تحقیق درباره شفیعی کدکنی، خواجه نصیر، انواع ادبی، مثنوی معنوی

دانلود پایان نامه ارشد

برخورد با اشياء به جاي اينكه چيزها را با نامشان بشناسد، به شناختي مستقيم از آنها دست مي يابد و سپس به سـوي دستـه اي ديگر از اشيـاء كه همـان الفـاظ است روي مي آورد؛ آنها را لمس مي كند، حس مي كند و سرانجام كشف مي كند كه ميان آنها با زمين، آسمان، آب و همه ي اشياي آفريده و حادث، پيوندي هست و از طريق اين دريافت، به «تصويري لفظي» دست مي يابد.
شعر در حقيقت از چگونگي به كارگيري و روابط بين واژه ها، پديد مي آيد. شاعر از شكل تا صوت و آوايي كه يك كلمه در خود دارد و تأثيري كه بعد از خواندنش به جا مي گذارد، مدنظر قرار مي دهد و در نوع روابط واژه ها باهم، درنگ مي كند.
«ويكتور شكلوفسكي» از نظريه پردازان صورتگرا، به اين اعتقاد داشت كه «شاعر، تصوير را نمي آفريند؛ بلكه آن را مي يابد و آن را از زبان معمول و معيار، به دست مي آورد». (علوي مقدّم ، 1377: 23)
اگر بپذيريم كه شعر برخلاف بسياري از هنرها مانند نقاشي، خطّاطي، تئاتر و … بر اساس مختصّات شنيداري (و نه مختصّات ديداري) به مخاطب عرضه و لذّت ناشي از ابتدايي ترين تأثير آن، از طريق حسّ شنوايي حاصل مي شود، حفظ نظم و ضرباهنگ كلمات (به عنوان يكي از وي‍ـژگي هاي بيروني شعر) ضروري مي نمايد.
به عقيده ي رومن ياكوبسن «خواننده شعر، در هنگام خواندن اثر به صورتي زنده، دو قسم آگاهي را تجربه مي كند: قواعد سنّتي حاكم بر شعر و نوآوري هنر ي به هيأت تخطّي از اين قواعد. ياكوبسن تصريح مي كند كه «نوآوري را دقيقاً‌در تقابل با زمنيه ي سنّت مي توان درك كرد». (اسكولز، 1379: 131)
در زبان شاعرانه، با نوآوري روبه روييم. نوآوري شاعر، در زباني ست كه به كار مي گيرد، نه در تصويرهايي كه ترسيم و ارائه مي كند. در حقيقت، آن چه در اين شعر اهميّت دارد نيز، همين دگرگوني دركاربرد زبان است. آنچه شاعران را از يكديگر متمايز مي كند شيوه ي بيان، كاربرد ويژه ي زبان و عناصر زباني و تمهيدات و شگردهاي كلامي است؛ بر همين اساس «ويكتور شكلوفسكي» اعتقاد داشت كه: «شاعر، تصوير را نمي آفريند؛ بلكه آن را مي يابد و آن را از زبان معمول و معيار به دست مي آورد».(علوي مقدّم، 1377: 33)
اهميّت شاعر و شعر در اين نيست كه «چه» مي گويد، بلكه در اين است كه انديشه اش را «چگونه بيان مي كند. اين كه چگونه از ابزارهاي زبان استفاده و به توليد مفاهيم و تصاوير شعري به شكلي نو بپردازد و اعتياد ذهني مخاطب را در مقايسه ي مفاهيم، تصاوير، ساخت هاي شعري و هنري توليد شده و پيش ساخته با اثر جديد، دچار شگفتي و حتّي اختلال كند.
شفیعی کدکنی نیز می گوید:«شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گوینده ی شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند.» و در جای دیگر آورده است: «شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد..» (شفیعی کدکنی، 1392: 17)
