تحقیق درباره کودکان و نوجوانان، کودکان و نوجوان، حقوق بشر

دانلود پایان نامه ارشد

تجربه ميتواند بهجاي صورت عرفاني، صرفن صورت معنوي داشته باشد و ميتوان نمودهايي از آن را در زيست اخلاقي گروندهگان به معنويتهاي نوپديد يافت. روانشناسان از “هوش معنوي” در کنار ساير انواع هوش (هوش عاطفي، هوش اجتماعي، هوش هيجاني و…) بحث ميکنند. سطحي والا از هوشمندي معنوي به ما اشعار ميدارد که هستي؛ فقط فضا – زمانِ متناهي نيست و کائنات يکسره توده‌اي فيزيکي نيستند و تنها از منطق و علت تشکيل نيافتهاند و سرشار از معنا و الهامبخش خير نيز هستند که ميتواند مشوق فرد براي سير به آفاق الوهيت و زيستن بر مبناي اخلاقياتي باشد که هم آبشخور و هم ملازم با اين سير است.
2-2-1-2-3-2 اخلاق ديني
در اين حالت، اخلاق داراي محتواي آييني و مذهبي ميشود و فرد ديندار خود را ملزم به رعايت ضوابط اخلاقي موجود در شريعت خود ميداند. اخلاق ديني به معناي سنتي و فقاهتي آن گنجايش اخلاق عام و همهشمول را ندارد. شکل تعديل / تعالييافتهي اخلاق ديني را نيز تا حدي ميتوان با اخلاق انسانمدارانه و همهشمول سازگار دانست. اين شکل از اخلاقورزي، در واقع سنتزي است که از مواجهي اخلاق سنتي با وضعيت مدرن سر برميآورد. اما بهطور کلي در اخلاق ديني، عنصر تعيينکننده بهجاي اينکه تمايل قلبي و / يا عقلي فرد به خير و منفعت عموم باشد، باورها و احکام و مقتضيات اين يا آن شريعت خاص است.
در اينجا نهتنها ميان ضوابط اخلاقي اديان مختلف ـ بر حسب تاريخيت ـ تفاوتهايي ديده ميشود، بلکه روايتها و قرائتهاي مختلف از دين نيز منشأ بهوجود آمدن اخلاقيات مختلفي در ميان پيروان يک دين واحد ميشوند. گسترهي اين قرائتهاي مختلف را امروزه در چارچوب دين اسلام، ميتوان از اخلاق طالبانيستي، “اخلاق محتسبي”، اخلاق متشرعانه، اخلاق مقدس مآبي و اخلاق خشک زاهدانه تا اخلاق نوعدوستي، اخلاق “همزيستي آزادمنشانه با دگراَنديشان” (فراستخواه، 1389: 4)، اخلاق عارفانه و اخلاق مبتني بر منفعت همهگان در ميان بافت مردم بازشناخت؛ طيفي که يک سر آن به درآميختهگي فقه و قدرت گره خورده و سر ديگر آن با اومانيسم و تولرانس.
بنابراين ميتوان نتيجه گرفت که بسته به وضع معرفت ديني و فرهنگ دينيِ مختلف دينداران و نيز بسته به وضعيت نهادها و مناسبات اجتماعي آنها، اخلاق ديني آنان نيز متفاوت خواهد بود و بر اساس آنچه تاکنون ذکر شد، دو گونه اخلاق ديني را ميتوان از هم بازشناخت: اخلاق ديني تعبدي و اخلاق ديني بازانديشانه. در حاليکه در اخلاق دينيِ تعبدي، تلقياي تغييرناپذير، مهر و مومشده، مطلق و غيرتاريخي از اخلاق ديني مدنظر است و در آن، درهمتنيدهگي اخلاق و شرعيات بهخوبي نمايان است، وجه متمايز اخلاق دينيِ بازانديشانه، سوژه محوري آن بوده و برونداد آن اخلاقي با ارجاعات بيشوکم ديني اما متأثر از وضعيت (مدرن)، بازانديشانه، محاسباتي و تعديل و تفسيرپذير است.
