اراده آزاد

دانلود پایان نامه ارشد

اعتراض نميکردند و آنچه به سرشان ميآمد با قيافهاي آرام ميپذيرفتند و حتي حاضر نبودند تسلي و دلسوزي ديگران را قبول کنند ميتوانستند با مختصر اقدام خود را از رنج اسارات برهانند ولي به جاي اينکه از پيش آمد استقبال نمايند مانند کساني که بدبختي را به جان و دل ميخرند خود را گناهکار ميدانستند و با پشيماني خويشتن را گول ميزدند. پس آنان هم تصميم داشتند تصميم و انتخاب با خودشان بود و چيزي نميتوانست آزادي اين تصميم را از وجدانشان سلب نمايد زيرا خودشان ميخواستند چنين باشند و نيروي ديگر قدرت نداشت تصميم را از آنها بگيرد. (سارتر، نامعلوم، 24)
از اين رو اراده براي انسان مقدمه، پيشزمينه و گذرگاهي است براي اکتساب هرآنچه که آزادي ناميده ميشود.

آزادي
ژان پل سارتر درخصوص ديدگاه نحلههاي مختلف فلسفي راجع به آزادي ميگويد:
هنگامي که تصوري از خداي آفريننده در ذهن ما نقش ميبندد، اين آفريننده، غالباً چون صانعي برين تلقي ميشود. و پيرو هر عقيدهاي باشيم، چه پيرو عقيده دکارت، چه پيرو لايپ نيتس، هميشه به اين نتيجه ميرسيم که اراده، کما بيش به دنبال فهم32، يا لااقل همزمان با آن است. (سارتر، 1386، 26)
لذا سارتر در مورد انديشههاي فلسفي با زمينه فکري اينچنين ميگويد:
در اين زمينه فکري، مفهوم بشر در انديشه خالق، شبيه مفهوم کارد در ذهن صنعتگر است، و خداوند، بشر را بر طبق اسلوب و مفهومي که از او در انديشه دارد، خلق ميکند؛ درست همچنانکه صنعتگر، کارد را بر طبق شکل و اسلوب معيني ميسازد. بنابراين، از نظر اين فيلسوفان، فرد بشري مفهومي را که در انديشه خداوند وجود دارد تحقق ميبخشد[يعني بشر آزاد نيست]. (سارتر، 1386، 26) آزادي براي آنها يک قدرت خلاقه نيست و فقط انکار چيزي است که وجود ندارد. انکار وجود ما است؛ به طريقي که وقتي انسان هستي پيدا ميکند بايد خود را وابسته اراده خدا بداند. (سارتر، 1389، 86)
وي در “هستي و نيستي” در مورد فلسفه خود ميگويد:
آزاد بودن معنياش مسلط بودن به قضاوت است و ارادهاي که تحت تسلط قضاوت قرار گرفت، تصميم را به وجود ميآورد و به اين علت است که خواه ناخواه به تمام اعمال مسلط شده است. و وقتي اراده تحت تسلط قضاوت قرار گرفت، هيچ قانون و هيچ سنتي نميتواند قدرت تصميم را از ما سلب نمايد. پس ما کاملاً آزاد هستيم و آزادي ما مربوط به بسياري از چيزها است. (سارتر، 1389، 88)
رنه لافراژ در تفسير اين سخن سارتر چنين مينويسد:
سارتر ميگويد هستي انسان قبل از اساس او نيست و يا لااقل هستي در چيزي که قبل از او وجود داشته نفوذ و تأثير ندارد و طبعاً اين ما هستيم که بايد در هر مورد تصميم بگيريم و در هر مورد درباره خودمان مسئوليت داريم. انسان هستيم و ميخواهيم انسان بمانيم و به طوري که ديگران هم گفتهاند انسان بالاتر از آن چيزي که بايد بشود نخواهد بود اگر طور ديگر فکر کنيم دست و پاي ما در ابهام بيشتر به بند خواهد افتاد. (سارتر، نامعلوم، 89)
لذا سارتر ميگويد، آزادي مستلزم ديگري بودن و نفي است، و آدمي با خود نيستي را به جهان هستي ميآورد. هستي آگاه (وجود براي خود) با خصوصيتي تعريف ميشود که ناقض قانون هويت است: آدمي همان نيست که هر آني هست، و او همان است که نيست، زيرا او آيندة خود است که هنوز نيست، و گذشته خود است که ديگر نيست. بدينسان شکاف خميازة نيستي در درون فوران متراکم هستي نمايان ميشود، و امکان آدمي و آزادي آدمي از همين شکاف برميخيزد. سارتر ميگويد، آدمي آزاد است، زيرا همواره ميتواند هرآنچه را که وجود دارد نفي کند. (بارت، 1362، 58)

