تحقیق درمورد اجتماعی شدن، ایفای نقش، تغییرات اجتماعی، همبستگی اجتماعی

دانلود پایان نامه ارشد

که در برگیرنده الگوهای رایج تفکّر و رفتار شامل: ارزشها، اعتقادات، قواعد رفتار، نظام سیاسی، فعالیت اقتصادی و مانند آن است، که از نسلی به نسل دیگر از طریق آموختن- و نه از راه توارث زیستی- انتقال مییابد (کوپر6، 1:1958) فرهنگ مجموعة افکار و اعمال، بایدها و نبایدها، هنجارها، ارزش‌ها و نظام اعتقادات یک جامعه مشتمل بر سنّت، آداب و رسوم، مذاهب، ایدئولوژی، زبان و کلیة عادات یا دیدگاه‌های مشترک دیگر است که ممکن است از این نوع مفاهیم مستثنی شده باشد (توحید فام، 19:1381).
براي فرهنگ سه جزء اساسي مي‌توان در نظر گرفت. جزء اوّل ارزش‌ها (باورهاي اساسي) است كه داراي ويژگي پايدار و بادوام مي‌باشند و جزء دوّم نگرش‌ها (گرايش به عمل) مي‌باشند كه اختصاصي و موقعيتي هستند و جزء سوّم رفتارها مي‌باشند (اعمال) كه متعدّد و متغير هستند (جعفري، 1382).
فرهنگ، به عنوان کلیّت تامی از ویژگی‌های معنوی، مادّی، فکّری و احساسی گروهي اجتماعی، سرچشمه‌هایی برای هویّت است که با تغییرات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و تکنولوژیکی دچار دگرگونی می‌شود. همة فرهنگ‌ها از فرهنگ‌های دیگر و تحوّلات اجتماعی درونی و بیرونی تأثير مي‌پذيرند و درواقع هيچفرهنگي ثابت و ایستا نیست.
درون‌مایة فرهنگ و سنّت با گذر زمان تغییر میکند، آنچه ما در هر زمان تصوّر می‌کنیم فرهنگ ماست نوعی جمع‌بندی از حافظة فرهنگی تا آن زمان است. فرهنگ ما منحصراً محصولی محلّی نیست، بلکه همواره رگه‌هایی از وام‌گیری یا تأثیرات فرهنگی پیشین را در خود دارد که بخشی از این جمع‌بندی است كه به اصطلاح بومی شده‌اند(همان، 84).
2-2-2- کارکردهای فرهنگ
فرهنگ كاركردهاي گوناگوني دارد. يكي از مهمترين كاركردهاي فرهنگ تأمين نیازهاي دروني و بيروني انسان است كه به وسيله آن زندگي خود تداوم و ايمني مي‌بخشد. نيازهاي دروني و بيروني خود طيف وسيعي از نيازها را دربرمي‌گيرد. يكي از مهمترين كاركردهاي فرهنگ تأمين نيازهاي دروني انسان براي ادامه حيات است، يك گروه از اين نيازها، نيازهاي فيزيولوژيك است كه از طريق بهره‌برداري از امكانات محيط طبيعي و اجتماعي صورت مي‌گيرد. در حقيقت فرهنگ واسطه تأمين امنيت و بقاي انسان با محيط خويش مي‌باشد و سازگاري انسان با محيط و تأمين نيازهاي رواني و اجتماعي جز با بهره‌گيري از دانش و ابزار و مهارت‌ها كه خود يكي از اجزاء فرهنگ مي‌باشند، ميسر نيست (پناهي، 87:1375).
كاركرد ديگر فرهنگ ايجاد احساس تعلّق و خودآگاهي جمعي و فردي يا همان هويّت فرهنگي است. به عبارت ديگر فرهنگ به افرادي كه در درون آن زندگي مي‌كنند و به طور مشترك از اجزاء فرهنگ استفاده مي‌كنند، نوعي احساس يگانگي و وحدت و وجدان جمعي خاص مي‌بخشد كه به كمك آن افراد مي‌توانند مرز بين خودي را از غيرخودي مشخص كنند. اشتراك بين فرهنگ و اجزاء و عناصر فرهنگي عامل اصلي مرزبندي بين گروه‌ها و مجموعه‌هاي انساني و مشخص كننده روابط درونگروهي و برونگروهي و به معني هويّت و صبغه خاصي است كه انسان‌ها آن را از طريق فرهنگپذيري در خود دروني ميكنند (تنهايي، 1377؛ پناهي، 1375).
