تحقیق درمورد تمرکززدایی، ناخودآگاه

دانلود پایان نامه ارشد

شديد براي كشف هويّت‏هايي مطمئن تبديل مي‏شود» (همان:101).
2-4-2- نظریه استوارت هال
استوارت هال سه مرحله تاریخی متفاوت برای سوژه «هويّت» ارائه می‌کند: الف) سوژه روشنگري، ب) سوژه جامعه‌شناختي و ج) سوژه پست مدرن (هال و دیگران، 1996).
سوژه روشنگری: طبق نظریه هال سوژه روشنگري بر مفهومي از انسان به عنوان فردي تمام و کمال و يکپارچه استوار بود که ظرفيت‌هاي تعقّل، آگاهي و عمل داشت، «مرکز» سوژه روشنگري شامل يک هسته دروني بود که با تولّد فرد براي اوّلين بار ظاهر و همراه آن شکوفا مي‌شد، گو اينکه در سراسر زندگی فرد ذاتاً همان(همواره يا عيناً مانند خودش) باقي مي‌ماند. و مرکز ذاتيِ خود، هويّتِ فرد بود. خاستگاه سوژه مدرن تأکید دكارت بر دو جوهر مجزا- جوهر فضايي «جسم» و جوهر فكري «ذهن» است. او معتقد بود كه اشياء بايد از طريق تقليل دادنشان به ماهيّات(تا جايي كه امكان دارد) توصيف گردند. دكارت سوژة فردي را در مركز «ذهن» جاي داد. سوژه‌اي كه توسط ظرفيت خِرد و انديشيدن ساخته شد. از آن زمان تا حالا مفهوم سوژه‌ي ‌شناسا، عقلاني و خودآگاه به عنوان «سوژه دكارتي» شناخته شده است.
هال سوژه جامعه‌شناختی و پست‌مدرن را حاصل درهم‌شکستگی, فروپاشی و زدودن مرکزیّت سوژه دوره روشنگری می‌داند به نظر او پنج تحوّل یا گسست مهم در نظريه اجتماعي و علوم انساني نيمه دوم قرن بيستم (گسست ماركسيسم از هر گونه مفهوم كارگزاري فردي و اهميّت بخشيدن به بستر و ساختار كنش، تأکید نظريه فرويد بر ‏اهمیّت ناخودآگاه در برساختن هویّت، تحول ناشی از زبان‏شناسي سوسوري که بر تفاوت ذاتاً سيّال تأکید دارد و گسست حاصل از انديشه فوكو و گفتمان‏هاي فمنيستي در این تحوّل نقش داشته و از سوژه دكارتي تمرکززدایی کرده‌اند (تاجیک:93).
سوژه جامعه‌شناختی: همانطور كه جوامع مدرن پيچيده‌تر شدند اشكال اجتماعيتر و جمعيتري به دست آوردند و مفهوم اجتماعي‌تري از سوژه ظهور كرد که طبق آن فرد بايد در درون صورت‌بندي‌ها و ساختارهاي بزرگ حمايت‌كننده‌ي جامعه‌ي مدرن مكان يافته‌تر ديده مي‌شد. در این شرایط، جامعه‌شناسي «نقد فردگرايي عقلانيِ» سوژه دكارتي را فراهم ساخت و فرد را در فرايندهاي گروهي و هنجارهاي جمعي‌اي جاي داد كه از هر گونه قراردادي ميان سوژه‌هاي فردي حمايت مي‌كرد. از اين رو، ‏روايت جايگزيني فراهم نمود از اينكه چگونه افراد به طور ذهني از طريق عضويت‌شان و روابط اجتماعي گسترده‌شان چارچوب پيدا مي‌كنند؛ و بالعكس، چگونه فرايندها و ساختارها توسط نقش‌هايي كه افراد در آنها بازي مي‌كنند تداوم مي‌يابند. «درونی‌‌سازي» بيرون در سوژه و «برونی‌سازي» درون از طريق منش در جهان اجتماعي، روايت جامعه‌شناختي نخستين سوژه مدرن است که در نظريه اجتماعي شدن جاي داده شد.
