اصالت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

باشد. (دهخدا، 1377، 23211)
اريک فروم در “انقلاب اميد” مينويسد: تفاوت ميان وظيفه و مسئوليت مربوط به تفاوتي است که بين وجدان خودکامه و خودسر و وجدان بشر دوستانه وجود دارد. وجدان خودکامه اساساً به معناي آمادگي تبعيت از فرمانهاي صادر شده از طرف اربابي است که انسان خود را تسليم او کرده است و وجدان بشر دوستانه، آمادگي در زمينه گوش فرا دادن به نداي انساني خويش و آزاد بودن از فرمانهايي است که توسط ديگران صادر ميشود. (فروم، 1368، 141)
تکليف به معناي بارکردن کاري سخت توأم با رنج، بر کسي ميباشد. (دهخدا، 1377، 6913 )
تعهد نيز به معناي گردن گرفتن کاري (معين، 1376، 1105) و همچنين عهد و پيمان بستن (دهخدا، 1377، 6823) آمده است.
هريک از اين واژهها به نوعي لازم و ملزوم يکديگرند. تا وظيفهاي بر دوش کسي نباشد، کسي مسئوليتي در قبال انجام دادن يا ندادن آن نخواهد داشت و در مورد آن بازخواست نخواهد شد. واژه تکليف نيز با “مسئوليت” و “وظيفه” مرتبط است. زيرا در هرسه مورد چيزي بر عهده شخص ميباشد که اجراي آن، لازم و واجب است. واژه تعهد نيز با سه واژه اخير در ارتباط است؛ چرا که در هر حال فرد متعهّد، موظّف و مکلّف است آنچه را که به آن تعهّد داده است به انجام برساند و در اين مورد مسئول ميباشد. (دهخدا، 1377، 6824)
لذا در اين پژوهش ما واژههاي ياد شده را با واژه مسئوليت همنهاد لحاظ کرده و در برخورد با هريک از اين واژگان در نظريهها برداشت ما “مسئوليت” خواهد بود.

کييرکگور و مسئوليت
سورن اوبو کييرکگور در پانزدهم ماه مه 1813 در کپنهاگ زاده شد. پدرش وي را سخت اهل دين بارآورد. پدر از افسردگي رنج ميبرد و گمان ميکرد که خدا وي و خانوادهاش را نفرين کردهاست. کييرکگور نيز از اين افسردگي بيبهره نبود و آن را در پس شوخ طبعيِ گزنده پنهان ميکرد. (کاپلستون، 1388، 328)
کييرکگور را پدر مکتب اصالت وجود ناميدهاند. و اين از آن روست که وي اولين کسي بود که مسئوليت وجود انسان در هستي را به دليل گناه نخستين بشر بر دوش خود او نهاد. اما آثار او تا زمان جنگ جهاني دوم که مردم اروپا را دچار يأس، نااميدي، ترس، دلهره، پوچي و سردرگمي حاصل از عدم دخالت در سرنوشت و آزادي خود ساخت، مورد توجه چنداني قرار نگرفت.
از نظر کييرکگور پيامدهاي حاصل از هبوط، که وي خودِ انسان را مسئول آن ميداند، حالات و مفاهيمي هستند دروني که جملگي محصول پذيرش مسئوليت وجود، در سرپيچي انسان از فرمان خدا هستند که اين امر در آثار وي مشهود است.
در اين قسمت و در جستجوي مفاهيمي که بيانگر چگونگي درک مفهوم مسئوليت در انسانِ اگزيستانسيال هستند، به بررسي سه اثر معروف اين فيلسوف ميپردازيم.