به علاوه تضمين بقا و تداوم تاريخي يك جامعه كاركرد ديگر فرهنگ است كه از طريق آن هر جامعه‌اي طي فرايند اجتماعي كردن ميراث خود را به افراد نسل بعد انتقال مي‌دهد. به همين دليل است كه حفظ هويّت فرهنگي و دفاعي از فرهنگ كم اهميتتر‌ از دفاع از سرزمين نيست (تنهايي، 1377؛ پناهي، 1375).
از ديگر كاركردهاي فرهنگ ايجاد هماهنگي و انسجام بين نهادها و اجزاي مختلف نظام اجتماعي است به گونه‌اي كه يكپارچگي آن نظام حفظ شود. بدون تحقّق اين كاركردها هيچ جامعه‌اي برپا نمي‌ماند (پناهي،90،1375).
از عمده ترین کارکردهای فرهنگ میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
– فرهنگ مانند یک علامت و نشان، جوامع را از یکدیگر جدا میکند. با شناخت فرهنگ است که میتوانیم مفاهیم و معانی، نوع رفتار، نحوه گویش و … را چه اجتماعی و چه فردی بشناسیم.
– فرهنگ از مستحکمترین پایههای همبستگی اجتماعی به شمار میآید. فرهنگ نه تنها آینه تمام نمای اجتماع و جامعه است بلکه عناصر لازم را برای شناخت جامعه فراهم میکند و در اختیار میگذارد و انسان با مشارکت در جامعه بدون آنکه مجبور باشد، شیوههای فکرکردن را اختراع میکند و بالاخره فرهنگ پیونددهنده قسمتهای مختلف رفتار فرد یا افرد است (روحالامینی،38:1368).
به طور کلی میتوان گفت: اساس فرهنگ بر سه اصل مبتنی است: باورها، ارزشها و هنجارها.
با توجّه به محورهای اساسی فرهنگ، ثبات و پویایی آن منوط به پایداری عناصر سه گانه آن میباشد. رعایت هنجارهای یک فرهنگ آنگاه ضمانت اجرای کافی خواهند یافت که مبتنی بر ارزشها و باورها باشد. بسیاری از مشکلات اجتماعی در ابعاد فرهنگی، ناشی از این است که رفتارها بر پایه مستحکمی استوار نشدهاند. با این حساب، با اندک تبلیغ و تلقینی چهره عوض میکنند که مدگرایی افراطی به ویژه در میان قشر جوان جامعه را میتوان از نمونههای مشخص این مسأله بر شمرد.
مبلغان بینش و نگرشهای فرهنگی بیگانه، با توجّه به ساختار شخصیّتی و فکّری خود، با استفاده از امکانات، به ویژه ابزارهای دیداری و شنیداری، در صدد برهم زدن ساختار سه حلقهای این زنجیر فرهنگی هستند. آنان بیش از هر چیز، از طریق دگرگون کردن هنجارها وارد خواهند شد چرا که هنجارها نسبت به باورها و ارزشها از استحکام درونی کمتری برخوردارند و درنتیجه آسیب به هنجارها آسیب به باورها و ارزشهاست.
نظام فرهنگی آنگاه پویا و شکلدهنده شخصیّت افراد در جامعه خواهد بود که در جامعه طنینانداز باشد. اگر عموم افراد جامعه اطلاعات لازم فرهنگی (باورها، ارزشها، هنجارها)را از مسیر مناسب دریافت کنند این امر، موجب یکپارچگی فرهنگی و شخصیّت همسان افراد جامعه میشود.
بنابراین، شاهد هم گامی و یکسویی و یک دستی در مقام عمل خواهیم بود و تقلیدها و مدگراییها به حداقل خواهد رسید. در مقابل در جهان اطلاع رسانی کنونی افراد با منابع و اهداف مختلفی مواجهاند که همگی در ترویج باورهای خود در تلاشند. لذا هر منبع فرهنگی که بتواند اطلاع رسانی موفّقتری داشته باشد، نظام فرهنگی را شکل میدهد و الگوی خود را حاکم خواهد کرد .