مهمترین ویژگی سوژه جامعه‌شناختي این است که مستقل و خودکفا نيست، بلکه مرتبط با «ديگران ‌‌مهم» است. ديگرانِ ‌مهم ميانجي سوژه با ارزش‌ها، معاني و سمبل‌هاي– فرهنگ- جهاني هستند که فرد در آن سکونت دارد. جرج هربرت ميد، چالز هورتون کولي و تعامل گرایان افراد کليدي در جامعه‌شناسي‌اند که به شيوه‌اي مبسوط مفهوم «تعاملي» هويّت و خود را شرح داده‌اند. بر طبق اين رويکرد که به یک مفهوم کلاسيک تبديل شده است، هويّت در «کنش متقابل» بين خود و جامعه شکل مي‌گيرد، سوژه هنوز يک هسته و يا ماهيّت دروني دارد که «من واقعي» است، اما من‌ واقعي در گفتگوهاي مستمر با جهان‌هاي فرهنگي «بيرون» و هويّت‌هايي که ارائه مي‌دهد شکل مي‌گيرد و تعديل مي‌شود.
در بخشی از این پژوهش آرای استوارت هال کاملاً با نظریات جنکینز، گیدنز و برگر سازگار می‌شود: هويّت، در مفهوم جامعه‌شناختي، فاصلة ميان «درون» و «بيرون»- ميان حوزة عمومي و حوزه خصوصي- را پر مي‌کند اين واقعيّت که ما «خودمان» را به درون هويّت‌هاي فرهنگي مي‌افکنيم و در همان زمان معاني و ارزش‌هايشان را دروني مي‌کنيم و آنها را «بخشي از خودمان» مي‌کنيم، کمک مي‌کند که احساسات ذهني‌مان را با مکان‌هاي عيني که در جهان فرهنگي و اجتماعي اشغال نموده‌ايم هماهنگ سازيم. بنابراين هويّت سوژه را به ساختار متصل مي‌سازد. هويّت سوژه‌ها و جهان‌هاي فرهنگي را که در آن ساکن‌اند يکپارچه مي‌سازد. با اين حال، اينها دقيقاً چيزهايي هستند که بايد «تغيير» کنند. سوژه‌اي که قبلاً دارنده هويّت يکپارچه و محکمي بود در حال فروپاشي است، سوژه نه از يک بلکه از چندين هويّت متضاد گاه غير قابل سازش تشکيل شده است. به همین ترتیب، هويّت‌هايي که از منظرهاي اجتماعي «بيروني»تشکيل شده‌اند و همنوايي ذهني ما را با «نيازهاي» عيني فرهنگ تضمين مي‌کنند در حال فروپاشي‌اند. همان فرايند هويّت‌يابي که از طريق آن ما خودمان را به درون هويّت‌هاي فرهنگي‌مان میافکنیم متنوّع‌تر، متغيّرتر و مسئله‌دارتر شده است. معهذا، برخي منتقدان ادعا كردند كه جريان رايج جامعه‌شناسي چيزهايي از دوئاليسم دكارتي را نگه داشته‌اند، به ويژه در تمايل‌شان براي ساختن رابطه بين دو هستي مرتبط اما جدا از هم، يعني «فرد و جامعه».
سوژه پست‌مدرن: مدل جامعه‌شناختيِ تعامليِ مذكور با رابطة پايدارش ميان «درون» و «بيرون» دستاورد مهمّی براي نيمه اوّل قرن بيستم بود. با اين همه، در همين دوره تصوير آشفته‌كننده‌تر و آشفته شده‌اي از سوژه و هويّت در جنبش‌هاي زيبايي‌شناختي و روشنفكري شروع به نمايان شدن مي‌كرد. اين بينش‌ها چيزهايي را كه بايد براي سوژه‌هاي دكارتي و جامعه‌شناختي در مدرنيته متأخر روي مي‌داد پيش‌بيني کردند.
