اصالت وجود

دانلود پایان نامه ارشد

دو گزينه روبرو است: يا ميبايد نوميدانه در ساحت حسّاني بماند يا ميبايد با عمل گزينش و با درگرو نهادن خويش، به ساحتِ سپسين فرا رود. انديشه محض کاري براي او نخواهد کرد. اينجا مسئله گزينش در ميان است؛ يا اين ـ يا آن. (کاپلستون، 1388، 333)
بارزترين شاخصه انسان خودآگاهي است. حيات و حرکت او تنها تابع کور و جبري عوامل و قوانين زيستشناسي(بيولوژيک) و غرايز طبيعي که در ساختمان خلقياش نهاده شده و با فطرتاش سرشته شده نيست. در مسير تکاملياش به ميزاني که آگاهياش رشد ميکند، نيروي “انتخاب، استخدام و آفرينندگي” در او قوي ميشود و در نتيجه، بر نيروهاي طبيعت که بر او حکومت ميکنند و نيروهاي فطرت که او را ميسازند، چيره ميگردد. (شريعتي، 1386، 33)
ژان پل سارتر در اثر خود “اگزيستانسياليسم و اصالت بشر” مينويسد:
کلمه درونگرايي دو معني دارد؛ از طرفي درونگرايي به معناي آن است که فرد بشري، عمل انتخاب58 را شخصاً انجام ميدهد، و از طرف ديگر بدان معني است که تجاوز از دورن گرايي، در حد بشر نيست. 59 اگزيستانسياليسم به معناي عميق کلمه، اعتقاد و توجه به معناي دوم درونگرايي است. (سارتر، 1386، 31)
ياسپرس ميگويد: ميان تهي بودن آزادي، بازشناختن اين امر که من نميتوانم خودم را در جنبههاي عيني وجودم بيابم، که من نه يک عين بلکه يک وجود ممکنم (نه يک “من هستم”، بلکه يک “من چيستم؟” که در “من چه بايد باشم؟” تحليل ميرود) که نسبت به آن آگاه شدهام و هميشه و تا آنجا که خود را در سطح هستي خودي نگه ميدارم به آن باز ميگردم، به معني “آگاهي از ذات من” است. هنگامي که من با اين آگاهي از ذات، خودم را در تصميمها و تعهدها بنيان مينهم، انتخاب من امري وجودي و مطلق است؛ نميتوان آن را تا سطح توضيح روانشناختي بر حسب انگيزهها کاهش داد، يا آن را تنها تحت يک اصل اخلاقي معقول طبقهبندي نمود: اصيل است، انتخاب خودم توسط خودم است. اين انتخاب براي “خود” به معني اطمينان، به معني ناگزيري است. (بلاکهام، 1387، 74)
به عقيده سارتر ممکن است ايدئال واقعي و عملي يک فرد با ايدئالي که اظهار ميشود، با آنچه گفته ميشود ايدئال است متفاوت باشد. ولي ايدئال واقعي در عمل آشکار ميشود، طرح اصلي و اساسي ممکن است تغيير کند، گرچه اين تغيير مستلزم تغيير عقيده يا تحولي حادّ است. به هر حال، صرفنظر از اين تحول حادّ، افعال خاص يک انسان انتخاب يا طرح60 اساسي او را محقق و آشکار ميکنند. به اين ترتيب، افعال فرد تا آنجا که منطوي در انتخاب اساسي و اولي اوست، اختياري است. ولي ناظر خارجي هر اندازه که ظهور طرح اساسي فرد را در اعمالش واضحتر ببيند، بهتر ميتواند پيشبيني کند که او در موقعيتي خاص چگونه عمل خواهد کرد. بعلاوه اگر کسي از فرد خاصي توصيهاي بخواهد، در واقع پيشتر تصميم خود را گرفته است، زيرا انتخاب کرده است که چيزي را بشنود که دوست دارد بشنود. (کاپلستون، 1388، 426)
