انسان کامل، اصالت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

مينويسد:
ما دارندگان تصويرهاي انسان در خوديم و از تصويرهايي خبر داريم که در روند تاريخ اعتبار داشته و رهنمون ما بودهاند. اما از آنجا که نميتوان پي برد که انسان براستي چيست، چه ميتواند بُوَد و چه بايد باشد، نسبت به تصويرهايي که رهنمون مايند نيز مسئوليت داريم. (ياسپرس، 1377، 55)
لذا با توجه به گستردگي اين مبحث و در مسير جستجوي انسان اگزيستانسيال و نيز به منظور درک مسئوليت اگزيستانسياليستيِ وي، به بسط ارتباط “مسئوليت” با هريک از اصول مطرح شده از نظر متفکران اصالت وجود ميپردازيم.

اراده و مسئوليت
در زندگي واقعي تنها ارادههاي قوي و ضعيف وجود دارد. هر بار انديشمندي در هر “ارتباط علّي” و “ضرورت روانشناختي” اجبار، ضرورت، ناگزيري پيامدها، فشار و اسارت را حس ميکند، اين حال نشانة کاستي در وجود خود اوست، زيرا چنين احساسي راز دل را فاش ميکند و فرد مکنونات دل خويش را فاش ميگويد. اگر به درستي مشاهده کرده باشيم، “اسارت اراده” از دو جانب متضاد با هم، ولي به شيوهاي کاملاً شخصي و ژرف مطرح ميشود و گروهي نميخواهند به هيچ بهايي “مسئوليت” خويش، باور في نفسه، حق شخصي نسبت به آن را از دست بدهند (که نژادهاي خودپسند از آن جملهاند) و ديگران برعکس نميخواهند بر اساس تحقير دروني خويش، گناه را به گردن کس ديگري بيندازند.(نيچه، 1387، 35)
پروفسور اسپَد در شرح کتاب هستي و نيستي سارتر از زبان وي ميگويد:
به نظر ميرسد حداقل در برخي موارد ما در مورد احساساتمان مسئول نيستيم، گهگاه توسط احساساتمان در هم ميشکنيم، کنترل خود را از دست ميدهيم و يا نابودميشويم. يک نظرية عمومي به نام (اگر هميشه قانون نباشد) تمايزي مهم بين اصطلاح معروف گناه هوس و خونسردي يا خطاهاي عمدي را مطرح ميکند و به دومي(خطاهاي عمدي) توجه بيشتري ميکند زيرا به نحوي درگير خطاي بزرگتري ميشويم. و به طور ضمني اشاره ميکند به اينکه عمل قبلي خطاي کوچکتري و به طبع مسئوليت کمتري را در پي داشت.
حتي در اينجا عبارت هوس، نشان دهنده انفعال است مثل اينکه احساس چيزي نيست که انجامش دست خود ما باشد بلکه چيزي است که براي ما اتفاق ميافتد. بنابراين از نظر سارتر ما احساساتمان را قبول ميکنيم و به گردن ميگيريم، و کاملاً و قطعاً در قبال احساساتمان مسئول هستيم. (spade,1995, 150)
در جاي ديگر ميآورد:
چطور گفته ميشود که من ميتوانم براي اعمالم مسئول باشم؟
من هيچ چيزي راجع به اعمالم ندارم که بگويم. نميتوانم آن را کنترل کنم و يا مانع از آن شوم. اين تقصير من نيست؛ هرچه باشد براي به وجود آمدنم درخواستي نکردم (من خودم خواستار به دنيا آمدن نبودم). و همچنين سارتر ميگويد: من تا اندازهاي در قبال اعمالم مسئول هستم.
