تحقیق درباره مفاعلن، بنفشه، یِ، شکوفه

دانلود پایان نامه ارشد

زلف دلکش مشکین خطی به دست آرم
تو آن مبین که چو زنبور خر قه ام عسلی است که من ز بدو ازل باز بسته زنارم
کجا رسند ینابیع حکمتم به زبان که من به خاک سر چشمه دل انبارم
در آب وگل شده ام غرق ومشکل است از گل ره برون شدن من که بس گران بارم
به من به چشم بدی می نگرد که من در خود چو نیک می نگرم بد ترین اشرارم
به آدمیم نخوانی دگر اگر یک ره کنی مشاهده پرده های اسرارم
چو دیو ناکسم وبد سپاس وبد کردار مباد در همه عالم کسی به کردارم
نماند بند خرد را مجال در سر من که پر شدست دماغ ازخیال پندارم
به تن قرین مقیمان کنج محرابم به دل ندیم حریفان کوی خمارم
دمید صبح مشیت رسی روز اجل ولی هنوز من از جهل در شب تارم
مرا چو روز وشب آتش فروختن کار است یقین کا گرم بود در جحیم بازارم
گرم چو عدم بسوزند نیست کسی را جرم که من به دود دل خویشتن گرفتارم
شکسته عهد وشکسته دلم که خواهد کرد شکستهای مرا جبر غیر جبارم
مهیمنا ملکا قادرا خداوندا تویی رئوف ورحیم وعفو وغفارم
زکرده توبه واستغفر الله از گفته اگر چه خوب وپسندیده است گفتارم
در آن زمان که امید از حیات قطع کنم ز لطف ورحمت خود نا امید مگذارم
اگر چه من به رضایت نکرده ام کاری تو رحمتی کن ونا کرده کرده انگارم
(سلمان ساوجی، 1389: 145)

7- بحر مجتث مثمن مخبون محذوف(مفاعلن فعلاتن مفاعلن فَعِلن)
شماره‌ی قصیده
مطلع شعر
17
سرای خانه گیتی که خانه دو دراست در دو اساس اقامت منه که رهگذر است
55
بسم نبود جفای رخ چو یاسمنش بنفشه نیز گرفت است جانب سمنش
72
زهی نهال قدت سرو جویبار روان طراوت گل رویت بهار عالم جان
73
نسیم صبح سلامم به دلستان برسان پیام بلبل عاشق به گلستان برسان
86
به گرد چشمه ی نوشت دمی مهر گیاه تو عین آب حیاطی علیک عین اله

بَ
سَم
نَ
بو
د
جَ
فا
یِ
رُ
خِ
چُ
یا
سَ
مَ
نَش
بَ
نَف
شِ
نی
ز
گِ
رِف
تس
ت
جا
نِ
بِ
سَ
مَ
نَش
U
ــ
U
ــ
U
U
ــ
ــ
U
ــ
U
ــ
U
U
ــ
مفاعلن
فعلاتن
مفاعلن
فَعِلُن

