تحقیق درباره تصویر سازی

دانلود پایان نامه ارشد

تغییر داد . نقاشي كودك 5 ساله پيش از آن كه شیئ خاص مانند خانه آقاي پوپوف را نشان دهد ، كليات گروه و دسته اي از اشياء را بيان مي كند .
– سرانجام ، سومين ابهام به ساختارهایی مربوط می شود كه لوكه براي نقاشي كودك قائل است. لوكه پس از ارائه نظرية واقع گرايانه از تكامل نقاشي كودك 163، در پايان نوشته های خود ، با صراحت نقاشي را به يك زبان تشبيه مي كند . با مشاهدة اينكه فرد بالغ ، بدون كمترين زحمتي ، همان روند نقاشي كودك را ادامه مي دهد ، لوكه به اين نتيجه رسيده است كه ميان واقع گرايي ديداري و واقع گرايي عقلاني ، همان رابطه اي وجود دارد كه ميان گويش هاي مختلف زباني بر قرار است و « شاید بتوان از خود پرسيد كه آيا واقع گرايي عقلاني شايستگي آن را ندارد كه در كنار واقع گرايي ديداري به بقاي خود ادامه دهد ؟ همانطور كه زبان روسي در كنار زبان ايتاليايي وجود دارد »164 يا « مانند زبان عربي در كنار زبان انگليسي »165 . اما آيا مي توان با چنين تحليلي ، نقاشي كودك را واقع گرايانه توصيف و آن را به زبان تشبيه كنيم ؟ احتمالاً با درك اين تناقض بود كه لوكه جملة خود را به صورت شرطي نوشته است .
لوكه به دنبال برآورد تمامي نتايج ممكن از تحليل خود نبوده است و اين موضوع را در نظر دارد كه نبايد مراحل مختلف نقاشي كودك را نوعي واقع گرايي توصيف كرد ، بلكه بايد به عنوان نمادگرايي دانست . اين روند ، در واقع جايگزيني يك نوع نمادگرايي با نوعي ديگر است . كودك از نمادگرايي” ابتدائي” که با ترسيم آدمك قورباغه اي تصویر سازی می شود و در نهایت او را خسته می کند ، به نمادگرايي پيشرفته تری می رسد که از نگاه بزرگسالان منسجم تر است . اين مراحل مي توانند به صورتي مثبت تعبير شوند . ناتواني تحليلي ، اصطلاحی منفي است كه مرحلة واقع گرايي شكست خورده را تشكيل مي دهد . اين مرحله نه تنها تحليل ديداري ناقص از يك شئ نيست بلكه بيان شخصي و خاص تحليل كودك را نشان دهد . واقع گرايي عقلاني ، به درك تصويري اطلاق مي شود كه منطق خاصي را پاسخگو باشد : نقاشي ها به طور همزمان هم نمادين هستند ، زيرا با شكل ظاهري شئ مورد نظر تفاوت دارند و هم عيني اند ، زيرا كودك آن ها را با توجه به شكل مرسومشان به تصوير كشيده است ( چرخ هاي گاري گرد است ) . در نهايت ، نقاشي كودك ديگر بر اساس مراحل مختلف تكامل وي كه به طور مرتب يكي جايگزين ديگري مي شود توصيف نمي گردد ، بلكه بر اساس زبان هايي توصیف می شود كه ، در حين تكامل در ليست نقاش وجود دارند . کودكی نقاش که گاهي از يك زبان و گاهي از زبانی ديگر براي نقاشي استفاده مي كند . با درنظر گرفتن خودمان به عنوان بزرگسالاني كه هنوز فرهنگ زباني نقاشي كودكي مان را از ياد نبرده ايم ، مي توانیم صحت اين مسئله را قبول كنيم.