خواجه نصیر طوسی از جمله کسانی است که علاوه بر طرح فنّی و آموزش شعر و بررسی مباحثی چون: علم قافیه و عروض، به نقد الشعر نیز پرداخته است، وی می گوید:« شعر به نزدیک منطقیان، کلام مخیّل موزون است و در عُرف جمهور کلامِ موزونِ مقفّی.» بنابراین در نظر عرف هر سخنی که خالی از وزن و قافیه باشد، شعر نیست و امّا قدما شعر را کلام مخیّل گفته اند. علامه دهخدا می گویند:« فرق میان شعر و نظم آن است که موضوع شعر عارضه ی مضمونی و معنوی کلام است، در حالی که موضوع نظم، عارضه ی ظاهری کلام است، به عبارت دیگر موضوع شعر در احساس انگیز بودن و مبیّن تأثیرات بی شائبه ی شاعر بودن خلاصه می شود ولی نظم فقط سخن موزون و مقفّی است.» (زیادی، 1380: 33-32)
محمد اسلامی درباره ی تعریف شعر چنین اظهار نظر می کنند:« شعر تعبیری لطیف و خیال انگیز از یک اندیشه یا احساس تازه ای است در عبارتی موزون.» و دکتر مهدی حمیدی شیرازی می نویسد:« شعر عبارت از عَطَشی است که آدمی به تصویر جلوه های رنگارنگ طبیعت و نقاشی تأثّرات گوناگون طبایع دارد و شاعری صناعتی است که از کلمات نقش پذیر دل پسند و ترکیب اندیشه نمای دلنشین و اوزان و قوافی و ردیف های متناسب و با شکوه برای آن تصویر و این نقاشی، صورت و سیرت می آفریند.»(همان: 33)
شعر رویکردی است که شاعر با سرودن آن عملی در زبان انجام می دهد که مخاطب می تواند میان زبان او و زبان روزمره و عادی تمایزی احساس کند. وقتی که سخنی همراه با تخیل و عاطفه باشد، طبیعتاً تأثیرگذاری و شیوه ی بیان آن با زبان روزمره فرق خواهد کرد. لذا با نگرش علمی و تخصصی به شعر، می توان پارامترهای خاصی برای شعر تعریف کرد که در سایر زبان ها نیست.
در میان تمامی هنرها، شعر به موسیقی بسیار نزدیک است، وقتی که شعر را از آغاز خلقت انسان بدانیم، زندگی نیز با صوت و موسیقی آغاز می شود. شاید این موسیقی یادآور آن آهنگ هایی است که در روز الست شنیده ایم به قول مولوی:
مـــــا همـــــــه اجزای آدم بوده ایم در بهشـــــــــت آن لحنها بشنوده ایم
(مثنوی معنوی، دفتر چهارم، بیت 735)
2-3- انواع شعر
آن چه درباره‌ی تعریف شعر گفته شد، ماحصل نگرش هایی است که به شعر داشته اند؛ گاهی این نگرش‌ها به لحاظ ساختاری است و گاهی نیز از جهت محتوا و درون مایه می باشد. در هر دوره ای از تاریخ شعر فارسی، سرودن انواع مختلف شعر از قبیل: قصیده، مثنوی، غزل و … مرسوم و متداول بوده است. به عنوان مثال در سبک خراسانی سرودن قالب قصیده در میان شاعران جولانگاه مناسبی برای اظهار علاقه و ارادت شاعر به ممدوحین و سلاطین بوده است. «در ادب پارسی قصیده جایگاه ویژه ای دارد و نوعی مهم و خاص در میان انواع ادبی است. از میان انواع معروف ادبی: قطعه، رباعی، دوبیتی، غزل، مسمط، مستزاد و غیره، قصیده مهمترین جایگاه را دارد؛ چرا که به گمان ادیبان ما، هنر شاعران در قصیده است که جلوه می کند؛ زیرا شاعر اگر توان بیانی و عاطفی نداشته باشد و بر زبان مسلط نباشد نمی تواند قصیده ای مثلاً یکصد بیتی بسراید که همه‌ی ابیاتش همچون دانه های منظم گردنبندی زیبا، هماهنگ و یکدست باشد.»(احمد سلطانی،1370: 10)