بيماري به سوي مرگ
کييرکگوردر کتابش “بيماري به سوي مرگ” با مبنا قراردادن گناهکاري بشر و مسئول بودن وي در قبال اين گناه (گناه نخستين) و هبوط، به بررسي آثار اين محکوميت در زندگي انسان و همراهي آن تا زمان مرگ و نيز چگونگيِ “شدنِ” انسان در خلال زندگي ميپردازد. آثار مورد اشاره وي که جملگي ابعاد رواني و روحانيِ وجود انسان را تحتالشعاع قرار ميدهند پيامدهايي هستند که انسان، با سرپيچي از تکليف و وظيفهاي که بر دوش وي گمارده شده بود بايد مسئوليت آنها را بپذيرد.
در واقع کييرکگور در بيماري به سوي مرگ با بررسي مفاهيم شکل گرفته در وجود انسان که نتايج پذيرش مسئوليت گناه است، اين مقصد را دنبال ميکند که از اين آثار تبييني از فهم مسئوليت انسان ارائه دهد. لذا وي در گام نخست با تفحص در اميد و نااميديِ حاصل از مرگ آگاهي چنين ميگويد:
اگر بخواهيم از بيماري به سوي مرگ به مفهومي بسيار دقيق سخن بگوييم، بايد بيمارياي باشد که در آن آخرين چيز، مرگ است و مرگ، آخرين چيز و اين دقيقاً نوميدي است. با وجود اين، به مفهومي ديگر و هنوز مشخصتر، نوميدي، بيماري به سوي مرگ است. مردن، از اين بيماري يا پايان يافتن اين بيماري با مرگ جسماني، اگر به صورت تحتالفظي فهميده شود، از حقيقت بسيار به دور است. به عکس، عذاب نوميدي دقيقاً همين است، “تواناييِ مُردن نداشتن”. در نتيجه، نکات مشترک بسياري با وضعيت بيمارِ رو به مرگي دارد که در بستر آرميده و با مرگ دست و پنجه نرم ميکند، و نميتواند بميرد. (کيير کگور، 1388، 34)
هنگامي که مرگ بزرگترين خطر است، آدمي به زندگي اميد ميبندد؛ اما هنگامي که آدمي با خطري به مراتب ترسناکتر آشنا ميشود، به مرگ، اميدِ آدمي ميبندد. پس هرگاه خطر تا آنجا عظيم باشد که مرگ اميد آدمي شود، نوميدي، بيتسلي بودنِ3 حاصل از عدمِ توانايي در مُردن است. (کيير کگور، 1388، 34)
وي در ادامه به بررسي نوميدي از جنبههاي کرانمندي و بيکرانگي پرداخته، چنين مينويسد:
نَفس، همنهادِ آگاهانة بيکرانگي و کرانمندي است که خود را به خود مربوط ميسازد و وظيفهاش اين است که خودِ خويش شود، وظيفهاي که تنها از راه رابطه با پروردگار اجرا شدني است. خودِ خويش شدن به معناي يافتن واقعيتي ملموس است. اما واقعيت ملموس يافتن به معناي کرانمند شدن است و نه بيکران شدن، زيرا آنچه قرار است واقعيتي ملموس باشد همنهاد است. به همين منوال تکامل بدين معناست که از راه روند بيکران ساختنِ خود خويش، تا بينهايت از خود دور شويم، و سپس از راه روند کرانمند ساختن، تا بينهايت به خودِ خويش بازگرديم. اگر بالعکس، نَفس خودِ خويش نشود، نوميد است، چه از آن آگاه باشد و چه آگاه نباشد. با وجود اين نَفس، در هر لحظة هستياش، در روند شدن است، زيرا نفسِ بالقوه در واقع هستي ندارد، تنها همان چيزي است که ميشود. تا آنجا که نفس، خودِ خويش نشود، نفسِ خويش نيست؛ اما خودِ خويش نبودن، نوميدي است. (کيير کگور، 1388، 48)
وي در ادامه با آوردن توضيحي در مورد خطر کردن و بررسي عواقب آن، به نااميدي که معنا و شايد نتيجهاي براي پذيرش مسئوليتِ انجام و يا عدم انجام عملي از جانب فرد ميباشند، چنين اشاره ميکند:
