تحقیق درباره ايمان، ديني، مرحلهي

دانلود پایان نامه ارشد

داشته باشد (کديور، 1377: 129).
بهطور کلي ميتوان گفت که در سطح اخلاقي پيشاعرفنگر، کودکان در مورد درست و نادرست امور بر حسب عواقب عمل قضاوت ميکنند. در ابتداييترين مرحله، تعريف کودک از درست و نادرست بر اين اساس است که شخص بايد از قواعد پيروي کند تا تنبيه نشود. در مرحلهي دوم رابطهي متقابلي ايجاد ميشود؛ هر کس بايد براي برآوردن نيازهايش کاري کند و بگذارد ديگري هم همين کار را بکند. انجام دادن آنچه عادلانه است مبادلهاي برابر ايجاد ميکند. اين گفته که “تو پشت مرا بخاران و من پشت تو را ميخارانم” مصداق اين مرحله است. در اين مرحله، شناخت اخلاقي کودک هنوز هم جنبهي خودمحورانه و عيني دارد، هرچند کودک حقوق خود را به نوعي منوط به حقوق ديگران ميداند (همان: 130).
سطح 2: اخلاق “عرفنگر”39 (ديويس، 1387: 266) از 10 تا 18 سالهگي. در اين سطح، “رفتار اخلاقي کودک براي سازگاري و همآهنگي با نظم اجتماعي است و از تمايل وي به حفظ اين نظم سرچشمه ميگيرد”. ابتدا رفتار اخلاقي با توجه به همکاري کودک با همسالان معني پيدا ميکند و با توجه به کاسته شدن از خودمداري که با مرحلهي عيني هم‏راه است، کودک ميتواند خود را بهجاي ديگران بگذارد. بنابراين در قضاوتهاي خود، احساسات ديگران را نيز در نظر ميگيرد. به همين علت، او در اين مرحله به دنبال هم‌آهنگي و سازگاري با معيارهاي اخلاقي دوستان و يا اعضاي خانواده است. در اين سطح مردمان علاقه‌منداَند که با اعمال خود ديگران را خشنود کنند، يعني تحسين آنها را برانگيزند، بهويژه تحسين کساني که از نظر آنها مهم هستند. در همين سطح، آنها گرايش به اطاعت کامل از قوانين دارند. اطاعت از قوانين لزومن براي اجتناب از مجازات يا کسب پاداش نيست، بلکه بيش‌تر دليل آن حفظ نظم جامعه است. در اين سطح، قوانين همچنان ماهيتي مطلق دارند و غيرقابل تغيير هستند اما اطاعت از آنها، لزومن براي اجتناب از مجازات و يا کسب پاداش نيست (کديور، 1377: 130). دو مرحلهي اين سطح عبارتند از:
مرحلهي 3: جهتگزيني اشتراک ميانفردي40 (جهتگزيني دختر خوب/ پسر خوب). در اين مرحله (10 تا 13 يا 15 سالهگي)، رفتار خوب، رفتاري است که تأييد ديگران را بهدنبال دارد و مردم عمومن انتظار دارند. عمل اخلاقي، عملي است که تأييد ديگران را به دنبال داشته باشد. مردمان، بر خلاف سطح پيشاعرفنگر، به نيت عمل اهميت ميدهند و نه به پيامد آن. رفتار خوب در اين مرحله به معناي داشتن انگيزههاي خوب و احساسهاي ميانفردي نظير عشق، همدردي، اعتماد و توجه به ديگران است (همان: 131).
مرحلهي 4: جهتگزيني حفظ [نظم] اجتماعي41 (اخلاق بر اساس قانون و مقررات اجتماعي). در اين مرحله (13 تا 15 يا 18 سالهگي)، فرد وظايفي را قبول کرده انجام ميدهد و بر اين باور است که قوانين بايد پشتيباني شوند. رفتار درست در اين مرحله، انجام وظيفهاي است که قانون و اجتماع بر عهدهي فرد گذاشته است. فرد خود را موظف ميداند که به تعهدات خود، به گونهاي که جامعه تعيين کرده است عمل نمايد و اين امر را يک وظيفهي فردي ميداند. در اين مرحله برخلاف مرحلهي 3، مردمان به جامعه بهعنوان يک کل نگاه ميکنند و صرف جامعهي کوچک خانوادگي و روابط با اعضاي خانواده يا دوستان مطرح نيست (همان: 132).