آزادي ديگران
سارتر در “اگزيستانسياليسم و اصالت بشر” مينويسد: ما ضمن اينکه خواهان آزادي هستيم، درمييابيم که اين آزادي کاملاً وابسته به آزادي ديگران است، و نيز آزادي ديگران وابسته به آزادي ماست. 33 بديهي است که آزادي، از حيث تعريف بشر، به “ديگري” وابسته نيست؛ اما همين که التزام به ميان آمد، من مجبورم در عين حال که طالب آزادي خود هستم، آزادي ديگران را نيز بخواهم. هيچ کس نميتواند آزادي خود را هدف خويش سازد. مگر اينکه آزادي ديگران را نيز به همان گونه هدف خود قرار دهد. (سارتر، 1386، 70)
در نتيجه، هنگامي که در زمينه صداقت و صميميت34 کامل، متوجه شدم که بشر موجودي است که در او وجود مقدم بر ماهيت است، و دريافتم که بشر موجودي آزاد است که در اوضاع گوناگون، جز آزادي خود نميتواند چيزي بخواهد، در عين حال درمييابم که جز آزادي ديگران نميتوانم چيزي طلب کنم.
بنابراين، به نام همين اراده طلب آزادي، که در خود آزادي مستتر است، من خواهم توانست درباره کساني که ميخواهند توجيه ناپذيري کامل وجود خود و آزادي کلي خود را کتمان کنند، داوري کنم. (سارتر، 1386، 71)

