تحقیق درمورد اجتماعی شدن، فرهنگ پذیری، آموزش و پرورش، عوامل اجتماعی

دانلود پایان نامه ارشد

بیشترین تأثیر را در گسترش شخصیّت دارند (همان: 52).
اجتماعی شدن هم میتواند آگاهانه انجام گیرد و هم ناآگاهانه. تفاوت این دو در این است که اجتماعی شدن آگاهانه، از طریق آموزشهای رسمی والدین، معلمان و یا همسالان، انجام میپذیرد. این همان گونۀ عمدی و نیّتمندانۀ اجتماعی شدن است. امّا اجتماعی شدن زمانی ناآگاهانه است که شخص از طریق نگاه کردن و یادگیری غیررسمی، از روی اعمال و رفتار دیگران، مهارتها، هنجارها یا الگوهای رفتاری را فرا گیرد. برای مثال، والدین یک کودک ممکن است نخواسته باشند کودکشان را طوری تربیّت کنند که رفتار ناشایستی از او سر زند، امّا این کودک، ممکن است یک چنین رفتاری را از مشاهدۀ رفتار والدین دیگران در حین انجام فعّالیّتهای روزانهشان یاد گرفته باشد (کوئن،1383: 87).
از نظر جامعهشناسان، جامعهپذیری غالباً در دو مرحلۀ کلّی رخ میدهد که هریک شامل عوامل و کارگزاران متفاوت جامعهپذیری است. کارگزاران جامعهپذیری اوّلیّه عبارتند از گروهها یا زمینههای اجتماعی که فرآیندهای مهمّ جامعهپذیری در آنها به وقوع میپیوندد. جامعهپذیری اوّلیّه در طفولیّت و کودکی رخ میدهد و فشردهترین دوره یادگیری فرهنگی است. در همین ایام است که کودکان، زبان و الگوهای اساسی رفتار را میآموزند که پایه و اساس آموزشهای بعدی قرار میگیرد. خانواده اصلیترین کارگزار جامعهپذیری در این مرحله است. جامعهپذیری ثانویه، در مراحلِ بعدی کودکی و تا بلوغ رخ میدهد. در این مرحله، سایر کارگزاران جامعهپذیری بخشی از مسئولیّتهای خانواده را بر عهده میگیرند. مدارس، گروههای همسالان، سازمانها و رسانهها از عوامل جامعهپذیری افراد به شمار میآیند. کنشهای متقابل اجتماعی در این محیطها به مردم کمک میکند تا ارزشها، هنجارها و عقایدی را بیاموزند که الگوهای فرهنگ آنها را تشکیل میدهد (مهدیزاده، 1391: 57-58).
«بریم» معتقد است که در میان خردسالان، اجتماعی شدن بیشتر بر پایۀ ارزش است و حال آنکه در میان بزرگسالان، رفتار، اهمیّت بیشتری دارد. اجتماعی شدن؛ فرآیندی است که در تمامی طول حیات تداوم دارد. یکی از مهمترین انواع اجتماعی شدن، آموزش برای پختهتر شدن در جامعه و دستیابی به زندگی بهتر است. به همان ترتیب که نوزادان باید کیفیت زیست را در جامعه بیاموزند، در مراحل بعد هم باید یاد بگیرند چگونه نوجوانی و جوانی، بزرگسالی و سالخوردگی را سپری کنند (محسنی، 1386: 134-136).
«خودِ آیینهسان»، نظریهای است که چارلز هورتون کولی، تنظیم کرد. در این نظریه، آیینه همان جامعه است که چونان یک آیینه برای ما امکان آن را فراهم میسازد که واکنشهای دیگران را نسبت به رفتار خودمان، مشاهده کنیم. تحوّل خودِ اجتماعی هر فرد، از همان نخستین سالهای زندگی آغاز میشود. بدین سان، رفتار ما تا اندازۀ زیادی با واکنشهای دیگران تعیین میشود. اگر تصویری که میبینیم دیگران از ما دارند، مطلوب باشد، مفهومی که از خود، داریم تعالی مییابد و رفتارمان استحکام پیدا میکند. امّا برعکس (کوئن، 1383: 76).