بهطور کلي در سطح عرفنگر، تأکيد بر روابط ميان مردمان و ارزشهاي اجتماعي است.، اينها بر علايق شخصي مقدم هستند. در مرحلهي سه‌وم، ابتدا کودک سعي ميکند که به چشم خودش و ديگران خوب جلوه کند و در مرحلهي چهارم ديدگاه اجتماعي مقدم بر همه چيز است. کودک نهتنها خود را با نظم اجتماعي همآهنگ ميکند، بلکه از آن حمايت ميکند و در توجيه آن ميکوشد.
سطح 3: “اخلاق پساعرفنگر42” (ديويس، 1387: 267). در اين سطح، فرد ممکن است نخستين بار متوجه شود که ممکن است ميان دو معيار پذيرفتهشدهي اخلاقي تضاد وجود داشته باشد و او بايد به نوعي آنها را براي خود حل و فصل کند. فرد ممکن است ضمن احترام به قوانين، از نارساييهاي موجود در آنها نيز آگاه شود و دريابد که مردمان ديگر ميتوانند عقايد و ارزشهاي متفاوت و مختلفي داشته باشند. در اين سطح، مردمان کمتر به حفظ جامعه به خاطر خود جامعه توجه دارند و بيش‌تر به اصول و ارزشهايي ميانديشند که جامعهاي را مطلوب مي‌سازند (کديور، 1377: 132). همچنين، در آغاز اين سطح، فرد در پذيرش يا عدم پذيرش حجيت و مرجعيت دين در وضع اخلاقياتِ مطلق با چالش روبهرو شده و در پايان اين سطح است که وي از نظر اخلاقي به فردي خودسالار تبديل ميشود. دو مرحلهي اين سطح عبارتند از:
مرحلهي 5: جهتگزيني قرارداد اجتماعي43 (18 تا 22 سالهگي). کلبرگ اظهار ميدارد که تقريبن 80 درصد از جمعيت آمريکا به اين سطح دست نيافتهاند (Roberts, 1990: 126). در اين مرحله فرد به اين واقعيت پي ميبرد که قوانين و مقررات، نوعي قرارداد اجتماعي است که هدف عمدهي آن، تأمين خواستههاي اکثريت و به حداکثر رساندن رفاه اجتماعي است. در حالي که در مرحلهي 4 اعتبار قانون زير پرسش ميرود، در اين مرحله ممکن است صحت و حقانيت بعضي قوانين مورد تأييد قرار گيرد. در اين مرحله، فرد از خود پرسش ميکند که چه عواملي سازندهي يک جامعهي خوب است؟ “فرد به اين آگاهي دست مييابد که مردمان عقايد و ارزشهاي متنوعي دارند و بيش‌تر ارزشها و قواعد نسبي بوده، اما بايد با رعايت بيطرفي حمايت شوند”، زيرا اين ارزشها و قواعد، قراردادهاي اجتماعي هستند؛ بعضي از ارزشها و حقوق غيرنسبي مانند آزادي و زنده‏گي نيز بايد در هر اجتماعي، بياعتنا به نظر اکثريت حمايت شوند (جهانگيرزاده، 1390: 117).
مرحلهي 6: اصول اخلاقي عام44 (بعد از 22 سالهگي). در اين مرحله، فرد کاملن جنبههاي فردي و شخصي را کنار گذاشته و به مسأله جنبهي عمومي و جهاني ميدهد و حتا در مسير جبران اتفاقات گذشته است و آماده است گروههايي را که مورد ظلم قرار گرفتهاند به نوعي مورد توجه و اعتناي جبراني قرار دهد. فرد ميپذيرد که مسائل اخلاقي کاملن فراسوي قانوناند و قوانين، به نوعي در خدمت اخلاقيات هستند. در اين مرحله است که جوان، توجهي نهتنها به انسان، که به حيوانها و حتا طبيعت دارد. زن و مرد بودن، سياه و سفيد بودن، پيرو يا مخالف مذهبي خاص بودن و… به هيچ عنوان در محاسبات اخلاقي فرد دخالت داده نميشود (همان: 117).