تا اندازهاي مسئول عملم هستم که هرآنچه که به وسيله آن انجام ميدهم و آنچه که به واسطه آن عمل خلق ميکنم، به اختيار من و مربوط به من باشد. من کاملاً در آن رابطه آزاد هستم؛ احتمالات بينهايت هستند. اينکه چگونه با شرايط و پيشامدها کنار بيايم و بر آنها پيشي بجويم به من مربوط است ـ تصميم چگونه انجام دادنش بر عهده خودم ميباشد. (spade,1995, 174)
و در ادامه مينويسد:
من ترکيبي از عمل و تعالي هستم. حادثهاي هستم که در محيطي کاملاً نامحدود رخ داد. به طورکلي هيچ کنترلي بر روي آنچه در اين محيط رخ ميدهد ندارم؛ اما راجع به آنچه در اين محيط رخ ميدهد تا اندازهاي که در قبال آن مسئولم تصميم ميگيرم.
من مسئول اعمالم نيستم. در اينجا منظورم از اعمال همان محيط است، تا اندازهاي که ميتوانم موجب و يا مانع از آن گردم. اما به هر حال تا اندازه کمي که مورد توجه من است و به من سپرده شده است در قبال آن مسئول هستم. (spade,1995, 174)
سارتر در “اصول فلسفه اگزيستانسياليسم” مينويسد:
دنيا مجموع چيزهايي است که در من وجود ندارد اما به من مربوط است و موضوع آن هستي است که تا وقتي وجود دارم به من تعلق خواهد داشت. ما مسئوليت داريم و اين مسئوليت نه فقط مربوط به اراده ما است بلکه در اضطرابها و نگرانيها و احساسات ما و بالاخره در تمام فعاليتهاي ما حکومت ميکند پس ما در مقابل هستي خود مسئوليت داريم. ميتوانيم به اين گفته ها اضافه کنيم که مسئوليت ما مانند آزادي ما بدون حدود است و در اين جهان تا هرجا بخواهيم ميرود زيرا وقتي تصميم به زنده بودن و به دنيا آمدن گرفتيم اين تصميم شامل تمام چيزهايي بود که در اطراف ما قرار داشت. هرچند ارسطو تشخيص داد که روان آدمي کنش ارگانيزم او است يعني ناشي از تن است ليکن از اين نکته غافل بود که روان او ميبايد کنش مغزش باشد. مغزش کار ميکند اراده را خلق ميکند تصميم ميگيرد و مسئوليت را ميپذيرد. (سارتر، نامعلوم، 43)
لذا مارتين بوبر در اثرش “من و تو” در اين خصوص مينويسد:
حتي آن کس که خداوند را با انگيزه شرّ خدمت ميکند، تصميم ميگيرد و مسئوليت آنچه را رخ ميدهد ميپذيرد. (بوبر، 1380، 100)

آزادي و مسئوليت
وقتي صحبت از مسئوليت است که معترف باشيم کسي که عمل يا تکليفي به عهدهاش گذاشتهايم، آزاد است؛ زيرا کسي که به جبر بشري مقيد است، مسئوليت ندارد و مجبور، هرگز مسئول نيست: اگر کسي سنگي به طرف ما بياندازد، سنگ را مسئول شکستن سر خود نميدانيم، اگر چه واقعاً اين سنگ سرمان را شکسته است؛ زننده مسئول آن است.