«دیگریِ تعمیمیافته»، مفهومِ دیگری است که جورج هربرت مید، ساخته و پرداخته است. این مفهوم، مجموعۀ چشمداشتهایی است که شخص، معتقد است که دیگران از او دارند. هر شخصی با گذاشتنِ خودش به جای دیگری، درواقع، خودش را میسنجد. از طریقِ فراگردهای «نقشپذیری» و «نقش بازی کردن»، فرد نسبت به این «دیگری تعیمم یافته» آگاهی مییابد. گرفتنِ نقش؛ یک کودک با بیشتر شدن مهارتهای ارتباطیاش، قادر میشود که خود را در نقشِ دیگری، تصوّر کند و طوری عمل کند که با نقش دیگری سازگار باشد. اجرای نقش؛ مثلاً کودکی که نقشِ معلم را میپذیرد، ممکن است سرانجام، در نقش یک معلّمِ واقعی، ظاهر شود. در این مرحله، او با معلّم حقیقی شدن و عمل کردن به شیوهای سازگار با این شغل، در موقعیتِ اجرای نقش، قرار میگیرد. مید معتقد است؛ اشخاصی که بر رویکردهای افراد دیگر، بسیار نفوذ دارند، «دیگرانِ مهم» نامیده میشوند. بیشتر آدمها میکوشند تا دیگرانِ مهم را خشنود سازند و به راهنمایی و نصیحت آنان گوش فرا میدهند (همان 77 و 78).
عوامل اجتماعی شدن:
به طور کلّی میتوان گفت که خود «جامعه کلّی» و تک تک افرادی که با آنها تماس گرفته میشود از پارهای جهات کارگزار یا عامل جامعهپذیریاند اما میان فرد و جامعه کلی گروههای کوچک فراوانی وجود دارند که کارگزاران اصلی جامعهپذیری شخص به شمار میآیند. بدیهی است فرآیند جامعهپذیری برای کودک نوزاد از گروه خانوادگیاش، شروع شده و به سرعت به گروههای دیگر گسترش مییابد (نیکگهر، 1383: 32).
گیدنز؛ مهمترین مکانیسمهایی که این عمل اجتماعی کردن را بر عهده دارند به خانواده، گروه دوستان، مدرسه و رسانههای جمعی تقسیم میکند:
خانواده: در بسیاری از فرهنگها، خانواده میتواند به عنوان مهمترین عامل اصلی اجتماعی شدن کودک در دوران طفولیّت باشد. درواقع اوّلیّن عامل اجتماعی شدن و جامعهپذیری کردن فرد کانون خانواده میباشد.
گروه دوستان: یکی دیگر از عوامل اجتماعی شدن افراد، گروه همالان7است، گروه همسن و سالی که بیشتر ساعات را با یکدیگر در تعامل هستند و عمده دوران کودکی و نوجوانی افراد به این گروه اختصاص دارد. نظریههای مید و پیاژه هر یک به حق به اهمیّت روابط گروههای دوستان اشاره میکند.
مدارس: اهمیّت این عامل اجتماعی کردن بیشتر در باب آموزش رسمی است که افراد در طیّ دوران تحصیل و کسب آموزش در محیطهای آموزش فرا میگیرند که چگونه رفتار نمایند. به رغم بسیاری از نظریهپردازان، نظام آموزش و پرورش نقش تعیینکنندهای در امر جامعهپذیر کردن و انتقال فرهنگ جامعه بر عهده دارد. دورکیم در کتاب آموزش و پرورش اخلاقی از مدرسه، به عنوان انتقال دهنده ارزشهای اخلاقی که شالوده نظام اجتماعی را مهیا میسازند یاد میکند (گیدنز، 1386: 103-106).