اين تحليل ، نقاشي واقع گرايانه و نمادين را از هم متمايز مي كند و آن دو را در تقابل با هم قرار مي دهد . در بخش بعد ، سعي مي كنيم تا بيشتر وارد اين دو روش شويم . سپس خواهيم ديد كه به جز بعضي از نقاشان فوق العاده ، شكل ظاهري اشياء از نگاه نقاش پنهان می مانند و واقعيت در نقاشي آن ها ، به كمك بعضي چيزها، به صورت نمادين بيان مي گردد و در نهايت چند نمونه را ذكر خواهيم كرد .

3 . نقاشی واقع گرایانه و نقاشی نمادگرایانه
بسیاری از محققین شرایط و ویژگی های این دو روش در ترسيم را شرح داده اند . به عقيدة ادوارد166 ، نقاشی نمادگرایانه به وسیله شناخت مفهومی ، از معنای شئ حاصل شده است ( چرخ های گرد گاری، نمای خانه و صفحة مستطیل شكل کامپیوتر و وجه های مربع شکل مکعب) و به بررسی زبانی نیازمند است که خیلی سریع به وسيلة نیمکرة چپ مغز انجام می شود .تصویری که از نظر ديداري (ظاهري) واقع گرایانه به نظر می رسد به وسيلة اطلاعات ديداري هدایت مي شود که از مدل دریافت می شود و به بررسی عینی_فضایی آرام و بسیار دقیقی نیازمند است که به وسيلة نیمکرة راست مغز صورت می پذیرد .
نویسنده این دو نوع بررسی را به وسیلة تصویرگلدان روبين ، مطابق با تصوير 17 ، توضيح می دهد. همانطور که مي بينيم ، این تصویر عبارت است از گلداني با تصویری دوگانه : هنگامی که به آن نگاه می کنیم ، به طور متناوب گاهی تصویر گلدانی تیره را بر زمینه ای روشن و گاهی دو نیمرخ روشن ، که با فضایی تیره از هم جدا شده را می بینیم . با تمرکز بر دو نیمرخ سعی می کنیم که آن را دوباره بکشیم . اولین نیمرخ ، یعنی آن که سمت چپ است ، برای اشخاص راست دست بسیار سریع نقاشی شده است و با نمادهای تصویری مانند پیشانی ، حفره چشم ، بینی ، لب ها و چانه در اختیار ما قراردارد . برای اینکه تصویر شبیه گلدان شود ، نیمرخ دوم باید دقیقا قرینۀ اولی باشد ، که آهسته تر و با پیش رفتن گام به گام از روی نیمرخ اول رسم می شود ، البته عیناً همان طور که آن را می بینیم و با دقت دیداری فضایی بسیار زیاد ( ترسیم عینی ) .

تصوير17 : در بالا گلدان روبين و در پايين چهار متوازي الاضلاع يكسان :
ميز سمت راست مربع شكل تر از ميز سمت چپ به نظر مي رسد
( منتخبي از شپارد ، ميشل و روپار ، 2008 )

به تازگی شپارد و دیگر نویسندگان این کتاب167 دریافته اند که درک نقاشی تصویری که حاصل کپی برداری است ، به دو نوع نقاشی منتهی می شود : تصوير” اولیة ” نقاشی به عنوان اصل کار و تصوير” ثانویه ” از شئ که در واقع تصویر مجازی آن است . اولي به تصويري وفادار است كه از اطلاعات ديداري و چشمی گرفته مي شود ، در حالي كه دومي حاصل بازسازي ذهن از اطلاعات قبلي در بارة شئ است . مثلاً هنگامي كه به تصوير مكعبي نگاه مي كنيم كه با رعايت زاوية ديد یعنی با رعایت پرسپکتیو كشيده شده است ، تصويري ذهني از شش وجه آن را مجسم مي كنيم ( يك مكعب و دو متوازي الاضلاع ) . معمولاً در نقاشي ، تصوير ثانويه خود را بر تصوير اوليه تحميل مي كند و ما به جاي تصوير مكعب ، خود مكعب را مي بينيم ( نقاشي مكعبي متشكل از يك مربع و دو متوازي الاضلاع ) . در واقع ، معنای نقاشی به چشم ما می آید و بر ذهن ما جای می گیرد ( این یک مکعب است ) و ویژگی های خود نقاشی ، آن گونه که بر شبکیۀ چشم ما منعکس می شوند ، به صورت ضمنی باقی می مانند .