2-2-1-2-3-3 اخلاق دنيوي
هستند بسياري از مردمان که براي پاي‌بندي به امور اخلاقي، نيازي به ميانجيگري دين يا حتا ايمان عام نميبينند و زيبايي ارزشهاي اخلاقي را بيواسطه درک ميکنند. اينان دلايلي غيرديني، غيرکلامي و غيرالاهياتي براي اخلاقيبودن خويش اقامه ميکنند و مطلوبيت زندهگي اخلاقي را منوط به اعتقاد به دين خاصي نميدانند.
حقوق بشر، کثرتگرايي و همزيستي آزادمنشأنه با مخالفان و برابري همهي شهروندان در آزاديهاي مدني و اجتماعي صرف نظر از پاي‌بندي يا عدم پاي‌بندي آنان به هر نوع ديني، نمونههايي از نتايج پاي‌بندي مردمان جامعه به اخلاق دنيوي ميتواند باشد. باور ديني هر چند هم بتواند تا جايي بر التزام به برخي از افعال اخلاقي کارگر افتد، اما همانگونه که پيشتر اشاره شد، ممکن است با برخي ديگر از بديهيات اخلاقي در تعارض باشد. هستند کساني که بهخاطر باورهاي دينيشان حاضراَند نسبت به ناهم‌کيشان و دگرانديشان تعصب و خشونت ورزند؛ خشونتي که به لحاظ ديني، اخلاقي بوده و مشروعيت ديني خود را بهواسطهي استنباطهاي ظاهرگرايانه و قرائتهاي فاشيستي از مفاهيمي چون تولي و تبري، جهاد، اهل نفاق، اهل ضلال، بدعت، ارتداد، انحراف، فسق و مجازات، اهل ذمه، نجاست کفار و… کسب ميکند. بسط و گسترش اخلاق دينيِ بازانديشانه و اخلاق دنيوي در ميان مردمان ميتواند عرصه را بر سيطرهي فقهي چنين استنباط‌هايي و رواج اخلاق طالبانيستي و محتسبي، تنگتر کند.
تا اينجا سه دستهي کلي اخلاقورزي از هم تفکيک شد. در ادامه به يکي از مدل‌هاي روان‌شناختي در باب اخلاق پرداخته ميشود. اين مدل تلاشي است در جهت مرحلهبندي رشد اخلاقي مردمان بر اساس رشد شناختي آن‌ها.
2-2-1-2-3-4 مدل رشد اخلاقي کلبرگ
مدلي که لورنس کلبرگ در آن فرآيند رشد اخلاقي را نشان ميدهد، مدلي شناختي و مبتني بر رويکرد ساختارگرايي شناختي است. ساختارگرايان شناختي بر اين باوراَند که رشد فکري در تمامي مردمان و فرهنگها از مراحل يکساني عبور ميکند. بر اساس ديدگاه پياژه، تا زماني که فرد اختلالي شناختي را تجربه نکند که در آن به ناکافي بودن تفاسير خود از تجربهاش پي برد، گذار از يک سطح به سطح بعدي ميسر نخواهد گشت. “تغيير در سطح شناختي نيز ملازم با حالتي از نوگروي است” (Roberts, 1990: 124). بايد اين نکته را در نظر داشت که رويکرد ساختارگرايي شناختي مربوط به تغيير در ساحت ذهني مردمان بوده و چنانچه نوگروي ديني با تغيير در ذهنيت و جهانبيني هم‏راه باشد، اين رويکرد ميتواند درک روشني از فرآيند نوگروي به دست دهد.
نتايج پژوهش کلبرگ نشان داد که درک کودکان از مفاهيم اخلاقي نيز همانند رشد شناختي آنان، طي توالي نامتغيري از مراحل صورت ميگيرد که در ميان تمامي فرهنگها نمودي مشابه دارد و تنها تمايز و تفاوت آن در فرهنگهاي مختلف، تسريع يا تأخير در دستيابي به مراحل است. کلبرگ معتقد بود که کودکان و نوجوانان به تناسب مجهز شدن به ساختهاي شناختي و بالا رفتن سن، واجد ظرفيت‌هاي جديد در گسترهي قضاوت اخلاقي شده و درک اخلاقيشان از سوگيري سطحي به قدرت جسماني و پيامدهاي بيروني به ارزيابي عميقتر روابط شخصي، نهادهاي اجتماعي و نظامهاي قانون‌گذاري تغيير مييابد. اما ممکن است فردي در أثر محدوديتهاي شناختي و يا پذيرش اصول اخلاقي رايج در اجتماع خود در مراحل پايينتر بماند و توان تکامل و تعالي ارزشهاي اخلاقي را نداشته باشد (جهانگيرزاده، 1390: 119 – 118).