سوژه پست مدرن هويّتِ برجسته، ذاتي و ثابت ندارد. هويّت به يک «جشن مواج» تبديل مي‌شود که در ارتباط با شيوه‌هايي از نظام فرهنگي شکل مي‌گيرد و متحوّل مي‌گردد که ما را احاطه کرده‌اند و دائماً به وسيله آنها بازنمايي مي‌شويم و مورد خطاب قرار مي‌گيريم(هال‏‏، 1987). اين موضوع به شيوه‌اي تاريخي تعريف شده است و نه بيولوژيكي. سوژه در زمانهاي متفاوت هويّت‌هاي مختلفي را مي‌پذيرد، هويّت‌هايي كه حول يك «خود» منسجم‌‌ پا نگرفته‌اند‏‏‏. درون ما هويّت‌هاي متضادي وجود دارند، ما را به جهات مختلفي مي‌كشانند به طوري كه هويّت‌يابي‌هاي ما دائماً تغيير مي‌يابند. اگر ما فكر كنيم از تولّد تا مرگ هويّت يكپارچه‌اي داريم فقط بدان خاطر است كه ما داستان و يا روايتي تسکینهنده از خودمان مي‌سازيم(هال، 1990). هويّتِ تمام و كمال، يكپارچه، امن و منسجم يك خيال است. به جاي آن همانند نظام‌هاي معاني و بازنمايي فرهنگي كه متكثّر است؛ ما با يك پيچيدگي و كثرت ناپايدار هويّت‌هاي بالقوه مواجهيم كه مي‌توانيم با هر كدام از آنها حتی به طور موقّت هويّت‌يابي كنيم (هال و دیگران،1994).
گفتمان پسامدرن، بر آن است كه هويّت ضرورتاً و يا مستمراً ثابت نيست. هويّت كارناوالي متغير و متحرك است، و همواره در رابطه با جرياناتي كه ما نماينده يا مخاطبشان واقع مي‏شويم، از طريق نظام‏هاي فرهنگي كه ما را احاطه كرده‏اند شكل و تغيير شكل مي‏پذيرند. در سپهر اين گفتمان، به هويّت از منظري تاريخي و نه بيولوژيكي نگريسته مي‏شود. انسان، موضوع هويّت‏هاي گوناگون در زمان‏هاي مختلف است، هويّت‏هايي كه پيرامون يك «من» منسجم نمي‏شوند. لذا هويّت آدمي پيوسته در حال تغيير مي‏باشد اگر ما احساس مي‏كنيم كه از ابتداي تولّد تا مرگ هويّتي واحد داريم، اين صرفاً از آن روست كه ما عادت كرده‏ايم كه همواره داستان‏هاي دلخوش‏كننده يا حكايت‏هايي درباره خودمان بسازيم. هويّت مرتبط، مطمئن كامل و واحد وهمي بيش نيست. آنچه در فرايند شكل‏گيري هويّت قابل تأمل و تعمق است صرفاً تكرار‏پذيري نشانه‏هاي هويّتي از بستر يك گفتمان در درون گفتمان ديگر، اختلاط،‏ امتزاج و به هم پيوستن و پيوند به آنها است. هال، بر اين نكته تأكيد بسيار دارد كه هويّت‏هاي مدرن در معرض نوعي «تمركز زدايي» قرار گرفته‏اند. به اعتقاد وي، هويّت تمامي خاستگاه‏هاي ثابت خود، نظير، جنسيت، مليت، قوميّت و نژاد را از دست داده و تصور فرد از «خود» به عنوان يك فرديّت كامل، نيز كاملاً مخدوش شده است. در اين شرايط، هويّت تنها زماني مورد بحث قرار مي‏گيرد كه در معرض بحران قرار گرفته باشد (تاجیک، 95:1384).
استوارت هال با رديابيِ تغييرات مفهومي‌ای كه به وسيله آنها مفاهيم مدرنيته متأخر يا پست‌مدرنِ سوژه يا هويّت ظهور كرده‌اند، به اين سؤال باز می‌گردد كه «سوژه پاره‌پاره» چگونه بر حسب هويّت‌هاي فرهنگي‌اش به ویژه هويّت ملّي شناخته می‌شود. چه اتفاقي براي هويّت فرهنگي در مدرنيته متأخر روي داده است؟ مخصوصاً اينكه چگونه هويّتهاي فرهنگيِ ملّي که از فرايند جهاني شدن تأثير مي‌پذيرند، جابجا مي‌شوند؟
به نظر هال در جهان مدرن، فرهنگ‌هاي ملّي كه ما در آنها به دنيا مي‌آييم يكي از منابع اصلي هويّت فرهنگيِ ما هستند. او برای تحلیل این وضعیّت به ارنست گلنر متوسّل می‌شود که معتقد است كه بدون دركي از هويّت‌يابي ملّي، سوژه مدرن درك عميقي از گم‌گشتگيِ ذهنيّت را تجربه خواهد كرد:
بنظر مي‌رسد ايده انسان بدون ملّت فشار زیادی بر تخيّل مدرن تحميل مي‌كند. انسان بايد يك مليت داشته باشد همانطوري كه بايد يك بيني و دو گوش داشته باشد. اين امر واضح است گرچه كه درست نيست. اما اينكه مليت داشتن بايد به طور كاملاً آشكاري درست بنظر برسد به راستي جنبه‌اي ازمسئله ناسيوناليسم است. داشتن ملیت خصيصه ذاتي بشر نبوده اما حالا چنين به نظر مي‌رسد(گلنر، 1983: 6، به نقل از هال). اين امر به دنبال آن مي‌آيد كه ملّت نه تنها يك تماميّت سياسي است بلكه معاني(نظام بازنمايي فرهنگي) را نيز توليد مي‌كند. ملّت يك اجتماع نمادين است، ‏اين امر «قدرتِ ملّت را براي خلق كردن حسي از هويّت و وفاداري» توجيه مي‌كند (شوارز11، 1986: 106).