ارزش و آزادي
اکنون بايد بدانيم مقصود از ارزش کدام است.
اين را بپذيريم که بسياري از قوانين جهان مافوق ما قرار دارد و نميتوانيم آنها را تملک نمائيم. قوانين به ما حکومت ميکند، وابسته به ما نيستند اما با ما تماس دارند در برابر اين ضروريات حوادثي ميآيند که بايد اساس آنها را در قرنهاي نامعلوم جستجو کرد حادثهاي غير منتظر پيش ميآيد که آن را قدرت نامعلوم دسته بندي کرده و جلوي پاي ما ميگذارد.
مذهب به ما ميگويد بايد در مقابل تقدير احترام بگذاريد اجتماع هم حکم ميکند آن را خواه ناخواه بپذيريد و اگر به کسي گفتيم مذهب ما را طرد ميکند. اجتماع هم براي نظر عمومي از ما کناره ميگيرد آزمايش هم کاري صورت نميدهد و ناچاريم يا بپذيريم يا بار محکوميت را به دوش بکشيم. اما اگر ارزش داشته باشيم ميتوان آن را حل و فصل کرد و اين ارزش از سنجشهاي طبيعت نيست بايد خودمان آن را به دست بياوريم؛ براي ما مانند ايدآلي است که بايستي تحصيل کرد. آزادي کامل انسان بوجود آورنده اين ارزش و لياقت است او ميتواند بنا به دلخواه خود آن را نگاه دارد يا از بين ببرد. (سارتر، 1389، 27)
سارتر ميگويد: هنگامي که من اعلام ميکنم که هدف آزادي، در هر امر محسوسي، چيزي جز خود آزادي نيست، پس همين که بشر متوجه شد که در عين وانهادگي واضع ارزشهاست، ديگر نميتواند جز يک چيز طلب کند و آن آزادي و اختياري است که اساس همه ارزشهاست. (سارتر، 1386، 70)
لذا در “هستي و نيستي” با اشاره به افسانه خدايان قديم، در مورد سخن گفتن اورست با ژوپيتر خداي خدايان مينويسد:
او گفته است ناگهان آزادي مانند صاعقهاي بر سرم فرود آمد و مرا منجمد ساخت و مرا به صورت نيمه خدايي درآورد در هيچ جا حتي در آسمانها چيزي نيست در آنجا نه بدي هست نه خوبي، و نه کسي هست که به من حکم کند من در زير قانون تو تسليم نميشوم من محکوم به اين هستم که هيچ قانوني غير از قانون خودم که آزادي کامل است نداشته باشم. آزاد در مقابل همه، آزاد براي انجام هر کار، آزاد براي رد کردن يا پذيرفتن، من در مقابل يک نوع آزادي مطلق قرار گرفتهام که هيچ عقل و قدرت جلو آن را نميگيرد و آن را محدود نميسازد. (سارتر، 1389، 28)
گابريل مارسل در اثر خود با نام فلسفه اگزيستانسياليسم ، ديدگاه سارتر درخصوص آزادي و ارزشها را اينگونه بيان ميکند:
از ديدگاه او، ارزشها را آن گونه که سارتر آنها را تصور ميکند برميانگيزد. از ديدگاه او، ارزشها نميتوانند چيزي جز نتيجه انتخاب اصلي هر انساني باشند. به عبارت ديگر، هيچ گاه نميتوانند “مکشوف” شوند و يا “مورد شناخت” قرار گيرند. او صريحاً ابراز ميدارد که “آزادي من اساس منحصر به فرد ارزشهاست. و چون من موجودي هستم که به واسطه او ارزشها وجود دارند، هيچ چيزي – مطلقاً هيچ چيزي- نميتواند توجيهگر من براي پذيرش اين يا آن ارزش، يا معيار ارزشها باشد. من، به عنوان اساس منحصر به فرد وجود ارزشها، کاملاً توجيه ناپذير هستم و آزاديام در نگراني از فهم اين معناست که آزادي اساس بي پايه ارزشهاست”.(مارسل، 1381، 148)