بر اساس اين نظريه، مردمان بر طبق مراحل رشد شناختي، در هر گستره از زنده‏گي خود، واجد نوع خاصي از تفکر اخلاقي ميباشند. کلبرگ سه سطح و در مجموع شش مرحله رشد تفکر اخلاقي را معرفي و ارائه ميکند. اين مراحل بهصورت طولي هستند. به بيان ديگر، فرد براي رسيدن به سطح بالاتر حتما بايد سطح قبلي را طي کرده باشد. از سويي، اگرچه همهي مردمان بالقوه واجد رسيدن به سطوح عاليتر هستند، اما از آنجا که بروز تواناييهاي شناختي در تمامي مردمان يکسان نيست، اين احتمال وجود دارد که مردمان در سطوح خاصي متوقف شوند و بنابراين ممکن است فردي 70 ساله را بيابيم که در سطوح و مراحل پايينتر متوقف مانده باشد (جهانگيرزاده، 1390: 111).
به باور کلبرگ، بسياري از مردم هرگز از سطح دوم پا فراتر نميگذارند. او رابطهي نزديکي ميان مراحل تحول اخلاقي و مراحل تحول شناختي پياژه ميبينند و معتقد است تنها کساني که به مراحل آخر تفکر عملياتي صوري دست يافتهاند ميتوانند از عهدهي تفکر انتزاعي برآيند و بالاترين مرحلهي رشد اخلاق (سطح سه، مرحلهي شش) مستلزم صورتبندي اصول اخلاقي انتزاعي و پيروي از آنها براي دور ماندن از نکوهش خويشتن است.
کلبرگ بر پايهي يافتههاي پژوهشي دريافت که کمتر از ده درصد از مردمان 16 ساله و بالاتر به تفکر “کاملن اصولي” (مرحلهي ششم) ميرسند. کلبرگ کودکان را “فيلسوفان اخلاقي” که خود پرورش‌دهنده‌ي ارزشهاي اخلاقي خود هستند، دانسته است. وي بر اين باور است که اين ارزشها لزومن از پدر و مادر يا همسالان آموخته نميشوند، بلکه در نتيجهي کنش شناختي متقابل کودک با محيط اجتماعي خويش پديد ميآيند. گذر کودکان از يک مرحله، بيش‌تر از تغيير سازمان شناختي دروني ناشي ميشود تا فراگيري ساده مفاهيم اخلاقي رايج در فرهنگي که کودکان در آن زنده‏گي ميکنند. گفتني است که برخي روانشناسان با چنين ديدگاهي موافق نيستند و يادآور ميشوند که رشد وجدان با تشخيص درست و غلط، صرفن حاصل رسش تواناييهاي شناختي نيست. نگرش اخلاقي کودکان متأثر از همانندسازي آنان با والدين و نيز روشهايي است که براي تشويق يا تنبيه رفتار آنان در موقعيتهاي معين به کار رفته است. معيارهاي اخلاقي همسالان جوان و شخصيتهاي تلويزيوني و کتابها نيز نقش مشابهي در اين ميان دارند. بررسيها گوياي آن هستند که قضاوتهاي اخلاقي بر أثر تماشاي سرمشقهاي مختلف قابل تغيير است. تماشاي فرد بزرگسال که بر پايهي اصولي مورد پذيرش جوانان به اظهار نظر اخلاقي ميپردازد و به خاطر آن تقويت ميشود و ممکن است سبب شود کودکان قضاوت اخلاقي خود را يک سطح بالاتر يا پايينتر ببرند (همان: 112).
