تحقیق درباره دِ، ساوجی،، (سلمان، فرخنده

دانلود پایان نامه ارشد

که از او آینه دیده جلایی دارد
ابر نوروز همه روزه چو من می‌نالد هیچ شک نیست که او نیز هوایی دارد
سرو در خدمت شاه است، چو سلمان همه روز دست برداشته آهنگ و دعایی دارد
راستی نیک شبیه است به خلق خوش شاه گل به شرطی که قراری و وفایی دارد
آنکه خورشد فلک برفلک همت او با وجود عظمت شکل سهایی دارد
وانکه با نسبت آوازه او در عالم صیت شاهان جهان حکم صدایی دارد
می‌کند دعوی شاهی و گواهش عدل است راستی دعوی او عدل گوایی دارد
ای کریمی که همه وقت ز خوان کرمت معده آز شکم‌خوار بلای دارد!
صبح را تربیت رای تو پرورد به مهر صبح از این است که پیوسته صفایی دارد
گوهر از حلقه به گوشان غلامان تو شد سبب آن است که زیبی و بهایی دارد
پیش دست تو عرق می‌کند از شرم سحاب آفرین باد بر آنکس که حیایی دارد!
چون محیط کرمت موج زند دریا را نتوان گفت که فیضی و عطایی دارد
پیش قدر تو فلک چیست؟ که قدرت چو فلک زده بر هر طرفی پرده‌سرایی دارد
بر هر آن بوم که شهباز تو روزی بگذشت هر غرابیش کنون یمن هوایی دارد
زیرزین اشهب تازی تو را دید جهان گفت جمشید به زین باد صبایی دارد
چرخ بر پای تو سر می‌نهد و گر ننهد همتت را چه غم بی‌سر و پایی دارد
در بنان تو چو ثعبان سنان یافت زمان گفت: موسی است که در دست عصایی دارد
خرگه جای تو بالای سماوات زدند تا سما نیز بداند که سمایی دارد
کس نگشتی به قضا راضی اگر دانستی که قضا غیر رضای تو رضایی دارد
گرد میمون سمند تو غباری عجب است که از او دیده اقبال جلایی دارد
یزک صبح شبانگاه به مشرق برسد گو چو رایت به مثل راهنمایی دارد
بجز از خنجر کلک تو ندارد امروز گر ستم خوفی و انصاف رجایی دارد
تا جهان را متواتر شب و روزی باشد تا شب و روز صباحی و مسایی دارد
باد فرخ شب و روز تو که ایام دوام به بقای تو چو فرخنده لقایی دارد!
(سلمان ساوجی، 1389: 72)

4- بحر مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف(مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن)
شماره‌ی قصیده
مطلع شعر
3
ای قبله‌ی سعادت و ای کعبه‌ی صفا جای خوشی و نیست نظیر تو هیچ جا
8
آن ماه، رو اگر بنماید شبی به ما در وجه او نهیم دل و جان به رو نما
19
باز این منم که دیده بختم منورست زان خاک ره، که سرمه خورشید انور است
23
ساقی زمان آذر و دوران بهمن است خون زلال رز ز زلال به زندان آهن است
25
دلشاد باد، آنکه جهان در امان اوست گردون پیر، بنده بخت جوان اوست
28
هر دل که در هوای جمالش مجال یافت عنقای همتش دو جهان زیر بال یافت
30
در درج عقیق لبت نقد جان نهاد جنسی عزیز یافت، به جایی نهان نهاد
37
دل را هوای چشم تو بیمار می‌کند جان را امید وصل تو تیمار می‌کند
38
آن دم که باد صبح به زلفت گذر کند مشک ختن به خون جگر چهره تر کند
41
باد سحرگهی به هوای تو جان دهد آب حیات را، لب لعلت نشان دهد
44
زامروز تا به حشر بر ابنای روزگار شکرانه واجب است به روزی هزار بار
58
عید من آنکه هست خم ابرویش هلال بر عین عید ابروی چون نون اوست دال
69
گویی خیال قد تو ای گلستان چشم! سرو است راست رسته بر آب روان چشم
78
منت خدای را که به تعید ذو المنن رونق گرفت شرع به پیرایه ی سنن
95
ای سرو گل عذار و مه آفتاب روی ما را متاب در غم و از ما متاب روی