او بر آن است که لنفسه هدف غايي خود را مطرح ميکند و براي تحصيل آن به جدّ و جهد ميپردازد. در پرتو اين طرح امور خاصي به صورت مانع ظاهر ميشوند. اما اينکه امور ياد شده به صورت موانعي در اين مسير بر من ظاهر شوند که بايد به آنها غلبه کرد و به تعبيري، به صورت مواقفي در مسير استفاده از اختيار و آزاديام ظاهر شوند يا به صورت موانعي غلبهناپذير، مسئلهاي است که بستگي به انتخاب خودم دارد. مثال سادهاي را که خود سارتر آورده است ذکر ميکنيم. من دوست دارم که براي مرخصي به ژاپن بروم. ولي پولش را ندارم. پس نميتوانم به ژاپن بروم. پول نداشتنم برايم به صورت مانعي غلبهناپذير ظاهر ميشود، صرفاً از آن رو که من آزادانه طرح رفتن براي مرخصي به ژاپن را ريختهام. اگر به جاي آن رفتن به برايتون 61 را آزادانه انتخاب کرده بودم ـ جايي که پولش را دارم ـ ديگر وضعيت ماليام اصلاً به صورت يک مانع، چه رسد به يک مانع غلبهناپذير، ظهور نميکرد. يا فرض کنيم که تمايل شديد به فعاليت کردن در راه و روشهايي را دارم که با هدفم، هدفي که آن را براي خود و رفتار خودم طراحي کردهام، ناسازگارند. اين خود من هستم که سبب ميشوم که چنين تمايلاتي به صورت خاصي ظهور کنند. آنها خود قسمي از فينفسه يا يک دادهاند که معني يا وضع آنها را خود من به وجود ميآورم. اگر کاملاً تسليمشان شوم به اين جهت است که آنها را به عنوان موانعي غلبهناپذير انتخاب کردهام. اين انتخاب به خوبي نشان ميدهد که طرح واقعي من، کمال مطلوب واقعيِ عملي من، همان چيزي نبود که خودم گفتم کمال مطلوبِ من است. من خود را فريب داده بودم. کمال مطلوب واقعيِ عمليِ شخص همان است که در اعمالش آشکار ميشود. (کاپلستون، 1388، 422)
در باب تأثير محيط نيز مثلاً ميتوان به چنين نکاتي اشاره کرد. اين خودِ آگاهي است که به محيط معني ميدهد. محيط براي کسي به صورت يک موقعيت ظاهر ميشود و براي ديگري به صورت چيزي که گويي او را به درون ميکشد و فرو ميبلعد. در موارد ديگر هم، خودِ انسان است که سبب ميشود که محيط به نحو خاصي ظهور کند. (کاپلستون، 1388، 423) خود نميتواند گذشتهاش را تغيير دهد، يعني کاري کند که آنچه اتفاق افتاده است، اتفاق نيفتاده باشد، يا اعمالي که واقع شدهاند واقع نشده باشند، ولي معنايي که به گذشتهاش ميدهد، به انتخاب خودش وابسته است. در نتيجه، هر تأثيري که گذشته ايجاد ميکند به سبب آن است که شخص خود آن را چنين اختيار کرده است.(کاپلستون، 1388، 424)
انتخاب چنين و چنان بودن، در عين حال تأييد ارزش آنچه انتخاب ميکنيم نيز هست، زيرا ما هيچ گاه نميتوانيم بدي را انتخاب کنيم، آنچه اختيار ميکنيم هميشه خوبي است. 62 و هيچ چيز براي ما خوب نميتواند بود مگر آنکه براي همگان خوب باشد. (سارتر، 1386،32)
انتخاب در يک معني “ممکن” است اما آنچه ممکن نيست انتخاب نکردن است. من هميشه ميتوانم آزادنه انتخاب کنم اما بايد بدانم که اگر انتخاب نکنم باز هم انتخابي کردهام. اين امر هرچند صوري به نظر آيد، از نظر محدود کردن دامنه تجمل و رؤيا و هوس، داراي اهميت بسيار زيادي است. (سارتر، 1386، 63)