مشكل اينجاست كه شناختي كه از شئ داريم ( يعني بررسي نمادين يا تصوير ثانويه ) ، معمولاَ بر روي دريافت بصري ما و همچنين كيفيت نقاشي مان ، تاثير منفي مي گذارد . به طور كلي مي توان گفت كه هرچه شناخت ما از شئ بيشتر باشد ، احتمال اين كه نقاشي ما تصویري تحريف شده از شئ ، و در واقع تصويري معمولي از آن را داشته باشد ، بيشتر می شود . درمقابل ، اگر شئ ناشناخته باشد و يا الگو نامتعارف و انتزاعي باشد ، نقاش توجه ديداري ويژه اي به الگو خواهد داشت كه حاصل كار يك كپي برداري با كيفيتي مناسب خواهد بود . مثالي را بررسي كنيم :
در تصوير 17 چهار متوازي الاضلاع نمايش داده شده کاملاً يكسان هستند . با اين حال ، متوازي الاضلاعي كه درپرسپکتیو کشیده شده است (پائين، سمت راست)، نسبت به سايرمتوازي الاضلاع ها ، مربع شكل تر به نظر مي رسد . در واقع ، ما آنچه را که می شناسیم مي بينيم (يك سطح مربع شكل) نه آن چيزي را كه وجود دارد (يك متوازي الاضلاع كشيده) . شناخت ما از ميز مربع شكل ، دريافت ديداري ما را منحرف مي سازد . لي168، شپارد169 و دیگر نویسندگان کتاب ، مشاهده كردند كه اين خطا به هنگام ترسيم ميز رخ مي دهد . ( يعني ) متوازي الاضلاع ها را با دقت بيشتري نسبت به سطوح ميز كپي مي كنيم .
در همين راستا ، فيليپ ، هابس و پرات170 در تحقيقي به اين نتيجه رسيده اند كه كودكان بين سنين 7 و 9 سال ، تصوير مكعبي انتزاعي و پيچيده را بهتر از مكعبي معمولي مي کشند . در واقع ، شناختي كه كودك از ويژگي هاي مكعب دارد ( به خصوص سطوح مربع شكل آن ) ، باعث به وجود آمدن خطاي ديداري بسياري می شود كه بر كيفيت نقاشي كودك تاثير نامطلوبي به جا مي گذارد .
بر طبق اين بررسي ، براي ترسيم به روش واقع گرايي ، بايد پردازش نمادگرايانه از شئ مورد نظر را حذف كرد و به پردازش ديداري_فضايي ميدان داد كه با شكل ظاهري شئ هدايت مي شود . در شرايط عادي كه ظاهر اشياء از نگاه بيننده پنهان مي ماند ، حفظ اين تعادل آسان نيست .
كودك نيز مانند بسياري از بزرگترها ، در دنيايي زندگي مي كند كه مملو از مفاهيم است ( حاصل شناخت هاي اوست ) و نه در دنيايي كه حاصل ظاهر اشياء است . روش معمول ما از درك دنيا ( دريافت عادي ما از دنياي اطرافمان ) در اين نقل قول از پل والري171، به خوبي توصيف شده است : « بسياري از مردم ، با عقل خود دنيا را مي بينند نه با چشمانشان… به جاي فضاهاي رنگي ، آن ها مفاهيم را شناسائي مي كنند . يك شكل مكعب سفيد ، كه ارتفاعي داشته باشد و شيشه هاي آن نور را منعكس كنند ، بلافاصله در نظر آنها يك خانه مجسم مي شود : خانه ، يك ايدة پيچيده كه كيفيتي انتزاعي دارد…آن ها از یک سری لغات آموخته اند که از طریق شبکیۀ چشم خود ، اشیاء را خوب نخواهند دید و شناخت آنها از غم ها و شادي ها به قدري مبهم است كه تنها به دنبال آفرینش مكان هاي زيبا هستند و از ديگر زیبایی ها بی خبرند » . به طور قطع ، ما در زندگي روزمرة خود از عقل خود استفاده مي كنيم و تأیید آن نزد کودک حتی بسیار قوی تر است .