بر این اساس به نظر هال فرهنگ ملّي يك گفتمان است؛ یعنی شيوه‌اي از ساختن معاني كه بر رفتارها و درك ما از خودمان تأثير مي‌گذارد و آنها را سازمان مي‌بخشد. فرهنگ‌هاي ملّي با توليد معاني دربارة‏ «ملّت»، هويّت‌هايي را مي‌سازند كه از طريق آنها ‌ما خودمان را هويّت‌يابي مي‌كنيم. ملّت‌هاي مدرن چگونه تصور مي‌شوند؟ ‏چه راهبردهاي پيشنهادي به منظور ساختن ديدگاههاي مشترك ما درباره تعلّق ملي يا هويّت بيان شده است؟ روايت فرهنگ ملّي چگونه بيان مي‌شود؟ هال پنج عنصر اصلي را براي ارائه يك پاسخ كامل به سؤال مذكور در نظر می‌گیرد.
روايت‌هايي‌اند كه درباره ملّت گفته شده‌اند، دربردارنده خاطراتي هستند كه حال را به گذشته متصل مي‌سازند و دربردارندة‏ تخيّلاتي هستند كه از ملّت ساخته شده‌اند. همانطوري كه بنديكت اندرسون (1983) گفته است، ‏هويّت ملّي يك «اجتماع خيالي» است.
1. همانطوري كه بارها گفته شده است، روايتي درباره‌ي ملّت وجود دارد. موارد ياد شده مجموعه‌اي از داستان‌ها، تصاوير، مناظر،‏ سناريوها، حوادث تاريخي، نمادهاي ملّي و شعاير را فراهم مي‌نمايند كه تجارب، نگراني‌ها، پيروز‌یها و بدبختي‌هايِ مشتركي را بازنمايي مي‌كنند و به ملّت معنا مي‌بخشند.
2. 2-هویّت ملّی بر ريشه‌ها، تداوم، ‏ سنّت و جاودانگي تأكيد دارد. هويّت ملّي به عنوان امري ازلي بازنمايي مي‌شود. بنيان‌هاي ماهيّت ملّي در طول فراز و نشيب‌هاي تاريخ بدون تغيير باقي مي‌مانند. هويّت ملّي از بدو تولّد يكپارچه و متداوم، «بي‌تغيير» و عليرغم همه تغييرات «ثابت» است.
3. سوّمين استراتژي، گفتماني است كه هابزباوم و رنجر آن را «اختراع سنت» مي‌نامند: «سنت‌هايي كه ادعاي قديمي بودن دارند اغلب داراي ريشه‌اي كاملاً جديداند، گاهگاهي اختراع مي‌شوند. «سنت اختراع شده» یعني مجموعه‌اي از كردارها، … مراسم يا ماهيّت نماديني كه به دنبال پروراندن ارزشها و هنجارهاي معين رفتار از طريق تكرار است كه خود به خود بر تداوم با يك گذشتة تاريخي مناسب دلالت دارد».
4. چهارمين مثال از روايتِ فرهنگ ملّي داستاني درباره اسطوره‌ي ‏بنيادين است: داستاني كه ريشة يك ملّت، مردم و ويژگي‌ ملّي‌شان را آنقدر قديمي نشان مي‌دهد كه در ابهام فرو مي‌رود و نه به زمان «واقعي» بلكه به زمان «اسطوره‌اي» مي‌رسد.
5- هويّت ملّي اغلب به طور نمادين حول

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درمورد زیست جهان، روابط دوجانبه، گروه اجتماعی، مبانی نظری Next Entries تحقیق درمورد رویکرد تلفیقی، ساختار قدرت، زمان گذشته