لذا اگزيستانسياليسم، در يک توجيه فلسفي کاملاً شگفتي از خلقت، انسان را تافتهاي جدا بافته در جهان معرفي ميکند. وجودي که هيچ خصلت و خصوصيتي معين از طرف خدا يا طبيعت ندارد، اما چون داراي قدرت انتخاب است، چگونگي خود را خود ميسازد، ميآفريند.(شريعتي،1386، 62)

انتخاب و اخلاق
فلسفهي اصالت وجود، به خاطر اعتقاد به آزادي انساني، هر امري را که ممکن است محظوري در برابر انتخاب و آزادي او باشد حذف مي‌کند. ( نوالي، 1372، 30) اگزيستانسياليسم مخالف اخلاق تودهاي ـ يا به تعبيري گلّهاي ـ و متابعت و تقليد از اجتماع و اطرافيان است. فرد بايد خود را بشناسد و براي خويش فرديت ايجاد کند. ( سبزيان و کزازي، 1388، 205)
مارسل در اين باره ميگويد: اين که بگوييم کارکرد انسان نگاهباني هستي است همچنان که از گلهاي مراقبت ميکنند، اوج ياوهگويي است، و اگر توانستهام از مسئوليت سخن بگويم، اين سخن من يک معنا دارد که آن هم فراکارکردي63 است، معنايي که در آن من مسئول فرزندان خود هستم. در اين جا ميتوانيم به تفاوت ظريفي اشاره کنيم که اين نوع مسئوليت را از مسئوليتي جدا ميکند که بر عهده پرستاري است که بچهها را به او ميسپارم. اگر در حيطه کارکرد از آن حيث که کارکرد است باشيم، شايد اين تفاوت محسوس نباشد؛ اما از منظر معنوي اين تفاوت آشکار است؛ به جهت آن که فرزند من حقيقتاً با من هم جوهر64 است، چيزي که ممکن نيست در مورد پرستار بچه صدق کند. (مارسل، 1388، 44)
دکتر شريعتي در اثرش “فلسفه اگزيستانسياليسم” مينويسد: در جايي که مسأله انسان و اخلاق مطرح ميشود، اين وجهه زهرآگين و بدبينانه آثار سارتر کاملاً نمود ميگردد:
او ميگويد که بايد حتي از انسان نااميد بود. يعني چه؟ يعني اينکه من عمل و وظيفهام را انجام ميدهم و آنچنان که ميخواهم بهترين راه را، که دوست دارم سرمشق ديگران هم باشد، انتخاب ميکنم، اما هرگز اميدوار نيستم که رفقاي من، همدرد و همفکرهاي من مرا تبعيت و ياري کنند؛ اميدوار نيستم که نسلها و جامعههاي ديگر که در اختيار من نيستند، حتماً اين اساس عدالت يا اين فکر خوب يا اين فداکارييي را که من کردم، تأييد کنند و نسبت به من وفادار بمانند. (شريعتي، 1389، 39) مثلاً من امروز ممکن است راه خدمت به فرانسه و مردم فرانسه را انتخاب کنم؛ به اين صورت که مثلاً دانش آنها را زياد کنم، يا کوشش کنم و تمام عمر را صرف اين کنم که سطح شعور و تعقل مردم فرانسه بالا برود. چرا اين کار را ميکنم؟ فقط به خاطر اين که دلم ميخواهد همه فرانسويها اين کار را بکنند. پس عمل من اخلاقي است؛ پس اين، وظيفه من است. اين کار را که انجام ميدهم، اميدوار نيستم که همه فرانسه تأييدم کنند؛ اگر در اين راه جانم را باختم و زندگيم را سخاوتمندانه به خاطر مردمم دادم، هرگز اميدوار نيستم که نسل آينده از من ستايش کنند. زيرا براي انسان يک قانون کلي وجود ندارد که هميشه آن قانون را مقدس بشمارد، يک ملاک اخلاقي وجود ندارد که همه انسانها آن ملاک را معتقد باشند. من امروز فدا شدن براي مردمم يا بالا بردن سطح افکار مردمم را وجهه عمل خود قرار دادم و آن را عملي اخلاقي عنوان کردم؛ ]ولي[ نسل ديگر ممکن است اين عمل را نپسندد؛ مرا خدمتگزار نداند؛ راه ديگر انتخاب کند. (شريعتي، 1389، 40)