از ديد جهان، خطر کردن، خطرناک است. چرا؟ زيرا ممکن است به باخت بينجامد. اما خطر نکردن موذيانه است. و با اين حال، با خطر کردن، باختنِ آنچه از دست دادنش حتي در مخاطرهآميزترين قمارها دشوار است، به شکل هراسانگيزي آسان ميشود، و به هر حال هرگز به اين اندازه هم آسان نيست که گويي اين نفسِ آدمي کاملاً خالي از اهميت است… زيرا اگر بيمورد خطر کرده باشم ـ بسيار خوب، آنگاه زندگي با تنبيه من، به ياريام ميشتابد. اما اگر اصلاً خطر نکنم، آنگاه چه کسي به مددم برميخيزد؟ و از اين گذشته، اگر با خطر نکردن در عاليترين مفهومش (و خطر کردن به عاليترين مفهومش دقيقاً به معناي آگاه شدن از خويش است) به تماميِ امتيازات زميني دست يابم… و “خود” را از دست دهم! آنگاه چه ميشود؟ و به اين ترتيب، دقيقاً همين مسئله درباره نوميديِ ناشي از کرانمندي صدق ميکند. عليرغم اين حقيقت که انسان نوميد است، باز هم به خوبي ميتواند در زيستن در قلمرو فاني ادامه دهد. در واقع بهتر نيز همين است، ميتواند مورد ستايش و احترام و بزرگداشت انسانها قرارگيرد، و تمامي اهداف زندگيِ فاني را دنبال کند. (کي ير کگور، 1388، 55)
کييرکگور در بحثي با عنوان “نوميدي ناشي از ضرورت، به سبب نبود امکان است” ايمان به خداوند را وسيلهاي براي حلّ تضادهاي درونيِ حاصل از نااميدي و پذيرش مسئوليت فرد در قبال گناهکاري خويش و تلاش به منظور کنار آمدن با اين مسئوليت چنين بيان ميکند:
معمولاً گمان ميبرند که سن خاصي وجود دارد که بهويژه سرشار از اميد است، يا ميگويند که شخصي در دورهاي خاص، يا در لحظهاي خاص از زندگي، سرشار از اميد و امکان بوده است. اينها همه صرفاً پُرگويي انساني است که هرگز به حقيقت نميگرود. تمامي اين اميد داشتنها و نوميد بودنها، هنوز اميد راستين يا نوميدي راستين نيست. (کيير کگور، 1388، 60) مؤمن داراي گونهاي پادزهر ابدي براي نوميدي است، از جمله (پادزهر) امکان؛ زيرا براي خداوند همه چيز در هر لحظه ممکن است. اين از سلامت ايمان است که تضادها را حل ميکند. (کيير کگور، 1388، 62)
وضعيت انسان در اين جهان، بدين گونه است: ابتدا، انسان در اثر ضعف اخلاقي و سستي مرتکب گناه ميشود؛ و سپس او به سبب ضعف خود نوميد ميشود و يا زهد فروشي4 ميشود که در کمال نوميدي به نوعي درستکاريِ قانوني دست مييابد، يا نوميد ميشود و دوباره غرق در گناه. بنابر اين تعريف بيترديد، همه اشکال متصور و واقعيِ گناه را در بر ميگيرد، و بيترديد اين حقيقت تعيين کننده را که گناه نوميدي است، مشخص ميکند. (کيير کگور، 1388، 118 )
هيچ کس، به تنهايي و از خود نميتواند ماهيت گناه را توضيح دهد، دقيقاً از اين رو که خود در گناه است. مسيحيت اعلام ميکند به منظور راهنمايي انسان درباره ماهيت گناه، بايد از جانب پروردگار به انسان الهام شود. (کيير کگور، 1388، 137) گناه يعني، عدم تمايل به خود بودن در برابر پروردگار، يا تمايلِ به خود بودن در برابر پروردگار، پس از مطلع شدن از ماهيت گناه به ياري الهام از جانب پروردگار. (کيير کگور، 1388، 138) پس از اطلاع يافتن از ماهيت گناه به کمک وحي، نوميدي از عدم تمايل خود بودن در برابر پروردگار، يا نوميدي از تمايل به خود بودن در برابر پروردگار، گناه است؛ و مسلم است که به ندرت شخصي تا آن اندازه رشد يافته و در مقابل خود شفاف شده که بتواند با اين حالت همساز شود. (کيير کگور، 1388، 145)