دل
شا
د
با
د
آن
کِ
جَ
هان
دَر
اَ
ما
نِ
اوست
گر
دو
نِ
پی
ر
بَن
دِ
یِ
بخ
تِ
جَ
وا
نِ
اوست
ــ
ــ
U
ــ
U
ــ
U
U
ــ
ــ
U
ــ
U
ــ
مفعول
فاعلات
مفاعیل
فاعلن

قصیده‌ی 25

دلشاد باد، آنکه جهان در امان اوست گردون پیر، بنده بخت جوان اوست
خورشید هست فلکه زرین خیمه‌اش جرم هلال، ماهچه سایبان اوست
دولت کنیزکی است ز ایوان حضرتش اقبال بنده‌ای است که بر آستان اوست
هر یک کنار پرده سرایش نهاده است خرگاه آسمان که زمین در امان اوست
ز ادراک پرده حرمش فکر قاصر است نی مدخل یقین و نه رای گمان اوست
حورا به عطرسایی بزمش نشسته است رضوان به پادستاده مگس ران خوان اوست
کیوان که بر ممالک هندست پادشاه بر بام حضرتش همه شب پاسبان اوست
جان جهان و عصمت دین است بر فلک سوگند خورد جان ملایک به جان اوست
بر رغم مشتری به قمر داد مقنعی بر سر نهاد گفت به از طیلسان اوست
در عهد تو کجا گل رعنا گشاد لب حالی زده نسیم صبا بر دهان اوست
طاووس باغ سبز فلک یعنی آفتاب در اهتمام چتر همای آشیان اوست
آب حیات کان به جز از یک کفش ندید ذات شماست وین به حقیقت نشان اوست
انسان که عقل عالم صوریش نام کرد نقش مبارکت گهر و بحر و کان اوست
شاید به آب چشمه حیوان اگر دهن شوید خضر که نام تو ورد زبان اوست
گردون امید داشت که آرد نثار تو هر گوهر ستاره که بر آسمان اوست
لیکن کجا نثار حقیقی کند قبول خاک درت که تاج سر فرقدان اوست
سلمانت بنده‌ای است که از نعمت شماست هر مغز و خون که در رگ و در استخوان اوست
بادا قبای ملک به قدت که در وجود ذاتت طراز دامن آخر زمان اوست
 
(سلمان ساوجی، 1389: 57)
5- بحر مضارع مثمن اخرب(مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن)
شماره‌ی قصیده
مطلع شعر
60
زنجیر بند زلفت زد حلقه بر در دل خیل خیال ماهت در دیده ساخت منزل
79
این وصلت مبارک وین مجلس همایون بر پادشاه عالم فرخنده باد ومیمون

این
وَص
لَ
تِ
مُ
با
رَک
وین
مج
لِ
سِ
هُـ
ما
یون
بر
پا
دِ
شا
هِ
عا
لم
فر
خُن
دِ
با
دُ
می
مون
ــ
ــ
U
ــ
U
ــ
ــ
ــ
ــ
U
ــ
U
ــ
ــ
مفعول
فاعلاتن
مفعول
فاعلاتن