انتخاب ديگران
سارتر در “اگزيستانسياليسم و اصالت بشر” مينويسد:
وجود مقدم بر ماهيت است و اگر ما بخواهيم در عين حال که خود را ميسازيم وجود داشته باشيم، آنچه از خود ساختهايم براي همه آدميان و براي سراسر دوران ما معتبر است. 65(سارتر، 1386، 32)
اگر من کارگر، پيوستن به سنديکايي مسيحي را برميگزينم و نه پيوستن به حزب کمونيست را، و اگر با اين کار بخواهم بگويم که در حقيقت، تسليم و رضا چاره کار بشر است و بهشت آدمي در روي زمين نيست، با اين کار نه تنها خود را ملتزم ساختهام، بلکه تسليم و رضا را براي همگان خواستهام و در نتيجه، اقدام من همه آدميان را ملتزم ميسازد.
حتي اگر بخواهم کار انفراديتر و خصوصيتري انجام دهم. مثلاً ازدواج کنم و داراي فرزنداني بشوم – هرچند اين ازدواج منحصراً مربوط به وضع خود من يا عشق من يا تمايل شخصي من باشد- با اين همه، نه تنها خود را با اين کار ملتزم ساختهام، بلکه همه افراد را در طريق انتخاب يک همسر، ملتزم کردهام.(سارتر، 1386، 33)
لذا در جاي ديگر ميگويد: هنگامي که ما ميگوييم بشر در انتخاب خود آزاد است، منظور اين است که هر يک از ما، با آزادي، وجود خود را انتخاب ميکند. همچنين با اين گفته ميخواهيم اين را نيز بگوييم که فرد بشر با انتخاب خود66 همه آدميان را انتخاب ميکند.
در واقع هر يک از اعمال ما آدميان، با آفريدن بشري که ما ميخواهيم آنگونه باشيم، در عين حال تصويري از بشر ميسازد که به عقيده ما، بشر به طور کلي بايد آنچنان باشد.67 (سارتر، 1386، 31)
بنابراين مسئوليت ما بسيار عظيمتر از آن است که ميپنداريم. زيرا اين مسئوليت همه عالم بشري را ملتزم68 ميکند.(سارتر، 1386، 32)

مسئوليت
مسئوليت را شايد بتوان اصل پاياني تفکرات مکتب اصالت وجود خواند. و اين از آن رو است که هرکدام از اصول اين مکتب فلسفي در پويايي خود نيازمند اين مقوله ميباشند.
سارتر در يکي از آثارش با نام “ادبيات چيست؟” ميگويد: اين دنيا “بيگانگي” است‌، موقعيت است، همين دنيا است که من بايد آن را واپس بگيرم و مسئوليتش را متقبل شوم. همين دنيا است که من بايد هم براي خود و هم براي ديگران آن را دگرگون کنم. او هميشه فرياد ميزده است که: “اگزيستانسياليسم من اگزيستانسياليسم کافهها نيست، اگزيستانسياليسم کساني که ميخواهند از زندگي فرار کنند نيست؛ کساني که ميخواهند مسئوليت را از دوش خود بياندازند، نبايد به اين مکتب پناه آورند؛ برعکس، مکتب کار و مسئوليت و مخصوص سازندگي و آفرينندگي است”! (شريعتي، 1389، 14)
واضح است که اهميت مسئوليت در نزد فلاسفه اين مکتب تا آنجاست که پذيرش مسئوليت دنياي خويش را نيز در بايدهاي خود ميگنجانند.
ياسپرس در “عالم در تفکر فلسفي”

پایان نامه
Previous Entries فاعل شناسا Next Entries انسان کامل، اصالت وجود