏شود، مسأله يكپارچگي به حمايت و ترميم روايت

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درمورد تمرکززدایی، ناخودآگاه Next Entries تحقیق درمورد گروه نفوذ