در اواخر اين کتاب او به اين موضوع اشاره ميکند که انسان به دليل گناهکار بودنش که تنها وجه تمايز او با خداوند است، هميشه در تضاد بين اميد و نااميدي باقي ميماند. و طبق نظرات پيشين وي که عنوان شد مرگ درماني براي اين بيماري و در اصل پاياني براي مسئوليتي است که انسان خود آن را بر خويشتنِ خويش تحميل کرده است:
آموزه گناه، آموزه گناهکار بودن ما، تو و من، “جمعيت” را به شکلي مطلق پراکنده ميکند، سپس تمايز کيفي ميان خداوند و انسان را، ژرفتر از آنکه در جايي هرگز ثابت شده باشد، ثابت ميسازد. انسان از هيچ نظر تا به اين اندازه با خداوند تفاوت ندارد که از نظر گناهکار بودن؛ چنانکه هر انساني گناهکار است، و گناهکارياش “در برابر خداوند” است. در واقع از اين راه است که تضادها، به مفهومي دوگانه در کنار يکديگر نگاه داشته ميشوند: در کنار هم نگاه داشته ميشوند و اجازه جدا شدن به آنها داده نميشود. (کيير کگور، 1388، 174)
لذا با استناد به آنچه گفته شد، چنين استنباط ميشود که از نظر کييرکگور انسان به دليل انجام گناه، مسئول کرده خويش است و با توجه به اينکه اين احساس گناه، ابدي است و تا زمان مرگ، انسان را همراهي ميکند، نوعي نااميدي در انسان پديد ميآيد که اين نااميدي خود گناهي است که تنها در صورت داشتن ايمان به خدا و پذيرش مسئوليتِ خودکرده ميتوان بر آن فائق آمد. با اين وجود، درگيري و تضاد بين اميد و نااميدي در لحظه لحظة زندگي جريان خواهد داشت و زماني براي انسان در زندگي وجود ندارد که در آن لحظه، تنها يکي از اين دو مفهومِ اميد و نااميدي حاکم باشد و علت آن، فهم و درک مسئوليتي است که انسان خود را در برابر آن ميبيند.

ترس و لرز
در اين کتاب کييرکگور با محور قراردادن داستان حضرت ابراهيم و قرباني کردن فرزندش، بازهم به بحث راجع به مسئوليت باتوجه به آثار آن که در اينجا از ترس ياد شده، ميپردازد. اين ترس در تفکر کييرکگور ترس از گناه است، که فرد را در مقابل ايمانِ نجاتبخش او دچار پارادوکس (همان تضاد معروف کييرکگور) ميکند. نقطه قوت اين کتاب براي ما در اين پژوهش از آن رو است که در ارتباط معناييِ مفاهيم، وضوح بيشتري مشاهده ميشود.
وي اينگونه آغاز ميکند:
آنگاه که به ابراهيم ميانديشم گويي نابود ميشوم. هر لحظة آن پارادوکسِ عظيم را که جوهر زندگي ابراهيم است در نظر ميآورم، و در هر لحظه واپس رانده ميشوم و انديشهام با همه عضلاتم را براي تجسم منظرهاي از آن منقبض ميکنم اما در همان لحظه فلج ميشوم. من با آنچه که در جهان به مثابه کردارهاي سترگ و والا ستايش ميشود بيگانه نيستم. روح من به سوي آنها پر ميکشد و با کمال خضوع اطمينان دارد که آن قهرمان به خاطر من نيز

پایان نامه
Previous Entries شناخت انسان، اصالت وجود، طرح و نقش Next Entries هتک حرمت