2-4- تعریف قصیده
«قصیده یا چکامه نوعی قالب شعری است که حداقل تعداد ابیات آن پانزده بیت می باشد و بیشتر برای مدح، ذم، سوگواری، بزم، وصف طبیعت و موعظه سروده می‌شود. طرز قرار گرفتن قافیه در این نوع شعر بدین ترتیب است که مصراع اول با مصراع‌های زوج هم قافیه است. تفاوت قصیده با غزل در تعداد ابیات و موضوع شعر است. کمی یا زیادی بیت‌های قصاید بستگی دارد به اهمیت موضوع، قدرت و قوت طبع شاعر و نوع قافیه و اوزان شعری. از همین روست که در دیوان‌های شاعران قصیده‌سرا به قصیده‌های کمتر از بیست بیت یا متجاوز از دویست بیت بر می‌خوریم. قصیده می‌تواند بر وزنهای گوناگونی باشد.» (همایی، 1370، 104-103)

2-5- وجه تسمیه
«چون در نوع قصاید نظر شعرا بیشتر متوجه اشخاص و مقصودهای معین از قبیل: مدح و موعظت و حکمت و تهنیت و تعزیت بزرگان وقت بوده است، آن را قصیده به معنی مقصود نامیده‌اند.» (همان،1370: 105) شمیسا معتقد است:«قصیده فعیلی است به معنی مفعول و های آن های تخصیصی است. پس قصیده یعنی قصد کرده شده و مقصود خاص، یعنی شعری که در آن قصد خاصی باشد و آن قصد در اصل مدح است.» (شمیسا،1374: 265)
2-6- ساختمان قصیده
قصیده معمولاً از حدود پانزده تا پنجاه، شصت بیت است. بیت اول آن مصرّع است و مصراع های زوج یا سمت چپ یک قافیه و ردیف دارند. لحن و موضوع قصاید سنّتی، حماسی است و در آن از مدح و مفاخره و ذم و از این قبیل مسایل سخن می رود و مطالب دیگر از قبیل نکات اخلاقی و حکمی و دینی و غیره، جنبه ی فرعی و ثانوی دارد. هر چند شاعرانی چون ناصر خسرو به قصیده های مذهبی و فلسفی و منوچهری و خاقانی به وصف طبیعت و سنایی به عرفان و مسعود سعد به حبسیّه معروفند امّا باید به طور کلی مضمون و قصد اصلی قصیده را مدح محسوب داشت؛ چنان که در قصاید عنصری و انوری و فرّخی و اکثر شاعران دیده می شود. این گونه قصاید از چهار بخش تشکیل می شود:
به آغاز قصیده، تشبیب یا نسیب یا تغزّل گویند. «تشبیب در اصطلاح شعرا، قسمت پیش درآمد اوایل قصیده است که مقدمه ای در ذکر محاسن محبوب و حکایت حال عشق و عاشقی یا وصف مناظر طبیعی از قبیل بهار و خزان، طلوع و غروب آفتاب، ماه و ستارگان، کوه و دریا، دشت و صحرا و امثال آن ساخته، آن گاه به مناسبتی لطیف و بیانی گرم و گیرا که انگیخته ی نیروی ذوق و تخیل شاعرانه است از آن مقدمه به اصل مقصود از قبیل: مدح و ستایش یا تهنیت و تعزیت و نظایر آن پرداخته باشند؛ پس تشبیب در حقیقت پیش‌آهنگ قصیده و پی ریزی و زمینه سازی شاعر است برای بیان مقصود.»(همایی، 1373: 96) اگر قصیده ای این مقدمه را نداشته باشد و یکباره به مدح ممدوح بپردازد، بدان قصیده ی محدود یا مقتضب گویند. مانند: قصیده ی معروف عنصری به مطلع:
چنین نماید شمشیر خسروان آثار چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
که در آن از ابتدا به وصف سلطان محمود غزنوی پرداخته است. ابن قتیبه از نسیب به عنوان «مقدمه‌ی عاشقانه» یاد می کند.(ابن قتیبه، 1363: 101)
سپس شاعر مقدّمه، یعنی تغزّل را با یکی دو بیت که به آن تخلّص به معنی رهایی یا گریزگاه گویند، به قسمت بعدی قصیده که مدح باشد مربوط می کند. مثلاً در تغزّل با معشوق خود سخن می راند و به او می‌گوید که غم را از دلم ببر و او می گوید باید به شراب پناه بری، منتها آن را به یاد سلطان بنوش و از آنجا به بعد به مدح سلطان می پردازد:
گفتم که از دلم بنشان تو شرار غم گفتا شرار غم که نشاند به جز شراب
گفتم خورم شراب، چه گویی؟ صواب هست؟ گفتا ثنای دولت سلطان خوری، صواب
اگر این اتصال مقدّمه به قسمت اصلی یا تنه‌ی قصیده یعنی مدح، به واسطه‌ی ابیاتی بلند و زیبا و به نحوی استادانه و لطیف صورت گیرد، می گویند که شعر دارای صنعت حُسن تخلّص است. شمس قیس رازی تخلّص زیر از مختاری را از تخلّصات نادر بلیغ خوانده است:
دی باز در تفکر آنم که باد را با تاب سنبل سمن آرای تو چه کار
گر نیز گِرد زلف تو گردد بسوزمش از وصفِ آتشِ سرِ شمشیرِ شهریار
تنه‌ی قصیده یا قسمت اصلی آن که مدح است. شاعر در این قسمت به مدح ممدوح می پردازد و با اغراق او را به صورت یک قهرمان حماسی و موجودی مافوق طبیعی که اعمال محیرالعقولی انجام داده است، توصیف می کند. چنان که عنصری در ستایش حسن میمندی، وزیر سلطان محمود می‌گوید:
از نجوم آسمان، چاکر فزون بینم ترا گاه آن آمد که تو بر آسمان دیوان کنی
ور به دریا برگذاری تو سموم قهر خویش ماهیان را زیر آب اندر همه بریان کنی
از عطا تو معجزات عیسی مریم کنی از قلم تو معجزات موسی عمران کنی
گر چه سندان را کنی چون موم روز عزم خویش موم را در زیر حزم خویش چون سندان کنی
گر نه خورشیدی چرا خیره شود دیده ز تو ورنه جانی پس چرا اوصاف را حیران کنی
پایان شعر یا شریطه. و آن ابیات پایان شعر است که شاعر در ان در حق ممدوح دعا می کند. این دعا معمولاً دعای تأبید است؛ یعنی عمر ابدی خواستن برای ممدوح. امّا وجه تسمیه ی شریطه این است که دعا را به صورت جملات شرطی بیان می کردند. مثلاً می گفتند تا خورشید در آسمان می تابد، ممدوح در جهان سرافراز زندگی کند، چنان که عنصری گوید:
تا جهان باقی بُود بادت بقا تا علم را پایه بفزایی و کار مُلک را سامان کنی
یا:
همیشه تا به همه‌ی وقت خلق عالم را به شادی و غم از ایزد بود قضا و قدر
بقای شاه جهان باد و عز و دولت او دلش ب

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درباره موسیقی شعر، زبان شعری، شعر معاصر، ردالعجز علی الصدر Next Entries تحقیق درباره شعر فارسی، ادبیات فارسی، انتقال پایتخت، امیرخسرو دهلوی