اين مرحله، عاليترين مرحلهي رشد اخلاقي است. فرد در مييابد که فرآيندهاي دموکراتيک، همواره به نتايج عدالتمدارانه منجر نميشود. در اين سطح، اصول عدالت، فرد را به اتخاذ تصميمگيريهاي مبتني بر احترام مساوي براي همه هدايت ميکند. آنچه که اريک فروم و ساير روانشناسان انسانگرا تحت نام “عشق برادرانه” از آن ياد ميکنند، در اين سطح تعريف ميشود. در اين مرحله، “ارزشهاي اخلاقي در فرد دروني ميشوند و فرد در قبال آنها تعهد شديدي احساس ميکند” (کديور، 1377: 133). وي نيازي به قانون و مجازات و… براي پاي‌بندي به اخلاقيات منظور نظر خود نميبيند بلکه درستي يا نادرستي اعمال را با استناد به معيارهاي دروني ارزيابي ميکند. مردماني که به اين مرحله ميرسند، داراي آن نوع توانايي شناختياي هستند که قادرند روشهاي مناسبي را جهت مراقبت از اصول عدالتمدارانه و درونيشدهي خويش که منطبق با اصول عدالت جهاني است، بيابد.
2-2-1-2-4 ايمان ديني
لفظ “ايمان” و مترادفهاي گوناگون آن در زبانهاي مختلف و در سنتهاي ديني متفاوت، از جمله اسلام، مسيحيت، آيين بودا، آيين هندو و… بر معاني و مفاهيم بسيار متفاوتي دلالت دارند و حتا در قلمرو يک سنت ديني نيز تلقيهاي متفاوتي از پديدهي ايمان و فرآيند حصول آن وجود دارند و نيز، به همين سبب، در باب متعلَّق ايمان هم ديدگاههاي مختلفي اتخاذ شدهاند. در نظرسنجياي که توسط موسسهي گالوپ به سفارش انجمن آموزش ديني ايالات متحده و کانادا از حدود 10042 نفر به عمل آمد45، حدود 51 درصد از پاسخ‌گويان “ارتباط با خدا” را به‌ترين توصيف براي لفظ ايمان از نظر خود ميدانستند؛ 20 درصد از مردمان، ايمان را “يافتن معنايي در زنده‏گي”؛ 19 درصد نيز ايمان را “مجموعهاي از اعتقادات” دانسته و تنها 4 درصد از افراد، ايمان را مستلزم “عضويت در کليسا يا کنيسه” ميدانستند (از 5 درصد باقيمانده نيز، 4 درصد به گويه‌ي مربوط به ايمان پاسخ نداده و فقط 1 درصد از آن‌ها، ايمان را امري بي‌معنا دانسته و جايگاهي براي آن در زنده‏گي خود قايل نبودند) (Kropf, 1990: 10).
اما اگر “ايمان” را به معناي “تصديق [قلبي] به بعضي عقايد جزمي و/يا قبول اين عقايد” بگيريم (چنان‌که در الاهيات و کلام اسلامي ديدگاه رايجتر همين است) و از منشأ اين تصديق و/ يا قبول صرف‌نظر کنيم، در اينصورت، هم “ايمان مبتني بر تعبّد به يک شخص” (مثلن تعبّد به بنيانگذار دين و مذهب) ميتوانيم داشت، هم “ايمان مبتني بر علم”، يعني مبتني بر باور صادقي که صدقش اثبات شده است، و هم “ايمان مبتني بر “شهود و رويتِ باطني يا کشف و شهودِ عرفاني” (ملکيان، 1379: 4).