قصیده‌ی 55
بسم نبود جفای رخ چو یاسمنش بنفشه نیز گرفت است جانب سمنش
غزالم از کله تا طوق بست بر گردن به گردن است بسی خون آهوی ختنش
دل از عقیق لب او حریق گلگون خواست چو لاله داد در اول پیاله درو دنش
در آن خیال که کردند از وصالش هیچ نیست نقش به غیر از خیال پیراهنش
به جای خود بود ار سروناز برخیزد زجای خویش و نشاند خویشتن
دلم در آن رسن زلف عنبرین آویخت بدان طمع که برون آید از چه ذقنش
هزار بار از آن چاه جان رسید بر لب که بر نیامد کارم به مویی از رسنش
سرشک من چو درآید ز راه دریا بار بود همیشه به اطراف روم تاختنش
اگر گرفت جهان را سرشک من چه عجب جهان بریخت مرا خون گرفت خون منش
که دیده بر سر و سرو تو برگ نسترنت که بود باز سر و برگ نسترنش
به بوی آنکه دهد رنگ عارض تو به گل نسیم صبح چه دمها که داد در چمنش
زشرم قند لبت در عرق گداخت نبات بدین ترانه گرفتند خلق در دهنش
کسی که پیش دهان تو نام پسته برد حقیقتاست که مغزی ندارد آن سخنش
به دور چشم تو بد گوهری ست جزع یمان که ترک چشم تو خواند به گوهریمنش
نهاده بوته قلبم غم تو در آتش مگر خلاص دهد زان خلاصه زمنش
عزیز مصر جهان یوسف سریر وجود که او چو جان عزیز است و مملکت بدنش
عمر صلابت عثمان حیای حیدر دل که زنده گشت بدو دین احمدو سننش
نجوم کوکبه شاه جهان اویس که هست قرین جام دم صاحب ولایت قرنش
روایح کرمش میدمد ز باغ وجود چنان که بوی اویس از جوانب یمنش
جهان همت او عالمی ست کز عظمت که مرغزار سپهر است سبزه دمنش
بهر دیار که آب دیار زد دستش فرو نشاند غبار حوادث وفتنش
اگر نه شمسه ایوان او بدی خورشید هزار بار شدی عنکبوت پرده تنش
همیشه هست و بود سر افراز گردن کش سنان صدر نشین و کمند دل شکنش
لالی سخنش گوهری است کز بن گوش غلام حلقه به گوش است لولوی عدنش
گر آفتاب نه بر سمت طاعت توبود برون کشند نجوم ازمیان انجمنش
کمند قهرت اگر صبح را گلو گیرد محال باشد ازین پس مجال دم زدنش
همای چترتو را طالعی است هر روزی شدن معارض خورشید و بر سرآمدنش
هوای منزلت دست بوس خاتم توست که برکند دل لعل بدخشی از وطنش
به باغ سبز فلک باد خیلت ارگذرد ز شاخ ثور بریزد شکوفه پرنش
چنان شود که به عهد تو باز خواهد باغ زرهزنان خزان برگ بید و یاسمنش
شبان شبان ز ستمگر چنان شود ایمن که گرگ و میش شود مستشار و موتمنش
من این مثلث عنبر نسیم نفروشم وگر بهشت مثمن دهند در سمنش
مثلثی ست غبار عبیر درگاهت که خاک اوست به از خون نافه ختنش
بدین قصیده غرا(ظهیر)وقت منم زمانه را چو تویی اردشیر بن حسنش
ز غصه بلبل طبعم نداشت برگ و نوا بهار مدح تو آورد باز در سخنش
دعای شاه جهان واجب است و می گویم که باد حافظ و ناصر خدای ذوالمننش
(سلمان ساوجی، 1389: 119)
8- بحر مجتث مثمن مخبون( مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن)
شماره‌ی قصیده
مطلع شعر
51
کجایی ای زنسیمت دماغ باغ معطر ؟ بیا که باغ به شمع شکوفه گشت منور

کُ
جا
یِ
ای
زِ
نَ
سی
مت
دَ
ما
غِ
با
غِ
مُ
عط
طر
ب
یا
کِ
با
غ
بِ
شم
ع
شُ
کو
فِ
گش
ت
مُ
نَو
ور
U
ــ
U
ــ
U
U
ــ
ــ
U
ــ
U
ــ
U
U
ــ
ــ
مفاعلن
فعلاتن
مفاعلن
فَعِلاتن

قصیده‌ی 51
کجایی ای زنسیمت دماغ باغ معطر ؟ بیا که باغ به شمع شکوفه گشت منور
هوا زعکس شقایق صحیفه ایست ، ملون زمین زشکل حدایق کتابه ایست مصور
شکوفه چون گل رویت گشاده روی مطرا بنفشه چون سر زلفت کشیده خط معنبر
دهان غنچه چولعلت ز خنده گشت لبالب خط بنفشه چو زلفت معنبر است سراسر
صنوبر اربدل راست نیست بنده قدت چراست این همه دل در هوای قد صنوبر
اگر چو چشم تو عبهر بعینه ننماید زمانه چشم چرا بر ندارد از عبهر
درخت شد دم طاوس ، وغنچه شد سر طوطی ز حلق بلبله باید گشود خون کبوتر …
(سلمان ساوجی، 1389: 110)