بنابراين يکي از فضايل اگزيستانسياليسم اعتراف به آزاد بودن انسان است؛ بر خلاف ماترياليسم در قرن 19، ماترياليستهاي ديالکتيکي يا ماترياليستهاي مطلق که انسان را مجبور به جبر تاريخي يا جبر طبيعي يا جبر غريزي ميدانستند. (شريعتي، 1389، 25)
اگزيستانسياليستها ميگويند که انسان بازيچه خودش است و خودش ميتواند با سرنوشتش هر گونه بازي کند. بنابراين بزرگترين مسئوليت انسان، مسئوليت ساختن انسان بودن خودش يعني ماهيت خودش است، که با اعتراف به آزاد بودن انسان ميسر ميشود.(شريعتي، 1389، 26)
سارتر ميگويد: آزادي، مستلزم مسئوليت است. بودن در يک موقعيت، که هستي حضور انسان در جهان است، به معني احساس مسئوليت فرد در شيوه بودن است، بي آنکه اين مسئوليت سرچشمه هستي خود آن فرد باشد. من بگونهاي ناگزير مسئولم، زيرا غايتهاي من که تنها از آن منند، موقعيت مرا تعيين ميکنند. من با اين موقعيت زندگي ميکنم، نه اينکه آنرا تحمل کنم؛ من آگاهم از اينکه مؤلف بي چون و چراي زندگيم در معناي آنچه براي من روي ميدهد، هستم. من حتي مسئول جنگهايي هستم که در زمانه من روي ميدهند. (بلاکهام، 1387، 213)
به گفته ياسپرس: خواست يقين بر ترس از آزادي متکي است، زيرا اگر تمام نگرانيها و دل به دريا زدنهاي مسئوليت و تصميم شخصي بتوانند به يک عينيت ضروري و کلي کاهش يابند از آنها هيچ به جاي نخواهد ماند. (بلاکهام، 1387، 69)
لذا سارتر در ادامه سخن پيشين ميگويد: پس، من، به کلي آزاد، بي هيچگونه تمايز از زمانهاي که تصميم گرفتهام معني آن باشم، همانقدر مسئول جنگم که گويي خود آنرا اعلام کردهام، ناتوان از زندگي با هر چيزي مگر آنکه آن را در موقعيت خودم ادغام کرده باشم، درگير کننده کامل خودم با آن و کوبنده مهرم بر آن، نبايد پشيمان يا افسوس خور باشم همانگونه که هيچ عذري هم ندارم، چرا که من از لحظه ظهورم در هستي، بار جهان را به تنهايي به دوش ميکشم، بيآنکه هيچ چيزي يا هيچ کسي بتواند آن را سبک کند… (بلاکهام، 1387، 214)
در چنين شرايطي، از آنجا که هر رويدادي در جهان ميتواند خود را تنها همچون فرصت (فرصتي که مغتنم، از دست رفته، فراموش شده و غيره است) به من نشان دهد، يا، به بيان بهتر، از آنجا که هر چيزي که براي ما روي ميدهد ميتواند همچون يک شانس در نظر گرفته شود، يعني، ميتواند تنها همچون وسيلهاي براي تحقق آن هستياي که در هستي ما به مسأله تبديل شده، براي ما جلوهگر شود، و از آنجا که ديگران، به عنوان تعاليهاي تعالي جسته شده، نيز خود تنها از فرصتها و شانسها ساخته شدهاند، مسئوليت براي خود به تماميِ جهان همچون جهاني داراي مردم گسترش مييابد. خود را هستياي ميبيند که نه هستي خود را بنيان مينهد، نه هستي ديگري را، و نه در خودي را که جهان را ميسازد، بلکه مجبور است که در خودش و در هر جايي بيرون از خودش درباره معني هستي تصميم بگيرد. آن کس که شرط انداخته شدنش را به ميان مسئوليتي که حتي يافتن خويش را در جهان نيز دربرميگيرد در هراس جستجو ميکند، ديگر نه پشيمان است، نه افسوس خور، و نه پوزش طلب، او چيزي بيش از آزاديي که خود بکلي آشکار است و هستياش در همين آشکار شدگي نهفته است، نيست.(بلاکهام، 1387، 214)
توماس فلين در مورد آزادي و مسئوليت در اگزيستانساليسم ميگويد:
اگزيستانسياليسم فلسفه آزادي است و مبنايش آن است که ما ميتوانيم از زندگي خود فاصله بگيريم و در مورد آنچه انجام ميدهيم انديشه کنيم. به اين معنا، ما هميشه “بيشتر” از خودمان هستيم. اما به همان اندازه که آزاديم، مسئول نيز هستيم. (فلين، 1391، 23)
پروفسور اسپَد در اين زمينه مينويسد:
به عقيده سارتر مسئوليت مجبور است که با آزادي بشر همراهي کند. خواه ما آن را دوست داشته باشيم و يا نه؛ به هر حال ما آزاد هستيم و کاملاً در قبال آنچه انجام ميدهيم مسئول ميباشيم. (spade,1995, 96)
لذا سارتر در “ادبيات چيست؟” قدم فراتر نهاده و مسئوليت را وسيلهاي براي دفاع از آزادي مطرح ميکند. وي ميگويد:
نوشتن به نوعي خواستنِ آزادي است. اگر دست به کار آن بشويد، چه بخواهيد چه نخواهيد، درگير و متعهّديد.