اگر ايمان را به اين معناي وسيع و عام در نظر بگيريم، آنگاه بهرغم اينکه برخي از دين‌پژوهان داشتن ايمان را شرط حصول تجربهي ديني46 دانسته و تجربهي ديني را از پيآمدهاي ايمان ميدانند (نک: شجاعي زند، 1384: 53) ميتوان گفت تجربهي ديني نيز ميتواند منشأ ايمان شود؛ يعني “شخصي که صاحب تجربهي ديني است ممکن است، با گذري که ميتواند، به حسب مورد، گذري منطقي يا صرفن روانشناختي باشد، به تصديق و/يا قبول بعضي از عقايد ديني برسد”. در اينصورت، تجربهي ديني علت تصديق و/ يا قبول پارهاي از عقايد ديني شده است. بهعبارتي، تجربهي ديني چيزي است غير از ايمان، که اگر حاصل آيد، ايمان به وجود متعالي را به علم به آن ـ صرفن براي فرد درگير در تجربهي ديني ـ تبديل ميکند (همان: 5). علاوهبر تصديق باورهاي ديني، ايمان ميتواند مقوم و تعاليبخش اخلاق و مشوق انجام رفتار ديني نيز باشد و بالعکس. از اينرو در اين دستهبندي، به اينکه هرکدام از اين جنبهها جزء پيامدهاي دين‏دارياند يا جزء ابعاد آن، توجه نشده است.
مصطفا ملکيان اصطلاح تجربهي ديني را به سه معناي “شناخت حضوري خدا”، “پديدههاي رواني – معنوي” و “دخالت خدا در حوادث خرقعادت” تفکيک ميکند: نوع اول، “نوعي شناخت غيراستنتاجي و بيواسطه، شبيه به شناخت حسي، از خدا يا امر مفارق و متعالي47 يا امر مطلق48 يا امر مينوي49…. اين نوع شناخت حاصل استدلال يا استنتاج و شناختي غائبانه از خدا نيست، بلکه شناختي حضوري و شهودي است” (ملکيان، 1379: 2-1).
نوع دوم پديدههايي روانشناختي و معنوي است، “که بر أثر خودکاوي بر آدمي مکشوف مي‌شوند و مؤمنان و متدينان آنها را معلول شناخت و گرايش ذاتي و فطري انسانها، نسبت به خدا، تلقّي ميکنند”. از نظر مؤمنان و متدينان، کشمکشها، آرزوها و اميدها و آرمانها، و “شهودهاي روحاني و معنوي آدميان”، و احساس تعلق و وابسته‏گياي که آدميان به امري ناديدني و غيبي دارند، همه، “تبيينناپذير” و “ايضاح‌ناشدني”اند (همان: 3-2).
نوع سه‌وم، “ديدن دست خدا” و “مشاهدهي دخالت مستقيم و بيواسطهي خدا در حوادث خارقِ عادت و شگفت انگيز” است (همان: 3). به اين معنا، کسي که ناپديد شدن ناگهاني يک غدّهي سرطاني را در بدن فرزند خود ميبيند، گويي شاهد و ناظر دخالت خدايي است که شفاي فرزندش را از او خواسته است.
اين سه نوع پديده از اين حيث “تجربه” ناميده ميشوند، که در هر سهي آنها شناخت مستقيم و مشاهدتياي در کار است؛ نهايت اينکه “اين شناخت مستقيم گاهي به خودِ خدا تعلق ميگيرد [در نوع اول]، گاهي به پديدههايي رواني و روحاني [در نوع دوم]، و گاهي به دخالت بيواسطهي خدا در پارهاي از حوادث [در نوع سه‌وم]. اما ديني ناميدنشان بدين سبب است که مؤيّد برخي از گزارههايياند که در متون مقدسِ اديانِ مختلف آمدهاند” (همان: 3).
اما به صيد تجربه درآوردن ايمان مردمان، بهمراتب دشوارتر از ساير جنبههاي دين‏داري آنان است چرا که ايمان جنبهاي دروني و کيفي دين بوده و “تبلور بيروني دقيقن تعينيافتهاي ندارد” از اين‌رو، حالات بيروني مردمان را نميتوان کاملن نماياي معناي نهفته در حالت آدمي دانست (محدثي، 1392: 138-137). با اين حال، در

پایان نامه
Previous Entries تحقیق درباره کودکان و نوجوانان، کودکان و نوجوان، حقوق بشر Next Entries تحقیق درباره گروه مرجع، منطق استقرا، کتاب مقدس