قصیده‌ی 79
این وصلت مبارک وین مجلس همایون بر پادشاه عالم فرخنده باد ومیمون
شاهی که باز چترش هر گه که پر گشاید طاوس چرخش آید در سهیه یهمهیون
فر مانروای عالم مقصود نسل آدم جمشید هفت کشور دارای ربع مسکون
سلطان اویس شاهی کز سیر مر کب او بر روی چرخ وانجم دامن فشانده هامون
از موکبش فلک را اطباق دیده کوحلی وز مدحتش ملک را اوراق طبع مشحون
در مجلسی که طبعش عزم نشاط کرده بر دست ساقیانش گردیده جام گردون
چون جام دور بزمش وقت صبوح خندد خورشید را بر آید از شرم روی گلگون
با صوت رود سازش چون برکشد نباشد در چشم های میزان اشکال زهره موزون
تن در نداد قطعا قدرش بدان چه دوران از روزوشب به قدش اطلس برید واکسون
آن که از درون صافی پیشش کمر نبندد چون کوه چشمهایش آرد زمانه بیرون
ای داوری که داری زآفات آسمانی چون ملک آسمانی اطراف ملک محصون
احوال مهرا رای تو کرد روشن اعمال ملک ودین را عدل تو بسته قانون
با نسبت جمالت گیتی چو چاه یوسف با نسبت کمالت گردون چو حوت ذو النون
جز بحر عین ذاتت با نون نشد مغارن کافی که از حدودش سی منزل است تا نون
در اهتمام کمتر لالای درگه توست بر قصر لاجوردی چندین هزار خاتون
می خواست نعل اسبت گردون نداشت وجهی تاج مرصع از سر برداشت کرد مرهون
خط مسلسل تو بر نهاد لیلی عقل از سلاسل آن سودایی است ومجنون
هر کس که در نیارد سر با تو چون صراحی همچون پیاله اش دل مادام باد پر خون
گردون علو رطبت از در گه تو دارد فی الجمله بنده یتوست گر عالیست گردون
تو وارثی کیان را چون در قرون ماضی داراب را سکندر جمشید را فریدون
هر شام تا چو یوسف در چاه مغرب افتد خورشید وشب بر آید همراه گنج قارون
بادا نثار عهدت هر گنج دولتی کان تقدیر داشت آن را از کنج غیب مدفون
روزو شبت ملازم سورو سرور عشرت روز سرور سورت تا شام حشر مقرون
(سلمان ساوجی، 1389: 170)

6- بحر مجتث مثمن مخبون اصلم (مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن)
شماره‌ی قصیده
مطلع شعر
10
ز سیم برف، زمین شد چون قلزم سیماب بیا و کشتی دریای لعل را دریاب
15
مصور ازل از روح، صورتی می‌خواست مثال قد تو را برکشید و آمد راست
21
بهار خانه چین، عرصه گلستان است مخوان بهار مغانش که دشت موغان است
42
صبا، چو پرده ز روی بهار بگشاید عروس گل، تتق از صد بار بگشاید
43
سحرگهی که چمن، شمع لاله در گیرد سمن به عزم صبوحی پیاله برگیرد
56
مبشران سعادت برین بلند رواق همی کنند ندا در ممالک آفاق
67
منم ، که نیست شب و روز جز گنه کارم گناهکار وامید عفو می دارم
83
طراوتی است جهان را به فر فروردین که هر زمان خجل است آسمان ز روی زمین
89
زحبس نفس خلاص ای عزیز اگر یابی سریر سلطنتت مصر جان مقر یابی
90
دمید گرد لب جوی خط زنگاری بیاد و در قدح افکن شراب گلناری

مَ
نم
کِ
نیس
ت
شَ
بُ
رو
ز
جز
گُ
نَهـ
کا
رَم
گُ
نا
هـ
کا
رَ
مُ
اُ
می
دِ
عف
وِ
می
دا
رَم
U
ــ
U
ــ
U
U
ــ
ــ
U
ــ
U
ــ
ــ
ــ
مفاعلن
فعلاتن
مفاعلن
فع لن

قصیده‌ی67
منم ، که نیست شب و روز جز گنه کارم گناهکارم و امّید عفو می دارم
امیدوار به فضل خدا هر روزی هزار بار خدا را زخود بیازارم
شکم بسان صراحی مدام پرز حرام سجود می کنم وز ان سجود بی زارم
چون من مخالف دین می زیم چو ساغر وچنگ چا سود گریه ی خونین و نا له زارم ؟
چو خامه نامه سیه می کنم بدان سو دا که

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درباره رِ، دِ، طلعت، صفایی Next Entries تحقیق درباره مفاعلن، بنفشه، یِ، شکوفه