ميپرسيد: درگير و متعهد براي چه کار؟ براي دفاع از آزادي. (سارتر، 1388، 140)

آگاهي و مسئوليت
پروفسور اسپَد در اثري که از کنفرانس کلاسيِ وي در مورد کتاب هستي و نيستي سارتر تدوين شده ميگويد:
همه چيز شامل ترکيبي غيرممکن از بودن در خود و بودن براي خود خواهد بود. در حقيقت، سارتر حرفهايي ميزند گويي که (نفس متعالي) چيزي شبيه يک “خداي” کوچک در ضمير خودآگاه ما خواهد بود که اعمال خودآگاه ما را به وجود ميآورد و مسئول اعمال ما ميباشد. (spade,1995, 92) و در فصلي ديگر مينويسد:
سارتر عقيده دارد که هر طرح اصلي سزاوار يک الگوي اصل ميباشد. اما الگوي اصليِ نظريه سارتر تفسيري را فراهم نميکند. اين الگوي اصلي همان چيزي است که سارتر آن را در بحث “اگزيستانسياليسم همان اومانيسم است” وضعيت بشري ناميد. در ديدگاه سارتر هر طرح فردي اساساً طرحي راجع به “بودن” است. آنچه نهايتاً هدف قرار دادهام واقعاً بودن است، که آن هستي کامل و يکپارچه در رفتار با ثبات يک “درخود” است. البته ميخواهم آگاه باشم. اما خواهان هيچ گونه ريسک و يا مسئوليتي و هيچ گونه نقصي از جانب “براي خود” نيستم. نهايتاً آنچه که خواستارش هستم و آنچه نهايتاً هدف قرار دادهام ترکيبي از “هستي در خود” و “هستي براي خود” ميباشد. بنابراين طرح اصلي من به معناي تلاشي به منظور خدا بودن است. اين خواسته در همه طرحهاي اصلي من مشترک است. اما البته اين طرح در مسيرهاي گوناگوني از بينهايت رخ ميدهد. (spade,1995, 230)
به عقيده سارتر اختيار به ساختار لنفسه تعلق دارد. به اين معني، انسان “محکوم است” که آزاد باشد. ما نميتوانيم آزاد بودن يا آزاد نبودن را انتخاب کنيم: ما صرفاً از آن رو که خود، آگاهي هستيم آزاديم. با اين همه، ميتوانيم اين را اختيار کنيم که بکوشيم خود را فريب دهيم. انسان کاملاً آزاد است، چارهاي جز انتخاب کردن و خود را به نحوي متعهد کردن ندارد و به هر نحوي که خود را متعهد کند، ديگري را هم به نحو ايدئال متعهد کرده است69. مسئوليت يکسره مسئوليت اوست. وقوف بر اين آزادي و مسئوليتِ مطلق با “ترس آگاهي”70 همراه است، شبيه وضعيت ذهني کسي که ايستادن بر لبه پرتگاهي را تجربه ميکند، به نحوي که سراشيب پايين هم برايش جاذبه دارد و هم او را از خود ميراند. بنابراين، انسان ممکن است بکوشد تا با پذيرفتن نوعي موجبيت علّي، با انداختن مسئوليت بر چيزي خارج از حوزه انتخاب و اختيار خود، مثلاً خدا يا وراثت يا تربيت يا محيط يا چيزهاي ديگر خود را بفريبد. اگر چنين کند از روي سوءنيت است. يعني ساختار لنفسه چنان است که شخص، به تعبيري،

پایان نامه
Previous Entries اصالت وجود Next Entries ناخودآگاه، جنس مخالف