رسانههای جمعی: در جوامع پیشرفته، رسانههای همگانی نقش بسیار مهمّی در فراگرد اجتماعی شدن دارند. مردم این جوامع، وقت زیادی را به خواندن کتاب، روزنامه و مجله، تماشای تلویزیون و فیلم و شنیدن رادیو اختصاص میدهند. این رسانهها با القای این احساس که آنچه انتقال میدهند، همان بازتاب راستین جامعه است، هم میتوانند هنجارهای اجتماعی را تقویت کنند و هم میتوانند آنها را مخدوش سازند. به هر روی باید این نکته را در نظر داشت که رسانههای همگانی تنها یکی از سرچشمههای گوناگون تعیین هنجارهای اجتماعی برای افراد جامعه، به شمار میآیند (کوئن، 1383: 80).
ژان پیاژه، روانشناس معروف سویسی که دربارۀ حالات و رفتار کودکان تحقیقات بسیار ارزندهای انجام داده به وجود دو نوع حالت و روحیۀ اجتماعی در کودکان معتقد است که یکی را «اخلاق خویشتنداری» و دیگری را «اخلاق همکاری» مینامد. میتوان گفت که این دو مفهوم، با ماهیّت عواملی که سبب تربیت اجتماعی کودک میشود تطبیق میکند. «اخلاق خویشتنداری» عبارت از قبول وظایفی است که شخص به علّت احترام یکجانبهای که برای فرد صاحب قدرت، قائل است، پذیرفته و این وظایف از نظر کودک، «بیرونی»، مطلق، برتر و غیر قابل درک جلوه میکنند. اخلاق خویشتنداری، به وسیلۀ افرادی که نسبت به کودک قدرت و نفوذ دارند به وجود میآید. این افراد، معمولاً از کودک بزرگتر هستند و در غالبِ موارد پدر و مادر او میباشند. آنچه کودک در ابتدا میآموزد، «اخلاق خویشتنداری» است و به این وسیله است که جامعه بدون اندک گذشت، اجزاء اساسی و ذیقیمت میراث خود را به افراد منتقل میسازد. نوع دیگر عواملی که در تربیّت کودک تأثیر میگذارند از اخلاقیّات، عواطف و افکار همسالان و هم پایگان او تشکیل میشود. یعنی کودک از همسالان خود نیز عواطف، عقاید و انتظارات اجتماعی را میآموزند (صانعی، 1347: 105-107).
کودک از همسالان و هم پایههای خود علاوه بر اخلاق همکاری مسائل دیگری را نیز میآموزند که قادر به فراگرفتن آنها از افراد صاحب قدرت نیست. از این جمله میتوان اختلاف معانی لغات، بازیهای مختلف، وسایل مخفی ارضای بعضی از احتیاجات و معلومات ممنوعه را نام برد. این اطّلاعات غالباً از نظر اجتماعی بسیار ضروری هستند با این وصف، منع شدهاند. اهمیّت اطلاعاتی که میان کودکان رد و بدل میشود در آن است که اولاً محدود هستند و احتمال خطری بزرگ در انتقال آنها نمیرود. به علاوه، با آنکه از لحاظ اجتماعی ضروری هستند در بسیاری موارد، فقط از طریق همسالان و هم پایهها قابل انتقال میباشند. به طور کلّی، هر دو نوع عامل در اجتماعی شدن افراد، مؤثّر و لازم است. عامل اوّل که نشانۀ قدرت و اختیار جامعه است حسّ وظیفه شناسی و اطاعت و فداکاری را در افراد تقویت میکند و عامل دوّم یعنی، ارتباط همسالان و هم پایگان، حسّ همکاری و تعاون را تقویت کرده سبب همبستگی اخلاقی و روانی افراد و کوشش جمعی آنها در تأمین منافع مشترک میگردد (صانعی، 1347).

2-2-4- فرهنگپذیری
به نظر میرسد که عنوان «فرهنگپذیری» از سال 1880، از سوی جی. دبلیو. پاول8 انسانشناس آمریکایی ابداع شده باشد که تغییراتی را که در شیوههای زندگی و تفکّر مهاجران درنتیجۀ تماس با جامعه رخ میداد، این گونه نام گذاری میکرد (کوش، 1389: 92).