2-2-3- جامعهپذیری:
اجتماعی شدن، فراگردی است که انسانها از طریق آن، شیوههای زندگی جامعهشان را یاد میگیرند، شخصیّتی کسب میکنند و آمادگی عملکرد به عنوان عضو یک جامعه را پیدا میکنند. از همان سنین کودکی، بچّه از دیگران یاد میگیرد که چه رفتاری از او انتظار میرود و او دارای چه شخصیّتی است (کوئن، 1383: 74).
گیدنز، در تعریف اجتماعی شدن معتقد است؛ اجتماعی شدن؛ فرآیندی است که طیّ آن کودک ناتوان به تدریج به شخصی خودآگاه، دانا و ورزیده در شیوههای فرهنگی که در آن متولّد گردیده است تبدیل میشود (گیدنز، 1386: 86).
جامعهپذیری و معیارهای آن جزو عادات و ذات درونی افراد میشود و شامل همه مباحثی است که متوجّه روشهای مختلف رفتاری است که توسط اجتماع تأیید شده است و انتظار میرود هر فردی به تدریج که بزرگ میشود از این معیارها پیروی کند. بنابراین وقتی مردم به سنین بالا میرسند عادات جدیدی کسب میکنند، روشهای تازهای را برای تفکّر دربارۀ خودشان پیدا میکنند و اطّلاعات جدیدی دربارۀ گروههایی که در آنها شرکت دارند، کسب میکنند. در واقع میتوان گفت جامعهپذیری ادامه طبیعی آموزشهای رسمی است که توسط آن، قوانین رفتاری هر جامعه و همه انتظارات فرهنگی آن در کل شخصیّت روانی او و با توجّه به مشارکت فرد در نظام آن اجتماع حلول میکند و بر آن حک میشود (دفلور و دنیس، 1383: 637).
جامعهپذیری را میتوان از دو دیدگاه، ملاحظه کرد: عینی، از دیدگاه جامعهای که بر فرد اثر میگذارد و ذهنی، از دیدگاه فردی که به تأثیر جامعه پاسخ میدهد:
از لحاظ عینی، جامعهپذیری فرآیندی است که به موجب آن جامعه، فرهنگش را از یک نسل به نسل بعدی انتقال میدهد و فرد را با شیوههای پذیرفته شده و تأیید شده زندگی سازمان یافته اجتماعی سازگار میکند. بنابراین، کارکرد جامعهپذیری این است که استعدادها و انضباطهایی را که فرد به آنها نیاز دارد پرورش دهد، نظام ارزشها، آرمانها و انتظارات زندگی جاری جامعهای خاص را به فرد منتقل کند و مخصوصاً، نقشهای اجتماعیای را که افراد باید ایفا کنند آموزش دهد.
از لحاظ ذهنی، جامعهپذیری؛ فرآیندی است که فرد از گذر آن خودش را با محیط اجتماعی – فرهنگی ِپیرامونش، سازگار میکند. شخص از بدو تولّدش به تدریج هنجارها و ارزشهای جامعهاش را «از آن ِخودش» میکند، در حالیکه یک مهاجر به «ملیّت» جامعه میزبانش در میآید. باید خاطر نشان کرد که جامعهپذیری، فرآیندی بلندمدت است با بهرهای عظیم از کوششی ناخودآگاه در راستای همنوایی با هنجارها، که پیوسته در زمان، مکان، فرهنگ و جامعهای معین و مشخّص، تحقق مییابد. همچنین باید به خاطر داشت که هیچکس، نه سر به هوا جامعهپذیر میشود و نه به طرزی عمومی، به شیوۀ یک شهروند جهانی یا به شیوۀ عضوی از جامعۀ بشری. این فرآیند جامعهپذیری است که یکی را ایرانی، یکی را ژاپنی و یکی را فرانسوی و… به بار میآورد. (نیکگهر، 1383: 24 و 25).