همانطور كه پل والري بيان كرد ، ما به درستي به اشياي پيرامون خود نزديك نمي شويم و همواره معناي آن ها و اثري كه مي توانند بر ما داشته باشند ، درك مي كنيم در حالي كه شكل ظاهر آن ها ، از نگاه ما پنهان مي ماند . ما تصوير يك خانه را بر اساس ايدة پيچيده اي می بینیم كه حاصل شناخت مفهومي آن در ذهن مان است . مي توانيم بگوييم « اين يك خانه است » و تمام ويژگي هاي مربوط به مفهوم خانه را تداعي مي كنيم و ويژگي هاي ديداري_ فضايي خانه ، به آن صورتي كه در مقابل ديدگان ما وجود دارد در خودآگاه ما جائي ندارد . از دوران كودكي آموخته ايم كه يك شئ را با يك اسم ربط دهيم براي مثال اين يك فنجان است ، اين يك خانه است . با ديدن يك شئ ، بلافاصله معنا به ذهنمان خطور مي كند . همان گونه که پل والري گفته است ، ما دنيا را بر اساس واژگان مي شناسيم پس ما دنيا را همانند متني نوشته شده مي خوانيم . ما معناها را از ميان ظواهر متعدد اشياء مي بينيم ، همانطور كه معناي كلمات نوشته شده را از روي علائم تصويري متعدد آن ها درك مي كنيم . مي دانيم كه پي بردن به بعضي از اشتباهات چاپي هنگامي كه در معناي متن نوشته شده غوطه ور شده ايم ، سخت است .
اين روش نگاه كردن ، جالب به نظر مي رسد چرا که بینا ذهنی است . دو نفر كه به يك خانه نگاه مي كنند ، هر دو همان خانه را مي بينند اما در عوض ، شكل ظاهري خانه كه به چشم هر کدام از آن ها مي رسد كاملاً شخصي ، گذرا و متغير است . دو نفري كه به يك خانه نگاه مي كنند ، عناصر يكساني را نمي بينند و يا اگر حتي در اطراف خانه دور بزنيم عناصر جديدي به چشم مان مي آيد در حالی که عناصر قبلي از ذهن مان محو مي شود . در مرحلة دوم ، هنگامي كه مجبور به مشاهدة فضايي يك شئ باشيم شكل ظاهري آن خود را نمايان مي سازد . نماي خانه در ذهن من به شکل مستطيل خواهد ماند حتي اگر از کنار به خانه نگاه كنم و تلاش لازم است تا ظاهر متفاوت آن را درك كنم و ببينم .
نقاش خردسال چگونه مي تواند به ظواهر يك شئ وفادار باشد درحالي كه از نگاه او پنهان مي مانند ؟‌ چگونه مي تواند شباهت دقيق را با واقعيت ديداري بر قرار سازد كه از او مي گريزد ؟ او منابع الهام بخش ديگري ندارد جز این که طبق معنایي که به شئ می دهد ، آن را نقاشی کند . بنابراين او نقاشي نمادگرا خواهد بود . سولي172 ، قبلاً به اين نتيجه رسيده بود كه ” كودكي كه نقاشي مي كند بيشتر نمادگراست تا واقع گرا ؛ او به ظاهر دقيق و پيچيدة شئ توجهي ندارد و به نشانه هاي ساده اكتفا مي كند » . مي توان حتي گفت كه جز در موارد استثنایی ، نقاشي بزرگترها هم واقع گرایانه تر از نقاشی کودکان نيست . همة آنچه را كه يك بزرگسال در نقاشي خود نسبت به نقاشي كودكان بيشتر به كار

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درباره نقاشي، گرايي، ترسيم، لوكه Next Entries تحقیق درباره كنيد، نقاشي، كادر، ترسيم