از سوي ديگر، رفتار اخلاقي افزون بر توانايي استدلال در ارتباط با معماهاي اخلاقي، به عوامل متعدد ديگري نيز بستگي دارد. دو عامل مهم در اين زمينه عبارتند از: توانايي توجه به پيامدهاي درازمدت اعمال خود (بهجاي توجه به پاداشهاي فوري) و تواناييهاي کنترل رفتار خود. عامل ديگري که اهميت همسان دو عامل ياد شده دارد توانايي همدلي با مردمان ديگر است، به اين معني که شخص بتواند خود را بهجاي ديگران بگذارد. درک احساسات ديگران ما را به ياري رساندن به آنان برميانگيزد (همان: 113-112).
6 مرحله از رشد اخلاقي کلبرگ که در 3 سطح گستردهتر قرار دارد، به قرار زير است:
سطح اول: اخلاق “پيشاعرفنگر”36 (ديويس، 1387: 266) از 4 تا 10 سالهگي. در اين سطح قضاوت اخلاقي، مبتني بر اجتناب از مجازات و يا کسب پاداش است. معيارهاي اخلاقي از جانب يک نيروي مطلقهي بيروني (خدا، خانواده و…) تعيين ميشود و فرد به جهت گريز از تنبيه و يا کسب پاداش مجبور است از چنين قوانيني پيروي کند. ماهيت قوانين در اين سطح، کلي، مطلق و غيرقابلتغيير است. اين سطح، خود داراي 2 مرحله است (کديور، 1377: 129).
مرحلهي 1: جهتگزيني تنبيه – اطاعت37 (بين 4 تا 7 سالهگي). در اين مرحله کودک براي گريز از مجازات، از معيارهاي اخلاقي ديگران تبعيت ميکند و به انگيزهي عمل فرد توجه چنداني ندارد، بل‌که بيش‌تر به پيامد آن فکر ميکند. “کار درست يعني اطاعت از نظر بزرگتر و صاحب اختيار جهت فرار از تنبيه” (همان: 129). يعني امور اخلاقي با قانون و عدالت يکي هستند و مسأله اصلي ترسي است که از بيرون هست و تنبيهي که به دنبال آن خواهد آمد. در نتيجه، فرد خود را مجبور و محکوم به رعايت قانون ميداند. اين مرحله، مرحلهاي خودمحورانه است زيرا مردمان، صرفن بهخاطر خودشان از مجازات اجتناب ميکنند (Roberts, 1990: 126).
مرحلهي يک کلبرگ، منعکس کنندهي گرايش طبيعي کودکان کم سن و سال به مجسم کردن ايدههاي اخلاقي در مکانها يا رويدادهاي عيني است. اخلاق مرحله يک دربردارندهي درك فيزيکي از مرجعيت اخلاقي است. همچنين، “پايبندي به يک قاعده با توسل به پيامدهاي فيزيکي” توجيه مي شود. ويژه‏گيهاي فيزيکي شاخص يک موقعيت (مثل اندازه و موضوعات يا پيامدهاي فيزيکي)، توجه و تخيل کودك کم سن و سال را تسخير کرده و بر قضاوت اخلاقي او حاکم است (جهانگيرزاده، 1390: 111).
مرحلهي 2: جهتگزيني ابزارگونهي نسبي38 (7 تا 10 سالهگي). در اين مرحله فرد باور دارد که کار اخلاقي زماني اخلاقي است که “من او را براي خودم و ديگران به يک اندازه در نظر بگيرم”، و شعار “هر بد که به خود نميپسندي، با کس مکن اي برادر من” گوياي همين مرحله از رشد اخلاقي است و معنايش اين است که من به نوعي برابري و معادله و معامله باور دارم. در نتيجه، امور اخلاقي مادامي که تقريبن يکدست و يکنواخت و در ارتباط با ديگران بهصورت مساوي اعمال ميشود، قابل قبول است، حتا اگر امور اخلاقي با مجازات شديد هم‏راه باشد. در اين مرحله، اطاعت از مقررات براي رسيدن به پاداش و نوعي سودجويي متقابل، معيار قضاوت اخلاقي است. کودکان عملي را اخلاقي ميدانند که براي آنان فايده

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درباره اخلاق کانت Next Entries تحقیق درباره ايمان، ديني، مرحلهي