از آن جایی که باید نیازهایمان را برآورده ساخته، تواناییهایمان را از طریق عکسالعمل دیگران درک کنیم، باید با دیگران کنش متقابل برقرار سازیم. همان گونه که یاد میگیریم کنش متقابل داشته باشیم و حرکات و سکنات دیگران را بخوانیم، اوّلین تصوّرات از خود را از آیینه نظر (دیگران) میگیریم. ما از احساس انتظارات دیگران از خود آغاز کرده و اوّلین مواجهه با رمزهای فرهنگی را تجربه میکنیم و به تدریج راههای برقراری ارتباط با ایماء و اشاره و بازی نقش را، به منظور زندگی با دیگران، گسترش میدهیم. از آن جایی که سابقاً هیچ کنش متقابل اجتماعیای نداشتهایم، هیچ تجربهای از شیوه ایفای نقش، احساسی از خود، انگیزه، فرهنگ و یا احساساتی غیر از آن چیزهایی که با آن متولّد شدهایم نداریم، تا این تماسهای اجتماعی اوّلیّه را پالایش کنیم(ترنر، 1378: 51).
یکی از اصول بنیادیِ اجتماعی شدن، کنش متقابل با «دیگرانِ مهمّ» است؛ افرادی که از نظر عاطفی برای ما مهم هستند. البتّه، در ابتدا، والدین و خویشاوندان برای ما دیگرانِ مهمّاند. ما به موازات این که میآموزیم که با دیگران مهمّ، و نقشگیری و یا نقشسازی کنیم، خود را در آیینهای که از ایما و اشارات آنها فراهم آمده، ارزیابی میکنیم. در ادامه زندگی، ما دیگرانِ مهمّ بسیاری را برمیگزینیم، نظیر همتایان، معلّمان، دوستداران، همسران، فرزندان خودمان، کارفرمایان و حتّی شخصیّتهای رسانهای، امّا نقشها هیچگاه تأثیری همانند دیگران مهمّی که ما، در مرحلۀ نخست، با آنان کنش متقابل داشتهایم نخواهند داشت. اصل دیگر، این است که کنش متقابل در بین گروههای اولیّه ـ گروههایی که افراد آن یکدیگر را میشناسند و در کنار هم، احساس نزدیکی و صمیمیت میکنند ـ در شکلگیری شخصیّت تعیینکنندهتر است تا از تماس با دیگران در گروههای ثانویه ـ گروههایی که کنش متقابل در بین آنها دیرتر و رسمیتر است (کولی، 1909). این امر، بدین معنا نیست که گروههای ثانویه بر چگونگی رفتار و ایفای نقش ما، بر چگونگی طرز فکرمان از خود، بر چگونگی تفسیرمان از رمزهای فرهنگی، بر چگونگی نظام دادن ما از نیروهای انگیزهدار و بر چگونگی ابراز عاطفهیمان، تأثیر ندارند. ولی تأثیر آن هیچگاه به اندازه تأثیر خانواده، دوستان نزدیک و دیگر گروههایی که ما با آنان تماس نزدیک و رو به رو داریم با اهمیّت نیست. به هر حال، اصل دیگر این است که، در مقایسه با کنشهای متقابل کوتاه مدّت، روابط بلند مدّت با دیگران، تأثیر بیشتری (بر شکلگیری) شخصیّت دارند. درست است که افراد قادرند به طور کوتاه و مختصر وارد زندگی ما شوند و تأثیر عمدهای بر آن بگذارند، امّا احساسات ما دربارۀ خود، تعهداتمان نسبت به رمزهای فرهنگی، شیوه ایفای نقشها و نظم دادن عواطف و انرژیهای انگیزهدار نوعاً بیشتر توسط روابط بلند مدّت شکل مییابند. بنابراین، کنشهای متقابل نخستین گروه اوّلیّه با دیگرانِ مهمّ (یعنی با کسانی که روابط پیوسته دارند)،

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درمورد پایگاه اجتماعی، سبک زندگی، دانشگاه تهران، مشاهده مشارکتی Next Entries تحقیق درمورد اجتماعی شدن، فرهنگ پذیری، آموزش و پرورش، عوامل اجتماعی