آزادي و موفقيت
سارتر در کتاب خود “جمهوري سکوت” عقايد و احساسات خود را درباره اشغال کشور از طرف دشمن مي نويسد:
هيچ وقت مانند زمان اشغال آلمان آزاد نبوديم در ظاهر تمام حقوق خود را از دست داده و حتي حق حرف زدن نداشتيم و ما را مانند کارگران بياراده دسته جمعي از اين طرف به طرف ديگر ميبردند در حضور خودمان به ما دشنام ميدادند و هميشه مجبور به سکوت بوديم با اين حال بر روي ديوارها، در روزنامهها، در پردههاي سينما قيافههاي زشت و بيحالت را که فاتحين ما ميخواستند از ما بسازند مشاهده ميکرديم و به آزادي تمام آنچه را که خودمان بوديم به ما نشان ميدادند به اين جهت است که ميگوييم در آن زمان آزاد بوديم.35
ما در آن وقت به قدري آزاد بوديم که ميتوانستيم به آزادي تمام تصميم بگيريم و در اين حوادث سخت و هولناک تنها خودمان بوديم، تنها در مقابل غاصبين مقتدر که از خود اطمينان داشتند، تنها کساني بوديم که با تصميم محکم در برابر محکوميت خود با سکوت تمام تسليم شده بوديم. حوادث جهان هرچه سنگين باشد آزادي ما را محدود نميسازد و حتي مقاومت دشمن هم ما را از آزادي محروم نميکند. (سارتر، 1389، 42)
سارتر در اصول فلسفه اگزيستانسياليسم مينويسد:
ما به اين نتيجه کلي رسيدهايم که نه تنها انسان آزاد است بلکه وجدان و آزادي هر دو يکي است هيچ طبيعت و اصلي در انسان يافت نميشود که آزادي فرع آن نباشد. اگر آدم ابوالبشر به طوري که لايپنيتس، فکر ميکند به وسيله خدا خلق شده بود پس از اين عمل اساس آن از قبل معين شده بود، بنابراين در برابر گناه خود کوچکترين مسئوليت نداشت. چون خودش، خودش را انتخاب نکرده بود پس عملش را هم خودش انتخاب نکرده است و سرنوشت او قبلاً معين بود و قبل از اين که قدم در راه زندگي گذاشته شود معلوم بود چه بايد بشود مانند تخمي که به زمين ميکارند از قبل ميدانند چه سرنوشتي خواهد داشت. (سارتر، 1389، 32)
نتيجه اين ميشود که انسان به موجب قانون کلي اين طور خلق شده است که هستي او قبل از اساس، سرنوشت است او ابتدا به نام انسان هستي پيدا کرده و با عوامل طبيعت برخورد نموده، قدم به جهان پرآشوب گذاشته سپس خود را تشخيص داد و ضمناً بايد اشاره کرد که در مقابل شدت عملها او تنها کسي است که هستي پيدا کرده، موجوديت به خود گرفته و ذيوجود شده؛ زيرا او تنها کسي است که بايد آنچه را که لازم است انجام دهد. اين آزادي را من تا به جاي دورتري رساندهام اين آزادي به قدري نزديک بود که نميتوانستم به آن نزديک شوم و آن را لمس نمايم زيرا اين آزادي غير از خودم چيزي نبود و خودم عين آزادي بودهام. (سارتر، 1389، 33)
وي مي گويد: اساس زندگي و اصل جهان هستي روي من و شما گذاشته شده زيرا اگر ما نباشيم دنيا وجود نخواهد داشت و اگر هم هستي وجود داشته باشد براي ما وجود دارد. انسان اساس دنيا است و بدون انسان دنيا وجود ندارد اين انسان که دنيا را از دريچه چشم و گوش و احساس باطن خود ميبيند در ديدن دنيا و استنباط حوادث آزاد است. ما آزاد هستيم و نميتوانيم آزاد نباشيم و در برابر تمام حوادث جهان آزادي فکر، آزادي احساس و آزادي درک حقايق را کسي نميتواند از ما بگيرد. ما محکوم هستيم که آزاد باشيم. (سارتر، 1389، 4)
از آنچه سخن گفته شد چنين برميآيد که اراده آزاد نياز به ابزاري براي تشخيص، تصميمگيري و متعاقباً انتخاب دارد. ابزاري که هرچند ريشه در درونيات و ابعاد دروني وجود انسان دارد ولي بازتابي از فعل و انفعالات خويش را به ظهور رساند. ابزاري که انديشمندان، فلاسفه و عالمان، به ويژه طرفداران مکتب اگزيستانسياليسم از آن به “آگاهي” ياد ميکنند.

آگاهي
آگاهي که خود نشانهاي از برتري انسان بر ساير موجودات است، عالي است که به تبيين ارتباط بين هستي و انسان، انسان و جهان پيرامون، انسان و خود، و انسان وديگران ميپردازد.
اما کيست اين انسان که بستگي خود را به مردم، نژاد، نسل، زمانه، قلمروِ فرهنگ، به وضعيت اجتماعي و اقتصادي درست بداند؟، با وجود اين ميتواند خود را از آنها وارهاند، برفراز و برون از همه چيزهايي بداند که از لحاظ تاريخي در بستر آنها تکاپو ميکند؛ آنچه او بدان وابسته است، آنچه انسان با آن مرتبط ميشود، هرگز با او همسان

پایان نامه
Previous Entries واجب الوجود، انسان کامل، اراده آزاد Next Entries فاعل شناسا