9- بحر هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف(مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن)
شماره‌ی قصیده
مطلع شعر
5
ای منزل ماه علمت، اوج ثریا روی ظفر از آیینه تیغ تو پیدا
6
ای عید رخت کعبه دل اهل صفا را هر لحظه صفایی دگر از روی تو ما را
20
تا باد خزان رنگرز رنگرزان است گویی که چمن کارگه رنگرزان است
34
ما را از تو چشم بد ایام جدا کرد چشم بد ایام چه گویم چها کرد؟
36
صبح ظفر از مشرق امید بر آمد اصحاب غرض را تب سودا ببر آمد
61
رفتند رفیقان ورسیدند به منزل در خواب غروری تو هنوز ، ای دل غافل !

ای
عی
دِ
رُ
خَت
کع
بِ
یِ
دل
اَهـ
لِ
صَ
فا
را
هر
لح
ظِ
صَ
فا
یی
دِ
گَ
رَز
رو
یِ
تُ
ما
را
ــ
ــ
U
U
ــ
ــ
U
U
ــ
ــ
U
U
ــ
ــ
مفعول
مفاعیل
مفاعیل
فعولن

قصیده‌ی 6
ای عید رخت کعبه دل اهل صفا را هر لحظه صفایی دگر از روی تو ما را
تو کعبه حسنی و سر زلف تو حرم روح قدس را در موقف کون تو مفام اهل صفا را
لبیک زنان بر عرفات سر کویت صد قافله جان منتظر آواز درآرا
در آرزوی زمزم آتش وش لعلت جان هر نفسی بر لب خشک آمده ما را
امید طواف حرم وصل تو افکند در وادی غم طایفه بی‌سر و پارا
رو در خم محراب دو ابروی تو کردم گفتم: مگر آنجا اثری هست دعا را
در سایه محراب نظر کرد دلم دید ترکان خطایی نسب حور لقا را
فریاد برآورد: که ای قوم که ره داد سرمست به محراب حرم ترک خطا را!
چشمت به کرشمه نظری کرد که تن زن بر مست همان به که نگیرد خطا را
زایر، حرم کعبه گزید از پی فردوس ما کوی تو آن کعبه فردوس نما را
حاجی به طواف حرم کعبه، ملازم ما طوف کنان بارگاه کعبه بنا را
دلشاد شه، آن سایه یزدان که زرایش خورشید فلک رفعت خورشید لقا را
سلطان قضا رای قدر قدر، که چون او سلطان قدر قدر نبوداست قضا را
در عهد اسکندر عدلش نبود بیم از رخنه یاجوج اجل سد بقا را
با مهر سلیمان قبولش نبود راه در دایره خطه دل دیو هوا را
از عفت او می‌دهد آن بوی که دیگر در پرده گل ره نبود باد صبا را
مهر نظر تربیت او بدماند در ماه دی از شور زمین، مهر گیا را
ای از شرف سجده درگاه تو حاصل! این تاج مرصع فلک سبز لقا را!
گر آینه تیغ تو گوهر بنماید رخساره به خون لعل کند کاه ربا را
ور صبح ضمیرت تتق از چهره گشاید از روی جهان برفکند زلف سیا را
در پرده‌سرای تو کشد زهره به گردن چنگ طرب مطربه پرده‌سرا را
آنجا که سحاب کرمت سایه بگسترد بر باد دهد ابر سیه روی گدا را
گر قیمت خاک کف پای تو کند عقل از گوهر خود نقد کند وجه بها را
هر جا که دلی جسته خلاص از مرض جهل بنمود اشارات تو قانون شفا را
چون مهر شود چشم و چراغ همه عالم گر شمع ضمیر تو دهد نور سها را
تا شعر مرا زیور مدح تو شعارست بر چرخ سخن شعری شعرم شعرا را
منثور شود گوهر منظوم ثریا در مدح تو چون نظم دهم ورد ثنا را
تا از نفس باد صبا هر سر سالی دوران کهن تازه کند عهد صبا را
هر شام و سحر عکس گل و نسترن از باغ سرخاب و سفید آب کند روی هوا را
بلبل از سر سوز دهد ساز غزل را

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درباره دِ، ساوجی،، (سلمان، فرخنده Next Entries تحقیق درباره احکام شرعی