هرچند در زندگی واقعی اجتماعی و در بررسیهای جامعهشناختی دو مفهوم اجتماعی شدن و فرهنگپذیری عملاً گاهی نقش مترادف یکدیگر را دارند امّا حداقل از نظر مفهوم سازی دو واقعیت جداگانه به شمار میآیند. اجتماعی شدن فرآیندی است که انسانها از طریق آن اعتقادها، گرایشها، ارزشها، هنجارها و عادات را از فرهنگ اخذ میکنند. به عبارت دیگر، از طریق فرآیند اجتماعی شدن، فرد دربارۀ فرهنگ میآموزد (انتقال فرهنگی). هر فرد دانشها، اعتقادات، ارزشها، هنجارها و انتظارات جامعه خویش را از این راه کسب مینماید.از طریق یادگیری (درونی کردن) فرهنگ، انسان موفّق میشود، هویّتی خاص کسب نماید. فرهنگ چیزی نیست که ما یکباره آن را جذب خود کنیم بلکه چیزی است که آموخته میشود. در مردمشناسی از فرایند فرهنگپذیری یاد میشود و در روانشناسی آن را شرطی شدن، توصیف میکنند (محسنی، 1386: 121 و 125).
گهگاه یک فرهنگ از فرهنگی دیگر عناصری را میپذیرد. این فراگرد را فرهنگپذیری میگویند. هر گاه چنین وضعی، پیش آید، هر دو فرهنگی که در تماس با یکدیگر قرار میگیرند، معمولاً دگرگون میشوند، گرچه ممکن است که این دگرگونی برای یکی بسیار مهمتر از دیگری باشد (کوئن، 1383: 44).
انجمن تحقیقات علوم اجتماعی ایالات متحده که در سال 1936 تشکیل شده است، تعریف زیر را از فرهنگپذیری ارائه داده که از آن پس مورد قبول همگان واقع میشود:
«فرهنگپذیری، مجموع پدیدههایی است که از تماس دائم و مستقیم میان گروههایی از افراد با فرهنگهایی متفاوت نتیجه میشود و تغییراتی را در الگوهای فرهنگی یک یا دو گروه موجب میگردد.» (کوش، 1389: 92).
بنابراین تعریف، فرهنگ پذیری را نباید با «تغییر فرهنگی» اشتباه کرد، چراکه تغییر فرهنگی، تنها یک وجه از فرهنگ پذیری است. افزون بر این فرهنگ پذیری را با «همانند گردی» نیز نباید اشتباه کرد. همانند گردی، باید به عنوان مرحلۀ نهایی فرهنگ پذیری در نظر گرفته شود؛ مرحلهای که بندرت به آن دست مییابند. برای یک گروه، همانند گردی، مستلزم محو کامل فرهنگ اصلی آن گروه و درونی کردن کامل فرهنگ گروه مسلّط است. سرانجام آنکه، فرهنگ پذیری با «اشاعه» نباید اشتباه شود، زیرا، از یک سو، حتّی اگر فرهنگ پذیری همیشه با اشاعه، همراه باشد، میتوان بدون تماس «دائم و مستقیم»، نیز با پدیده اشاعه رو به رو بود. از سوی دیگر، اشاعه تنها جنبهای از فرآیند فرهنگ پذیری؛ فرآیندی که بسیار پیچیدهتر از آن است (همان: 93).
مفهوم فرهنگ پذیری، غالباً در معنای گستردهتری به کار میرود که شامل فرآیندهای وام گرفتن، مبادله و تفسیر مجدّد عناصر و ارزشهای فرهنگی بیگانه است که به قوام فرهنگی فردی یا جمعی میانجامد. در این معنا، فرهنگ پذیری کم و بیش با معنای فرهنگ مترادف است (نیکگهر، 1383: 203).
انسانشناسان آمریکایی، برای توضیح اینکه فرهنگ پذیری، تنها تغییر جهتی سهل و ساده به سوی فرهنگی دیگر نیست، مفهوم «گرایش» را که به وسیلۀ ساپیر از

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درمورد اجتماعی شدن، ایفای نقش، تغییرات اجتماعی، همبستگی اجتماعی Next Entries تحقیق درمورد فرهنگ پذیری، عناصر فرهنگی، توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی